محل تبلیغ شما
پرونده ويژه سالگرد 28 امرداد

تاریخ خبر: 1394/5/28

پرونده ويژه سالگرد 28 امرداد

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است 

گفتگو با دکتر هرمیداس باوند،دکتر کاتوزیان،دکترزیباکلام،دکتروکیلی.منصورمومنی

تحلیل اوضاع اجتماعی و سیاسی‌ايران در سال کودتا در گفت و گو با هرمیداس باوند

مصدق اگر مي‌ماند 
دموكراسي از ايران نمي‌رفت

میرا قربانی فر

داوود هرميداس باوند از جمله تحليلگران روابط خارجي است که به سبب سال‌ها حضور در وزارت خارجه و تدريس روابط بين الملل، اشراف کاملي بر اين حوزه دارد اما‌اين بار ما به سراغ وی رفتیم تا اوضاع‌ايران و روابط بین الملل‌ايران و جهان را در سال 1332 و به‌طور مشخص روزهای منتهی به کودتای 28 مرداد از وی جویا شویم. دکتر داوود هرميداس باوند مي گويد در طول صد سال گذشته هر زمان که تحولي در ايران رخ داده ودستاوردهاوافتخاراتي کسب شده،متاسفانه اين دوران‌ها به خزلان منتهي شده است. به عقيده او تاريخ مبارزات نهضت ملي نفت هم با شکوه ملي کردن صنعت نفت آغاز شد ولي به خزلان کودتاي 28 مرداد ختم شد.باوند در بازخواني اين حادثه، نقش کشورهاي خارجي را پررنگ مي داند، البته او نا آگاهي دولتمردان مصدق از معادلات بين المللي را هم از نظر دور نمي دارد و از مجموعه اين عوامل به عنوان عوامل شکست نهضت نفت ياد مي کند. با هم گفت وگو با هرميداس باوند را مي خوانيم.
  آقای دکتر در ابتدای بحث مي‌خواهم بدانم اوضاع منطقه و‌ايران و جهان در سال 1332 و روزهای منتهی به کودتا چگونه بود؟
ببینید برای درک اوضاع کشورها و تفاوت‌شان با‌ايران باید به بحث اقتصادی آنان بیشتر توجه کرد.‌ايران تقریبادرسال‌های 1331 و 1332 کاملا به نفت وابسته بود.ببینیددرکشورهای دیگر که مردم مالیات مي‌دهند از دولت نیزپاسخ مي‌خواهند اما در کشوری که حاکمیت تمام وابسته به نفت است‌اين موضوع وجود نداشت.در زمان شاه،آلمان 60 میلیون مارک به دولت‌ايران وام داده بود.شاه که از آمریکاکنارکشید،تظاهرات شدکه مامالیات مي‌دهیم شما به یک کشور استبدادی پول مي‌دهید.بعددر مقابل مي‌بینید که در یک بانک دربندرعباس 400 میلیون دلارو 200 میلیون یورو اختلاس شده.آنها به‌خاطر 60 میلیون مارک تظاهرات کردندو 4 نفرهم کشته شدند. بسیاری در آن سال‌ها انتظار داشتند شوروی یک مبارزه ضداستعماری انجام دهد، ولی شوروی زمان استالین استدلالش‌اين بود،رویدادها یا جنبش‌هایی که در جوامع جهان غرب روي مي‌دهد فرآیندشان در همان مبانی ارزشی غرب تعریف مي‌شود. بنابراین برای گاندی و نهرو و مصدق ارزشی قائل نبودندو معتقد بودند وقتی جنبشی ضد استعماری، معنای حقیقی دارد که بخشی از آن به سوسیالیسم مربوط شودیا حزب کمونیسم درجریانش حضورفعال داشته باشد، ولی چنین نیست.نکته سوم از نظر استالین چنین بود: رقابت بر سر نفت‌ايران یک رقابت بین انگلیس و آمریکا بود.انگلیس یک امپریالیسم فرتوت شده و رو به زوال است.آمریکا یک امپریالیسم حاد است.تمام تلاشش‌اين است که استراتژی توقف کانتینمنت را در 1949 اعلام کرده و مي‌خواهد‌اينجا پایگاه‌هایی شودکه در خط ناتو باشد.بنابراين منافع شوروی در‌اين است که وضع موجود یعنی انگلیس امپریالیسمي‌فرتوت ادامه داشته باشدتاآمریکا. بنابراین حزب توده از همان ابتدا هم همراه نبود.یک کلمه را چه در روزنامه‌ها و چه در گفتارشان مي‌گفتند:«جنبشی که مصدق‌السلطنه که به خاندان‌های سلطنتی وصل است بخواهد انجام بدهد، شدنی است؟» یعنی‌اينکه آیا کسی با رگ شاهزاده‌اي مي‌خواهد حقوق پرولتاریا را بگیرد؟این مبانی استدلالیشان بود.بنابراین شروع کردند به کارشکنی.
 از طرفی وقتی مسئله نفت آمد و ملی شدن را پذیرفتند،دکتر مصدق قبلا پیشنهاد نخست‌وزیری را رد کرده بود.برداشت‌شان‌اين بود که پیشنهاد امامي‌خواهد بود که‌اينها هم نمي‌پذیرند و تمام.بعدسید ضیاء الدین در دربار منتظر بود که فرمان نخست وزیری برای‌ايشان صادر شود.جمال امامي‌هم برای حزب عدالت بود که رابطه تنگاتنگ با حزب اراده ملی سیدضياء الدین داشتند.اما ناگهان ورق بر مي‌گردد، دوباره پیشنهاد مي‌کنند و به محضی که مطرح مي‌کننددکتر مصدق مي‌پذیرد با دو شرط اصلی: یکی‌اينکه لایحه جدید مطبوعات باشد و دیگری قانون انتخابات که بازنگری شود. 
آنها هم در عمل انجام شده قرار گرفتند.‌اين تیر هم به سنگ خورده بود.بعدها هم دولت انگلیس شکایت مي‌کندبه دیوان بین المللی دادگستری که صلاحیتش فقط رسیدگی به اختلاف بین دولتهاست نه یک دولت و یک شرکت خارجی. منتها دیوان اول باید به صلاحیت خودش نظردهد که صالح هست یانه.
  برای دیوان لاهه چه اتفاقی مي‌افتد ؟ آیا‌اين شکایت اصلا قابل قبول بوده؟
نه قطعا دیوان صالح نبوده اما دیوان یک قرار موقت صادر مي‌کند که همه چیزبرگردد به قبل از ملی شدن صنعت نفت.دولت‌ايران هم استدلال مي‌کند که دیوان عدول کرده از خط مشی اصلی خود وبنابراین‌ايران که صلاحیت دیوان را در 1934 تایید کرده بود‌اين تایید راپس مي‌گیرد.دولت انگلیس شکایت مي‌کند به شورای امنیت،چون‌ايران قرار موقت دیوان را نپذیرفته است و ادعا مي‌کند‌ايران تهدیدی علیه صلح و امنیت بین المللی است.هیات نمایندگی‌ايران مي‌رود به نشست و‌ايران از‌اين فرصت استفاده بهینه مي‌کند، یعنی شورای امنیت یک استفاده تبلیغاتی مي‌کند. شروع مي‌کند از حلبی آباد و کارگران فیلم و عکس نشان دادن و تمام تعهداتی که انگلیس به موجب عهدنامه دارسی و 1933 داشته و انجام نداده ، شعباتی که شرکت نفت در جاهای مختلف جهان داشته و درآمد آنها باید به‌ايران مي‌آمده و نیامده، باید شروع مي‌کرده از استفاده از متخصصین‌ايرانی به جای هندی و امثالهم، عدول کرده و برای کارگران، حلبی آباد ساخته. آمریکایی‌ها که موافق ملی شدن بودند مي‌بینند که تهدیدی برای صلح و امنیت نبوده. فرانسه مي‌گوید چون به دیوان ارجاع شده یک ماده 37 هم در منشور هست که اگر مسئله‌اي به شورا ارجاع شود و شورا تشخیص دهد که ماهیت حقوقی دارد، مي‌تواند آن را به دیوان ارجاع دهد. بنابراین چون دیوان نظر قطعی نداده از دستور کار خارج مي‌شود. یک پیروزی تبلیغاتی مي‌شود و کار انگلیس که سعی مي‌کرد نشان بدهد تهدید است خنثی مي‌شود. درباره رسیدگی به صلاحیت: دولت انگلیس سه چهار استدلال مي‌کند که دیوان صالح است؛یک‌اينکه‌ايران و انگلیس هردو صلاحیت، دیوان را به رسمیت شناخته اند و اگر اختلافی پیش بیاید اتوماتیک دیوان صلاحیت دارد. دوم اينكه در 1935 در قراردادهایی که‌ايران با ترکیه و سوییس و دانمارک داشته تاکید شده اگر اختلافی پیش بیاید از طریق مذاکره دیپلماتیک حل و فصل نشود، بر اساس حقوق بین الملل باید رسیدگی شود که مرجعش دیوان است. بنابراین دولت انگلیس بر اساس دول کاملة الوداد مي‌تواند از‌اين مسئله به نفع خودش استفاده کند. نکته سوم‌اينکه در 1933 که اختلاف پیش آمد، برای رفع اختلاف به شورای اجرایی جامعه ملل ارجاع شد. دو دولت ارجاع کردند به سه دلیل دیوان صالح است. دیوان نظر مي‌دهد 1) با اختلافی که از‌اين تاریخ به بعد پیش مي‌آید(عطف به ماسبق نمي‌شود) 2) درمورد استفاده از اصل دول کامنة‌الوداد هم باز آن تاریخ به‌اين مسئله بر نمي‌گردد. 3) اگر دولت انگلیس به‌عنوان حمایت دیپلماتیک از اشخاص حقیقی حمایت کرده، دال بر اختلاف بین دو دولت نیست. بنابراین چون‌اين اختلاف بین دو دولت نیست، دیوان صلاحیت رسیدگی ندارد.
  بنابراین در دادگاه میلان و توکیو به نفع‌ايران رای داده مي‌شود. 
بله‌اين اتفاق مي‌افتد اما بعد آمریکایی‌ها وارد مي‌شوند که مي‌توانستند سه رویه داشته باشند: 1) به رسمیت شناختن ملی شدن 2) نقش میانجیگری (هری بن را فرستادند) با رفت و آمد بین تهران ولندن به انگلستان به آنها قبولاندند که ملی شدن قانونی است. متعاقبا یک هيات برای مذاکره فرستاده شد که ضمن پذیرفتن ملی شدن شرکت مشترکی تاسیس شود. ولی با اصل nobody مغایرت داشت و موافقت نشد. وزیر مختار سلطنتی فرستادند پیشنهاد را با تغییراتی مطرح کرد، باز هم چون تعارض داشت نپذیرفتند. دلایلش را به مجلس ومردم هم اطلاع‌رسانی کردند. 3)‌ايدن می‌گوید ما دیدیم مصدق دارد از کارت آمریکایی‌ها در قبال ما استفاده مي‌کند.ما سعی کردیم کارت را از دستش بگیریم.مي‌گوید در اجلاس مجمع عمومي‌که در پاریس تشکیل شد،آرچسن را ملاقات کردم و پیشنهاد مشارکت به آنها دادیم درباره نفت‌ايران.ابتدا آرچسن موافقت نکرد،ولی در ادامه مذاکرات،نهایتا بامنتقل کردن به واشنگتن قبول کردند که مشارکت باشد. اولین پیشنهادی که بعد از مشارکت به‌ايران ارائه شد، پیشنهاد بانک بین الملل بود.‌اين پیشنهاد دو نکته داشت، یکی‌اينکه بانک اصلا به ملی شدن و خلع‌ید کاری ندارد، دو سال صلاحیت دارد صنعت نفت را مدیریت کند و آزادی عمل کامل برای آوردن کارشناس دارد. دوم‌اينکه برای هر بشکه نفت 75/1 دلار قیمت گذاری کرده بود، که 50 سنتش تخفیف فاحش است، 50 سنت هم کنار گذاشته مي‌شود، 75 سنت هم به‌ايران داده مي‌شود. دولت‌ايران مي‌گوید تمام مسئله برای ما مسئله اقتصادی نشد،بلکه ملی شدن برای ما رنسانس سیاسی بود. وقتی دولتی و شرکتی دخالت استعماری در صنعت نفت ما مي‌کرده، ما بیشتر از هرچیز جنبه سیاسی و تاکید بر استقلال کشور داریم و بعد اقتصادی تنها جنبه نیست. مصدق گفت من جنبشی را‌ايجاد کرده ام و قدرت خارجی را خارج کرده ام. بنابراین خلاف اصل ملی شدن صنعت نفت ماست و‌اين درصد‌ها برای ما مهم نیست. 
  پس‌اين پیشنهاد هم رد مي‌شود چون نه‌از نظر اقتصادی که اجتماعی و سیاسی مصدق نمي‌توانست آن را بپذیرد؟
بله،این پیشنهادردشد و پس از آن بود که حکومت محافظه کار انگلیس و چرچیل برسرکار آمدند و طرح مشترک ترومن و چرچیل مطرح شد که شایگان و بسیاری با آن مخالف بودند.طرح دوم که شبه اولتیماتوم بود،آیزنهاور و چرچیل بود.ولی بعد از بانک،تقریبا آمریکاوانگلیس به‌اين نتیجه رسیدندکه امکان کنارآمدن با دولت مصدق نیست.بایددرراستای تغییر وضع موجود حرکت کرد.دراین راستا حرکت کردند،منتهادولت دکتر مصدق ازنظر داخلی تا 30 تیر همراهش بودندو مسئله‌اي نبود،حتی 9 اسفند هم یک پیروزی نسبی بود. بعداز 30 تیربه دلیل‌اينکه دولت مصدق درخواست اختیارات تام کرده بودبرای مدتی،دوستان جبهه ملی او در مقام مخالفت برآمدند.وقتی دکتر مصدق به نیویورک مي‌رفت،در هيات همراهش مکی را نبرده بود،ولی متین دفتری را که فراماسونر بودودرمدیریت نفت هم بود برده بود.به همین دلیل دلخوری پیش آمد و از‌اين جا شروع شد.ناصرزاده کرمانی نماینده مجلس شعری خواندکه دکتر مصدق را توجه به شعر حافظ مي‌دهم که تند مران در‌اين ره،شاید که خسته دلی در قفای قافله باشدو به مکی هم مي‌گوید دوست نبایدزدوست درگله باشد،مرد نباید که تنگ حوصله باشد.
البته مکی یک مسافرت خصوصی به واشنگتن هم رفت.از آن سوبقایی ارتباطی با دربار داشت و قول نخست وزیری گرفته بود.به هر حال از همکاران سابق جبهه ملی یعنی آیت ا... کاشانی و بقایی و مکی و حائری زاده و عبدالقدیر آزاد کم کم موضعی اتخاذ کردنددرمقام درخواست اختیاراتی که دکتر مصدق داشت. و در‌اين گیر و دار چون دولت مصدق درآمد نفت هم نداشت، یک سیاست اقتصاد بدون نفت هم اعلام کرده بود، مجبور شد اسکناس چاپ کند.‌اينکه اگر اسکناس چاپ شود و اعلام شود بدون پشتوانه بوده بی ارزش است، از نظر روانی سقوط مي‌کند. بنابراین نیاز داشت اسکناس چاپ کند. در انتخاباتی که برای ناظر بانک صورت گرفت، مکی به‌عنوان ناظر بانک انتخاب شد. مخالفینی که مصدق دارد، دوستان جبهه ملی اش و حزب عدالت جمال امامي‌هست،حزب اراده ملی سیدضیاء الدین هست، حزب سومکای منشی زاده هست، حزب پزشک پور هست، حزب آریای سپهر هست،مجمع مسلمانان مجاهد شمس قرآبادی هست وآيت‌ا... کاشانی و آیت ا... بهبهانی است و حزب توده.این طرف هم نیروی سوم و حزب زحمتکشان ملت‌ايران دکتر بقایی و حزب استقلال آزاد، حزب مردم‌ايران، دکترنخشب‌اين سمت را داشتند که گروه جبهه ملی بودند. نهایتا برنامه مخالفین بر‌اين بود که امکان توافق در دولت مصدق نیست و باید تغییر پیدا کند و رئیس شهربانی اش را از بین بردند و مخالفت‌هایی به اشکال مختلف. وقتی مکی انتخاب شد مشخص بود که مکی کاملا ناظر بود و واقعیت را منعکس مي‌کرد.‌اين وضعیتی که پیش آمد جبهه ملی و دکتر مصدق به‌اين نتیجه رسیدند که آرایی که به مکی دادند حاکی از‌اين مسئله است که اقدامي‌که انجام خواهد شد از طریق مجلس است و برای‌اين هم که نشر اسکناس اگر برقرار شود دست دولت به کلی بسته خواهد شد، پیشنهاد رفراندوم و انحلال مجلس را دادند که عده‌اي موافق و مخالف بودند ولی در هر حال انجام گرفت و فرآیندش به کودتا و مسئله چکمه بود که اگرچه آن انجام نمي‌شود، عواملی هم که حرکت کردند بیشتر عوامل آیت ا... بهبهانی بودند در میدان امین السلطان در جنوب شهر.
  یعنی آدم‌هاوشرایط دست به دست هم دادند تا به آن نقطه تاریخی برسیم ؟
مسئله یک جریان بود،نقش وجایگاه شخصیت‌ها در روند تاریخ،یک جریان‌هایی هست که بااشخاص شناخته مي‌شوند،ولی ارتباطی با شخص ندارد.به خصوص جریانی است که بامشروطیت شروع مي‌شود،ولی‌اين جریان‌ها با ناکامی‌های پی در پی همراه شده. یک‌سال بعد از مشروطیت،‌ايران تقسیم به مناطق نفوذ شد.یعنی روسیه‌اي که مشروطیت را در 1905 درکشور خودش سرکوب کرده بود،و در یک انقلاب مشابه که تعدادی از انقلابیون سوسیال قفقاز مشارکت داشتند، در همسایگی اش برایش قابل قبول بود. انگلیس استفاده ابزاری کرد، از 1895 به بعد، پیشنهاد تقسیم‌ايران را به روس‌ها داده بود، ولی روس‌ها قبول نکردند چون در شمال‌ايران نفوذ زیادی داشتند،آزاد بودند،ولی بعد از شکست از ژاپن در بدترین شرایط بودندواروپاهم جبهه بندی شده بودواتحادمثلث تشکیل شده بود،بامیانجیگری فرانسه و با توجه به‌اينکه روسیه در شرایط خاصی بود، تن در داد به‌اين امر. انگلیس ازمشروطیت حمایت کرده بود به عنوان ابزار فشار.اگر موافقت نمي‌کردند روس‌ها،نظمي‌حاکم مي‌شدکه نفوذوسلطه روسیه را که ازطریق قزاق در دربار‌ايجاد کرده بود منتفی مي‌کرد و منجر به نفوذ و تسلط انگلیس مي‌شد.ولی اگرمي‌پذیرفتند که خواست انگلیس هم بود، چون آنها برای‌اينکه آلمان در عرصه خلیج فارس واردنشود که قدرت هژیمون انگلیس شده بود و ارتباطاتی هم بین راه آهن برلین و بغداد و خلیج فارس را هم در پی داشت، تمام‌اين بود که امکان دادن امتیاز به هیچ قدرتی در شمال و جنوب‌ايران عملی نشودوهدف آلمان‌ها بودند. یعنی از 1907 تا انقلاب اکتبر مشروطه را عقیم کردند، چون انگلیس مي‌دانست اگرمشروطه شکوفا شود، جرقه‌اي است که جنبش آزادیخواهانه را در شبه قاره هند روشن مي‌کند.بنابراین‌ايران تقسیم شد. از آن تاریخ هر رویدادی در‌ايران رخ داد،باموافقت دو قدرت بود.مشروطه بعدتبدیل به کودتای 1921 میلادی که سردار سپه آمد، یک حکومت مرکزی مقتدر بود،ولی پارلمانتاریسم به معنای احزاب آزادوجود نداشت، مشروطه اسماً سلطنتی بود،ولی مثل سلطنتی اروپا نبود که تشریفاتی باشد، تصمیم‌گیرنده اساسی شخص شاه بود پیرو اطرافیانش مثل تیمور تاش و داور و نصرت الدوله.یک نظام استبداد شرقی بود. بنابراین مشروطه عقیم شد. اسمش بود ولی انتخابات آزاد نبود.دولت همه را تعیین مي‌کرد.جبنش دوم نهضت ملی شدن صنعت نفت بود که با حضور مردم همراه شدو پیروزی‌هایی هم به دست آورد. 
  و امتداد‌اين جنبش و ارتباطش با مشروطه خواهی چگونه بود؟
فرآیندش بانافرجامي‌همراه شد.بنابراین هم مشروطیت در اذهان مردم‌ايران یک روندمستمر بود،هم نهضت نفت.نهضت نفت تنهامحدود به‌ايران نبود،بازتابش فرامرزی بود.درست 1953 کودتای 28 مرداد شد، 1956،ملی شدن کانال سوئز.در آنجا ناصر گفت مابه پیروی از رهبرزعیم شرق دکتر مصدق اقدام به ملی شدن مي‌کنیم.در 1954 یعنی یک‌سال بعد از کودتا،شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل قطعنامه‌هایی را تصویب کرد که بعدا به مجمع عمومي‌رسید:حاکمیت دائمي‌کشور‌ها بر منابع طبیعی و آزادی عمل آنها به هر نحوی که مقتضی بدانند. یعنی ملی شدن حق هر کشوری است.اینها همه فرآیندی بود که از‌اين ترتیب مورد استفاده قرار گرفت و به همین دلیل جریان ملی شدن صنعت نفت و مشروطیت تا امروز همیشه به‌عنوان روندی شناخته مي‌شود که در آن خواست مردم تحقق واقعی خودش را احراز نکرده. یعنی مثل نیمه تمامي‌است که مانده ولی ارزش‌های گذشته از ملی‌شدن و دموکراسی سازی باقی مي‌ماند. به طوری که ما بعد از صد و اندی سال هنوز بر سر اصل آزادی بین جناح اصولگرا و اصلاح طلب بحث و جدل مي‌کنیم. یعنی‌اين ارزش‌ها هنوز در جامعه ما نهادینه نشده.
  و اگر مصدق سقوط نمي‌کرد‌اين روند چگونه ادامه مي‌یافت؟
اگردولت مصدق سقوط نمي‌کرد،ایران واردپیمان سنتو مي‌شدکه گریزناپذیر بود.دولت مصدق دیگر پایدار نمي‌ماند.درشرق معمولا کسانی که بر اریکه قدرت نشستند،حاضرنبودند قدرت را از دست بدهند. ولی شرایط زمانی فرق دارد،چون مسئله جنگ‌های جهانی نظم نوین در پی داشت،تعدادی از کشورها مستقل شدند،درجنگ دوم مسئله حقوق بشرمطرح شد.مسئله جنبش‌های آزادیخواهانه ضداستعماری مطرح شد.در
«دم بین فو» مقارن با ملی شدن صنعت نفت فرانسوی‌ها شکست خوردند، مسئله جنبش‌های مالزی بود، یعنی شروع شده بود نهضت‌های آزادی بخش. 1944 کنفرانس آفریقایی آسیایی باندونگ بود (عدم تعهد). همان چیزی که دکتر مصدق مي‌گفت.چه درزمان ملی شدن چه در سال‌های بعد‌اين ارزش‌های‌ايدئولوژیکی مطرح شد،مثل قرارداد نهرو در 1944 یا یک سال بعد در باندونگ به‌عنوان اصل عدم تعهدوعدم دخالت در سرنوشت کشورها. 
منظوراین است که مصدق و ملی شدن صنعت نفت‌ايران اثر گذار بود وشرایط بین المللی در آن زمان نیز بر اتفاقات اثر داشت و شرایط و اتفاقات‌ايران نیز در عرصه بین المللی موثر بود. مثلادر دوران مشروطه،در آسیا فقط 4 کشور مستقل وجود داشت.آزادی ارتباطات به آن شکل نبود. قرن 19 تازه تلگراف اختراع شده بود. خبرگزاری‌ها تازه راه افتاده بودند. بعد از جنگ دوم نظم نوین جهانی رخ داد. 1947 هند و پاکستان و بعد سریلانکا و برمه و... مستقل شدند. کشورهای آفریقایی همین‌طور. در 1944 کنفرانس ژنو مسئله کامبوج و لائوس بود. ویتنام موقتا تقسیم شد.در 1955 استقلال تحت‌الحمایه فرانسه بر مراکش و تونس پایان یافت. یک روند نظم جدید مطرح شده بودکه مبنای مشروعیت آنها شد که تنهاعرصه موفقیت سازمان ملل در همین بود. در تاریخ تعداد اعضای سازمان 52 تا بودند ولی الان رسیده به 195 تا. 
  اگر بخواهیم با شرایط همان موقع بررسی کنیم،‌ايران از 1332 چه تغییری کرده؟
اگر مصدق بود،دموکراسی در‌ايران نهادینه مي‌شد،ولو‌اينکه بعد هم سقوط مي‌کرد.یکی ازراه‌های دموکراسی درکشورهای دنیا رفراندوم است.انگلیس‌اين را ندارد، البته انگلیس برای ورود به جامعه اقتصادی اروپا رفراندوم کرد.درباقی کشور‌ها مثل فرانسه تمام اقدامات اساسی بر اساس رفراندوم بود.در جوامع جهان سوم ولو‌اينکه در قانون اساسی اکثر کشورها کپی شده و هست ولی نهادینه نمي‌شود. جمهوری‌ها هم اکثرا یا وراثتی مي‌شوند یا مادام العمر.
  اگر دموکراسی در‌ايران پا مي‌گرفت فکر مي‌کنید باز  هم مصدق سقوط مي‌کرد؟
فرقی نداشت،اگر تا حدودی جا می‌افتاد دیگر سقوط فرقی نداشت.برخی جریان‌ها برای کوتاه مدت هستند، ولی بعدا آن جریان و روش مسیر خودش را در پیش مي‌گیرد و تبدیل به یک روند غالب مي‌شود. القاعده را برای‌اينکه شوروی را از افغانستان بیرون ببرند با تغذیه مالی عربستان و امارات  و حمایت سیاسی پاکستان و آمریکا و انگلیس‌ايجاد کردند. همین القاعده بعدا هدف و روند مستقلش را پی گرفت، تا جایی که  در انفجار سفارت آمریکا در کنیا و تانزانیا، و بعد 11 سپتامبر، القاعده تبدیل به یک تروریسم بین المللی بدون سرزمین خاص و به‌عنوان یک شبکه در اقصي نقاط جهان شد. از دل آن داعش آمد، جبهه النصر آمد، الشباب آمد، بوکوحرام آمد، طالبان هست، بنابراین جدا از قصد و نیت بانیان اول کارمي‌کند. آلمان‌ها لنین را از فنلاند آوردند، چون دولت انقلاب قبلی خواهان ادامه همکاری با متفقین و ادامه جنگ بود. مي‌خواستند روسیه به نفع‌شان از صحنه برود، لنين و بلشویک‌ها را آوردند که اولین مسئله شان پایان جنگ و خروج از جنگ بود و لنین را به‌عنوان ابزار آوردند. ولی انقلاب اکتبر هدف و روش خودش را احراز کرد.مي‌خواهم بگویم جریان‌ها، حتی اشخاصی را برای مقاصد کوتاه مدت‌ايجاد مي‌کنند، ولی آنها که ارزشی هستند آن هدف و روش متفاوتش را در پیش مي‌گیرند.

داوود هرميداس باوند از جمله تحليلگران روابط خارجي است که به سبب سال‌ها حضور در وزارت خارجه و تدريس روابط بين الملل، اشراف کاملي بر اين حوزه دارد اما‌اين بار ما به سراغ وی رفتیم تا اوضاع‌ايران و روابط بین الملل‌ايران و جهان را در سال 1332 و به‌طور مشخص روزهای منتهی به کودتای 28 مرداد از وی جویا شویم. دکتر داوود هرميداس باوند مي گويد در طول صد سال گذشته هر زمان که تحولي در ايران رخ داده ودستاوردهاوافتخاراتي کسب شده،متاسفانه اين دوران‌ها به خزلان منتهي شده است. به عقيده او تاريخ مبارزات نهضت ملي نفت هم با شکوه ملي کردن صنعت نفت آغاز شد ولي به خزلان کودتاي 28 مرداد ختم شد.باوند در بازخواني اين حادثه، نقش کشورهاي خارجي را پررنگ مي داند، البته او نا آگاهي دولتمردان مصدق از معادلات بين المللي را هم از نظر دور نمي دارد و از مجموعه اين عوامل به عنوان عوامل شکست نهضت نفت ياد مي کند. با هم گفت وگو با هرميداس باوند را مي خوانيم.
  آقای دکتر در ابتدای بحث مي‌خواهم بدانم اوضاع منطقه و‌ايران و جهان در سال 1332 و روزهای منتهی به کودتا چگونه بود؟
ببینید برای درک اوضاع کشورها و تفاوت‌شان با‌ايران باید به بحث اقتصادی آنان بیشتر توجه کرد.‌ايران تقریبادرسال‌های 1331 و 1332 کاملا به نفت وابسته بود.ببینیددرکشورهای دیگر که مردم مالیات مي‌دهند از دولت نیزپاسخ مي‌خواهند اما در کشوری که حاکمیت تمام وابسته به نفت است‌اين موضوع وجود نداشت.در زمان شاه،آلمان 60 میلیون مارک به دولت‌ايران وام داده بود.شاه که از آمریکاکنارکشید،تظاهرات شدکه مامالیات مي‌دهیم شما به یک کشور استبدادی پول مي‌دهید.بعددر مقابل مي‌بینید که در یک بانک دربندرعباس 400 میلیون دلارو 200 میلیون یورو اختلاس شده.آنها به‌خاطر 60 میلیون مارک تظاهرات کردندو 4 نفرهم کشته شدند. بسیاری در آن سال‌ها انتظار داشتند شوروی یک مبارزه ضداستعماری انجام دهد، ولی شوروی زمان استالین استدلالش‌اين بود،رویدادها یا جنبش‌هایی که در جوامع جهان غرب روي مي‌دهد فرآیندشان در همان مبانی ارزشی غرب تعریف مي‌شود. بنابراین برای گاندی و نهرو و مصدق ارزشی قائل نبودندو معتقد بودند وقتی جنبشی ضد استعماری، معنای حقیقی دارد که بخشی از آن به سوسیالیسم مربوط شودیا حزب کمونیسم درجریانش حضورفعال داشته باشد، ولی چنین نیست.نکته سوم از نظر استالین چنین بود: رقابت بر سر نفت‌ايران یک رقابت بین انگلیس و آمریکا بود.انگلیس یک امپریالیسم فرتوت شده و رو به زوال است.آمریکا یک امپریالیسم حاد است.تمام تلاشش‌اين است که استراتژی توقف کانتینمنت را در 1949 اعلام کرده و مي‌خواهد‌اينجا پایگاه‌هایی شودکه در خط ناتو باشد.بنابراين منافع شوروی در‌اين است که وضع موجود یعنی انگلیس امپریالیسمي‌فرتوت ادامه داشته باشدتاآمریکا. بنابراین حزب توده از همان ابتدا هم همراه نبود.یک کلمه را چه در روزنامه‌ها و چه در گفتارشان مي‌گفتند:«جنبشی که مصدق‌السلطنه که به خاندان‌های سلطنتی وصل است بخواهد انجام بدهد، شدنی است؟» یعنی‌اينکه آیا کسی با رگ شاهزاده‌اي مي‌خواهد حقوق پرولتاریا را بگیرد؟این مبانی استدلالیشان بود.بنابراین شروع کردند به کارشکنی.
 از طرفی وقتی مسئله نفت آمد و ملی شدن را پذیرفتند،دکتر مصدق قبلا پیشنهاد نخست‌وزیری را رد کرده بود.برداشت‌شان‌اين بود که پیشنهاد امامي‌خواهد بود که‌اينها هم نمي‌پذیرند و تمام.بعدسید ضیاء الدین در دربار منتظر بود که فرمان نخست وزیری برای‌ايشان صادر شود.جمال امامي‌هم برای حزب عدالت بود که رابطه تنگاتنگ با حزب اراده ملی سیدضياء الدین داشتند.اما ناگهان ورق بر مي‌گردد، دوباره پیشنهاد مي‌کنند و به محضی که مطرح مي‌کننددکتر مصدق مي‌پذیرد با دو شرط اصلی: یکی‌اينکه لایحه جدید مطبوعات باشد و دیگری قانون انتخابات که بازنگری شود. 
آنها هم در عمل انجام شده قرار گرفتند.‌اين تیر هم به سنگ خورده بود.بعدها هم دولت انگلیس شکایت مي‌کندبه دیوان بین المللی دادگستری که صلاحیتش فقط رسیدگی به اختلاف بین دولتهاست نه یک دولت و یک شرکت خارجی. منتها دیوان اول باید به صلاحیت خودش نظردهد که صالح هست یانه.
  برای دیوان لاهه چه اتفاقی مي‌افتد ؟ آیا‌اين شکایت اصلا قابل قبول بوده؟
نه قطعا دیوان صالح نبوده اما دیوان یک قرار موقت صادر مي‌کند که همه چیزبرگردد به قبل از ملی شدن صنعت نفت.دولت‌ايران هم استدلال مي‌کند که دیوان عدول کرده از خط مشی اصلی خود وبنابراین‌ايران که صلاحیت دیوان را در 1934 تایید کرده بود‌اين تایید راپس مي‌گیرد.دولت انگلیس شکایت مي‌کند به شورای امنیت،چون‌ايران قرار موقت دیوان را نپذیرفته است و ادعا مي‌کند‌ايران تهدیدی علیه صلح و امنیت بین المللی است.هیات نمایندگی‌ايران مي‌رود به نشست و‌ايران از‌اين فرصت استفاده بهینه مي‌کند، یعنی شورای امنیت یک استفاده تبلیغاتی مي‌کند. شروع مي‌کند از حلبی آباد و کارگران فیلم و عکس نشان دادن و تمام تعهداتی که انگلیس به موجب عهدنامه دارسی و 1933 داشته و انجام نداده ، شعباتی که شرکت نفت در جاهای مختلف جهان داشته و درآمد آنها باید به‌ايران مي‌آمده و نیامده، باید شروع مي‌کرده از استفاده از متخصصین‌ايرانی به جای هندی و امثالهم، عدول کرده و برای کارگران، حلبی آباد ساخته. آمریکایی‌ها که موافق ملی شدن بودند مي‌بینند که تهدیدی برای صلح و امنیت نبوده. فرانسه مي‌گوید چون به دیوان ارجاع شده یک ماده 37 هم در منشور هست که اگر مسئله‌اي به شورا ارجاع شود و شورا تشخیص دهد که ماهیت حقوقی دارد، مي‌تواند آن را به دیوان ارجاع دهد. بنابراین چون دیوان نظر قطعی نداده از دستور کار خارج مي‌شود. یک پیروزی تبلیغاتی مي‌شود و کار انگلیس که سعی مي‌کرد نشان بدهد تهدید است خنثی مي‌شود. درباره رسیدگی به صلاحیت: دولت انگلیس سه چهار استدلال مي‌کند که دیوان صالح است؛یک‌اينکه‌ايران و انگلیس هردو صلاحیت، دیوان را به رسمیت شناخته اند و اگر اختلافی پیش بیاید اتوماتیک دیوان صلاحیت دارد. دوم اينكه در 1935 در قراردادهایی که‌ايران با ترکیه و سوییس و دانمارک داشته تاکید شده اگر اختلافی پیش بیاید از طریق مذاکره دیپلماتیک حل و فصل نشود، بر اساس حقوق بین الملل باید رسیدگی شود که مرجعش دیوان است. بنابراین دولت انگلیس بر اساس دول کاملة الوداد مي‌تواند از‌اين مسئله به نفع خودش استفاده کند. نکته سوم‌اينکه در 1933 که اختلاف پیش آمد، برای رفع اختلاف به شورای اجرایی جامعه ملل ارجاع شد. دو دولت ارجاع کردند به سه دلیل دیوان صالح است. دیوان نظر مي‌دهد 1) با اختلافی که از‌اين تاریخ به بعد پیش مي‌آید(عطف به ماسبق نمي‌شود) 2) درمورد استفاده از اصل دول کامنة‌الوداد هم باز آن تاریخ به‌اين مسئله بر نمي‌گردد. 3) اگر دولت انگلیس به‌عنوان حمایت دیپلماتیک از اشخاص حقیقی حمایت کرده، دال بر اختلاف بین دو دولت نیست. بنابراین چون‌اين اختلاف بین دو دولت نیست، دیوان صلاحیت رسیدگی ندارد.
  بنابراین در دادگاه میلان و توکیو به نفع‌ايران رای داده مي‌شود. 
بله‌اين اتفاق مي‌افتد اما بعد آمریکایی‌ها وارد مي‌شوند که مي‌توانستند سه رویه داشته باشند: 1) به رسمیت شناختن ملی شدن 2) نقش میانجیگری (هری بن را فرستادند) با رفت و آمد بین تهران ولندن به انگلستان به آنها قبولاندند که ملی شدن قانونی است. متعاقبا یک هيات برای مذاکره فرستاده شد که ضمن پذیرفتن ملی شدن شرکت مشترکی تاسیس شود. ولی با اصل nobody مغایرت داشت و موافقت نشد. وزیر مختار سلطنتی فرستادند پیشنهاد را با تغییراتی مطرح کرد، باز هم چون تعارض داشت نپذیرفتند. دلایلش را به مجلس ومردم هم اطلاع‌رسانی کردند. 3)‌ايدن می‌گوید ما دیدیم مصدق دارد از کارت آمریکایی‌ها در قبال ما استفاده مي‌کند.ما سعی کردیم کارت را از دستش بگیریم.مي‌گوید در اجلاس مجمع عمومي‌که در پاریس تشکیل شد،آرچسن را ملاقات کردم و پیشنهاد مشارکت به آنها دادیم درباره نفت‌ايران.ابتدا آرچسن موافقت نکرد،ولی در ادامه مذاکرات،نهایتا بامنتقل کردن به واشنگتن قبول کردند که مشارکت باشد. اولین پیشنهادی که بعد از مشارکت به‌ايران ارائه شد، پیشنهاد بانک بین الملل بود.‌اين پیشنهاد دو نکته داشت، یکی‌اينکه بانک اصلا به ملی شدن و خلع‌ید کاری ندارد، دو سال صلاحیت دارد صنعت نفت را مدیریت کند و آزادی عمل کامل برای آوردن کارشناس دارد. دوم‌اينکه برای هر بشکه نفت 75/1 دلار قیمت گذاری کرده بود، که 50 سنتش تخفیف فاحش است، 50 سنت هم کنار گذاشته مي‌شود، 75 سنت هم به‌ايران داده مي‌شود. دولت‌ايران مي‌گوید تمام مسئله برای ما مسئله اقتصادی نشد،بلکه ملی شدن برای ما رنسانس سیاسی بود. وقتی دولتی و شرکتی دخالت استعماری در صنعت نفت ما مي‌کرده، ما بیشتر از هرچیز جنبه سیاسی و تاکید بر استقلال کشور داریم و بعد اقتصادی تنها جنبه نیست. مصدق گفت من جنبشی را‌ايجاد کرده ام و قدرت خارجی را خارج کرده ام. بنابراین خلاف اصل ملی شدن صنعت نفت ماست و‌اين درصد‌ها برای ما مهم نیست. 
  پس‌اين پیشنهاد هم رد مي‌شود چون نه‌از نظر اقتصادی که اجتماعی و سیاسی مصدق نمي‌توانست آن را بپذیرد؟
بله،این پیشنهادردشد و پس از آن بود که حکومت محافظه کار انگلیس و چرچیل برسرکار آمدند و طرح مشترک ترومن و چرچیل مطرح شد که شایگان و بسیاری با آن مخالف بودند.طرح دوم که شبه اولتیماتوم بود،آیزنهاور و چرچیل بود.ولی بعد از بانک،تقریبا آمریکاوانگلیس به‌اين نتیجه رسیدندکه امکان کنارآمدن با دولت مصدق نیست.بایددرراستای تغییر وضع موجود حرکت کرد.دراین راستا حرکت کردند،منتهادولت دکتر مصدق ازنظر داخلی تا 30 تیر همراهش بودندو مسئله‌اي نبود،حتی 9 اسفند هم یک پیروزی نسبی بود. بعداز 30 تیربه دلیل‌اينکه دولت مصدق درخواست اختیارات تام کرده بودبرای مدتی،دوستان جبهه ملی او در مقام مخالفت برآمدند.وقتی دکتر مصدق به نیویورک مي‌رفت،در هيات همراهش مکی را نبرده بود،ولی متین دفتری را که فراماسونر بودودرمدیریت نفت هم بود برده بود.به همین دلیل دلخوری پیش آمد و از‌اين جا شروع شد.ناصرزاده کرمانی نماینده مجلس شعری خواندکه دکتر مصدق را توجه به شعر حافظ مي‌دهم که تند مران در‌اين ره،شاید که خسته دلی در قفای قافله باشدو به مکی هم مي‌گوید دوست نبایدزدوست درگله باشد،مرد نباید که تنگ حوصله باشد.
البته مکی یک مسافرت خصوصی به واشنگتن هم رفت.از آن سوبقایی ارتباطی با دربار داشت و قول نخست وزیری گرفته بود.به هر حال از همکاران سابق جبهه ملی یعنی آیت ا... کاشانی و بقایی و مکی و حائری زاده و عبدالقدیر آزاد کم کم موضعی اتخاذ کردنددرمقام درخواست اختیاراتی که دکتر مصدق داشت. و در‌اين گیر و دار چون دولت مصدق درآمد نفت هم نداشت، یک سیاست اقتصاد بدون نفت هم اعلام کرده بود، مجبور شد اسکناس چاپ کند.‌اينکه اگر اسکناس چاپ شود و اعلام شود بدون پشتوانه بوده بی ارزش است، از نظر روانی سقوط مي‌کند. بنابراین نیاز داشت اسکناس چاپ کند. در انتخاباتی که برای ناظر بانک صورت گرفت، مکی به‌عنوان ناظر بانک انتخاب شد. مخالفینی که مصدق دارد، دوستان جبهه ملی اش و حزب عدالت جمال امامي‌هست،حزب اراده ملی سیدضیاء الدین هست، حزب سومکای منشی زاده هست، حزب پزشک پور هست، حزب آریای سپهر هست،مجمع مسلمانان مجاهد شمس قرآبادی هست وآيت‌ا... کاشانی و آیت ا... بهبهانی است و حزب توده.این طرف هم نیروی سوم و حزب زحمتکشان ملت‌ايران دکتر بقایی و حزب استقلال آزاد، حزب مردم‌ايران، دکترنخشب‌اين سمت را داشتند که گروه جبهه ملی بودند. نهایتا برنامه مخالفین بر‌اين بود که امکان توافق در دولت مصدق نیست و باید تغییر پیدا کند و رئیس شهربانی اش را از بین بردند و مخالفت‌هایی به اشکال مختلف. وقتی مکی انتخاب شد مشخص بود که مکی کاملا ناظر بود و واقعیت را منعکس مي‌کرد.‌اين وضعیتی که پیش آمد جبهه ملی و دکتر مصدق به‌اين نتیجه رسیدند که آرایی که به مکی دادند حاکی از‌اين مسئله است که اقدامي‌که انجام خواهد شد از طریق مجلس است و برای‌اين هم که نشر اسکناس اگر برقرار شود دست دولت به کلی بسته خواهد شد، پیشنهاد رفراندوم و انحلال مجلس را دادند که عده‌اي موافق و مخالف بودند ولی در هر حال انجام گرفت و فرآیندش به کودتا و مسئله چکمه بود که اگرچه آن انجام نمي‌شود، عواملی هم که حرکت کردند بیشتر عوامل آیت ا... بهبهانی بودند در میدان امین السلطان در جنوب شهر.
  یعنی آدم‌هاوشرایط دست به دست هم دادند تا به آن نقطه تاریخی برسیم ؟
مسئله یک جریان بود،نقش وجایگاه شخصیت‌ها در روند تاریخ،یک جریان‌هایی هست که بااشخاص شناخته مي‌شوند،ولی ارتباطی با شخص ندارد.به خصوص جریانی است که بامشروطیت شروع مي‌شود،ولی‌اين جریان‌ها با ناکامی‌های پی در پی همراه شده. یک‌سال بعد از مشروطیت،‌ايران تقسیم به مناطق نفوذ شد.یعنی روسیه‌اي که مشروطیت را در 1905 درکشور خودش سرکوب کرده بود،و در یک انقلاب مشابه که تعدادی از انقلابیون سوسیال قفقاز مشارکت داشتند، در همسایگی اش برایش قابل قبول بود. انگلیس استفاده ابزاری کرد، از 1895 به بعد، پیشنهاد تقسیم‌ايران را به روس‌ها داده بود، ولی روس‌ها قبول نکردند چون در شمال‌ايران نفوذ زیادی داشتند،آزاد بودند،ولی بعد از شکست از ژاپن در بدترین شرایط بودندواروپاهم جبهه بندی شده بودواتحادمثلث تشکیل شده بود،بامیانجیگری فرانسه و با توجه به‌اينکه روسیه در شرایط خاصی بود، تن در داد به‌اين امر. انگلیس ازمشروطیت حمایت کرده بود به عنوان ابزار فشار.اگر موافقت نمي‌کردند روس‌ها،نظمي‌حاکم مي‌شدکه نفوذوسلطه روسیه را که ازطریق قزاق در دربار‌ايجاد کرده بود منتفی مي‌کرد و منجر به نفوذ و تسلط انگلیس مي‌شد.ولی اگرمي‌پذیرفتند که خواست انگلیس هم بود، چون آنها برای‌اينکه آلمان در عرصه خلیج فارس واردنشود که قدرت هژیمون انگلیس شده بود و ارتباطاتی هم بین راه آهن برلین و بغداد و خلیج فارس را هم در پی داشت، تمام‌اين بود که امکان دادن امتیاز به هیچ قدرتی در شمال و جنوب‌ايران عملی نشودوهدف آلمان‌ها بودند. یعنی از 1907 تا انقلاب اکتبر مشروطه را عقیم کردند، چون انگلیس مي‌دانست اگرمشروطه شکوفا شود، جرقه‌اي است که جنبش آزادیخواهانه را در شبه قاره هند روشن مي‌کند.بنابراین‌ايران تقسیم شد. از آن تاریخ هر رویدادی در‌ايران رخ داد،باموافقت دو قدرت بود.مشروطه بعدتبدیل به کودتای 1921 میلادی که سردار سپه آمد، یک حکومت مرکزی مقتدر بود،ولی پارلمانتاریسم به معنای احزاب آزادوجود نداشت، مشروطه اسماً سلطنتی بود،ولی مثل سلطنتی اروپا نبود که تشریفاتی باشد، تصمیم‌گیرنده اساسی شخص شاه بود پیرو اطرافیانش مثل تیمور تاش و داور و نصرت الدوله.یک نظام استبداد شرقی بود. بنابراین مشروطه عقیم شد. اسمش بود ولی انتخابات آزاد نبود.دولت همه را تعیین مي‌کرد.جبنش دوم نهضت ملی شدن صنعت نفت بود که با حضور مردم همراه شدو پیروزی‌هایی هم به دست آورد. 
  و امتداد‌اين جنبش و ارتباطش با مشروطه خواهی چگونه بود؟
فرآیندش بانافرجامي‌همراه شد.بنابراین هم مشروطیت در اذهان مردم‌ايران یک روندمستمر بود،هم نهضت نفت.نهضت نفت تنهامحدود به‌ايران نبود،بازتابش فرامرزی بود.درست 1953 کودتای 28 مرداد شد، 1956،ملی شدن کانال سوئز.در آنجا ناصر گفت مابه پیروی از رهبرزعیم شرق دکتر مصدق اقدام به ملی شدن مي‌کنیم.در 1954 یعنی یک‌سال بعد از کودتا،شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل قطعنامه‌هایی را تصویب کرد که بعدا به مجمع عمومي‌رسید:حاکمیت دائمي‌کشور‌ها بر منابع طبیعی و آزادی عمل آنها به هر نحوی که مقتضی بدانند. یعنی ملی شدن حق هر کشوری است.اینها همه فرآیندی بود که از‌اين ترتیب مورد استفاده قرار گرفت و به همین دلیل جریان ملی شدن صنعت نفت و مشروطیت تا امروز همیشه به‌عنوان روندی شناخته مي‌شود که در آن خواست مردم تحقق واقعی خودش را احراز نکرده. یعنی مثل نیمه تمامي‌است که مانده ولی ارزش‌های گذشته از ملی‌شدن و دموکراسی سازی باقی مي‌ماند. به طوری که ما بعد از صد و اندی سال هنوز بر سر اصل آزادی بین جناح اصولگرا و اصلاح طلب بحث و جدل مي‌کنیم. یعنی‌اين ارزش‌ها هنوز در جامعه ما نهادینه نشده.
  و اگر مصدق سقوط نمي‌کرد‌اين روند چگونه ادامه مي‌یافت؟
اگردولت مصدق سقوط نمي‌کرد،ایران واردپیمان سنتو مي‌شدکه گریزناپذیر بود.دولت مصدق دیگر پایدار نمي‌ماند.درشرق معمولا کسانی که بر اریکه قدرت نشستند،حاضرنبودند قدرت را از دست بدهند. ولی شرایط زمانی فرق دارد،چون مسئله جنگ‌های جهانی نظم نوین در پی داشت،تعدادی از کشورها مستقل شدند،درجنگ دوم مسئله حقوق بشرمطرح شد.مسئله جنبش‌های آزادیخواهانه ضداستعماری مطرح شد.در
«دم بین فو» مقارن با ملی شدن صنعت نفت فرانسوی‌ها شکست خوردند، مسئله جنبش‌های مالزی بود، یعنی شروع شده بود نهضت‌های آزادی بخش. 1944 کنفرانس آفریقایی آسیایی باندونگ بود (عدم تعهد). همان چیزی که دکتر مصدق مي‌گفت.چه درزمان ملی شدن چه در سال‌های بعد‌اين ارزش‌های‌ايدئولوژیکی مطرح شد،مثل قرارداد نهرو در 1944 یا یک سال بعد در باندونگ به‌عنوان اصل عدم تعهدوعدم دخالت در سرنوشت کشورها. 
منظوراین است که مصدق و ملی شدن صنعت نفت‌ايران اثر گذار بود وشرایط بین المللی در آن زمان نیز بر اتفاقات اثر داشت و شرایط و اتفاقات‌ايران نیز در عرصه بین المللی موثر بود. مثلادر دوران مشروطه،در آسیا فقط 4 کشور مستقل وجود داشت.آزادی ارتباطات به آن شکل نبود. قرن 19 تازه تلگراف اختراع شده بود. خبرگزاری‌ها تازه راه افتاده بودند. بعد از جنگ دوم نظم نوین جهانی رخ داد. 1947 هند و پاکستان و بعد سریلانکا و برمه و... مستقل شدند. کشورهای آفریقایی همین‌طور. در 1944 کنفرانس ژنو مسئله کامبوج و لائوس بود. ویتنام موقتا تقسیم شد.در 1955 استقلال تحت‌الحمایه فرانسه بر مراکش و تونس پایان یافت. یک روند نظم جدید مطرح شده بودکه مبنای مشروعیت آنها شد که تنهاعرصه موفقیت سازمان ملل در همین بود. در تاریخ تعداد اعضای سازمان 52 تا بودند ولی الان رسیده به 195 تا. 
  اگر بخواهیم با شرایط همان موقع بررسی کنیم،‌ايران از 1332 چه تغییری کرده؟
اگر مصدق بود،دموکراسی در‌ايران نهادینه مي‌شد،ولو‌اينکه بعد هم سقوط مي‌کرد.یکی ازراه‌های دموکراسی درکشورهای دنیا رفراندوم است.انگلیس‌اين را ندارد، البته انگلیس برای ورود به جامعه اقتصادی اروپا رفراندوم کرد.درباقی کشور‌ها مثل فرانسه تمام اقدامات اساسی بر اساس رفراندوم بود.در جوامع جهان سوم ولو‌اينکه در قانون اساسی اکثر کشورها کپی شده و هست ولی نهادینه نمي‌شود. جمهوری‌ها هم اکثرا یا وراثتی مي‌شوند یا مادام العمر.
  اگر دموکراسی در‌ايران پا مي‌گرفت فکر مي‌کنید باز  هم مصدق سقوط مي‌کرد؟
فرقی نداشت،اگر تا حدودی جا می‌افتاد دیگر سقوط فرقی نداشت.برخی جریان‌ها برای کوتاه مدت هستند، ولی بعدا آن جریان و روش مسیر خودش را در پیش مي‌گیرد و تبدیل به یک روند غالب مي‌شود. القاعده را برای‌اينکه شوروی را از افغانستان بیرون ببرند با تغذیه مالی عربستان و امارات  و حمایت سیاسی پاکستان و آمریکا و انگلیس‌ايجاد کردند. همین القاعده بعدا هدف و روند مستقلش را پی گرفت، تا جایی که  در انفجار سفارت آمریکا در کنیا و تانزانیا، و بعد 11 سپتامبر، القاعده تبدیل به یک تروریسم بین المللی بدون سرزمین خاص و به‌عنوان یک شبکه در اقصي نقاط جهان شد. از دل آن داعش آمد، جبهه النصر آمد، الشباب آمد، بوکوحرام آمد، طالبان هست، بنابراین جدا از قصد و نیت بانیان اول کارمي‌کند. آلمان‌ها لنین را از فنلاند آوردند، چون دولت انقلاب قبلی خواهان ادامه همکاری با متفقین و ادامه جنگ بود. مي‌خواستند روسیه به نفع‌شان از صحنه برود، لنين و بلشویک‌ها را آوردند که اولین مسئله شان پایان جنگ و خروج از جنگ بود و لنین را به‌عنوان ابزار آوردند. ولی انقلاب اکتبر هدف و روش خودش را احراز کرد.مي‌خواهم بگویم جریان‌ها، حتی اشخاصی را برای مقاصد کوتاه مدت‌ايجاد مي‌کنند، ولی آنها که ارزشی هستند آن هدف و روش متفاوتش را در پیش مي‌گیرند.

شرايط اقتصادي ايران در آستانه كودتا 
در گفت‌وگو با محمد علي همايون كاتوزيان 
مصدق قرباني 
همدستي 
نفت و اقتدار شد

علی طجوزی

کاتوزیان بارها از نفت و رانت حاصل از آن به عنوان کابوس سیاست ایران یاد کرده است و بیراه نیست اگر بگوییم نفت به کابوس توسعه ایرانی تبدیل شده است اما با دوره‌کردن اتفاق‌های دوران معاصر می‌توان این نتیجه را گرفت که حق با همایون کاتوزیان است.او معتقد است که آن چیزی که نفت را سیاه کرده است اندیشه سیاهی بود که می‌خواست با تکیه بر نفت و اقتدار،توسعه را به مقصد نهایی نزدیک کند. او معتقد است که نهضت ملی نگاه به نفت را متحول کرد.آنها با تکیه بر نفت در پی دموکراسی و استقلال‌طلبی بودند. دکتر همایون کاتوزیان در ایران متولد شده است و در کالج ST.Antony و دانشکده شرق‌شناسی در دانشگاه آکسفورد، به تدریس تاریخ ایران و ادبیات فارسی مشغول است. وی مدیر و سردبیر مجله انگلیسی مطالعات ایرانی و مؤلف کتب متعدد ازجمله کتاب ایرانیان: ایران باستان، قرون وسطی و مدرن (2009) است. کاتوزیان بیش از 40 سال در حال تحقیق در ادبیات، جامعه اقتصاد و تاریخ ایران بوده است و حدود 30 کتاب به زبان‌های انگلیسی و فارسی تألیف کرده است. مفاهیم و مقولاتی همچون استبداد ایرانی، استبداد نفتی، نفت به مثابه رانت و دولت رانتیر و نیز جامعه کوتاه‌مدت (کلنگی) ابداع اوست و نخستین بار توسط وی وارد ادبیات اقتصادی – اجتماعی ایران شد. زمینه تحقیق مورد علاقه او مسائل مربوط به ایران است. تحصیلات رسمی دانشگاهی کاتوزیان در اقتصاد و جامعه‌شناسی است. او به طور همزمان مطالعاتش را در زمینه تاریخ و ادبیات ایران تا سطح پیشرفته آکادمیک ادامه داده‌است و نتایج این مطالعات را می‌توان در تنوع آثار چاپ شده از او دید.تاکنون از او بیش از هفت کتاب در زمینه تاریخ و ادبیات ایران به زبان انگلیسی به چاپ رسیده‌است.
   دلایل اختلاف سران جبهه ملی بادکترمصدق چه بودوچه تاثیری درسرنگونی دولت وی داشت؟
پس از نخست وزیر شدن مصدق جبهه ملی تعطیل شد و دیگر سازمانی به این نام وجود نداشت.درعوض اصطلاح جبهه ملی رایج شد و چند حزب طرفدار مصدق سازمان های آن را تشکیل می‌دادند.همه سران نهضت ملی تا سی ام تیرماه 1331 که برای بازگرداندن مصدق به نخست وزیری برضداحمدقوام قیام شد،پیشتیبان مصدق بودند ولی رفته رفته چند تن از آنان به مخالفت با او برخاستند که مهم ترین آنان آیت‌ا... کاشانی ،دکتر مظفر بقائی ،حسن مکی و سید ابوالحسن حائری زاده بودند.سبب اصلی مخالفت اینان این بود که مصدق به اندازه کافی به نظرات ایشان در امور گوناگون وقعی نمی گذارد.همین مسئله رفته رفته سبب اختلافات دقیق تری شد.در وهله اول مهم ترین اختلافاتی که علنا مطرح شد به خاطر تقاضای مصدق از مجلس برای تمدید اختیارات 6 ماهه او بود. 6 ماه پیش از آن لایحه اختیارت به اتفاق آرا  از مجلس شورای گذشته بود . اما در دی ماه 1331 که دوره اش به پایان رسید ومصدق از مجلس درخواست تمدید کرد آن چند تن مخالفت کردند، اگر چه دست آخر در مجلس رای مخالف ندادند.از آن پس روابط روزبه روز تیره‌تر می شد تا واقعه 9 اسفند که به غلط شایع شد مصدق می خواهد شاه را به خارج بفرستد و آنها همراه با جمعی دیگر به دفاع از شاه برخاستند و مصدق را کوبیدند . از این پس می توان گفت کار تقریبا به دشمنی کشید و این دشمنی بر اثر تصمیم مصدق برای بستن مجلس با رفراندوم یا همه پرسی به اوج خود رسید .اختلافات درون نهضت ملی در شکست آن موثر بود ،یکی به دلیل تضعیف کلی نهضت ومصدق ودیگری به این دلیل که چند تن از مخالفان در تکوین کودتای 28 مرداد دخالت داشتند و بلافاصله پس از کودتا همه آنان کودتا را تایید کردند وتبریک گفتند .
   برخی معتقدهستندکه اختلافات داخلی بیشترازعوامل بیرونی برسقوط دولت مصدق تاثیرداشته است .آیاشمااین نظرراقبول دارید .به چه دلیل ؟
اختلافات داخلی منحصر به اختلافات درون نهضت ملی نبود بلکه شاه ،بخشی از ارتش،سیاستمداران محافظه کار و حزب توده را در بر می گرفت .هم مخالفان خارجی و هم مخالفان داخلی مصدق به اشکال گوناگون در کودتای 28 مرداد و شکست نهضت ملی شرکت داشتند . اما اگر دولت های انگلستان وآمریکا کودتا را سازمان نداده ومالیه آن را تامین نکرده بودند کودتای 28 مرداد پیش نمی آمد .
  باتوجه به شرایط اقتصادی و اختلاف دولت ومجلس،اگر کودتا صورت نمی گرفت به نظر شما آیادولت مصدق سقوط می کرد یا خیر؟
اصولانمی توان به این گونه سوال ها به شیوه علمی پاسخ داد چون ما علم غیب نداریم .آنچه در این مورد می توان گفت این است که در آخر کار ،دولت مصدق با مشکلات بزرگی روبه‌رو بود به نحوی که بسیار بعید است در بلند مدت وضع به همان شکل دوام می یافت .
   باتوجه به شرایط آن‌روزجامعه ایران وفقدان دانش ونهادهای دموکراسی ساز،اگردولت مصدق برجامی ماند،به نظرشمادکتربا توجه به اختیاراتش،آیابه سمت دموکراسی حرکت میکردیا درمسیردیکتاتوری قرارمی گرفت؟
اگر مصدق دعوای نفت را به بهترین وجه ممکن حل می کرد و در عین حال با راه های قانونی دشمنان راست وچپش را که در روز روشن دست‌اندرکار برانداختن  او بودند سرجایشان می‌نشاند، آنگاه نهضت ملی پیروز می شد و راه برای حرکت به سوی یک نظام دموکراتیک باز می شد 

از كودتا درس بگيريم بهره برداري نكنيم

صادق زیباکلام / استاد دانشگاه

هفته گذشته هفتاد ودومین سالگردبمباران هیروشیماوناکازاکی بود.من به سخنرانی نخست‌وزیرژاپن، رهبرپارلمان آن کشوروخیلی ازحرف‌هایی که در ژاپن پیرامون سالگرد این فاجعه بود گوش دادم ونکته ای که به نظرم جالب آمد این بود که درتمام این سخنرانی هاحتی یک بارهم نامی ازآمریکا برده نشد که مثلابگوینداین آمریکابود که علیه ماسلاح شیمیایی به کاربرد، حالا شما این نکته را با ماجرای کودتای 28مرداد در ایران مقایسه کنید.مامدام می‌گوییم که کودتای 8مردادراآمریکایی هاوانگلیسی‌ها انجام دادند. حالاسوالی که مطرح می شوداین است که اگردرسالگرد چنین واقعه ای ژاپنی ها ازآمریکا نمی‌گفتند پس از چه چیزی صحبت می کردند؟پاسخ این است که آن ها در مورد این صحبت می کردند که چه باید بکنیم که بمباران هیروشیماوناکازاکی درهیچ جای دیگردرجهان اتفاق نیفتد و درس هایی ازاین بمباران بگیریم که دیگردرهیچ جای جهان شاهدچنین تراژدی‌ای نباشیم.
این رویکردژاپن رااگربارفتارما درقبال کودتای 28مرداد مقایسه کنیم،می بینیم که در ماجرای 28مردادمابه تنهاماجرایی که توجه نمی‌کنیم، «اصل»ماجراست.این که چرا کودتای 28مرداد اتفاق افتاد؟چه عواملی منجربه این کودتاشد؟آیاامکان این بودکه جلوی این کودتا گرفته شود؟ودرنهایت اینکه چه درس هایی می توانیم ازاین کودتا بگیریم؟ما برعکس ژاپنی هابه هیچ کدام ازین سوال ها نمی پردازیم.حقیقت این است که کودتا دریک شب اتفاق نیفتادواین طورنبود که مردم ایران صبح روز 28مردادازخواب بیدارشوندوببینند که کودتا شده وارتش مناطق حساس شهرراگرفته است.
ازساعت هفت صبح چندصدنفرشروع کردند به نفع شاه شعار دادن وازخیابان های جنوبی تهران به سمت خیابان های مرکزی راه افتادند.دوساعت بعدتعداد آنها به هزاران نفرو نزدیک ساعت 12 هرتعداد آن‌ها به چند ده هزارنفررسیده بود که ابتدارادیووپس ازآن کاخ نخست وزیری راگرفتند یعنی کودتا ساعت 8صبح شروع وحدود ساعت یک بعدازظهر تمام شد.حال سوالی که پیش می آید این است که پس طرفداران دکترمصدق دراین مدت پنج ساعت کجا بودند؟جبهه ملی،حزب توده وحزب زحمتکشان کجا بودند؟
 آیت‌ا...کاشانی و نیروی فداییان اسلام کجا بودند؟ بازاریان ودانشگاهیان چطور؟این سوالاتی است که درکنار تمام سوالات مطروحه درخصوص کودتای 28مرداد تا به امروزوطی این 62 سال(چه قبل از انقلاب وچه پس ازآن)مانخواستیم آنهارامطرح وبرای آنها جوابی به دست آوریم. حالامردم به کنار،رهبران احزاب وچهره‌های سیاسی چطور؟مناقشه ای بین طرفداران مرحوم آیت‌ا... کاشانی وطرفداران دکترمصدق است که می گویند آیت ا...کاشانی چندروز قبل ازکودتابه دکترمصدق نامه ای می‌نویسد وبه اومی گوید که زاهدی قصد کودتادارد،بیایید دست به دست هم بدهیم ومانع کودتا شویم.طرفداران آیت ا...کاشانی معتقدندکه دکترمصدق از روی غرور، تکبروحتی ماموریتی که داشت پاسخی سربالا به این نامه می دهدومی گوید که من مستحضربه پشتیبانی ملت هستم.
شخصا معتقدم که این داستان یک افسانه است وهیچ وقت چنین یادداشتی ازسوی آیت ا... برای دکترمصدق نیامده است.چندسال پیش می گفتند که کارشناسان خط باید صحت این دست نوشت را بررسی کنند که ببینند حقیقی است یانه؟ اما موضوع برای من ساده‌تر از این حرف‌هاست چون اصلا چه نیازی بود که آیت ا...کاشانی برای جلوگیری ازوقوع کودتا به دکترمصدق متوسل شود؟ اوکه ازصبح شاهدوقایع بودچرافتوا ندادوازمردم درخواست نکرد که مقابل این جمعیت کودتا کننده که به نفع شاه وعلیه مصدق شعارمی‌دادند، بایستند؟چرا خودشان شخصا اقدام نکردندوحتی فردای کودتا، یعنی روز 29 مردادکه سقوط دولت مصدق محرز شده بوددربیانیه ای اعلام نکردکه این دولت جدیدراقبول نداردواین دولت، دولت کودتاست. 60 سال است که نخواسته ایم به این سوالات بپردازیم و 25 سال ازاین سال هامربوط به دوران قبل ازانقلاب بودکه رژیم شاه به آن می گفت قیام ملی ومخالفان شاه ازآن به عنوان کودتای ننگین 28 مرداد یاد می کردند.حالادراین 36 سالی که رزِم شاه دیگر نبودچرابه این سوالات نپرداختیم؟جواب من این است که چون تنها چیزی که در خصوص کودتای 28 مرداد مهم بوده، بهره‌برداری سیاسی از این کودتا بوده است درجهت آمریکا ستیزی.این که بیایم وبه بهانه کودتای 28 مرداد به آمریکا،انگلیس وغرب حمله کنیم.برای بسیاری اصلا،اصل داستان مهم نیست،بلکه تنها بهره‌برداری درخصوص آمریکاستیزی حائز اهمیت است.
در این سال‌ها تنهااز 28 مردادبهره برداری تبلیغاتی شده است که بگویند ای مردم ببینید آمریکایی‌ها چقدررذل،پست وجانی هستندوچشم دیدن مردم ایران را ندارند.که درروز روشن دولت قانونی دکترمصدق راسرنگون کردندوشاه رادوباره به قدرت رساندندودر 25 سال بعدی کشاورزی،صنعت واقتصاد این مملکت راازبین بردند وتنها این هامهم بوده است.هیچ وقت به این سوال پاسخ داده نشده است که درست است که آمریکاوانگلیس طراح کودتا بوده اند امانکته خفت‌بارماجرا اینجاست که آن ها برای انجام این کودتا حتی یک سربازهم از خارج ازمرزهای این مملکت به داخل وارد نکردند چون به اندازه کافی سرباز و نیرودرایران داشتند. اگربه هردوماجرای هیروشیماوکودتای 28 مرداد به چشم تراژدی نگاه کنیم،نوع برخوردحکومت ژاپن وحکومت ایران بااین اتفاقات جالب است.ژاپنی هامی خواهند ازین ماجرادرس بگیرند که از این اتفاق تکرارنشودوماتنها به دنبال بهره برداری سیاسی درجهت آمریکاستیزی از 28مرداد بوده ایم.نکته جالب تراین است که درسالگرد وقوع فاجعه هیروشیما تلویزیون ژاپن وشخصیت‌های آن کشورحرفی درموردآمریکا نزدندامادرعوض درداخل کشورما، صداوسیمای جمهوری اسلامی و شخصیت های مختلف کلی علیه جنایت های آمریکا درهیروشیماوناکازاکی صحبت کردند.این مثال گویای خیلی حرف‌هاست، مانند این که ماچطوربه دنیا نگاه می‌کنیم وحکومتی مثل ژاپن چگونه به دنیا نگاه می کند.مابه هیچ کدام ازسوالات مربوط به کودتای 28 مرداد پاسخ ندادیم. امروز 62 سال ازکودتا می‌گذرد و اگر ششصدودوسال هم بگذرد بازهم داغ کودتاي 28 مرداد تازه می ماند زیراهیچ وقت به این سوالات پاسخی داده نخواهد شد.28مرداد ششصدودوسال بعد هم به داغی 28مرداد1332 خواهد بود.

علل اجتماعي شكست مصدق در گفت وگو با شروين وكيلي

علل اجتماعي شكست مصدق در گفت وگو با شروين وكيلي
مصدق در سازماندهي و اتحاد هوادارانش موفق نبود

علی طجوزی

 شروین وکیلی،جامعه‌شناس،درگفت وگو با «قانون» به بررسی شرایط اجتماعی برآمدن وسقوط دولت دکتر محمد مصدق پرداخته است.به اعتقاداو مصدق در هرصورت سقوط مي‌کردامانه به دلایل اقتصادی ویا اجتماعی.همچنین او مصدق را آخرین نسل از سیاستمداران نسل قدیم سیاست‌ايران مي‌داند ومعتقد است که تمام رفتار سیاسی او بر اساس پیگیری مطالبات مشروط است.به گفته شروین وکیلی،مصدق مي‌توانست جلوی وقوع کودتا را بگیرد:«مصدق کاری که نکردوبسیارهم نقدبه آن وارد است‌اين است که از سازمان یافتگی هوادارانش جلوگیری مي‌کرد.جای بحث هم دارد که چرا‌اين کاررا مي‌کرد.یعنی مثلا ازتشکیل میلیشیایاسپاه ملی برای حمایت از نهضت ملی خودش جلوگیری مي‌کرد.درحالی که شرایط برای رخ دادن چنین اتفاقی فراهم بود.محمل قانونی هم مي‌توانست داشته باشد».
  براي شروع بحث مي خواهم كمي درباره شرايط اجتماعي آن روزها و فضايي كه باعث برآمدن مصدق شد توضيح بدهيد.
اولين نكته اي كه بايد در نظر گرفت اين است كه دكتر مصدق، وثوق الدوله وقوام الدوله،ازدولتمردان قديمي دوران مشروطه به شمار مي آيند.درواقع يك نسلي از سياستمداران قديمي كه درمشروطه فعال بودند؛مثلا دكتر مصدق در 17يا 18 سالگي مستوفي مي شود.اين گونه افراد كه بعدهاهركدام يك سياستمدار معروف مي شوند متعلق به نسل قديم هستند.فروغي هم از همين نسل است. ضمن اينكه از خانواد‌ه‌هاي با نفوذ قاجار هم هستند.به عبارت ديگر سياست ايراني رامي شناسند وآن را به ارث برده‌اند. از جايگاه تثبيت شده اي هم برخوردارهستند ونيازي هم نيست كه براي كسب جايگاه بجنگند. غوغا سالارنيستند.وي‍ژگي اي كه در نسل‌هاي بعدي سياستمداران كه بعضا از طريق مطبوعات وارد سياست شده اندمثل سيدضياءويامحمدمسعود ديده نمي شود.درواقع بعد از 1310به بعد نسلي ازسياستمداران جوان داريم كه آنهاياتحصيلكرده اروپا هستندويابافرهنگ اروپا آشنا هستندوارتباط دارند.همچنين ازنظر ساخت وخاستگاه طبقاتي كاملا بانسل قديمي متفاوت هستند وخاستگاه‌هاي گوناگون دارند. به تعبيرديگرمي توان گفت مصدق آخرين نسل ازسياستمداران ايراني است وبعد از وي چرخشي در سياستمداران رخ مي دهد.افرادی مي‌آیندکه روشنفکر هستند و همگي به نسل جديد و جوان تعلق دارند.كساني مانند منصور ،هويدا و امثال اين‌ها كه تقريبا هم سن وسال شاه هستند و دوران كوچكي وبچگي شاه را نديده اند چرا كه رابطه شاه و مصدق مثل رابطه عمو وبرادرزاده يا پدر وپسراست كه به چشم يك بچه به اونگاه مي كردند.رابطه فروغي وشاه هم از همين جنس است. به همین دلیل شاه نسبت به نسل قدیم سیاستمداران آن اتوریته واینکه بتواند مستبدانه حرف خودش را بزند را ندارد؛حرفش هم در برابر‌اين‌ها خریدار چندانی نداشت. از سوی دیگر‌اين افراد کسانی هستند که به شدت به اصول مشروطه پایبندند. در واقع شرایط اجتماعی‌ايران دارای یک جنبش جدی و فعال سیاستمداران است که جنبش مشروطه را به پیروزی رسانده‌اند. در دوران پهلوی هم‌اين‌ها فعال هستند ولی درچارچوب نسبتا متمرکز شاهی مقتدر قرار گرفته‌اند. از 1320تا25 هم یک آشفتگی داریم که آن هم به دلیل اشغال مملکت در جنگ جهانی دوم است که قوای روس همچنان در‌ايران مانده اند.دراین زمان هم باز نسل قدیم سیاستمداران کم وبیش حضور دارندوپس از تخلیه‌ايران است که‌اين نسل جدید آرام آرام وارد صحنه مي‌شوند.از 1320 تا 28 مرداد 32 مي‌توان گفت که کشور ازحالت اشغال خارج شده است امامیدان‌های نفوذخارجی‌ها همچنان سر جای خوداست؛درجنوب شرکت نفت‌ايران و انگلیس است ودرشمال حزب توده حضور دارندکه بقایای شوروی هستند.همچنین جنبه‌های نظامي‌آن‌هانیزدربرخی مناطق مانند آذربایجان وکردستان فعالیت مي‌کنند.درواقع دراین فضابایدظهورمصدق را دید. 
  چگونه؟
یکی از ویژگی‌های مصدق‌اين است که متعلق به نسل قدیمي‌است که تامدتی از سیاست خارج است.یعنی ازدوره رضاشاه چندان فعال نیست.ضمن‌اينکه طی فاصله 1301تا 1304مصدق هوادار اقتداررضاخان است ومخالف سرسخت شاه شدن او.یکی ازدیگر ویژگی‌های اخلاقی مصدق جسارت وراستگویی جدی اوست.دردوره‌اي که مصدق درمجلس باتغییر سلسله قاجاربه پهلوی مخالفت کرد،تقریبا تمام نخبگان سیاسی‌ايران موافق‌اين ماجرا بودند.یعنی از میان نخبگان طرازاول تنها بهار،آیت‌ا... مدرس ومصدق مخالفت خود را اعلام کردند.دراین بافت است که مصدق دوباره به صحنه مي‌آید.مصدق در دوره رضاشاه به‌عنوان یک سیاستمدار جسور و محبوب مطرح است ولی یک صدای تک است وسال 1329سازماندهی خاصی نمي‌کند. تا انتخابات مجلس که به شدت مهندسی شده بود و با اعتراض شدید مصدق و بسیاری دیگر مواجه شد که شاه انتخابات را لغو مي‌کند ومجددا انتخابات صورت مي‌گیرد.درواقع نقطه شروع نهضت ملی است.نکته مهم دیگر حقوقدان بودن مصدق است به طوری که رفتار سیاسی او را مي‌توان رفتارسیاسی حقوقدانانه دانست.خیلی خیلی هم قانونمدار است،حتی در حوزه بین المللی هم همین طور است.درداخل هم به همین نحو عمل مي‌کرد.
  یعنی بدون اماواگرکاملا قانونمندعمل مي‌کرد؟
البته اخیرا اما واگر‌هایی مطرح شده است که درجای خود قابل بحث هستنداماکدام یک ازدولتمردان آن دوره اماواگر دنبا‌ل‌شان نیست.بحث ما دفاع وحمله نیست ولی نسبت به بقیه آدم‌های آن دوره‌اين فرد در چارچوب قانون گام بر مي‌دارد  وحرف مي‌زند.تمرکزش هم تغییر وبازنویسی واصلاح قانون اساسی است. 
  از مصدق ووثوق الدوله نام بردید.البته شایدکمي‌ازبحث دور شویم.اما‌اين مرد،وثوق‌الدوله سیاستمدار کوچکی نبود ودر زمانی هم توانست با فریب شوروی آن راوادار به خروج از‌ايران کند.‌اين کار در نوع خودش کار بسیار مهم وماندگاری محسوب مي‌شود اما مي‌بینیم که نام وثوق الدوله ماندگار نمي‌شود. پرسش اصلی ‌اين است که اگر نفت را از مصدق جدا کنیم آیا بازهم نام مصدق ماندگار مي‌شد؟ 
وثوق الدوله به هر ترتیب یک دولتمردبسیار مهم درتاریخ ‌ايران است اما با مصدق تفاوت‌هايی دارد. یکی‌اينکه بسیارجاه طلب است وبه نظرم‌اين مسئله‌اي است که باعث شده از چشم بیفتد. مسئله دیگر هم چندوچونی در مورد مسائل مالی او است. ضمن‌اينکه آدم حزب سازی هم است. مثل حزبی دموکراتی که راه مي‌اندازد.این حزب را وثوق الدوله در برابرحزب توده علم مي‌کندکه نسبتا هم موفق است.آدم بسیار توانايی در عرصه سیاست هست وبسیار موثرهم هست.ولی کلا خوشنام نیست وبایدبگویم که واقعا هم وزن مصدق نیست. 
  یعنی دکتر مصدق بدون نفت هم ماندگار مي‌شد؟
بله.به رغم‌اينکه هردو متعلق به نسل قدیم سیاستمداران‌ايران هستندامارفتار سیاسی متفاوتی داشتند. 
  برگردیم به بحث.به یک سال و28 روز قبل ازکودتا.درآن هنگام ودرروز 30 تیر 1331 که مصدق علاوه بر حمایت‌های مردمي‌وحزب توده ،ازحمایت کامل وپرقدرت سران جبهه ملی هم برخوردار است.در‌اين مدت چه اتفاقی مي‌افتد که یک سال بعداین حمایت‌ها رنگ دیگری مي‌گیرند؟
بایدبه دو نکته اشاره کرد؛یکی رفتار سیاسی ودیگری رفتار استقلال طلبانه  وی است.این رفتار‌ها دقیقا در امتداد شعار‌ها واهداف مشروطه است.رفتار سیاسی مصدق یک رفتار استقلال طلبانه است. دقیقا در امتداد شعار‌های مشروطه است که استقلال‌ايران از استعمار غرب را هدف گرفته است.به عبارت دیگر رفتار سیاسی مصدق را در امتدادمشروطه مي‌توان قرار داد.اگر گفتمان مصدق را تحلیل کنیم به دو رکن بر مي‌خوریم. یک استعمارودیگری استبداد.جالب است که در آن دوره استبداد نداشتیم و مطالبی هم که درمورد استبداددر آن زمان مطرح مي‌شودبرای دوره رضا شاه است.چون که محمد رضا شاه درآن دوران مستبد نیست ومحبوب هم هست.اوج محبوبیت او و در سال 1325وبعد از آزادی آذربایجان است که به عنوان یک شاه جوان دموکرات  و محبوب مطرح مي‌شود. البته شواهدی هم هست که نشان مي‌دهد که از ابتدا آدم مستبدی بوده وخلق وخوی‌اش جوری بوده است كه مي‌خواسته تمام امور را خوددردست بگیرد.منتها تا 1332که به نوعی دوباره عنان قدرت را در دست مي‌گیرد در ظاهر هم باز آدم مستبدی نشان نمي‌دهد.
  خب‌اين رفتار را دکتر مصدق هم داشتند.به عنوان مثال تقاضای دوم برای افزایش اختیارات.این دو چه فرقی با هم دارند؟
من استبداد به معنی به دست گرفتن زمام امور را به شخصه بد نمي‌دانم. بسیاری از شخصیت‌های بزرگ تاریخ هم مستبد بودند. فکر مي‌کنید گاندی مستبد نبوده یا ماندلا.مي‌خواهم بگویم که متمرکز کردن قدرت موقعی خطرناک و فساد آفرین است که پیامد سرکوب گرانه وناجور داشته باشد.  البته هر دو هم تغییرات مورد نظر را از طریق راه‌های قانونی تعقیب مي‌کردند اما مصدق در برابر مخالفانش بسیار روادارانه رفتار مي‌کرد. 
  فقدان نهادهای مدنی قوی در سقوط دولت او چقدر تاثیر داشت ؟
نهادهای مدنی تا حدودی داریم واین گونه نیست که صحنه خالی باشد.کلی احزاب داریم.البته یک باور غلط وجود دارد که تنها حزب مدرن آن دوره را حزب توده مي‌دانند.درحالی که حزب توده یکی از احزاب است که توسط شوروی که بزرگ‌ترین ابرقدرت دنیا از نظرپهنه جغرافیایی ونیروی نظامي‌وانسانی بود، تغذیه مي‌شد.حزب توده هم شعبه سیاسی آن کشور در‌ايران بود.درعین حال حزب توده جاسوس شوروی نبود.باید توجه داشت که جاسوس باگماشته سیاسی فرق دارد.جاسوس یعنی خبر چین که مهم‌ترین جاسوس روس‌هادرایران،آن زمان تیمسار مقربی بود که ارتباط چندانی هم با حزب توده نداردوبیشتربر اساس منافع شخصی است.بنابراین  حزب توده شعبه سیاسی شوروی در‌ايران است که تا آخر طرفدار مصدق نیست.در مقاطعی هواداری از نهضت ملی مي‌کند. فرض آن‌ها بر‌اين بود که دوران مصدق دورانی زودگذر است واین‌ها قدرت را در دست مي‌گیرند. مي‌خواهم بگویم که درآن دوران نهادهای مدنی داریم. يكسري احزاب ويكسري هم جبهه‌هایی هستند مثل جبهه ملی که بسیار پیچیده وشاخه شاخه است؛ اتفاقا سازمان نیافتن ومتمرکز نشدن آن به خاطر خود مصدق است. در حالی که مي‌توانست تبدیل به یک حزب فراگیر بزرگ شود.
  مصدق مانع متمرکزشدن جبهه ملی شد؟
مصدق کاری که نکردوبسیارهم نقدبه آن وارد است‌اين است که از سازمان یافتگی هوادارانش جلوگیری مي‌کرد.جای بحث هم دارد که چرا‌اين کاررا مي‌کرد. یعنی مثلا از تشکیل میلیشیا یا سپاه ملی برای حمایت ازنهضت ملی خودش جلوگیری مي‌کرد.در حالی که شرایط برای رخ دادن چنین اتفاقی فراهم بود.محمل قانونی هم مي‌توانست داشته باشد.
  مي‌توانست یا باید ساخته مي‌شد؟
مي‌توانست به راحتی ساخته شود.
  تشکیل میلیشیااصلا لزومي‌داشت؟
بله، اگر چنین نیرویی داشتیم خودش واکنش نشان مي‌داد وکودتا احتمالا به نتیجه نمي‌رسید.شرایط نشان مي‌دهد که در تهران آن دوره که جمعیت چشمگیری داشته ،تخمینی که مي‌زنند حداقل بین 20 تا 30 هزار نفر است یک عده مخالف هم داشته که برخی سلطنت طلب بودند وبرخی هم از نظر اقتصادی متضررشده بودند وناراضی بودند.البته کودتا یک فرایند پیچیده‌اي است که برخی مردم هم به  آن مي‌پیوندند.خیلی هم‌اين طور نیست که هر کسی 28 امرداد درخیابان است دارند از جايی پول مي‌گیرند. نقطه شروع یاهسته مرکزی به نظرمي‌آید که چند صدنفرند.در‌اين حالت اگر میلیشیا وجود داشتند جلوی آن رامي‌گرفتند. 
 ‌اين باعمل با فرآیند دموکراسی که دکتر مصدق دنبال آن بودتعارض ندارد؟
فکر نمي‌کنم تعارض داشته باشد.چون وقتی که نیروی شبه نظامي‌درگیر است نیروی شبه‌نظامي‌بایدباآن درگیر شود.
  مگرخودکشور نیروی نظامي‌ یا انتظامي ‌نداشت ؟
باید به نکاتی توجه کرد.یکی‌اينکه قوی‌ترین ومنسجم ترین نیروی نظامي‌ای که آن دوره داریم ارتش است که به دربار وصل هست.نکته‌ای رابه نقل از آقای ورجاوند عرض مي‌کنم که نقل از یک شاهد عینی است که مي‌گوید مجریان کودتا تا ظهر 28امردادفکر مي‌کردند که کودتا شکست خورده است. تمام شواهد نشام مي‌دهد که آنها تیم کوچک با اندوخته مالی کم با ارتباطات نسبتا محدود بودند وفکر مي‌کردند که حرکت‌شان به سرانجام نرسیده است. منتها چرخش‌هایی انجام شد که ورق را برگرداند.
  نیروی نظامي‌چگونه اثر گذاری کرد؟
یکی از لحظاتی که سکه مي‌چرخد موقعی است که سرگرد نوذر رستمي‌ فرمانده یگان تانک در دوشان تپه بود.این آدم با تعدادی تانک درحالی که هنوز صبح است وهنوز اتفاق خاصی نیفتاده همین که مي‌بیندشهرشلوغ شده است به هواداری دربار سمت نخست وزیری حرکت مي‌کند.این یکی از فاکتورهای مهم در پیروزی کودتا به شمار مي‌آید. بعد‌ها هم‌اين آدم سپهبدشدزیادهم سروصدای آن را هم درنیاوردکه چه کرده ونکرده است. اسناد نشان مي‌دهد که یکی ازعواملی که نشان دادمي‌توان‌اين فرآیند را ادامه داد همین عمل او بوده است.‌اين آدم اصلابه جايی وابسته نبودوصرفا به هواداری دربارتادیدشلوغ شده است سرخوددست به چنین کاری زد. 
  ازمیان عوامل خارجی ،داخلی وعملکرد دکتر مصدق کدام یک درسقوط دولت وی بیشتراثر داشتند؟
یک نکته‌اي که بایدبه آن توجه کردعدم حضور شاه در‌ايران است.یعنی شاه ازماجرا بی خبر است.
  پس دیدارباکرومیت روزولت برای چه بوده است ؟
دیداروصحبت کردند ولی درمورد 25مرداد.امادر روز 28مردادجزو سازماندهندگان نیست. یعنی آدمي‌است که تلاشی کرده وشکست خورده وفرار کرده است. در‌اين سه روزشواهدمحکمي‌ازحضور شخص شاه درمدیریت وبرنامه ریزی وسازماندهی وجود نداردونشان نمي‌دهد که شاه نقش خاصی داشته باشد.ضمن‌اينکه درآن هنگام مجلس همچنان حضور داردودرحضورمجلس شاه نمي‌توانست مصدق را عزل کند. مجلس البته در حالت سقوط بود وشاه مي‌توانست ازطریق آن عمل کند.این که چراشاه از مجرای مجلس اقدام نکرد جای بحث دارد. 
  مگر عزل مصدق قانونی نبود؟
نه.چون دستخط برای شاه نبوده،کاغذ،کاغذ دربار نبوده است کسی که نامه را مي‌برد پیک دربار نیست وتنها امضا برای شاه است. سندی هم که مدام منتشر مي‌شودسند قانونی دربار برای عزل نخست‌وزیر در سنت سیاسی آن زمان  نیست.در‌اين میان شاه چندان نقشی ندارد ومخالفان مصدق بسیار مهم هستند که زمانی جزویارانش بودند.آیت‌ا... کاشانی،حسین مکی ومظفر بقايی را در جبهه مخالفان مصدق مي‌بینیم.  نیروی خارجی را داریم که بیشتر لایه‌های غیرموثررا فعال مي‌کند. هر چند روزولت نوشته است که‌اين کودتا را ما انجام دادیم در واقع‌اين اولین کودتای موفق «سی. ‌آی‌.ای » است که بعدها باعث افزایش بودجه سیا وکارهای دیگر آنان مي‌شود.‌اين کودتا ضمنا کودتايی است که بسیار بد هم برنامه‌ریزی واجرا مي‌شود.امامیان عوامل مختلف یک همگرايی رخ مي‌دهد. ضمن‌اينکه بسیاری ازافرادی که شب 28 مردادمهم مي‌شوددر‌اين فرآیند چندان حضور نداشتند؛مثل خود سپهبدزاهدی.در واقع نیرو‌های حاشیه‌اي هستند که بسیارتعیین کننده مي‌شوند.مثل همین فرمانده یگان تانک،مثل شعبان جعفری «شعبون بی مخ»ودارودسته‌اي هم تیپ آنها. 
  به نظر شما حزب توده مي‌خواست که مصدق برود یا بماند؟
این بحث را بیشتردکترهرمیداس باوند دنبال کرده اندومعتقد هستند که سیاست شوروی‌ها حفظ وضع موجود بود. چون با رفتن مصدق آمريكايي‌ها وارد مي‌شدندوآنها درلبه جنگ سرد قرار مي‌گرفتند.درابتدا هم به دولت دکترمصدق هشدار دادندولی بعدها‌اينکه چه کارمي‌توانستند انجام بدهند وندادند باز هم جای بحث دارند.
 ‌اين کودتا را آمریکايی‌هادرحالی ساماندهی کردند که یکی ازبرنامه‌های جبهه ملی به نوعی جایگزینی آمریکا به جای انگلستان به عنوان استعمارگر پیر بود؟
این کار یکی از برنامه‌های اولیه جبهه ملی است. آنهامي‌خواستند با‌اين قدرت جدید غیراستعماری بازی کنند والبته کمي‌ساده لوحانه بود. چون از اتصالات وارتباط پشت پرده‌اين دو بی خبرند؛ ‌اينکه‌اين دو کشور تازه از جنگ خارج شده با هم در جنگ متحدبودند ودر قالب شرکت‌ها وکمپانی‌های نفتی پیوندهايی با هم دارند را نادیده گرفته بودند؛یک مقدار خوش خیالانه نگاه مي‌کردند.دراین میان قطعا هوادار‌اينکه در آمریکا در‌ايران پایگاه پیدا کند نبودند. کودتا هم در ابتدای کارچندان آمریکایی نبوده وتقریبا بخش عمده‌اي از نیروها دست انگلیس را پشت پرده مي‌دیدند. به لحاظ سیاسی هم چنین بود. 
  اگر دولت مصدق سقوط نمي‌کرد با توجه به وضعیت اقتصادی ومالی پابر جا مي‌ماند یا سقوط مي‌کرد ؟
خرابی وضعیت اقتصادی آن زمان از چیزی که مي‌گویند کمتر بوده است. شاخص‌های اقتصادی هم آنقدرها افت نداشته است.وضعیت به گونه‌اي نبوده که بگویم در تنگنای وخیم اقتصادی قرارداشته است. طبق گفته دکتر علی رسیدی 20درصد افت شاخص داشتیم. نکته جالب در آن زمان افزایش صادرات است که رشد کرده است.به نظرم با فروش اوراق قرضه مي‌توانستند اوضاع را کنترل کنند که در حال انجام آن هم بودند. در آن مقطع سیاست چاپ اسکناس وفروش اوراق قرضه درست بوده است. خیلی هم نباید به‌اين کاربد نگاه کرد. به نظر دراین باره اغراق هم مي‌شود ودولت دراین دوره چندان به پول نفت وابسته نیست. به عبارت دیگر چندان پول نفت از طرف انگلیسی‌هاواردایران نمي‌شد وباور‌اينکه اقتصاد نفتی که بعدها وحتی تا‌اين دوره وجوددارد در آن زمان هم بوده یک باور نادرستی است. 
  چه دولتی داریم؟
دولتی مستقل ازپول نفت که تازه مي‌خواهدپول نفت را به دست بیاورد.وابستگی دولت به پول نفت در واقع از دهه40 آغاز مي‌شود وپولدارشدن دولت از نفت هم به دهه پنجاه بازمي‌گرددونباید آن را به آن دوران  پیش از آن تعمیم داد. ضمن‌اينکه باید توجه داشت که دولت مصدق به شدت پشتوانه مردمي‌دارد.‌اين مسئله خیلی مهم است. چرا مي‌گویم پشتوانه مردمی ببینید بعداز 28 مرداد مصدق آدم بده مي‌شود و هر سال‌اين روز را جشن مي‌گرفتندوبه آن قیام مردمي‌مي‌گفتند. کل دوره 25سال بعد از آن از طریق تمام رسانه‌های عمومي‌این گونه آموزش مي‌دهند که مصدق آدم خوبی نبوده وقیام مردمي‌او را سرجای خود نشانده است.بعد از انقلاب هم‌اين اتفاق درمورد مصدق رخ داده است وچندان از نظر دولتی محبوب نیست وتبلیغاتی برای اونمي‌شود.بزرگداشتی برای او برگزار نمي‌شود وتصویر روشنی هم از او ارائه نمي‌شود.منتها همچنان اگر افکار عمومي‌را افکار سنجی کنید بعضا حتی برخی نگاه اساطیری به او دارند.ضمن‌اينکه اساطیری دیدن وی‌ايرادهايی دارد اما یک معانی‌اي هم در خود دارد. نشان مي‌دهد که بالاخره‌اين فرد به عنوان یک سیاستمدار بسیار محبوب بوده که به رغم گذشت 62سال همچنان به عنوان یک قهرمان به او نگاه مي‌کنند. ضمن‌اينکه بر برخی از رخدادهای بین المللی هم تاثیر گذاشته است. مثل زمانی که نصر مي‌خواست کانال سوئز را ملی کند گفت به تاسی از مصدق‌اين کار را مي‌کند.حتی بودجه سازمان سیا بعد از‌اين دوره بود که افزایش پیدا کرد وتثبیت شد.به عبارت دیگر درمورد‌اين که دولت مصدق از نظر اقتصادی یا پشتوانه مردمي‌سرنگون مي‌شد من تردید دارم که‌اين گونه مي‌شد.امادرمورد‌اينکه از نظر سیاسی ونظامي‌پایدار مي‌ماندتردید ندارم که نمي‌ماند.دولت مصدق وحدتی که باید بین سیاستمداران تولید مي‌کرد که درمقطعی هم انجام دادولی نتوانست آن را حفظ کند ویاران سابق به دشمن مبدل شدند.بن بست‌های قانونی در مقابل او به وجود آمدند که به انحلال مجلس منتهی شد وهمچنین نیروی‌های نظامي‌مخالف او جدی بودند.به نظرم سقوط دولت اوحتمي‌بود ولی دلیل اقتصادی واجتماعی نمي‌توانست داشته باشد.
  پرسش آخرم کمي‌انتزاعی است. اگر به هر شرایط دولت وی پابرجا مي‌ماندباتوجه به رفتارهای سیاسی به نظر شما او مسیر دیکتاتوری را طی مي‌کردیادموکراسی را ؟
برای‌اين منظور باید رفتار کل زندگی یک سیاستمدار را ببينید. مصدق خوشبختانه در دوران خیلی طولانی در سیاست است. رفتار سیاسی وی را مي‌توان رصد کرد. يكسري مسائل تغییر مي‌کند ويكسري ثابت مي‌ماند که آن اخلاق دولتمرد است. با توجه به اخلاق یک سیاستمدار مي‌توان مردم سالاری او را دید. ضمن‌اينکه مردم سالاری با پوپولیست متفاوت است. مصدق یک مشروطه خواه مردم سالار است. حتی معتقدم یکی از دلایل محبوبیت او‌اين است که آخرین تجلی روح مشروطه در سیاست‌ايران است.

منصورمومنی:چرا مصدق حذف نشد

در مردگان خویش نظر می‌بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار می‌کشیم بی هیچ خنده ای! (ا.بامداد)
کودتای 28 مرداد، نقطه عطفی در تاریخ مدرن سیاسی ایران بود. کودتا پایانی بر سیاست جمع گرائی و پویندگی اجتماعی بود؛ گرچه این دوره همراه با هرج و مرج بود ولی تاثیر خود را بر آگاهی سیاسی ملت ایران گذاشت. شاه در جامعه ایرانی باقی ماند که آرزویش، مرکزیت بخشیدن به قدرت در دستان خود بود. اما اصل کودتا و سقوط دولت محمد مصدق، چونان لکه ننگی بر نامشروع بودن حکومت و بر افق سیاسی آن سایه افکند. ایرانیان ممکن است فراموش کنند و یا این که دیگران را به خاطر سقوط محمد مصدق سرزنش کنند-شاه هم در پی آن بود تا شخصیت مصدق را از حافظه رسمی تاریخ حذف کند-اما واقعیت چیز دیگری بود؛ پدید آمدن یک اسطوره شفاهی جدید که در آن «شاه» علت همه «گرفتاری ها» بود.
پس از 1332 دربار سلطنتی کوشش‌های مستمری در جهت از میان بردن وضعیت پراکندگی منابع قدرت سیاسی و ایجاد کنترل متمرکز بر آنها انجام داد. در این فرآیند گروه‌های قدرتی که در نتیجه فروپاشی ساخت قدرت مطلقه رضا شاه آزاد شده بودند، یکی پس از دیگری منکوب و منقاد گردیدند. پس از کودتا دربار فرماندهی نیروهای مسلح را بار دیگر به دست آورد و اراضی سلطنتی بار دیگر به دربار برگردانده شد. در دهه نخست پس از کودتا منازعه‌ای میان دربار و روحانیون به وجود نیامد و به قولی حمله به محافل بهائیان در سال 1334 ه ش به وسیله ارتش در جهت جلب نظر مساعد و حمایت علما صورت گرفت. شاه این سال‌ها تاکید کرده بود که قول دهد دین اسلام را گسترش دهد. در سفری بسیار رسانه‌ای به زیارت امام رضا(ع) در مشهد رفت. در سال 1334ه ش بهائیان رسما از برگزاری اجتماعات منع شدند و معبد آنها را در تهران در ملاء عام ویران کردند. این اقدامات شاه در واقع جایگزینی ستون حمایتی خویش از قشر تکنوکرات و سکولار به قشر مذهبی و روحانیت بود.
شاه در دهه نخست پس از کودتا، قدرت خویش را تثبیت کرد و رهبران کودتا را به مناصب کلیدی گمارد؛ سرلشگر زاهدی، نخست‌وزیر؛ سرلشگر بختیار، فرماندار نظامی تهران و سرهنگ هدایت رئیس ستاد ارتش. از سال 1332 تا 1336 کمک مالی فوق‌العاده‌ای به ارزش 145 میلیون دلار از ایالات متحده دریافت کرد تا دولت را از ورشکستگی نجات دهد، روحیه سلطنت‌طلبان را بالا ببرد و به جامعه تجاری کشور اعتبار و اطمینان ببخشد
همچنین از همکاری‌های فنی سازمان اطلاعاتی موساد اسرائیل، سیا و اف.بی.آی برای تشکیل پلیس مخفی جدید در سال 1336 با عنوان سازمان اطلاعات و امنیت کشور استفاده کرد. ساواک گوش‌ها و چشم‌ها و مشت آهنین شاه شد. ساواک قدرت تحت نظر گرفتن همه ایرانیان از قبیل افسران عالی رتبه ارتش را داشت و نیز وظیفه سانسور رسانه‌های جمعی، تحت نظر داشتن متقاضیان مشاغل دولتی و حتی منصوبین دانشگاهی را به عهده داشت. ساواک در لابی تمام هتل ها، ادارات، سازمان‌ها، دانشگاه‌ها و کلاس‌ها مامور داشت. از دیگر سازمان‌های امنیتی، "بازرسی شاهنشاهی" بود. این سازمان در سال 1337 تاسیس شد و حسین فردوست، دوست دوران کودکی شاه، آن را اداره می‌کرد. مهم‌ترین کار ویژه آن، نظارت بر ساواک، جلوگیری از دسیسه‌های نظامی و ارائه گزارش‌هایی درباره فعالیت‌های مالی خانواده‌های ثروتمند بود. سازمان دیگری در سال 1342 و به تقلید از اداره دوم فرانسه تاسیس شد با عنوان "رکن 2 ارتش". این سازمان به عنوان بخشی از تشکیلات نیروهای مسلح نه تنها اطلاعات سری نظامی را گردآوری می‌کرد بلکه دو سازمان ساواک و بازرسی شاهنشاهی را از نزدیک زیر نظر داشت
پایان یافتن دعوای نفت با انگلیس به سود شاه بود. او با کنار گذاشتن پافشاری مصدق درباره جزئیات ملی کردن صنعت نفت، اصل تقسیم بالمناصفه سود را پذیرفت و با کنسرسیومی متشکل از شرکت بریتیش پترولیوم انگلیس و هشت شرکت نفتی اروپایی و آمریکایی قرارداد بست. در نتیجه این قرارداد جدید، درآمدهای نفتی ایران در سال 1333، سی و چهار میلیون دلار بود، در سال 1335 به 181، در سال 1339 به 358 و در سال 1341 به 437 میلیون دلار می‌رسد. شاه با این درآمدها میزان بودجه نظامی از 80 میلیون دلار در سال 1333 به 183 میلیون دلار در سال 1342 رساند
شاه در سال 1333 سفری چند ماهه به آمریکا کرد و تنها چند هفته پس از بازگشت سعی داشت که زاهدی را از نخست وزیری خلع کند. اختلاف آنان بر سر انتصاب ابوالحسن ابتهاج به مدیریت سازمان برنامه بود. زاهدی هنگام بازگشت شاه از آمریکا به ایران در نامه‌ای خطاب به شاه نوشت: "یا باید ابتهاج برود یا او[زاهدی] استعفا می‌کند. ابتهاج تحت حمایت شاه بود و زاهدی هم در برابر کمونیست‌ها تحت حمایت شاه بود. شاه در نهایت با دستاویز 
قرار دادن بهانه‌های زیر و با استفاده از قدرت و نفوذ خویش توانست زاهدی را در دوره فترت مجلس از نخست وزیری خلع کند: فساد دستگاه زاهدی، در روز استقبال از شاه به هنگام بازگشت از آمریکا، زاهدی دچار حمله نقرسی شده بود و تا رسیدن شاه و ملکه در پاویلیون سلطنتی فرودگاه منتظر مانده بود و نیز به دلیل نگارش همان نامه‌ای که در بالا ذکر شد. با برکناری زاهدی، حسین علا نخست وزیر شد.
طبق گزارش سفارت بریتانیا، حسین علا سازش پذیرترین مهره ممکن بود و به شاه این اجازه را خواهد داد تا در اداره کشور نقشی اساسی و مستقیم داشته باشد. در این دوره[نخست وزیری علا]، مدیریت و اداره مملکت در دستان شاه و اسدالله علم بود و به قول بریتانیا اسدالله علم شاگرد شاه بود؛ علا در این دوره به طور کلی مسئولیت و یا هیچ قدرتی نداشت
پس از سوءقصد نافرجام حسین علا در آذر ماه 1334، شاه، فدائیان اسلام را مسئول آن سوءقصد دانست و فعالان و رهبران اصلی آن از قبیل آیت الله کاشانی، نواب صفوی و خلیل طهماسبی را دستگیر کردند. طبق گفته شاه مهمترین موضوع پس از سرکوب اسلام‌گرایان، عدم تشکیل هرگونه اعتراض عمومی به بازداشت آیت‌الله کاشانی بود. نواب صفوی و خلیل طهماسبی دی ماه همان سال 1334 اعدام شدند.
اقدامات محمدرضا شاه در خلع سرلشگر زاهدی و بازداشت آیت الله کاشانی و خلیل طهماسبی و نواب صفوی نشان از تک روی و تندروی او در مونوپولی کردن قدرت و اختیارات در دست خود بود. وی به نوعی "شاه سازان" و یا "تاج بخشان" را از صحنه سیاست بیرون کرد و اختیارات و قدرت شاهی و تاریخی شاه را به رخ آنها و مردم کشاند. او در سفر خود به آمریکا و صحبت با آیزنهاور در پی قدرتمندتر‌کردن ارتش خود بود که هزینه آن نیز بر دوش مردم سنگینی می‌کرد و این موضوع اخطاری بود که از جانب آیزنهاور به شاه داده شد. ما شاهد هستیم که حتی بعد از بازداشت آیت الله کاشانی حرکتی اعتراضی به این اقدام شاه در جامعه شکل نگرفت و شخص شاه هم به چنین نکته‌ای اشاره کرد و آن بدین دلیل است که شاه‌سازان و حامیان شاه در کودتای 28 مرداد 1332 مشروعیت و محبوبیت خود را در جامعه پس از آن رخداد از دست دادند و نکته قابل تامل در این است که اگر بازداشت کاشانی در سال 1332 و پیش از کودتا یا حتی قبل‌تر از آن صورت می‌گرفت چه غوغایی که در ایران به‌پا نمی‌خاست. حامیان کودتا و شاه، با خلع مصدق از مسند نخست‌وزیری و تبعید و زندانی و اعدام کردن حامیان و وزرای مصدق پس از کودتا، در واقع راه خود را از مردم جدا کردند و مردم نیز آنها را از حکومت دیدند نه از ملت. شاید بتوان گفت که کودتا "دولت" و "ملت" را از هم جدا کرد.
جدایی "دولت" از "ملت" در واقع بازگشت به دوران استبداد پیش از انقلاب مشروطه بود. طبق گفته ماشاالله آجودانی در کتاب مشروطه ایرانی، «بدبختانه دولت ایران به‌واسطه فاجعه استبداد، عبارت بود از دو نفر شاه و صدر اعظم و ملت هم عبارت بود از روسا و علما که به هر وسیله اسم و شهرتی پیدا نموده و ملجا شده بودند.» «عوام و عموم مردم از حقوق خود آگاه نبودند و سرنوشت آنان در دست دیگران بود.» 
حکومت با کودتا همه حقوق را در انحصار خود قرار داد و در نتیجه تمام وظایف بر عهده دولت قرار گرفت. با چنین تفسیری مردم اصولا حقی نداشتند و در برابر دولت برای خود وظیفه‌ای قائل نبودند که این امر یعنی بیگانگی مردم و دولت که در آن مردم، دولت را از خود نمی‌دانند و به همین دلیل هنگام ضعف و تزلزل دولت را در صورت امکان می‌کوبند و از آن دفاع نمی‌کنند.
در همین دوران بود که محمدرضا شاه نام وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر داد و به تمام غیر نظامیان نشان داد که هیچ جایگاهی در امور نظامی ندارند. ایران جزء یکی از معدود کشورهایی بود که در عوض وزارت دفاع، وزارت جنگ داشت. بین سال‌های 1954م/1333 ه ش تا 1977م/1356ه ش، بودجه نظامی دوازده برابر شد. بودجه نظامی از 60 میلیون دلار در سال 1333 به 5.5 میلیارد دلار در سال 1352 رسید. ایران بالاترین میزان خرید ادوات نظامی را در جهان داشت
برای شاه، امنیت و بقای خانواده سلطنتی بستگی به میزان وفاداری ارتش داشت. دو سال آخر دهه 1330 ه ش، بسیار حائز اهمیت بود چرا که در سال 1958 م انقلابی در عراق واقع شدو خانواده سلطنتی عراق در آن انقلاب قتل عام شدند و نیز در سال 1960 م در ترکیه علیه "مندرس" کودتایی اتفاق افتاد و همه اذهان را در ایران متوجه میزان ثبات رژیم شاه کرد. زیرا یک دهه پیش از آن، شاه متوجه جایگاه بی ثبات و لرزان خود در ایران شده بود و او درباره میزان وفاداری ارتش نسبت خود نگران بود و در لیستی بلند بالا، افسران ارتش را ترفیع داد تا بدین شکل وفاداری آنها را نیز خریده باشد. شاه نسبت به وضعیت معیشتی افسران ارتش بسیار حساسیت به خرج داد و آنها را غرق حقوق‌های سخاوتمندانه، مستمری و مزایای شغلی از قبیل مسکن، سفر دائم به خارج از کشور، پاداش‌های دوره‌ای، امکانات پزشکی مدرن، تخفیف از فروشگاه‌های بزرگ و املاک و... می‌کرد. از تمام هفت افسر بلند پایه اطلاعاتی ارتش، (بختیار، پاکروان، نصیری و ناصرمقدم از رئسیان ساواک؛ فردوست و علوی‌کیا از معاونین روسای ساواک و قرنی هم رئیس اطلاعات ارتش) حداقل پنج نفر (بختیار، علوی کیا، مقدم، فردوست و قرنی) یک یا چند بار به توطئه علیه شاه متهم شده بودند. شاه امور مملکتی را در یونیفرم نظامی انجام می‌داد و افسران بلند پایه را به مناصب مهم مدیریتی مملکت می‌گمارد . رسیدگی شاه به ارتش و افسران آن به شکلی افراطی نشان از عدم وجود احساس امنیت برای شاه و سلطنتش بود. کودتای نافرجام سپهبد قرنی در سال 1958م/1337ه ش (تنها پنج سال بعد از کودتا 28 مرداد) اخطاری دال بر وجود خطرات داخلی علیه حکومت شاه بود و این موضوع چندان تعجب برانگیز نبود. او با این اقدامات سعی داشت تا ارتش را همیشه نسبت به خود وفادار نگه دارد و انقلاب و کودتا در عراق و ترکیه هم به نگرانی‌های شاه نسبت به ثبات تاج و تختش افزود. او در سال 1332 با استفاده از ارتش و افسران وفادار به خود توانسته بود حکومت دموکرات و منتخب از جانب مجلس محمد مصدق را سرنگون کند و در سالیان پس از کودتا بیم آن را داشت که ارتش ادعای تاج بخشی و نگهبانی تخت طاووس را داشته باشد؛ لذا وی سعی داشت با تامین آنها، سودای خیانت را از ارتش دور کند؛ ارتشی که یک بار در مرداد 1332 نشان داد که می‌تواند حکومت را در ایران با طرح و نقشه جابجا کند. در آن روزها برخی از منابع خبری شوروی شاه را مورد تمسخر قرار می‌دادند که "در صورتی که انقلاب عراق در ایران صورت پذیرد، شاه هواپیمایی جهت فرار آماده کرده". انقلاب عراق به نوعی اخطاری خصوصی به شاه بود. در همان دوران بود که دو تن از پادشاهان مسلمان و دوست شاه سرنگون شده بودند؛ همان طور که ذکر آن شد پادشاه عراق و دیگری "فاروغ پادشاه مصر" و برادر همسر سابق شاه. تمام این اتفاقات نشان از تغییر و تحولات در منطقه و رقابت بر سر کسب قدرت در آن کشورها بود. در سال 1958م/1337 ه ش شاه توانست همه قدرت حکومت را در دستان خود داشته باشدو وزرا تماما موظف بودند مستقیما به خود شاه گزارش دهند و نخست وزیر، منوچهر اقبال را نادیده بگیرند. کسب قدرت بی حد و مرز بقای سلطنت را در دراز مدت به خطر می‌انداخت. شاه تمام مسئولیت‌ها را در دستان خود نگه داشته بود و در نتیجه آن ایران به یک "خودکامگی برهنه" و محض تبدیل می‌شد. شاه با چنین تدابیری تفاوتی بین خود و دولت نخست وزیر قائل نشد. بسیاری از ناظران بین المللی و داخلی اعتقاد داشتند که شاه باید بین رژیم، که شاه سمبل و نماد آن بود و دولت، که نخست وزیر مظهر آن بود، تفاوتی آشکار قائل شود.به شاه گفته شده بود که در نبود چنین تفاوتی، هرگونه اختلاف با دولت نتیجه‌ای جز تغییر رژیم نخواهد داشت؛ اگر شاه مسئولیت واعتبار هرآنچه در ایران اتفاق می‌افتاد را به عهده داشت، او را به دلیل هر کمی و کاستی و شکستی سرزنش می‌کردند. شاه بارها این اخطارها را نادیده گرفت و یا آنها را مورد تمسخر قرار داده بود. شاه بارها اذعان داشته بود که مردم ایران پادشاهی را دوست دارند چرا که پادشاهی یک "قانون طبیعی" است. در جایی گفته بود: "دیکتاتوری پدرم[رضا شاه] لازم بود و اقتدار امروز من هم لازم و ضروری است". 
از کودتای 28 مرداد به بعد، شاه در روندی نرم، قدرت، اقتدار، اختیارات و مسئولیت‌های خود را افزایش داد و دقیقا شاه نه "پادشاه مشروطه" که تبدیل به پادشاه قدر قدرت، همایون شاه، شاهنشاه آریامهر شد. او خود را مسئول تام الاختیار همه امور در کشور قرار داد. اقدام شاه در این باب و اخطارهایی که به شاه داده می‌شد، همگی یادآور نامه نگاری "خواجه نظام الملک" به "ملک شاه سلجوقی" است؛ خواجه به ملک شاه سلجوقی اخطار داده بود که: "آنچه باعث لرزش حکومت‌ها می‌شود، بیدادگری شاه است که به موجب آن لشگر هم بیدادگر می‌شود...و به مردم ظلم می‌کنند" (استعلامی، 1390). شاه تا قبل کودتا می‌توانست کاستی و اقدامات خود را به پای دیگران تمام کند و همانطور که سابق ذکر شد، می‌توانست خود را از اشتباهات و تقصیرها بری کند و منزه جلوه کند ولی با مونوپولی کردن قدرت و اختیارات، شاه خود را در مرکز انتقادات جامعه و منتقدین و ناظران قرار داد؛ او دیگر نمی‌توانست دیگران را مسئول اشتباهات دولت یا حکومت نشان دهد. او قانون را کنار گذاشت و بنا به طبع ملوکانه حکومت را بعد از سرنگونی مصدق آغاز کرد. او عملا قانون مشروطه را نادیده انگاشت و چون پدرش حکومتی خودکامه و خودسر را ترجیح داد؛ خودسر از این بابت که با تصمیم شخصی شاه و اراده او در آن واحد هر کاری لازم الاجرا می‌شد و قانون و مجلس و نخست وزیر عملا محلی از اعراب نداشتند. محمد مصدق در زمان صدارت خویش برای اقدامات خود از مجلس و نمایندگان و قانون اساسی کمک می‌طلبید و با چانه زنی و مباحثه در پی تصویب برخی لوایح و کسب اختیارات بود ولی شاه پس از او مجلس و قانون را زیر پا نهاد و این شاه بود که برای آنها تعیین تکلیف می‌کرد و دیگر عصر کسب اجازه و تکلیف از مجلس را به پایان رساند و مجلسیان نیز دیگر نمایندگان مردم نبودند که فرمانبرداران شاه بودند و برای تعیین تکلیف خود یا در "سعدآباد" بودند یا "نیاوران". شاه چنان کرد که می‌شد در آن زمان این مثال دوران باستان ایران را در حقش روا داشت: "چه فرمان یزدان چه فرمان شاه".
از زمان سقوط دولت محمد مصدق، تهران تحت فرماندهی نظامی بختیار بود. حکومت نظامی در تهران در نهایت در سال 1957/1336 ه ش به پایان رسید و جای آن "ساواک با ریاست خود سرلشگر بختیار آغاز به کار کرد
دراین سال ها، اعتماد به نفس شاه به جایی رسیده که اجازه تاسیس دو حزب ظاهرا رقیب سیاسی را صادر کرد، حزب "مردم" و حزب "ملیون" بر مبنای الگویی از احزاب به ترتیب "کارگر" و "محافظه کار" بودند. ایرانیان این موضوع را مورد تمسخر قرار می‌دادند و به آنها احزاب "بله قربان" و "چشم قربان" می‌گفتند. منوچهر اقبال که با افتخار خود را "نوکر" شاه معرفی می‌کرد، رهبر حزب ملیون بود و اسدالله علم دوست دوران کودکی شاه و زمین دار بزرگ منطقه بیرجند، هدایت حزب مردم را به عهده داشت. شاه تا سال 1342 از نظام سیاسی دو حزبی خویش خرسند بود و تنها دگرگونی عمده، جایگزینی ناگهانی حزب "ایران نوین" با حزب "ملیون" پیشین بود.
اصلاحیه‌های قانون اساسی، از یک سو با پایین آوردن میزان حدنصاب لازم برای رای گیری، احتمال هرگونه مخالفت آتی را در مجلس کاهش داد؛ از سوی دیگر، با دادن حق وتودر مصوبه‌های مالی به شاه او را تقویت کردو شمار نمایندگان مجلس از 136 نفر به 200نفر و دوره آن از دو سال به چهار سال افزایش یافت. افزایش تعداد نمایندگان مجلس به معنی احتمال افزایش افراد با نفوذ از دربار در مجلس بود و افزایش تعداد سال‌های نمایندگی نیز به معنی حضور مستمر همان نمایندگان در مجلس در راستای تحقق بخشیدن به اهداف و نظرات شاه در اداره مملکت بود. همان‌طور‌که سابق ذکر شد، نمایندگان برای حفظ بقای خود در مجلس و صحنه سیاست ایران دائما در پی جلب رضایت شاه و انجام اوامر وی بودند چرا که آنها نیز مشروعیت لازم و کافی برای نمایندگی مجلس را نداشتند و مانند شاه و سلطنتش، بعد از کودتا 28 مرداد آنها نیز مشروعیت سیاسی خود را در مجلس از دست داده بودند
ساواک رفته رفته شبکه‌های خود را گسترش داد، به واسطه وزرات کار، اتحادیه هایی ایجاد کرد و امکان یافت تا اشخاصی را که به دانشگاه، ادارات و کارخانه‌های عظیم دولتی وارد می شدند و با دقت بررسی و تفتیش کند. در نتیجه، شمار اعتصابات عمده در مراکز صنعتی که در سال 1332، 79 مورد بود در سال 1333 به هفت مورد و در سال‌های 1336-1334 به سه مورد رسید. برخورد شاه با طبقه روشنفکر و سرکوبگرانه بود و در ارتباط با خانواده‌های بزرگ زمین دار و طبقه متوسط بازار جانب احتیاط را رعایت می‌کرد. او در برخورد با طبقه متوسط سنتی هم محتاط بود
در نتیجه بحران اقتصادی دولت، بین سال‌های 1340-1336 تعداد اعتصابات بزرگ به بیش از 20 مورد رسید. انتخابات مجلس بیستم که از خرداد سال 1339 همچون مسابقه‌ای مهار شده میان دو حزب سلطنت طلب آغاز شده بود به صورت کشمکش شدیدی در آمده بود. شاه برای خشنودی واشنگتن اجازه داد تا نامزدهای مستقل و جبهه ملی هم در این انتخابات شرکت کنند. در این انتخابات شاه به تقلب و فریبکاری متهم شد و انتخابات را متوقف و شریف امامی را به جای اقبال به نخست وزیری تعیین کرد. انتخابات مجلس بیستم تبدیل به شکستی مفتضحانه برای شاه شد و در بسیاری از برگه‌های رای گیری که باطل اعلام شده بودند، نام‌های متفاوت به چشم می‌خورد. در سال 1340 به موجب فرمانی از جانب شاه، مجلس شورا را منحل و به مدت دو سال و نیم تعطیل باقی ماند و در طی این مدت دربار در جهت تجدید ساخت دولت مطلقه با نیروهای سیاسی مختلف درگیر شد و با استفاده از ارتش و از طریق حکومت به موجب فرمان، آنها را شکست داد و رژیم سیاسی جدیدی ایجاد کرد. پس از شکست مجلس، نوبت به ارتش و دستگاه اداری رسید. مقامات برجسته نظامی و غیرنظامی در معرض اتهام فساد قرار گرفتند. بسیاری از افسران ارتش که از نظر سیاسی مهم و یا خطرناک تشخیص داده می‌شدند، بازداشت شدند. به‌علاوه 33سرلشگر و 270 سرهنگ به دستور دولت بازنشسته شدند
شاه هر چند ساختار اجتماعی-اقتصادی را نوسازی کرد، برای توسعه نظام سیاسی-اجازه شکل گیری گروه‌های فشار، ایجاد فضای باز سیاسی برای نیروهای مختلف اجتماعی، ایجاد پیوند میان رژیم و طبقات جدید، حفظ حلقه‌های ارتباطی موجود میان رژیم و طبقات قدیمی و گسترش پایگاه اجتماعی سلطنت که عمدتا به علت کودتای 28 مرداد 1332 همچنان پابرجا مانده بود-تلاش چندانی نکرد(آبراهامیان،1380: 535). او به جای نوسازی نظام سیاسی، قدرتش را همانند پدرش روی سه ستون نیروهای مسلح، شبکه حمایتی دربار و دیوان سالاری گسترده دولتی قرار داد(همو ص 535). 
از دهه 1960م/1340ه ش، تمام ادارات و فروشگاه‌ها مجبور بودند عکس شاه را در محل کار خود نصب کنند. در سینما‌ها نیز قبل از شروع هر فیلم، عکسی بزرگ از شاه بر صفحه سینما به همراه سرود ملی پخش می‌شد و همه تماشاگران مجبور بودند بایستند. شاه در آذرماه 1342 حسنعلی منصور، دبیر کل حزب ایران نوین، را به نخست وزیری انتصاب کرد و با توجه به سابقه کاری‌اش، سلطنت‌طلبی تمام عیار بود. منصور در بهمن 1343 به دست یکی از اعضای «هیئت موتلفه اسلامی» کشته شدو شاه پس از او با نخست وزیری امیر عباس هویدا موافقت کرد که تا سال 1356 به طول انجامید و نخست وزیری او طولانی‌ترین دوره صدارت در تاریخ معاصر ایران بود. شاه از انتصاب امیرعباس هویدا تا سال 1353 اغلب به مخالفان سلطنت اطمینان می‌داد که به هیچ وجه قصد ایجاد نظام تک‌حزبی را ندارد!
در سال 1353، شاه با انحلال دو حزب نام برده، حزب "رستاخیز" را تشکیل داد و اعلام کرد که در آینده یک دولت تک حزبی خواهد داشت. او اظهار داشت آنهایی که به این حزب نمی‌پیوندند باید «هواداران حزب توده» باشند. این خائنان یا باید به زندان بروند یا این که «همین فردا کشور را ترک کنند.» هنگامی که روزنامه نگاران خارجی اشاره کردند که چنین بیانی با پشتیبانی وی از نظام دو حزبی به شدت مغایر است، شاه پاسخ داد: «آزادی اندیشه! آزادی اندیشه! دموکراسی، دموکراسی! با پنج سال اعتصاب و راهپیمایی‌های خیابانی پشت هم!...دموکراسی؟ آزادی؟ این حرفها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی‌خواهیم.»حزب رستاخیز در این زمان پنج روزنامه منتشر ساخت: رستاخیز، رستاخیز کارگران، رستاخیز کشاورزان، رستاخیز جوان و اندیشه‌های رستاخیز. حزب رستاخیز فعالیت‌های خود را افزایش داد و توانست حدود پنج میلیون نفر را در شعبه‌های محلی خود به عضویت بپذیرد. رستاخیز به کمک ساواک نظارت بر علوم و آموزش عالی را افزایش داد و ضربه بر پیکره بخش چاپ و انتشار نیز بسیار ناگهانی بود. عناوین منتشر شده در هر سال از بیش از 4200 عنوان به کمتر از 1300 عنوان رسید. در اواخر سال 1354، بیست و دو شاعر، داستان نویس، استاد دانشگاه، کارگردان تئاتر و فیلمساز برجسته، به خاطر انتقاد از رژیم در بازداشت بودند.
حزب رستاخیز فاصله میان مردم و حکومت را افزایش داد و وجود این حزب و عضویت در آن و عدم عضویت در آن به معنای بودن با حکومت و یا علیه با حکومت بود. حزب رستاخیز جامعه را به دودسته بزرگ تقسیم کرد؛ آنهایی که با حکومت بودند و آنهایی که علیه حکومت. رستاخیز به همراه ساواک با نظارت بر سازمان‌ها و شرکت‌ها توانست زندگی قشر متوسط جامعه را تحت نظر داشته باشد و بر آن تاثیر بگذارد. نبود اقتصاد مستقل از دولت و وابستگی اقتصادی جامعه با اقتصاد دولتی کار را برای حزب رستاخیز برای پیشبرد کارهای خود آسان ساخت. چنانکه سابق ذکر شد، نبود استقلال مالی و قضایی از دولت از دلایل وابستگی به حکومت است و در شرایط تک حزبی بودن کشور، حکومت می‌تواند همه وابستگان به خود را تحت تاثیر بگذارد چرا که از آنها می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند و در صورت عدم شرکت در فعالیت‌های سیاسی حکومت، عرصه برای فعالیت‌های اجتماعی، تجاری، سیاسی و...برای این افراد تنگ می‌شود، چرا که حضور آنها در فعالیت‌های سیاسی هدایت شده از جانب حکومت به معنای حفظ موقعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی. در چنین شرایطی، نه تنها ارگان‌های نظارتی بلکه خود افراد شاغل در سازمان‌ها بعضا به طور ناخواسته در حکم ماموران بی مزد و مواجب ساواک و رکن دوم عمل می‌کردند و آن هم گزارش غیبت همکاران و دوستان خود در انتخابات و دیگر برنامه‌های سیاسی حکومت بود. آنها با این کار خود در پی خراب‌کردن دیگری برای ترفیع خود بودند تا جای ممکن خود را وفادار به حکومت نشان می‌دادند و در پی نزدیکی هر چه بیشتر به حکومت و سیاسیون آن بودند. سیاسیون و رجالی که جز تایید شاه و پیروی از فرامین وی کاری دیگر ندارند و نمی‌کنند. جامعه‌ای که از نظر سیاسی جایی برای مخالفان و منتقدان باقی نگذاشته و ناراضیان را به انواع اتهام‌ها محکوم می‌کنند و راه ترک کشور را تنها راه ایجاد رضایت برای آنها باز می‌گذارد.
در نخستین سال‌های پس از کودتا، حکومت ابتدا گروه‌های منسجم مخالف را سرکوب کرد-مانند حزب توده-و سال‌های بعد از کودتا
-عمدتا از سال 1342 به بعد-تمرکز حکومت از گروه‌ها و احزاب مخالف به سوی مردم گرایش پیدا کرد. چنانکه اشاره شد، در چهار سال نخست بعد از کودتا اکثر اعضای جبهه ملی آزاد شدند و طی یک دهه اکثر اعضای حزب توده نیز به نحوی از میان برداشته شدند و با امضای "ندامت نامه"هایی آزادی خود را به دست آوردند.
منابع مطلب فوق در دفتر روزنامه موجود است
در گفتگوی آفتاب یزد با دانشیار حوزه جامعه‌شناسی و تاریخ ادیان پژوهشگاه علوم انسانی مطرح شد
تنگ نظری؛ تنها وجه اشتراک 
ملی شدن صنعت نفت و توافق هسته‌ای
- ماجرای 28 مرداد مثل یک کوه یخ است که تنها سر آن از آب بیرون زده و اطلاعات کمی از بخش کوچکی از آن واقعه در دست است و قسمت‌های اصلی آن پنهان است
- در مسئله کاشانی و مصدق هم از 40-30 سال پیش ادبیاتی تشکیل شده و عده ای یا کاشانی را به عرش اعلی می‌برند و مصدق را به فرش می‌رسانند یا بالعکس مصدق را برتر از کاشانی جلوه می‌دهند در حالی که در واقعیت اصلا اینگونه نبوده است و نمی‌توان ارزشگذاری کرد
زوایای پنهانی از واقعه 28 مرداد همچنان در ذهن‌ها باقی است؛ ارزیابی شما چیست؟
ما وقتی می‌خواهیم درباره یک پدیده تاریخی صحبت کنیم این یک اصل است که هر قدر آن پدیده به ما نزدیک‌تر باشد (نزدیکی نه تنها به لحاظ زمانی بلکه جریان‌ها و گرایش هایی که ممکن است در جامعه وجود داشته باشد و با تفسیر این پدیده تاریخی به نوعی گره خورده باشد) تحقیق و بحث بی طرفانه درباره آن و حتی به صورت علمی و مستدل تقریبا غیرممکن است. 28 مرداد هم یکی از پیچ‌های تاریخ معاصر ایران است که حتی امروز در داخل ایران خیلی‌ها با گرایش‌های سیاسی از ملیون گرفته تا مذهبیون جنبش‌های چپ اسلامی و... نسبت به این مسئله و تفسیر آن حساسیت دارند. این حساسیت هم باعث می‌شود منابع و داده‌های تاریخی که امروز وجود دارد و ما می‌توانیم آنها را مطالعه کنیم و ببینیم سیر تحول و تغییر این پدیده چه تاثیری روی جامعه ایران گذاشته یا کدام قرائت‌ها به‌گونه‌ای قرائت نادرستی بودند، یا اینکه کدام خوانش‌ها می‌توانند به ما در فهم این پدیده تاریخی کمک کنند، چندان مورد توجه قرار نگیرند. از آن سو زمانی این اتفاق (کودتای 28 مرداد) در تاریخ ایران می‌افتد که تقریبا دنیا حالت دو قطبی پیدا کرده بود؛ یک قطب شرق به سرکردگی شوروی که حدود 3 هزار کیلومتر با ایران مرز دارد و تقریبا در مرزهای شمالی همسایه ما و قدرت یکه تاز آن زمان بود. از سوی دیگر پیدایش و ظهور واقعه 28 مرداد مصادف با این می‌شود که جنگ جهانی دوم تقریبا به گونه ای رقم خورده و پس لرزه‌های این واقعه جهانی باعث شده آرایش و هندسه نیروهای سیاسی، نظامی جهان تغییر کند. یعنی پیش از جنگ جهانی دوم در سراسر جهان یک امپراتوری حضور داشت به نام امپراتوری بریتانیا که تقریبا همه جا، جز امپراتوری تزار روسیه، قدرت را در دست دارد و در تغییر و تحولات کشورهای مستعمره اش مستقیم نقش دارد. حتی در کشورهای شبه مستعمره و ضعیف مثل عثمانی و ایران تغییر و تحولات بدون اذن و عاملیت بریتانیا غیرممکن بود. اما در این دوران آرام آرام چرخشی ایجاد می‌شود و قدرت جهانی و استعماری و به زبان امروز امپریالیسم نوین به سمت آمریکا سوق پیدا می‌کند. این تغییر و تحولات به گونه ای در سیاست داخلی ایران و آرایش سیاسی گروه‌های مختلف تاثیر گذاشت؛ به گونه ای که اگر پیش از جنگ جهانی دوم نگاه‌ها به سمت بریتانیا و روس و شوروی بود، بعد از این واقعه قدرت بریتانیا تحلیل رفت به ویژه در منطقه خلیج فارس و مشخصا در داخل ایران و قدرت آمریکا ظهور کرد.
نیروهای سیاسی فعال هم که داخل ایران بودند، از مصدق گرفته تا کاشانی و توده ای‌ها و روشنفکران و حتی خود دربار این تغییر و تحولات را حس می‌کردند و برای آنکه خود را با وضعیت جدید سازگار کنند دست به ائتلاف‌های جدید و جدیدتری زدند. وقتی همه این مسائل را کنار هم می‌گذاریم یک موضوع برای کسی که از منظر تاریخی به موضوع نگاه می‌کند می‌تواند مهم باشد این است که اطلاعات، داده‌ها، اسناد و مکاتباتی که بین نیروهای امنیتی و دستگاه‌های اطلاعاتی کشورهای مختلف مانند آمریکا، بریتانیا، فرانسه، روسیه و ایران وجود داشت چه اطلاعاتی بودند، زیرا تمامی اطلاعات درباره این واقعه (28مرداد) هنوز هم که هنوز است در دست همه نیست مثلا هرازگاهی می‌بینیم که وزارت امور خارجه آمریکا براساس اسنادی که تازه بازخوانی شده‌اند یکسری جهت‌گیری یا موضع‌گیری سیاسی در سطح کلان اتخاذ می‌کند مثلا اولبرایت وزیر امور خارجه سابق آمریکا که اعلام کرد ما نسبت به دولت منتخب مصدق بدی کردیم و... 
این نشان می‌دهد ماجرای 28 مرداد مثل یک کوه یخ است که تنها سر آن از آب بیرون زده و اطلاعات کمی از بخش کوچکی از آن واقعه در دست است و قسمت‌های اصلی آن پنهان است. فرض را 
بر این بگیریم که تمامی اسناد مرتبط با این واقعه تاریخی در اختیار ما قرار گیرد و مورخان ایرانی و محققان حوزه مطالعات اجتماعی به همه اطلاعات این بازه زمانی دست یابند، حال سوال این است که آیا فضای امروز ایران از لحاظ سیاسی این ظرفیت را دارد که بتواند این مطالعات را بازخوانی و به صورت مستدل در اختیار جامعه مدنی قرار دهد و برای مثال بگوید مصدق فلان گرایش را داشت یا کمونیست‌ها چه مقدار دخالت داشتند یا نقش روحانیت در این واقعه مثبت، منفی یا خنثی بود و...؟ از همه مهم‌تر ما وقتی درباره روحانیت صحبت می‌کنیم باید برداشتمان را از مفهوم روحانیت بازخوانی کنیم، چون روحانیت یک گروه همگن و متوازنی چه آن زمان و چه اکنون نبوده و نیست.
روحانیت از دوران برخورد با مدرنیته و رویارویی با فرهنگ غرب و اروپا، به طیف‌های مختلفی تقسیم شد؛ بعضی روحانیون کلا از کسوت روحانیت خارج شدند و بعضی به سمت گرایش‌های چپی رفتند، بعضی اسلامگرای ناب بودند و برخی به سمت ملی- مذهبی سوق پیدا کردند و عده‌ای هم روحانیت به معنای سنتی، یعنی عدم ورود در مسائل سیاسی روز را برگزیدند، برخی هم مثل امام خمینی در مقابل طاغوت قد علم کردند. حتی برخی به علمای درباری شهرت یافته بودند البته نه به معنای منفی بلکه به این معنا که عده‌ای از روحانیون آن زمان معتقد بودند محمدرضا شاه تنها شاه شیعه جهان و مدافع حکومت شیعی بود پس نباید او را تخریب کرد هر چند انتقاداتی به او داشتند اما در ظاهر حرمت شاه را نگه می‌داشتند تا بتوانند به لحاظ فرهنگی شاه را تعدیل یا عرف را به شرع نزدیک کنند. وقتی ما کل این پیچیدگی‌ها را در نظر بگیریم می‌توان سوال شما را اینگونه پاسخ داد؛ یکی از کسانی که در کنار مصدق نقش کلیدی در مسئله ملی‌شدن صنعت نفت و رویارویی با دربار را داشت آیت‌الله کاشانی بود.
برخی معتقدند آیت‌الله کاشانی به تضعیف ملی شدن صنعت نفت کمک کرد و حتی منجر به تضعیف حرکت مدنی شد که می‌توانست تغییر و تحولات گسترده‌ای در جامعه آن روز ایران ایجاد کند. بسیاری هم معتقدند مصدق به روحانیت پشت کرد و... 
اما در واقع همه اختلافات و درگیری‌ها بین این دو نفر در آن برهه تاریخی تنها نشات گرفته از اختلافات سلیقه‌ای بود. در مطالعات تاریخی وقتی روی شخصیت‌ها تمرکز می‌کنیم اگر فقط به جنبه‌های کلان توجه کنید یکسری ریزه‌کاری‌های شخصی به چشم می‌خورد که شاید هیچ دخلی هم به ایمان و اعتقاد و باور و گرایش سیاسی فرد ندارد بلکه تنها مسائل سلیقه‌ای هستند که دو نفر با وجود گرایش‌ها و منافع مشترک و نزدیک به هم اما به دلیل سلایق فردی نتوانند با هم همکاری کنند. در فرهنگ ایران هم خوشبختانه یا متاسفانه این یک واقعیت است که مردم در رویکردهایشان نسبت به یکدیگر با هم اختلاف دارند و کم پیش می‌آید مثل امثال شهید بهشتی که وقتی بهشان می‌گفتند فلانی کمونیست یا لیبرالیسم است شما چگونه با آنها کار می‌کنید، پاسخ می‌داد در کار مدیریتی یا تشکیلاتی اگر کسی حتی به اندازه یک درصد هم ظرفیت داشته باشد و در عین حال خائن به مملکت نباشد همان یک درصد برای من کافی است. حال کسی هم ممکن است در یک تشکیلات 90 درصد ظرفیت داشته باشد و... 
اما اکثر مردم در ایران اینگونه نیستند. بلکه اگر ببینیم فردی 99درصد ظرفیت دارد اما یک درصد با ما اختلاف سلیقه دارد او را حذف می‌کنیم.
در مسئله کاشانی و مصدق هم از 40-30 سال پیش ادبیاتی تشکیل شده و عده ای یا کاشانی را به عرش اعلی می‌برند و مصدق را به فرش می‌رسانند و یا بالعکس مصدق را برتر از کاشانی جلوه می‌دهند در حالی که در واقعیت اصلا اینگونه نبوده است و نمی‌توان ارزشگذاری کرد و... اصل موضوع این است که در آن برهه از تاریخ مجموعه ای وجود داشت متشکل از مصدق و کاشانی که بر اساس منافع مشترک و آرمان و اهداف معین شکل گرفته بود ولی این دونفر فقط به دلیل اختلاف سلیقه و شخصی نتوانستند به همکاری با هم ادامه دهند و اتفاقا این سلایق شخصی که ابتدا به ساکن می‌توانست حل و فصل شود با شیطنت اطرافیان کاشانی و مصدق و بعد به واسطه شنودهای اطلاعاتی که دستگاه امنیتی انگلستان و آمریکا و خبرچینی‌های بسیار از مصدق به کاشانی و از کاشانی به مصدق باعث تشدید اختلافات فی مابین این دو نفر شد. از سوی دیگر اینکه گفته می‌شود روحانیت و برخی مذهبیون به خاطر اختلاف با مصدق موافق کودتا بودند، در این باره نیز طیف روحانیت را ما نمی‌توانیم یک طیف همگن در نظر بگیریم بعد نتیجه‌گیری کنیم که این طیف با دربار همکاری داشتند چون با مصدق مخالفت بودند. اتفاقا در آن دوره خیلی از علما در تهران و شهرستان‌ها و حتی عتبات بودند که با مصدق موافق بودند.
همه مطالب گفته شده درباره مردم و موافقان و مخالفان آن زمان بود. اما امروز هم عده‌ای هستند که سعی دارند به اختلاف مصدق و کاشانی دامن بزنند. این عده به دنبال چه هستند؟ 
اولا باید بگویم ما در مطالعات تاریخی دو رویکرد داریم؛ تاریخ گرایی و معاصرگرایی. برای مثال در موضوع حمله ناپلئون به روسیه رویکرد تاریخ‌گرایی می‌گوید من کاری به اینکه حمله ناپلئون به روسیه، امروز چه تاثیراتی در روسیه و فرانسه دارد، ندارم بلکه می‌خواهم این برش تاریخی را صرفا در آن برهه از تاریخ مطالعه کنم مثلا تعداد نفرات ارتش ناپلئون، مسیر حرکت ارتش ناپلئون، تاکتیک‌ روس‌ها برای شکست امپراتوری ناپلئون و... حال در صورتی که من محقق قصد داشته باشم بازخوردهای امروزی این جنگ و روابط سیاسی امروز فرانسه و روسیه را بررسی کنم یا در مورد واقعه کودتای 28 مرداد محقق به دنبال این باشد که دنباله‌های گرایش‌های آن زمان به غرب یا شرق را امروز بررسی کند و اینکه آیا ما می‌توانیم امروز از گرایش‌های نومصدقی یا نوکاشانی صحبت کنیم وارد رویکرد معاصرگرایی شده‌ایم. حال در پاسخ به سوال شما باید بگویم امروز عده‌ای به رویکرد معاصرگرایی متوسل شده‌اند و در حالی که نه مصدق زنده است نه کاشانی، اما برای اینکه رقبای خود را از صحنه به در کنند یا یک تفسیر غالب از یک رویداد تاریخی ارائه بدهند و آن از تفسیر به نفع گرایش و جناح خود بهره ببرند نه اینکه فی‌النفسه و آکادمیک این رویداد تاریخی را بفهمند اتفاقا فهم اصل این موضوع برای عده‌ای اصلا مهم نیست بلکه همین‌که گروه، حزب یا عده‌ای که صرفا دغدغه سیاسی دارند بتوانند انحصار تفسیر، خوانش و قرائت آن رویداد را در دست داشته باشند برگ برنده از آن آنهاست. به عبارت دیگر مشروعیت سیاسی که این عده یا گروه می‌توانند با تفسیر و خوانش رویداد 28مرداد یا هر رویداد تاریخی دیگری بگیرند اهمیت دارد نه اصل واقعیت. سپس با این مشروعیت می‌توانند مردم جامعه، منابع و نیروها، صحنه سیاسی و ایدئولوژی‌ غالب را نهادینه کرده و به اهدافی که برای خود ترسیم کرده‌اند با تاکتیک‌های اتخاذ شده دست یابند.
بعد از توافقات هسته‌ای عده‌ای سعی در تشبیه ظریف با مصدق داشتند آن هم به علت وقایعی که در تاریخ رقم زدند. چقدر این‌دست تشبیه کردن‌ها درست است؟
پیش از پاسخ به سوال شما ابتدا موضوع دیگری را باید بیان کنم. به نظر می‌آید در ذهنیت ایرانیان طی 
150 سال اخیر و بعد از شکست‌های ایران و روس و معاهده هایی

که بریتانیا به ایرانیان تحمیل کرد و باعث جدایی افغانستان و شبه قاره هند و... از ایران شد و سپس مناطق مختلفی که با معاهده پاریس و بعد معاهده‌های روسیه علیه ایران مثل ترکمانچای، گلستان و آخال، از ایران جدا شدند، در ذهنیت ایرانی همواره حالت اضطراب و این حس را به وجود آورده که دیگران در سرنوشت این کشور دخالت داشته و نمی‌گذارند جامعه به سمت اصلاح و بهبودی برود. در این اثنی، افراد مقتدر اما ملی و مخالف سرسخت بیگانگان مانند امیرکبیر، قائم مقام فراهانی، مصدق و... وارد عمل شده و در شرایطی که حالتی از اصلاح گری در جامعه ایران وجود داشته اما به علت نیروها یا رویکردها عقیم می‌ماندند اما در نهایت امثال امیرکبیر و مصدق و... سنگ اندازی بیگانگان را خنثی می‌کردند. حال اما اینکه بخواهیم مصدق را در آن ظرف زمانی (در یک جهان دوقطبی و رقم خوردن افول امپراتوری بریتانیا) با ظریف در جهان کنونی که دو قطبی نیست بلکه چند قطبی است و نوع، شکل و مدل و نظام استعماری به گونه‌ای عجیب تغییر کرده و دیگر مانند قرن 18 مستقیم نیست، چندان منطقی به نظر نمی‌رسد و اصلا قابل قیاس نیست هر چند نقاط اشتراکی دارند اما نقاط افتراقشان بسیار است.
مسئله ملی شدن صنعت نفت و مسئله‌ هسته‌ای نیز نقاط افتراق بسیار زیادی دارند. در زمان مصدق عملا نفوذ استعمار در دولت ایران در حد اعلا بود و جهان، جهان دو قطبی بود و ایران باید در این جهان 
دو قطبی خود را به گونه‌ای تعریف می‌کرد که در یکی از 
دو قطب قرار گیرد تا توسط هر دو قطب بلعیده نشود. اما امروز وقتی به سیاست خارجی دولت روحانی یا سیاست‌هایی که رهبر معظم انقلاب تعریف کرده‌اند، نگاه می‌کنیم می‌بینیم، هدف مشترک است. از سوی دیگر، ایران امروز سعی دارد در جهان چند قطبی خود را به عنوان یک قطب مطرح کند آن هم در منطقه، زیرا هر چند عربستان به ما گرایش فرهنگی ندارد ولی در سوریه، لبنان، عراق، ترکیه، مناطق آسیای مرکزی و قفقاز و حاشیه خلیج فارس گرایش فرهنگی وجود دارد در چنین منطقه‌ای ایران سعی دارد خود را به صورت قطب معرفی کند و این مسئله روی بازخوانی این موضوع که آیا مصدق و ظریف به هم شبیه‌اند موثر است. هر چند حس این شباهت در جامعه ایجاد شده به خصوص بعد از دوران دوم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد که یک حالت سرخوردگی و بی تفاوتی در مردم ایجاد شده بود و ایرانیان متعجب مانده بودند که با آن تاریخ عظیم و تمدن کهن و سرمایه‌های اجتماعی در آن وضعیت انزوا گیر افتاده بودند و به جای آنکه با وجود توانایی و ظرفیت می‌توانستیم شبیه ژاپن، چین و کره جنوبی یا حداقل ترکیه شویم اما اینطور نشد. در چنین وضعیت روحی و روانی که جامعه به آن مبتلا بود سیاست‌های دولت روحانی و به خصوص ویترین بیرونی آن یعنی دکتر ظریف، به گونه‌ای توانست آن آمال و آرمان‌های واقعی ایرانیان را تحقق ببخشد. از این رو بود که عده ای ظریف را به مصدق شبیه دانستند
اما از منظر آکادمیک بی‌شک نقاط افتراق زیادی بین این دو شخصیت وجود دارد. ولی از نگاه یک جامعه‌شناس روانشناختی شباهت هایی وجود دارد و چه خوب که از این شباهت‌ها برای ظرفیت سازی و پیشبرد اهداف داخلی و حتی خارجی استفاده کنیم.
برای مثال وقتی مصدق در ایران حرکت ملی شدن صنعت نفت را پی می‌گیرد و به رویارویی با بریتانیا می‌پردازد، حرکتش فقط در داخل ایران بازتاب پیدا نمی‌کند بلکه مثلا در جهان عرب آن روز بسیار انعکاس پیدا می‌کند و حتی مردم مصر او را در آغوش می‌گیرند چون اقدامش این ایده را به آنان می‌دهد که کانال سوئز را ملی کنند و از زیر یوغ بریتانیا خارج شوند.
به نقاط افتراق بین دو واقعه ملی شدن صنعت نفت و توافقات هسته‌ای اشاره کردید؛ مهم‌ترین این تفاوت‌ها چیست؟
پیش از پاسخ به سوال شما دوست دارم به موضوع دیگری اشاره کنم.در توافق هسته‌ای وقتی به عقب بازگردیم و نگاه کنیم یک واقعیت را نمی‌توانیم انکار کنیم و آن این است که وقتی به روش دولت احمدی‌نژاد و کسانی که به گونه‌ای مناصب کلیدی را برای این پروژه در سطح بین‌الملل دنبال می‌کردند، نگاه کنیم می‌بینیم آنها، مرد این کار نبودند حتی اگر فرض بگیریم سیاست آن روز ایران این بود که به دلایل امنیتی در آن برهه از زمان توافق صورت نگیرد و در دولت روحانی دلایل دیگر سیاسی موجب شد که این توافق صورت 
گیرد؛ این مسئله هیچ ارتباطی با افرادی که برای این دیپلماسی انتخاب می‌شوند تا با کشورهای 1+5 گفتگو کنند، ندارد. در واقع وزن افراد باید با این فضای دیپلماتیک بین‌المللی بخواند. حال آیا ما می‌توانیم تیمی را که رئیس آن ظریف است و اعضایش تخت روانچی، عراقچی و... با سعید جلیلی، باقری و... مقایسه کنیم. به تعبیر قرآن آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند، برابرند؟! از این جهت این موضوع مقداری به تامل نیاز دارد آن هم از این جهت که به نظر می‌آید در دورانی به خصوص دوره دوم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، خود دستگاه دولت و برخی معماران سیاست ایران خود را بی نیاز از مشورت می‌دیدند و مردم را محرم خود نمی‌دانستند و به گونه‌ای می‌خواستند با توسل به اجتهادهای شخصی خود در تمامی حوزه‌ها پیش بروند و رفتند اما نتیجه اش تحمیل بار سنگینی روی دوش کشور، ملت و نظام بود آن هم در حوزه اقتصادی، محیط زیست، اجتماعی، فسادهای اداری، اخلاقی به ویژه در حوزه سیاست داخلی و خارجی که نه تنها موجب تخریب روابط بسیاری در داخل و خارج ایران شد، بلکه منطقه را ملتهب کرد. درحالی که اگر ما می‌توانستیم تعامل خود را با رقبایمان در منطقه حفظ کنیم شاید می‌توانستیم وضعیت را به گونه‌ای دیگر رقم بزنیم.
برداشت من از صحبت‌های شما این است که از بعد بین‌المللی موضوع هسته‌ای اهمیت
فوق العاده بیشتری در مقایسه با ملی شدن صنعت نفت دارد. درست است؟
نمی‌توان اینگونه ارزش‌گذاری کرد چون تفاوت‌های بنیانی بسیاری بین این دو واقعه وجود دارد
مثلا؟
در ملی شدن صنعت نفت طرف تخاصم دولت بریتانیا بود که عملا داخل ایران هم حضور داشت، نفت را در دست خود داشت و آن را از آن خود می‌دانست ولی در مسئله هسته‌ای از این به بعد هیچ شباهتی به ملی شدن صنعت نفت ندارد. از سوی دیگر هر چند عده‌ای سعی می‌کردند در مذاکرات هسته‌ای آن را موضوعی ملی جلوه دهند تا حمایت مردم را داشته باشند اما اتفاقاتی در این مسیر افتاد که مردم تا حد زیادی به ویژه در دو دولت قبل دلسردتر و سرخورده‌تر شدند در نتیجه رویکردهای اتخاذ شده در طول مذاکرات و تحریم‌ها، لطماتی به اقتصاد کشور وارد کرد که تاثیر آن 40 تا 50 سال دیگر گریبانگیرمان خواهد شد. از سوی دیگر، یک نتیجه مثبت توافقات هسته‌ای این است که مردم ایران به این باور رسیدند که انتخابات واقعی است. یعنی اینکه احمدی‌نژاد روی کار باشد یا روحانی، فرق دارد. هر چند شاید روحانی نتواند همه ساحت‌های جامعه ایران را یک شبه تغییر دهد اما لااقل شیب تخریب را می‌تواند متعادل کند تا بتوانیم تا حدودی به سمت رشد صعودی برویم، آن هم نه اکنون بلکه طی 20 – 10 سال آینده.
از منظر یک فرد تحلیلگر، من خونسردانه می‌گویم که دولت آقای روحانی حتی اگر انتخابات بعدی هم رای بیاورد کار عظیم و بنیادی به معنای واقعی در داخل ایران نمی‌تواند انجام دهد تنها کاری که می‌تواند بکند این است که زمینه‌هایی را فراهم کند که مردم به این رشد برسند که فردی مانند احمدی‌نژاد را انتخاب نکنند.بعد از روحانی برای مثال شخصی مثل ظریف یا صالحی را انتخاب کنند؛ افرادی سیاست‌های پیشروانه را ادامه دهند تا لااقل طی 30 سال آینده اتفاقی که در کره جنوبی افتاد و امروز این کشور را به این مرحله از پیشرفت رسانده، در مورد ایران نیز بیفتد
امروز روحانی نیز در امور داخلی همان راهی را می‌رود که احمدی‌نژاد رفت چون مجبور است مثلا دادن یارانه هنوز ادامه دارد. درحالی که در کشوری که ارز و درآمد وجود ندارد یارانه چه معنایی دارد؟! البته روحانی در کنار ادامه این روند معیوب دست به اقدامات اصلاحی هم زده مثل بهبود نظام سلامت و بیمه که حالا حالا‌ها جواب نخواهد داد. سیاست‌های تخریبی احمدی‌نژاد به سان دیوار کجی است که ساخته شده، حالا هم نمی‌توان یک شبه این دیوار کج را صاف کرد.

 

درباره زمینه‌های شکل‌گیری کودتای 28 مرداد و سقوط دولت مصدق
الان دقیقا نیمه شب است
 

کودتای ۲۸ مرداد یکی از حوادث سرنوشت‌ساز در تاریخ معاصر ایران بود که در دوازدهمین سال حکومت پهلوی دوم به وقوع پیوست و سبب تثبیت حاکمیت او تا ربع قرن دیگر شد. تابستان سال ۱۳۲۰ در میانه جنگ دوم جهانی، نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند. رضاشاه پهلوی عملاً از کشور تبعید شد و محمدرضا به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. عدم اقتدار نسبی شاه جوان بویژه در سال‌های ابتدایی، به تنش میان نیروهای سیاسی و تزلزل نهادهای قدرت دامن می‌‌زد.
 در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰، یعنی دهه اول سلطنت محمدرضا شاه، حدود 15 بار نخست‌وزیر عوض شد؛ افرادی چون احمد قوام‌السلطنه، علی سهیلی، محمد ساعد، ابراهیم حکیم‌الممالک و عبدالحسین هژیر در این دوران به مقام نخست‌وزیری رسیدند.
 از سوی دیگر، با پایان جنگ دوم جهانی جنبش‌های استقلال‌طلب در دنیا رو به گسترش بودند و در ایران نیز نگاه ملی‌گرایانه جایگاه ویژه‌ای در سیاست پیدا می‌‌کرد. در همین شرایط بود که جبهه ملی ایران در سال ۱۳۲۷، با ائتلاف طیف گسترده‌ای از نیروهای سیاسی که شاید تنها در نگاه ملی‌گرایانه خویش مشترک بودند، تأسیس شد. یکی از پایه‌های اصلی این جبهه دکتر محمد مصدق بود. رویارویی دکتر مصدق با بریتانیا در آغاز دهه ۳۰ خورشیدی موضوع تازه‌ای نبود. سال ۱۳۰۲، در دوره تصدی وزارت امور خارجه در کابینه مشیرالدوله نیز مصدق با آنچه بریتانیا منافع خود در ایران می‌‌دانست، به مخالفت پرداخته بود. بلافاصله پس از مشیرالدوله، رضاخان سردار سپه به نخست‌وزیری رسید و مصدق از قدرت فاصله گرفت.  ظهور مجدد و مؤثر مصدق در عرصه سیاست ایران تنها پس از اشغال کشور و برکناری رضاشاه از سلطنت ممکن شد. در اولین انتخابات پس از رضاشاه (دوره چهاردهم مجلس شورای ملی)، مصدق بیشترین رأی را در تهران کسب کرد و با تلاش او طرحی در مجلس تصویب شد که به دولت اجازه نمی‌داد حین اشغال درباره نفت با خارجی‌ها مذاکره کند. یکی از نقاط مهم حیات سیاسی مصدق انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی بود که اعتراض به وقوع تقلب‌های گسترده در آن، برخی ملی‌گرایان و مخالفان دربار را بیش از پیش به هم نزدیک کرد. جبهه ملی نیز به کمک معترضانی چون محمد مصدق، حسین مکی و مظفر بقایی تأسیس شد که ورودشان به مجلس شانزدهم (در دور دوم انتخابات) راه را برای تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت هموار کرد و سرانجام به رهبری مصدق، ملی‌ شدن نفت ایران از طرح به قانون بدل شد. جو میهن‌پرستی و بیگانه‌ستیزی در ایران بالا گرفته بود و ترور نخست‌وزیر وقت، سپهبد حاجعلی رزم‌آرا توسط فدائیان اسلام زنگ خطر دیگری بود هم برای شاه، هم برای کسانی که «خائن» و «مزدور بیگانه» نامیده می‌‌شدند. حسین علاء هم که به جای نخست‌وزیر مقتول نشست، چاره‌ای جز برخاستن زودهنگام و سپردن کرسی وزارت به مصدق نیافت.
 دغدغه و برنامه اصلی دولت مصدق به اجرا درآوردن قانون ملی شدن صنعت نفت بود. از آن پس مذاکرات پی‌درپی بریتانیایی‌ها و میانجی‌گری آمریکایی‌ها بی‌نتیجه ماند و حتی شکایت انگلیس به دیوان لاهه و شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز تأثیری بر روند ملی شدن نفت ایران نگذاشت. مصدق در لاهه و نیویورک به دفاع از حق مالکیت مردم بر منابع سرزمین خود پرداخت.
پس از تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت در ایران دکتر مصدق به نخست‌وزیری رسید. او برنامه خود را اجرای این قانون (و نیز اصلاح قانون انتخابات) اعلام کرد. مذاکرات با شرکت نفت ایران و انگلیس شروع شد. شرکت نفت آماده پذیرش ملی شدن نفت ایران نبود و همچنان بر ادامه قرارداد ۱۹۳۳ اصرار داشت. دکتر مصدق از شرکت نفت ایران و انگلیس خلع ید کرد و کار‌شناسان و مدیران این شرکت ناچار به ترک ایران شدند. دولت بریتانیا از ایران به شورای امنیت شکایت کرد. شورا رسیدگی به این شکایت را به دیوان بین‌المللی لاهه ارجاع داد. دکتر مصدق دادگاه بین‌المللی را برای رسیدگی به این مساله که امری مربوط به حق حاکمیت ایران بود صالح ندانست. دیوان نیز بالاخره به عدم صلاحیت خود رای داد. بدین ترتیب بریتانیا و شرکت نفت نتوانستند از مجراهای قانونی بین‌المللی با ملی شدن نفت ایران مقابله کنند.
پس از برگزاری انتخابات دوره هفدهم و افتتاح مجلس شورای ملی و بازگشت دکتر مصدق از دادگاه لاهه و در بحبوحه مبارزات نهضت ملی شدن نفت‌، با وجود اظهار تمایل اکثریت نمایندگان مجلس جدید به نخست‌وزیری مجدد دکتر مصدق‌، ناگهان وی از سمت خود استعفا داد. علت این امر کارشکنی‌های اقلیت مجلس‌، تحت رهبری سیدحسن امامی‌، عدم ابراز تمایل مجلس سنا به زمامداری دکتر مصدق و اختلاف بر سر درخواست اختیارات بیشتر برای نخست‌وزیر بود.
مصدق مصمم بود اختیار تعیین وزیر جنگ را از شاه بگیرد «تا دخالت دربار در آن کم شود و کار‌ها در جهت صلاح کشور پیشرفت کند...» واکنش شاه در برابر این پیشنهاد چنین بود: «پس بگویید من چمدان خود را ببندم و از این مملکت بروم.» مصدق در پاسخ فوراً گفت که در این صورت استعفا خواهد داد. شاه از دادن مقام وزارت جنگ به نخست‌وزیر امتناع کرد، دکتر مصدق استعفا کرد و احمد قوام به نخست‌وزیری رسید. این وضعیت اما پایدار نماند، چرا که قیام مردم در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ زمینه‌های لازم برای نخست‌وزیری مجدد دکتر محمد مصدق را فراهم کرد. این دومین دوره حکومت مصدق بود. وی در ‌طی ۱۵ ماه از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ توانسته بود حقانیت ایران را در مجامع بین‌المللی درباره ملی شدن صنعت نفت اثبات کند‌ اما در‌‌ همان مقطع با توطئه‌های بزرگی از جانب دولت‌هایی که دستشان از منابع نفتی و سرمایه‌های مردم ایران کوتاه شده بود، مواجه شد. دکتر مصدق توانست در مقابل این فشار‌ها نیز مقاومت کند. با رفراندوم و انحلال مجلس دیگر معلوم بود که مخالفان باید دست از اقدامات قانونی بردارند و رودررو مصدق را ساقط کند. اما در همین مورد هم آنان سعی در حفظ ظاهری قانونی داشتند و با همراه کردن شاه، دستخط‌هایی از او برای عزل دکتر مصدق و نصب سرلشکر زاهدی به نخست‌وزیری گرفتند. دکتر مصدق که صدور فرمان عزل را خلاف روح قانون اساسی و حکومت مشروطه می‌دانست از قبول آن سر باز زد و مخالفان دست به کودتا زدند. در روز ۲۵ مرداد با ناکام ماندن کودتای نظامیان، شاه به خارج از کشور فرار کرد. در کودتای ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ قرار بود دکتر مصدق خلع شود. در نیمه شب روز ۲۴ مرداد ۱۳۳۲ رمز عملیات آژاکس: «الان دقیقاً نیمه شب است» به صورت رمز از رادیو بی‌بی‌سی اعلام شد در حالی که این جمله هر شب بدون کلمه دقیقا توسط مجری ادا می‌شد اما نهایتاً کودتا کشف و خنثی شد. مصدق هم دستور بازداشت سرهنگ نعمت‌الله نصیری را که برای بازداشت وی آمده بود، صادر کرد.
با این رویداد مصدق و اطرافیانش تصور کردند خطر برطرف شده است. یک روز قبل از وقوع کودتای دوم یعنی در ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ آیت‌الله کاشانی ‌در نامه‌ای به مصدق از قطعی بودن کودتایی دیگر خبر داد.
چنانکه بعدها در اسناد سازمان جاسوسی آمریکا منتشر شد طرح کودتا که به نام رمز «آژاکس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری انگلیس در مهر ۱۳۳۱ تهیه شد و انتخاب آیزنهاور به ریاست‌جمهوری آمریکا در ماه آبان‌‌ همان سال به پیشبرد این طرح در ایران کمک شایانی کرد. این طرح مشترک با کمک عواملی در داخل ایران از جمله برادران رشیدیان، ذوالفقاری‌ها و دیگر جریان‌های وابسته به انگلیس و آمریکا که از مرتبطان فعال دربار محمد‌رضا پهلوی بودند به اجرا گذاشته شد. تا پیش از انتخابات آمریکا مقامات انگلیسی طرح آژاکس را به یاری 2 تن از بلندپایگان سازمان «سیا» از جمله کرمیت (کیم) روزولت و ‌آلن دالس به پیش برده بودند اما ‌آن را تا آغاز دوران ریاست جمهوری آیزنهاور مسکوت گذارده بودند. طرح مزبور، 2 هفته پس از آغاز ریاست‌جمهوری آیزنهاور یعنی از روز ۱۴ بهمن ۱۳۳۱ که یک هیأت انگلیسی برای اجرایی کردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس، وزیر خارجه آمریکا و برادرش آلن دالس، رئیس سازمان «سیا» به واشنگتن رفت، لازم‌الاجرا شد.
در خرداد ۱۳۳۲ مصدق در نامه‌ای به آیزنهاور، رئیس‌جمهور آمریکا از همراهی آن کشور با سیاست‌های خصمانه انگلستان گلایه کرد، غافل از آنکه این نامه ۴ روز پس از تشکیل جلسه‌ای در وزارت خارجه آمریکا برای تهیه مقدمات کودتا و براندازی حکومت مصدق به دست آیزنهاور رسید. آیزنهاور نیز پاسخ نامه را تعمداً یک ماه به تأخیر انداخت تا عملیات آ‌ژاکس، روال برنامه‌ریزی شده خود را طی کند.
کودتای دوم بدون مقاومت مردمی و دخالت احزابی چون حزب توده که از قدرت نظامی سازمان افسرانش بهره می‌برد، در عرض چند ساعت به پیروزی رسید و سرلشکر زاهدی نخست‌وزیر شد. از جمله بازوهای اجرای کودتا و کانون‌های مهم مخالفت و توطئه علیه دولت مصدق، نظامیان بودند که در کانون افسران بازنشسته به رهبری فضل‌الله زاهدی هدایت می‌شدند.
سرتیپ نادر باتمانقیلچ، سرتیپ حسین آزموده، سرتیپ عباس فرزانگان، سرگرد پرویز خسروانی، هدایت‌الله گیلانشاه، منصورپور، سرتیپ عباس گرزن، سرهنگ عزیز امیررحیمی، سرهنگ نعمت‌الله نصیری و سرهنگ امیری از نظامیانی بودند که نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای در کودتا داشتند.
بیشتر عناصر نظامی و انتظامی که در دستگاه دولت مصدق بودند، دوطرفه بازی می‌کردند؛ ازجمله سرهنگ اشرفی فرماندار نظامی تهران، سرتیپ مدبر رئیس شهربانی و نادری رئیس کارآگاهی شهربانی ظاهراً منتسب به دستگاه مصدق بودند ولی در شروع کودتا، نقش بسیار حساسی ایفا کردند. از همه مهم‌تر سرتیپ تیمور بختیار، فرمانده منطقه کرمانشاه بود که از مخالفان سرسخت دولت ملی مصدق شمرده می‌‌شد، به همین علت پس از کودتای ۲۸ مرداد، گروهی از نظامیان که در کودتا شرکت کرده بودند و نیز نقش فعالی داشتند، به سمت‌ها و پست‌های بالای نظامی رسیدند.
از سوی دیگر برادران رشیدیان (اسدالله، سیف‌الله و قدرت‌الله) نیز در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش عمده‌ای ایفا کردند. این سه برادر، صاحب چندین بانک و شرکت‌ بزرگ تجاری بودند و در شهرک‌سازی با شاه و برادرانش همکاری می‌کردند به‌گونه‌ای‌ که در شهرک گلساردشت، با بنیاد پهلوی ۲۰ درصد مشارکت داشتند. درواقع، برادران رشیدیان، عوامل عمده بریتانیا در ایران بودند که انگلیسی‌ها از طریق آنها تلاش‌های خود را برای ایجاد اختلاف بین سران جبهه ملی آغاز کرده بودند.
از دیگر عوامل اجرایی بسیار مهم کودتا چماقدارانی بودند که با تحریک افراد ساده و بازاری، تظاهراتی را در کوچه‌ها و خیابان‌ها به راه می‌انداختند و به طرفداری از شاه و دولت زاهدی، شعار سر می‌دادند. این افراد در روز ۲۸ مرداد در سبزه‌میدان و خیابان ارگ، پس از بستن بازار، در دسته‌های 40-30 نفری به بانک‌ها و وزارتخانه‌ها حمله کرده و عکس‌های شاه را به در و دیوار چسباندند، بعد سراغ روزنامه‌های طرفدار دولت مصدق، توده‌ای‌‌ها و اداره‌ها رفتند و آنها را آتش زدند. این گروه پس از ورود شاه نیز برای مراسم استقبال، پیشقدم بودند و او را تا کاخ همراهی کردند.از جمله ابزارهای بسیار مهم برای زمینه‌سازی کودتا و آماده‌سازی افکار عمومی برای پذیرش کودتا، مطبوعات بود که از آنها به‌عنوان «عوامل ویژه» یاد می‌شود. حملات مطبوعات به مصدق ابعاد جدید و خطرناکی می‌یافت و وی را به دلیل اجازه فعالیت به حزب توده به داشتن ارتباط‌های کمونیستی و به‌خاطر شعار مشهورش مبنی بر اینکه «شاه باید سلطنت کند نه حکومت» به نقشه‌کشی برای برانداختن تاج و تخت سلطنت متهم می‌کردند. طی روزهای دهه سوم مرداد ۱۳۳۲، نشریه‌های حزب توده، «شهباز» و «به سوی آینده» وقوع کودتا را هشدار می‌دادند اما کسی به این هشدارها توجه نمی‌کرد.
با وجود همراهی آیت‌الله کاشانی با مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت که اوج آن به واقعه ۳۰ تیر انجامید، به‌تدریج بین این دو، اختلاف ریشه‌داری روی داد، به‌گونه‌ای‌ که وقتی دکتر مصدق تقاضا کرد که لایحه اختیارات او برای
۶ ماه تمدید شود، این ‌بار کاشانی در مقام ریاست مجلس، نامه‌های تندی نوشت و این اختیارات را خلاف قانون اساسی اعلام داشت و به مصدق اعتراض کرد.
در واقعه نهم اسفند ۱۳۳۱ که شاه می‌خواست از کشور خارج شود، با مخالفت دسته‌های زیادی از جمله کاشانی روبه‌رو شد. این بار آیت‌الله کاشانی و محمد بهبهانی با هم توافق کردند از خروج شاه جلوگیری کنند و طی نامه‌ای به شاه، خروج وی را از کشور، امری بزرگ برشمردند و او را از این مسافرت منع کردند. وقتی شاه از مسافرت خود انصراف داد، مصدق از دربار رفت و برای انحلال مجلس به همه‌پرسی روی آورد. کاشانی و دوستان نزدیک مصدق از قبیل حائری‌زاده، مکی و دکتر بقایی با مخالفان مصدق همکاری کردند و کاشانی نامه تندی به مصدق نوشت که: «... حضرت نخست‌وزیر، دکتر مصدق دام اقباله؛ عرض می‌شود اگرچه امکانی برای عرایضم نماند؛ ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام، بالا‌تر از احساسات شخصی است و علی‌رغم غرض‌ورزی‌های تبلیغاتی، شما، خودتان بهتر از هرکس می‌دانید که همّ و غمّ، در نگهداری دولت جنابعالی است و خودتان به بقای آن مایل نیستید. از تجربیات روی کار آمدن قوام و لج‌بازی‌های اخیر، بر من مسلم است که می‌خواهید مانند سی‌ام تیرماه، یک بار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. ترس مرا در عدم اجرای رفراندوم نشنیدید...».
 مصدق که دیگر هیچ‌گونه رابطه‌ای با دوستان نزدیک خود و بویژه آیت‌الله کاشانی نداشت، جوابی بسیار سرد به این شرح به آیت‌الله کاشانی داد: «این‌جانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم والسلام....» طبیعی بود که با این روابط سرد، همکاری مصدق و کاشانی پایان یافته بود. همین امر نقش مهمی در سقوط مصدق ایفا کرد. از دیگر عوامل داخلی کودتای ۲۸ مرداد، گروهی از سیاستمداران معروف ایرانی و هوادار بریتانیا بودند. از جمله این افراد سیدضیاءالدین طباطبایی بود که بریتانیا تلاش می‌کرد زمینه‌های نخست‌وزیری او را فراهم کند. انگلیسی‌ها حتی پیش از آنکه مصدق زمام امور را به دست گیرد، شاه را برای نخست‌وزیری سیدضیاءالدین، زیر فشار گذاشته بودند. شاه ظاهراً با این امر موافق بود و در‌‌ همان موقع که مجلس، مصدق را برای نخست‌وزیری معرفی کرد، با سیدضیاءالدین دراین باره درحال گفت‌وگو بود. از دیگر این افراد، جمال امامی بود که رهبری فراکسیون طرفدار انگلیس را در مجلس برعهده داشت، در واقع تلاش‌های جمال امامی و فراکسیون هوادارش برای مختل ساختن مجلس بود. با پیروزی کودتا که با امکانات مالی بریتانیا و آمریکا و حضور عوامل داخلی در صحنه به انجام رسید، شاه دوباره به کشور بازگشت. تقریبا تمام مدیران و کارگزاران دولت مصدق بازداشت شدند. برخی مثل دکتر فاطمی به اعدام محکوم شدند و دیگرانی به زندان. در این میان اعضای فعال حزب توده نیز دستگیر و برخی افسران توده‌ای اعدام شدند. سران حزب نیز به خارج از کشور گریختند. دولت روسیه طلاهایی را که در ‌‌نهایت مضیقه و احتیاج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از کودتا به دولت زاهدی تحویل داد. خود مصدق نیز دستگیر و در یک دادگاه فرمایشی به ۳ سال زندان محکوم شد. وی پس از پایان دوران حبس نیز تا آخر عمر به احمدآباد تبعید شد اما مقاومت همچنان ادامه داشت و چندی بعد روحانیون و اساتید دانشگاه و بعضی شخصیت‌ها، تشکلی به نام «نهضت مقاومت ملی» به وجود آوردند که با نظر مثبت دکتر مصدق به یکی از بزرگ‌ترین نهضت‌های سیاسی در سال‌های بعد تبدیل شد.
 منبع: تاریخ ایرانی