محل تبلیغ شما
پرونده مشروطه (بخش سه)

تاریخ خبر: 1394/5/14 21:56:50

پرونده مشروطه (بخش سه)

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است 

گفت‌و‌گو با دکتر داوود فیرحی درباره دستاوردها و از دست داده‌های تجربه مشروطه:
مشکل مشروطه تکنیک اجرای اجماع سیاسی بود
 

  علی گل باز

تا پیش از 14 مرداد 1285 خورشیدی، جز نمونه هایی معدود چون تحریم توتون و تنباکو، نمی‌توان در تاریخ اجتماعی ایران، از جنبش یا حرکت مردمی سراغ گرفت که علیه نظام حاکم صورت گرفته باشد. بر این پایه «انقلاب مشروطه» را باید نقطه عطف در این میان دانست که جامعه ایرانی را به حرکت درآورد و موتور محرکه‌ای شد تا رخدادهای مبارک سپسینی چون ملی شدن صنعت نفت، قیام سی ام تیر، انقلاب اسلامی را رقم زند. اما بی‌شک این انقلاب در میان رهبران مشروطه هم که یک بال آن روحانیون به شمار می‌آیند تأثیری شگرف بر جای گذاشت تا آنجا که گروهی چون آخوند خراسانی و میرزا محمدحسین نائینی مشروطه طلب و در مقابل دیگرانی هم مانند شیخ فضل الله نوری و سید کاظم یزدی، مکمل مشروعه را بر مشروطه افزودند و جبهه‌ای دیگر شدند. اما عمیق تر از این و ورای پوسته مشروطه، به «فقه مشروطه» برمی خوریم که شایسته بررسی افزون تر است. بر این اساس، گفت‌و‌گو با حجت الاسلام والمسلمین دکتر داوود فیرحی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران و صاحب کتاب «فقه و سیاست در ایران معاصر» صورت گرفت تا نگاهی به رشد و روند این مفهوم در دوران مذکور باشد که در ادامه می‌خوانید...

شما در کتاب «فقه و سیاست در ایران معاصر» (در فصل «فقه مشروطه») به این نکته اشاره کردید که در دوره مشروطه، فقه از حالت نظری خارج می‌شود و با نهادهای مشروطه تعامل پیدا می‌کند. برای ورود به بحث راجع به این موضوع و محل تلاقی فقه مشروطه و نهاد‌های مشروطه توضیح بفرمایید.
وقتی که به دوره مشروطه نگاه می‌کنیم در این دوره با وضعیت اجماعی روبه رو هستیم و این وضعیت در تصور علما و روشنفکران و فعالان سیاسی به حدی رسیده است که در بسیاری از موارد نام آن را حضیض انحطاط گذشته‌اند و این به این معنی است که احساس می‌کنند که جامعه در منتهی الیه ناتوانی قرار دارد و بر سر این شناخت تقریباً در بین سه گروه اجماع است. برای این شناخت دو دلیل آورده می‌شود که یکی از دلایل مشهور این است که سلطنت را عامل این وضعیت می‌دانند و به این نتیجه می‌رسند که دیگر کار از شاه عوض کردن گذشته است و سیستم مشکل دارد. هر کس از زاویه‌ای این بحث را تبیین می‌کند. بزرگان روحانی ما به دلیل اینکه عمده دغدغه‌شان مذهب است معتقد بودند که ناچاریم برای حفظ اساس دین سیستم سیاسی را تغییر بدهیم. کسانی که عرق ملی داشتند معتقد بودند برای حفظ میهن مجبوریم که این سیستم را تغییر بدهیم. حتی نظامی‌ها هم معتقد بودند که بعد از جنگ فتحعلی شاه با روس‌ها به بعد سیستم سیاسی دیگر قادر به پشتیبانی نیروهای دفاعی نیست. بنابراین این نظر مشهور است. یک نظر دیگر هم هست که معتقد بودند که بحران تنها در سلطنت نیست بلکه بحران در انسان ایرانی هم وجود دارد و مسأله ریشه در فرهنگ دارد و به قول تقی‌زاده باید از فرق سر تا نوک پا به اصلاح انسان ایرانی اقدام کرد یا به قول طالبوف حتی باید حروف الفبا را هم عوض کرد و این لباس ایرانی را از تن به در کرد و انسان دیگری شد. این نظر مشتری خیلی زیادی نداشت و بیشترین اقبال معطوف به راهکار نخست بود که راه برون رفت را سیاسی می‌دانستند و مدعی اصلاح نظام سیاسی بودند. آن زمان تنها نمونه موفقی که پیش چشم داشتند مشروطه بود البته نمونه‌های غیر اجرایی هم مانند احزاب بلشویک یا گرایش‌های احیاگران خلافت در پاکستان در ذهن‌ها بود ولی بهترین ایده پیش رو همچنان مشروطه بود زیرا با ممکنات شرع ما و فرهنگ ما سازگاری بیشتری داشت. اما در تفصیل این بحث که این مشروطه چگونه باید باشد اجماعی نداشتند و به همین دلیل اختلاف‌ها شکل گرفتند. بعضی‌ها خیلی روشن بین بودند و بعضی دیگر نگران تغییر بیش از حد بودند. مسأله اصلی این بود که جامعه در قعر انحطاط است و دلیل این انحطاط هم بیشتر سیاسی و در ماهیت سلطنت است. بنابراین راه حل‌ها بیشتر سیاسی بود و جایگزین مطلوب هم نظام مشروطه بود ولی اجماعی بر اینکه مشروطه چطور باید ساماندهی شود نداشتند.
نیروهای عامل مشروطه برای نهاد‌سازی چه کارهایی را انجام دادند ؟
یکی از کارهای مهم برای نهادسازی تکمیل قانون اساسی بود. قانون اساسی مشروطه و بخصوص متمم آن فارغ از بعضی از ایرادات یکی از بهترین قانون‌ها است ولی مسأله اصلی این بود که فرهنگ ایرانی به قانون اساسی پایبند نبود و هنوز هم در ایران قانون اساسی قدرت خودش را ندارد. از کارهای دیگر می‌توان به شکل‌گیری دو حزب دموکرات و اجتماعیون عامیون که از قوی ترین احزاب تاریخ معاصر ما هستند اشاره کرد. برای نخستین بار در خاورمیانه ما مدرن ترین احزاب را تشکیل دادیم و آن هم نه به معنای حزب انقلابی و برانداز بلکه احزابی که به قانون اساسی اعتقاد داشتند و به رقابت می‌پرداختند ولی این‌ها به دلایل مشابهی که تا امروز احزاب در ایران موفق نبوده‌اند دچار شدند. از جمله کارهای دیگری که در زمینه نهاد‌سازی می‌توان به آن اشاره کرد تشکیل انجمن‌های ایالتی ولایتی و مجلس بود.
نقش علما در این میان چه بود؟
برای نخستین بار دستگاه‌های فقهی به راه افتادند تا رابطه این سیستم را با شریعت تنظیم کنند و این کار به معنای کاشتن مشروطه در دل شریعت است که در آن زمان کار بزرگی به حساب می‌آمده است.
قرائت‌های گوناگون و متضاد همچون تقابل آخوند خراسانی و شیخ فضل الله نوری که در این میان شکل گرفته از کجا نشأت می‌گیرد؟
در اینجا لازم است به نکته‌ای که در رابطه با اشتباهاتی که در تاریخ ما رخ می‌دهد اشاره کنم و آن این است که به طور مشخص بحث دموکراسی و ضد دموکراسی در ایران به این میل پیدا کرده است که روشنفکران غیر روحانی گرایش های دموکراسی خواهانه داشتند و روحانیون هم گرایش‌های اقتدار طلبانه داشته‌اند. تاریخ ما این ادعا را تأیید نمی‌کند و گرایش‌های دموکراسی و اقتدار بوده که خود علما را هم تقسیم کرده بود و این طور نیست که آخوند خراسانی یا نائینی استثنا باشند بلکه جمع کثیری در کشور همدل مشروطه بوده‌اند، این قدر که توانسته بودند جامعه را به سمت بنیاد‌های مذهبی مشروطه قانع کنند. از طرف دیگر هم بین روشنفکران و هم بین علما و فعالان سیاسی گرایش اقتدار وجود داشت. ما نباید بحث دوگانه بین دین و دموکراسی مطرح کنیم.
آیا این اختلافات در روند انقلاب مشروطه اخلالی ایجاد نکرد؟
مسأله این نیست که در جامعه ما مخالفان و موافقان تند مشروطه داشتیم بلکه بحث و نکته کلیدی اینجاست که ما در مشروطه فاقد یک رابط مدیریتی بودیم که بتواند راهکارهایی را پیدا کند که این تعارض‌ها به جای اینکه به جنگ یکدیگر بروند و انسجام اجتماعی را به هم بزنند، به نتیجه برسند.
پس در اینجا به نظر شما مسأله بیشتر در عالم عمل بود تا در عالم نظر؟
مسأله ما در دوران مشروطه فکر نبود آنچه مشکل اساسی ما در مشروطه به حساب می‌آید این است که چگونه گسل‌ها را به هم بدوزیم و از چه ساز و کاری استفاده کنیم تا اختلافات را به صورت دموکراتیک حل کنیم. ما برای بحث هایی از این دست در مشروطه راه حلی نداشتیم و تا زمانی هم که به این راه حل دست پیدا نکنیم اختلاف‌ها در همه جای دنیا میل به رادیکال شدن دارد. اما در بسیاری از نقاط دنیا توانسته به ساز و کار حل اختلاف دست پیدا کنند. ما در حال حاضر هم با مشکلی اینچنین روبه رو هستیم. درحالی که نظام سیاسی حل مسأله در وضعیت اختلاف است. ما نمی‌توانیم منازعه را پاک کنیم بلکه باید بیاموزیم که در این شرایط چگونه اختلاف‌ها را حل کنیم. مشکلی که ما در مشروطه با آن روبه رو بودیم تکنیک اجرای اجماع سیاسی بود و این به نظر من به خاطر ضعف درک ما از فرآیندهای دموکراتیک بود. به نظر من مشروطه نقطه مبارکی در تاریخ کشور ما است که در آن برای نخستین بار صریح ترین مسائل در مورد اساسی ترین مسائل زندگی مطرح شده است و این بسیار مبارک است. این بدین معناست که این مسائل به جای اینکه کتمان شوند برای حل شان تلاش شده است ولی ما نتوانستیم منازعات را به قاعده‌ای تبدیل کنیم که مورد پذیرش باشد. ما درکی از آن نداشتیم و فعالان سیاسی ما هنوز به دنبال وحدت بودند و این‌گونه فکر می‌کردند که باید کسی باشد و همه باید دور آن جمع شوند درحالی که اصلاً هدف مشروطه این نیست. مشروطه هدفش این است که دیدگاه‌ها در شرایط اختلاف بتوانند مدیریت بشوند. در دوران مشروطه درک ما از نظام سیاسی اشتباه بوده است. ما پذیرفته بودیم که سیستم سیاسی اشتباه است و از آن عبور کرده بودیم ولی با ساز و کارهای دوران سلطنت برای دوران مشروطه، سیاستگذاری می‌کردیم. در نظریه‌های سلطنت اصل بر اینکه فردی از هر طریقی که قدرت را به دست گرفت برای از بین نرفتن اجماع جامعه باید همه به آن یک نفر تمکین کنند و این طور بود که پادشاه مقدس می‌شد ولی در مشروطه فرض بر این است که انسان هایی با دیدگاه‌های متفاوت مدعی قدرت سیاسی هستند و قدرت سیاسی به عنوان موضوع مسابقه‌ای که هر کسی در این مسابقه پیروز شود برای چند سالی امور را به دست می‌گیرد. در این وضعیت است که دیگر حق و باطل معنایی ندارد و جای خود را به برنده و بازنده می‌دهد. در مشروطه ما نتوانستیم قواعد مشروطه را همزمان با ایده‌های مشروطه پیش ببریم. ما سعی می‌کردیم ایده‌های مشروطه را با فرهنگ سلطنت تطبیق بدهیم و ما شاهد یک تعارضی در سیستم سیاسی مان بودیم که تاکنون هم به آن دچار هستیم که به قول نیچه می‌گوید وقتی آرمان سیاسی با عمل سیاسی جور در نیاید ما شاهد یک عدم توازن می‌شویم که نامش را نهیلیسم می‌گذاریم.
این نهیلیسم، خودش را چطور در مشروطه نمایان کرد ؟
خیلی از مشروطه خواهان در آن دوره به نهیلیسم رسیدند و یکی از نمونه‌ها ملک الشعرای بهار است و نمونه دیگر آن داور است که خودش به رضا شاه در رسیدن به سلطنت کمک کرد و بعد خودش را کشت. جالب این است که نظام سلطنت دیگر با این وضعیت سازگار نیست و حتی وقتی استبداد صغیر بیاید باز هم دوامی نخواهد داشت و بعد از استبداد کبیر رضا شاه هم دوباره به همین شکل است. این به این معنی است که ما تا زمانی که نتوانیم قواعد و عقلانیت عمل سیاسی مان را با ایده‌های مشروطه به بعد هماهنگ کنیم همیشه به استبداد اعتراض خواهیم کرد و قدرت را به دست خواهیم گرفت و نخواهیم توانست راهی به پیش برویم و جامعه به سمت یک مستبد جدید می‌رود. ما آرمان دموکراسی داریم ولی نمی‌توانیم نظم دموکراتیک ایجاد کنیم.
این نظم دموکراتیک احتیاج به چه چیزی دارد؟
 نظم دموکراتیک نیاز به نهاد دارد و نهاد هم خود به یک عقلانیت محتاج است. ما در ابتدا برای نظم دموکراتیک باید یک عقلانیت داشته باشیم تا این عقلانیت را به نهاد تبدیل کنیم. ما ایده آزادی داریم ولی خردمندی آزاد زیستن با دیگران را نداریم. ما تا زمانی که تکنیک زندگی دموکراتیک و آزادانه نداشته باشیم به امید آزادی استبداد را می‌شکنیم و به هرج و مرج دچار می‌شویم و برای فرار از آن به یک استبداد دیگر پناه می‌بریم و به چرخه باطل استبداد و فروپاشی دچار می‌شویم. مشروطه ایده‌های خوبی داشت ولی ما تکنیک اداره این ایده‌ها را نداشتیم.  
نقش تندروی‌ها را در این میان چگونه می‌بینید؟
بخشی از تندروی‌ها حاصل فقدان تکنیک اداره است. فکر حکمرانی آزاد غیر از تکنیک آن است. تکنیک حکمرانی آزاد صبر می‌خواهد و در فرآیند آن برای قانع کردن همه گروه‌ها باید تلاش کنید و حد وسط درست کنید. در کشورهایی که دارای احزاب شدند و آنها ماندند و رشد و توسعه پیدا کردند، توانست این تکنیک حکمرانی نهادینه شود. ما در حال حاضر فقر ایده در زمینه‌های رابطه بین دین و دموکراسی و ضرورت آن  و غیره نداریم بلکه با چگونگی عمل روبه رو هستیم. ما در حوزه سیاست با تراکم ایده و فقر تکنیک مواجه هستیم. تکنیک‌ها ایده‌ها را توسعه می‌دهند و تا به تکنیک دست پیدا نکنیم ایده‌ها بسیط می‌مانند و با هم می‌جنگند. در حوزه عقلانیت بی‌نهایت راه برای خروج از بحران وجود دارد که یکی از آنها جنگ است.
جمع بندی و ارزیابی شما از تجربه مشروطه چگونه است؟
تجربه مشروطه مثل گنج پنهانی است که می‌توانیم روی دستاورد‌ها و از دست داده هایش کار کنیم تا خردمندی حکمرانی امروزمان را از آن استباط و استخراج کنیم که خیلی از کشورها این گنج را ندارند. ما باید سفره مشروطه را باز کنیم و از آن عقلانیت‌ها را استخراج کنیم.

رونمایی از چهره فرهنگی مشروطه
 

  مسعود کوهستانی نژاد
پژوهشگر تاریخ معاصر

تاریخ و ادبیات از دیر باز رابطه‌ای تنگاتنگ با یکدیگر داشته‌اند. چه بسیار مورخانی که آثار خود را در قالب ادبیات عرضه کردند و چه بی شمار تعداد ادبیان و ادب دوستانی که تاریخ و رویدادهای تاریخی را به منزله مهمترین یا یکی از مهمترین منابع الهام خود در زمینه خلق آثار هنری شان، باور داشتند. به این ترتیب تاریخ و ادبیات ارتباطی نزدیک و جدایی ناپذیر با هم داشته و دارند. این موضوع و وجود این گونه ارتباط بین تاریخ و ادبیات، الهام دهنده و زمینه ساز انجام یک پژوهش گسترده و همه جانبه تاریخی – ادبی در مورد یکی از مهمترین دوره‌های تاریخ ایران، یعنی انقلاب مشروطیت شد.دستاورد نهایی این پژوهش عنوان «ادبیات عصر مشروطیت» (مجموعه 20جلدی که دی ماه از سوی انتشارات دنیای اقتصاد منتشر خواهد شد) را به خود گرفت که علی رغم تیتر ادیبانه آن، منبع بسیار مهمی برای ارائه تصویر بهتری از لایه‌های زیرین حیات جامعه‌ای است که به مدت چندین دهه، تحت تأثیر انقلاب بزرگی با نام مشروطه قرار گرفته بود.   
به طور مختصر و در چارچوب یادداشت حاضر، به باور نگارنده، بحث پیرامون «ادبیات عصر مشروطیت» نخست یک بحث تاریخی است و در درجه اول ‌باید با استفاده از منابع و مستندات تاریخی، ابعاد آن را روشن ساخت. با توجه به این موضوع، در مرحله اول پژوهشی گسترده در منابع تاریخی عصر مشروطه و با تکیه بر روزنامه ها، جراید و مجلات آن دوره انجام شد. دستاورد حاصله شگفت انگیز بود و سبب شناسایی حجم عظیمی از آثار ادبی دوره مشروطیت ایران شد که در غبار زمان، فراموش شده بودند.  مرحله دوم  به بازسازی، دسته‌بندی، تدوین اطلاعات و آثار ادبی گردآوری شده در ذیل عناوین ذیربط و منظم ساختن آنها از نظر موضوعی و زمانی اختصاص یافت بر این مبنا آثار گردآوری شده در ذیل این عناوین قرار گرفتند:
 وطنیه ها، داستان‌های کوتاه فارسی نویسان، داستان‌های کوتاه ترجمه ای، رمان‌های فارسی نویسان ،رمان‌های ترجمه ای، متون نمایشی ، متون طنزی ، ادبیات مذهبی و ادبیات کارگری.  اما مرحله پایانی در تدوین و تألیف مجموعه «ادبیات عصر مشروطیت» بازگشت از ادبیات به تاریخ و بررسی مهمترین ویژگی و بستر اصلی تاریخی است که آثار هنری مذکور در آن شکل گرفته، متأثر شده و متقابلاً بر آن تأثیر گذاشتند. سؤال قابل طرح در اینجا این است که چه ویژگی مشترکی بین مجموعه‌های ادبی گردآوری شده فوق (همچون: ادبیات ترجمه ای، داستان ها، طنزها و...) وجود دارد؟ یک هنرمند آیینه زمان و دوره خویش است و یک اثر هنری گواه صادقی بر تحولات بنیادی در لایه‌های زیرین و پنهان هر اجتماعی است. مجموعه عظیم گردآوری شده «ادبیات عصر مشروطیت» حاصل تلاش ده‌ها و صدها هنرمندی است که در طول سال‌های متمادی (در مقطع مورد نظر) زندگی می‌کرده‌اند.
آفرینش آثار ادبی ارائه شده در مجموعه «ادبیات عصر مشروطیت» در زمانی روی داد که ایران در یکی از بحرانی ترین مقاطع تاریخی خود قرار داشت. شکل‌گیری و تکامل انقلاب فرهنگی مشروطه به پیروزی سیاسی آن انقلاب در ربیع الثانی 1324 قمری/ 1285 منتهی شد.  برقراری نظام سیاسی جدید و تداوم آن، همراه با وقوع عظیم ترین بحران‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی در کشور شد که به مدت حدود 15 سال  ادامه یافت و تنها از سال 1339قمری/ 1300 به بعد اندک اندک، بحران‌ها رو به افول نهاده و آرامش نسبی در جامعه حکمفرما شد. آثار ادبی مورد بحث در چنین فضایی گام به عرصه وجود نهادند.

بنابر این طبعاً در محتوای آن آثار، می‌توان ردی از وقایع زمانه و تحولات عصر مشروطیت وجود داشته باشد و بالعکس، آثار ادبی و خلاقیت‌های هنرمندان ایرانی آن دوره، به نوبه خود مؤثر بر تحولات فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی ایران آن دوره باشد. به تعبیر دیگر، ما با منبع عظیمی از احساسات و آفرینش‌های هنری مواجه هستیم که بیانگر تحولات لایه‌های زیرین جامعه ایران در مقطعی از تاریخ معاصر ایران هستند. در اینجا موضوع مهم، چگونگی شکل گیری، تطور و تکامل و افول یک دوره از فرهنگ و هنر ایران است. دوره و عصری  که ویژگی‌ها، توانایی‌ها و ضعف‌های خاص که از سال‌های پایانی سلطنت ناصرالدین شاه و شروع سلطنت مظفرالدین شاه آغاز شده و تا اوایل سلطنت رضا شاه در حدود سال‌های 1305 – 1306 ادامه می‌یابد. مهمترین شاخص برای بررسی دوره فرهنگی مزبور، وضعیت ادبیات آن دوره است. برای رسیدن به این مقصود نخست به معرفی و بررسی آثار پرداخته می‌شود که در به وجود آمدن دیگر آثار ادبی تأثیر گذار بوده‌اند. از این رو نخست رمان‌های اروپایی ترجمه شده به زبان فارسی مورد توجه قرار می‌گیرند و سپس جلوه‌های دیگر ادبیات  از جمله رمان‌های فارسی نویسان، داستان‌های ترجمه‌ای و تألیفی و وطنیه‌ها. بحث پیرامون ویژگی‌های این دوره، از دریچه آثار ادبی گردآوری شده، در مقدمه هر عنوان از عناوین فوق الذکر و با توجه به موضوع مورد بحث  انجام می‌شود. بدین ترتیب هر یک از عناوین ارائه شده (به طور مثال رمان‌های ترجمه ای) شامل یک مقدمه مبسوط مستقل پیرامون  تأثیر رمان‌های ترجمه‌ای در بعد فرهنگی انقلاب مشروطه و متقابلاً تأثیر گذاری انقلاب مشروطه بر روند ترجمه‌های رمان، به علاوه چند جلد کتاب شامل نمونه هایی از رمان‌های ترجمه‌ای در طول دوره زمانی مورد بحث است

 

نین آرمان های یک ملت در موسیقی عصر مشروطه
عارف، شوریدگی عاشقانه یک انقلابی
 

 صدیق تعریف
خواننده

تا پیش از سربرآوردن وتولد هنری ابوالقاسم عارف قزوینی (1312-1259)، تصانیف وترانه‌ها ساختار و سازمانی تقریباً مشخص و اغلب تکراری داشتند.
به‌طور معمول و رایج این خط مشخص و یکنواخت همچنان به‌صورت افقی پیش‌می‌رفت که عارف در حرکتی انقلابی ونوآورانه، این حرکت یکنواخت و افقی را به شکل عمودی و فواره‌ای دیگر گونه کرد. این تغییرات چه به لحاظ ساختار موسیقایی و گردش ملودی و چه به لحاظ واژگان، کلام و شاعرانگی‌اش، پرواز متهورانه‌ای بود که تا پیش از او قطعاً بی‌سابقه بوده و تأثیراتش تا به امروز جاری و ساری است. عارف، شمایل هنرمند نواسازی را به نمایش می‌گذارد که هرچند تصانیفش راتحت تأثیر اتفاقات سیاسی اجتماعی می‌سرود، اما آثار او صرفاً صدور یک مانیفست سیاسی انقلابی نمی‌تواند تلقی شود؛ چرا که عشق ومهر به وفور در رگ و پی این آثار جریان دارد. تحلیل و آنالیز دقیق تصانیف عارف به این نتیجه می‌رساندمان که او فرزند خلف و پوینده راه بزرگان تاریخ ادبیات و هنر ایران و جهان بوده؛ فرزند بزرگانی چون فردوسی بزرگ که شاهنامه‌اش توأمان از عشق و حماسه سرشار است و این اساساً خاصیت حماسه است. همین درهم تنیدگی و چند وجهی بودن، رمز و راز ماندگاری آثار این بزرگان به‌شمار می‌آید. عارف غالباً تصانیف خود را با حس عاشقانه زمینی و شخصی آغاز می‌کند؛ به گونه‌ای که شنونده بلافاصله درکوتاه‌ترین زمان، خود را در کانون احساس ترانه می‌بیند و عارف درست در همین لحظه او را با خود به وادی دغدغه‌های سیاسی- اجتماعی می‌کشاند؛ «بهار دلکش»، «از کفم رها»، «نه قدرت»، «آی آمان»، «تارخت مقید»، «ترک چشم» و «بلبل شوریده» و... همگی از آن جمله‌اند. عارف، سرشار از شور انقلابی است. در میان همنسلان و هم‌روزگاران او، شاعران و تصنیف سازان برجسته‌ای می‌زیسته‌اند که تصانیف ممتازی نیز از خود به‌یادگار گذاشته‌اند. اغلب این تصانیف در عین قدرت و صلابت، صرفاً به بیان احساسات شخصی و زمینی شاعر می‌پردازند. نمی‌توان منکر ملاحت و زیبایی و شکرافشانی علی اکبر شیدا در تصانیفی چون: «سلسله موی دوست»،‌«تو دوری از برم» و... شد که در زمره شاهکارهای موسیقی ایران به‌شمار می‌آیند و انکار و نادیده انگاشتن آنها جفا به او و هنر اوست. عارف، بی‌گمان دردانه انقلاب مشروطه و یگانه گوهر بی‌همتای موسیقی و شعر انقلابی معاصر ایران زمین است. شور و طغیان انقلابی او توأم با احساسات شخصی و نهانی‌اش ترکیبی خلق می‌کند بی‌همانند؛ در حقیقت و بی‌گمان واژه «وطن» نخستین بار بر زبان، کلام، قلم و صوت او جاری می‌شود چرا که تا پیش از آن تعابیری چون وطن، خاک، عرق ملی، ایران و... معنایی غیراز این داشته‌اند. همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد عارف آثارش را متأثر از رخدادهای زمانه می‌آفرید. او شیفته مردم و مردم‌سالاری بود که نشانه هایش برای نخستین بار در تاریخ سرزمین‌مان در انقلاب مشروطه متبلور گشت. وی طلایه دار هنر و اندیشه ایرانی در دوره مشروطه تا به اکنون است و در تاریخ این سرزمین، جاری و ساری بوده و خواهد بود.
علاوه بر تأثیرات متعدد براندیشه، تفکر و شور انقلابی زمانه‌اش، عارف در حوزه تصنیف‌سازی نیز اثرگذاری‌اش مشهود و غیر قابل انکار است و به وضوح می‌توان ردپای تأثیر او را حتی در آثار تصنیف سرایان متأخر هم جست‌وجو و مشاهده کرد. هر یک از تصانیف عارف، شأن نزول خاص خود را داشته و بلا استثنا به مناسبتی ویژه خلق شده‌اند؛ «از خون جوانان وطن» را در رثای شکست تراژیک انقلاب مشروطه می‌سراید؛ «گریه‌کن» را در سوگ مرگ تراژیک کلنل محمدتقی خان پسیان شوریده‌انقلابی عاشق و «چه آذرها به جان» را به یاد ستارخان و باقرخان، سرداران سرفراز سربدار می‌آفریند و از دیگر نمونه آثار مثال زدنی و ماندگار عارف تصنیف «باد خزانی» است که از تصانیف محبوب نگارنده بوده و از روی همین علاقه، سال‌ها پیش آن را بازخوانی کرده‌ام. تصنیفی که عارف آن را در واپسین روزهای حیاتش سروده و مضمون آن به اعتقاد من نوعی گفت‌وگو با خود وملامت خویشتن است و حسرت فرصت‌ها و روزگاران از دست رفته. عارف به تمام و کمال، می‌داند و نشان می‌دهد در هر اثر هنری، آنجا که پای موسیقی و شعر در میان است، شعر و کلام به تنهایی نمی‌تواند به یک اثر موسیقایی اعتبار بخشد؛ بلکه موسیقی ممتاز و شایسته و فاخر بی‌گمان،کلام را هم برخواهد کشید. از این منظر اگر به تصنیفی چون «ازخون جوانان وطن» بنگریم، خواهیم دید که روح تراژیک و شکست انقلاب مشروطه، نه تنها در کلام و شعر تصنیف، که با تمام قدرت در لحظه‌لحظه ملودی و موسیقی هم جاری است. پرش‌ها و فواصل بلند و آشکار ملودی بویژه در بیان کلمات «خون و جوانان» تأثیر بسزا و شایسته‌ای در شأن نزول تصنیف دارد. ابوالقاسم عارف قزوینی همزمان از سه موهبت ممتاز و درخشان برخوردار است؛ ترانه سرایی و شاعری، نواسازی و تصنیف‌سازی و آواز خوش. این سه امتیاز ممتاز و برجسته و در کنارش شور انقلابی، از او هنرمندی چند وجهی، منشوری وتمام عیار می‌سازد که از هر منظری به او نگریسته شود، واجد ارزش‌های متعدد انسانی و هنری است. اما دریغا و دردا و شگفتا که هیچ اثر ضبط شده‌ای از صدای این مرد بزرگ موجود نیست؛ مگر چند دقیقه‌ای موجود در صفحه‌ای مومی موسوم به صفحات استوانه‌ای که گویا در موزه‌ای در لندن نگهداری می‌شود و به نظر می‌رسد کسی هم تا به حال آن را نشنیده باشد. عارف، نخستین موسیقیدان و خواننده‌ای است که برای نخستین بار در ایران به‌منظور اجرای کنسرت به روی صحنه می‌رود. نخستین کنسرت او در مشهد، در باغ ملی آن شهر که در آن روز گار، «باغ خونی» می‌نامیدنش، به اشاره کلنل محمدتقی خان پسیان، دوست، یار و عاشق سینه چاک عارف، برگزار می‌شود. پیش از این، موسیقی زنده عموماً در دربارها و محافل اشرافی، اجرا می‌شده است. این البته نکته‌ای نیست که بتوان بابتش بر آن هنرمندان بزرگ خرده گرفت. اما عارف، شوری دیگر در سر داشت و سودایی دیگر. عارف انقلابی و طغیانگر، عزمی جزم داشت تا موسیقی را از دربارها به میان مردم آورده و از طریق موسیقی و تصنیف و آواز، ندای آزادیخواهی و پیام مشروطه را به گوش مردم ایران زمین برساند. این مهم ابتدا در تهران میسر نبود و بادها درجهت خلاف او و باورهای او می‌وزید، اما عشق کلنل پسیان انقلابی راه را برای شروع این حرکت بزرگ و تاریخی هموار و فراهم ساخت. از آن روز تا به اکنون همه ما، چه مجریان بر صحنه و چه تماشاگران و مشتاقان صحنه، بسیار وامدار و مرهون تلاش این شاعر، ترانه‌سرا و آوازخوان ملی هستیم. گویا حتی عارف خود در ساخت سکو و صحنه اجرا، مشارکت مستقیم داشته است. «رحم ای خدای دادگر» تصنیف مشهور او برای نخستین‌بار بر این صحنه جاری شد و گزش لبه برنده تیغ کلام عارف با قجر و قاجاریان، ایرج میرزا، شاعر هم‌عصر او را آزرده کرد و همین زمینه‌ای شد برای خلق اثر ماندگار و درخشان «عارف‌نامه» توسط ایرج میرزا. عارف و روشنفکران هم‌دوره‌اش، با پیدایش جمهوری رضاخانی، فریفته شعار و رؤیای دلفریب «جمهوریت» او شده و در همین دوران، عارف تصنیف «جمهوری» را می‌آفریند. صفحات این تصنیف با صدای ماندگار و جاودانه قمرالملوک وزیری بعد از جلوس رضاخان بر اریکه قدرت، بسرعت جمع‌آوری شده و رؤیای دلنشین جمهوریت در حد همان رؤیای شیرین و دلفریب باقی می‌ماند. عارف و هم‌اندیشان‌اش سرخورده به کنجی می‌خزند و عارف به همراه سگش «ژیان» به دره مرادبیک عباس‌آباد همدان به تبعید خودخواسته می‌رود و پس از سپری کردن ایام نومیدی و افسردگی، در مرگی زودهنگام در 53 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرده و از رنج جهان می‌رهد.

دکتر جواد اطاعت استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی در گفت وگوی اختصاصی ابتکار

 

 

مشروطه برآمده ازآموزه های اسلام شیعی یا مدرنیسم غربی؟
تحلیل درست مشروطه و پاسخ به چرایی و چگونگی آن می‌تواند راه‌گشای بخشی از سوال‌های جامعه‌ی کنونی ایران باشد. در سالگرد نهضت مشروطه با دکتر جواد اطاعت درباره‌ی این رویداد تاریخی ، چگونگی و چرایی شکل‌گیری آن و تاثیرش بر فضای سیاسی و اجتماعی ایران گفت‌وگو کردیم. او لفظ «انقلاب» را برای توصیف این رویداد تاریخی دقیق نمی‌داند و از آن به عنوان «جنبش» یا «نهضت» یاد می‌کند. این پژوهش‌گر در گفت وگوی اختصاصی با روزنامه ابتکار تاکید کرد: «نقش اصلی بسیج سیاسی نهضت مشروطه را باید در ایدئولوژی اسلام شیعی واکاوی کرد.» جواد اطاعت استاد دانشگاه شهید بهشتی است و تالیف‌های متعددی از ایشان در حوزه اندیشه‌ی سیاسی منتشر شده است. از ایشان به خاطر فرصتی که در اختیار ما گذاشته تشکر می کنیم.
آیا می توانیم اصطلاح انقلاب را برای مشروطیت بکار ببریم؟ در مشروطه نه نظام سیاسی عوض شد و نه مناسبات فرهنگی و اقتصادی تغییر یافت.
بهتر است از واژه انقلاب برای تحولات مشروطه استفاده نکنیم. جنبش یا نهضت واژه دقیق تری است، چراکه در جریان مشروطه تحول انقلابی که ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را متحول کند وجود نداشته است. تازه در جایی گفته ام که انقلاب اسلامی با آن دگرگونی های عظیمی که در جامعه ایران بوجود آورده است یک انقلاب اجتماعی است و نه یک انقلاب سیاسی؛ به عبارتی حتی در انقلاب اسلامی که واژه انقلاب زیبنده آن است تنها ماهیت اجتماعی دولت عوض شد.نهضت مشروطیت برامده ازشکاف های موجود در جامعه ایرانی از جمله شکاف سنت و مدرنیسم و شکاف عدالت و ظلم و استبداد سنتی و در عین حال فرو افتادن اقتدار نظام قاجاری در ایران است. یعنی کارکرد نهضت مشروطه اگرچه خیلی مهم بوده است ؛ اما به انتقال نظام نوپاتریمونیال قاجاری به نظام خودکامه پهلوی اول خلاصه شده است.
عده ای از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران، نهضت مشروطه را محصول مدرنیته می دانند. آیا واقعا در صد و اندی سال پیش جامعه ایرانی به مرحله ای از مدرنیته رسیده بوده است که بتواند در ایران چنین جنبشی را به سامان برساند؟
واقعیت آن است که نگرش های نوگرایانه که متاثر از مقایسه تطبیقی ایران با دنیای مدرن بوده است در نهضت مشروطه تاثیر گذار بوده اند، که نماد آن را می توانیم درفعالیت های روشنفکران تاثیر گذار در این نهضت از جمله تدوین و تاسیس قانون اساسی و مجلس مقننه و نظام پارلمانی و تلاشهای حزب دمکرات در مجلس دوم مشروطه برای تدوین قانون انتخابات مجلس ملاحظه کرد ؛ اما اگر بخواهیم نهضت مشروطه را به شکاف سنت و مدرنیسم تقلیل دهیم یکسره به خطا رفته ایم؛ چرا که در انگلستان که هفتصد سال پیش جنبش مشروطه ایجاد شد ، آیا می توان در آن مقطع زمانی این جنبش را نتیجه و اثر هماوردی طبقات نوگرا و مدرن با سنت گراها نامید؟ که طبیعتا جواب منفی است.
پس به اعتقــاد شمــا خمیر مایه اصلی این نهضت از چه چیزی سرچشمه می گرفت؟ از مدرنیسم یا سنت؟
مهمترین خروجی نهضت مشروطه و اصیل ترین سندی که امروز می تواند مبنای تحلیل ما باشد قانون اساسی مشروطه و نظام نامه قانون انتخابات و قشر بندی اجتماعی ذکر شده در این قانون است که شامل طلاب و علما، شاهزادگان وقاجاریه، اعیان و اشراف، تجار وملاکین و کشاورزان است. اگر این قانون را تحلیل محتوا کنیم برایندی از جدال سنت ایران باستان، ایدئولوژی اسلام شیعی، وروشنفکری متاثر از فرهنگ غربی است. حاملان سنت باستانی ایرانی را در نظام پادشاهی و به تعبیر نظام نامه قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی شاهزادگان و قاجاریه ، حاملان ایدئولوژی اسلام شیعی که در نظامنامه انتخابات از علما و طلاب سخن به میان آمده است که در راس آنها اخوند خراسانی، عبدالله مازندرانی و کسانی چون مرحوم نائینی و شیخ فضل الله نوری و.... است. حاملان فرهنگ غربی نیزکسانی چون آخوند زاده،میرزایوسف خان مستشارالدوله، میرزا ملکم خان و... می باشند؛ اما در این میان نقش اصلی بسیج سیاسی در نهضت مشروطه را باید در ایدئولوژی اسلام شیعی واکاوی شود که در بخش نفی و سلبی آن را باید ضدیت با ظلم،استبداد، و جور حاکمان و در بخش ایجابی آن در عدالت حاکم و حاکمیت قوانین شرع وتاسیس عدالت خانه جستجو شود
چرا برخی نهضت مشروطه را یک نهضت وارداتی و بیشتر متاثر از انگلستان می دانند؟ آیا دلیلی برای این موضوع وجود دارد؟
این نگاه بسیار سطحی است که بخواهیم نهضت مشروطه را انگلیسی و وارداتی بنامیم. از این حرفها محمدرضا پهلوی هم در مورد انقلاب بهمن 57 زده است و در کتاب پاسخ به تاریخ خود ، انقلاب ایران را انقلاب چشم آبی ها علیه خود تلقی می کند. در بهترین شرایط باید گفت این افراد دچار توهم توطئه هستند. اما مهمترین مستمسک آنها طرفداری سفارت انگلستان از جنبش مشروطه است. این در حالی است که اگر به عمق تحولات تاریخی نظری بیفکنیم موضوع حمایت انگلستان از مشروطه خواهان را باید در رقابت دو قدرت روسیه تزاری و انگلستان جستجو کنیم. همه می دانیم که در اثر جنگ های اول و دوم ایران وروس و انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمنچای در سالهای 1813 و 1828 کشور ایران به شدت به رژیم تزاری روسیه وابسته شد. روسها در ایران نیروی قزاق تاسیس کردند و مهمتر آنکه بر اساس عهدنامه ترکمانچای تداوم سلطنت قاجارها در ایران تضمین شده بود و این یعنی اینکه رژیم روسیه تزاری است که تعیین می کند چه کسی از خاندان قاجار باید حکومت کند و این نفوذ حتی تا آنجاست که لیاخوف روسی مجلس ایران را به توپ می بندد و از محمد علی شاه و استبداد صغیر حمایت می کند و.... در آن مقطع زمانی رقیب سنتی روسیه تزاری یعنی انگلستان در ایران نفوذ چندانی ندارد و طبیعی است که انگلستان و سفارت این کشور با هرگونه تغییر وضع موجود موافق باشد. این اتفاق در انقلاب اسلامی هم رخ داد و همین که کشور ایران با این انقلاب از اردوگاه غرب و امریکا خارج شد روسیه شوروی و در راس آن برژنف و روزنامه پراودا از انقلاب ایران استقبال کردند.ایا می توانیم بگوییم چون شوروی از انقلاب ایران حمایت کرده است پس انقلاب ایران انقلابی روسی است؟ موضوع حمایت یا مخالفت قدرتهای جهانی را باید از منظر رقابتهای استراتژیک بین دو قدرت مورد مطالعه و بررسی قرار داد که در اینجا مجال آن نیست ودر جای دیگری به این موضوع پرداخته ام.
ولی بعد از نهضت مشروطه بود که انگلستان توانست رد پای بیشتری در ایران پیدا کند.
بله همینطور است؛اما نفوذ انگلستان در ایران در آن مقطع زمانی را باید در رقابت دو قدرت بری و بحری یا همسایگان شمالی و جنوبی ایران جستجو کرد. انگلیسی ها در سال 1901 یعنی قبل از پیروزی نهضت مشروطه با دولت ایران قرارداد کشف و استخراج نفت در ایران را امضاء کرده بودند که در سال 1908 در چاه کن در مسجد سلیمان به نفت دست یافتند. بعد از آن گام به گام جلو آمدند، در سال 1907 با روسها قرارداد منطقه نفوذ را امضاء کردند که در سال 1915 در قسطنطنیه این قرارداد را تکمیل کردند و منطقه بیطرف مرکزی نیز بین طرفین تقسیم شد که البته با پیروزی انقلاب اکتبر وکنار رفتن روسها از جغرافیای ایران انگلستان به صورت یک جانبه ای خلاء ناشی از حضور روسها را پر کرد که ابتدا با قرارداد 1919 کاکس وثوق الدوله سعی در تکمیل نفوذ خود نمود که به دلیل مخالفت آزادیخواهان و عدم موافقت احمد شاه ،درصدد ایجاد دولت قدرتمند مرکزی برای ایجاد کمربند امنیتی در مقابل دولت انقلابی شوروی برامد که حاصل آن کودتای اسفند 1299 سید ضیاء طباطبایی و رضا خان پهلوی بود که مثلث آیرون ساید فرمانده نظامی انگلیس در منطقه ، نرمن سفیر انگلستان در ایران و وزیر خارجه انگلیس آنرا هدایت ومدیریت می کردند.
از نهضت مشروطیت تا کنون بیش از صد سال می گذرد، اما به نظر می رسد علیرغم نهضت ملی شدن صنعت نفت و مهمتر از آن انقلاب اسلامی هنوز ایران راه درازی برای رسیدن به دمکراسی و توسعه دارد علت عدم تحقق خواسته ایرانیان برای دمکراسی و توسعه با وجود این سابقه طولانی صد ساله چیست؟
توسعه به معنای عام آن که ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی را در بر می گیرد، فرایندی کند، بطئی و زمانبر است کمااینکه فرایند توسعه در اروپا هم حداقل دو سه قرن زمان برده است. به عبارتی یک پروسه یا یک فرایند است و نه یک پروژه. البته فراموش نکنیم که پروسه توسعه در ایران تداوم و پیوستگی هم نداشته است. تنها در مشروطه فضای نسبتا آزادی تجربه شد که آنهم کارویژه مشروطه تنها گذار از گفتمان پاتریمونیال قاجاری به حکومت خودکامه پهلوی بوده است که تا شهریور بیست ادامه داشته است؛همینطور فضای باز ناشی از اشغال ایران در جنگ دوم جهانی و نهایتا نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز مقطع کوتاهی بوده است که فضای باز ایجاد شده نه به دلیل نهادینگی قانون، دمکراسی و حاکمان دمکرات آن دوره بوده ؛ بلکه تنها به دلیل فرو افتادن قدرت خودکامه پهلوی اول و خلاء قدرت ناشی از آن بوده است. این دوره هم تنها یک دوره گذار از دولت خودکامه به بروکراتیک اقتدارگرا بوده است. مجددا سالهای 39 تا 42 و قیام 15 خرداد نیز انتقال گفتمان بروکراتیک اقتدارگرا به کورپوراتیستی اقتدارگرا تا انقلاب اسلامی بوده است.لذا نمی توانیم از سابقه صدساله دمکراسی و توسعه در ایران سخن به میان آوریم. به عبارتی فرایند توسعه در ایران خطی و تکاملی نبوده است
شما علت عدم تداوم فرایند توسعه دمکراسی را در چه پارامترهایی می بینید؟
بخش مهم آن به فرهنگ سیاسی ایرانیان بویژه نخبگان سیاسی ایران برمی گردد. رویکرد واقعی رویکرد نخبه گرایی است. در اینجا باید به مکتب الیتیسم مراجعه کنیم. نخبه گرایان کلاسیک و جدیدی چون پارتو، موسکا،میشلز،رابرت دال،سارتوری و لاسول موضوع را از زاویه نخبگان حاکم و مارجینال الیت ها مورد بررسی قرار داده اند. با این رویکرد افکار عمومی نیز توسط نخبگان ساخته وپرداخته می شود. دعوا در اینجا دعوای نخبگان حاکم با نخبگان حاشیه ای و در عین حال دعواهای متفاوت و متضاد نخبگان ایران به دلیل آبشخورهای متفاوت فکری است و دست آخر دعواهای پنهان همراه با حسادتها و رقابت های درون گروهی نخبگان سیاسی است. اولا اینکه نخبگان ایرانی از سه فرهنگ متفاوت تغذیه می شوند. فرهنگ ایران باستان، فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی. این سه رویکرد دارای تفاوت های زیادی است و به جای اینکه انرژی نخبگان را متراکم و هم افزا کند، انرژی زیادی صرف تخریب یکدیگر می کنند و جدال این سه فرهنگ باعث تطویل و تداوم نزاعهای سیاسی در ایران شده است. اتفاقا یکی از دلایل عدم موفقیت مشروطه هم همین تعارضات فکری بین نخبگان متفاوت بود. دعوای نوگراها با سنت گراها، دعوای مشروطه خواهان و مشروعه خواهان و...کما اینکه در بین یک گرایش فکری نیز تفاوت وتعارض دیدگاهها بسیار زیاد است. مقایسه دیدگاههای آخوند خراسانی و مشروعه خواهانی چون شیخ فضل الله نوری مبین این موضوع است. سه دیگر آنکه علاوه بر نزاع و کشمکش های فکری و اعتقادی، واقعیت این است که نخبگان ایرانی به شدت توسعه نیافته اند و منافع شخصی و باندی بر منافع ملی ترجیح دارد و توسعه کشور و منافع ملی زمانی مهم می شود که با منافع شخصی و باندی در تزاحم نباشد.توجه داشته باشیم که اتخاذ رویکردهای دمکراتیک نیازمند شخصیت دمکراتیک است که باید از تربیت خانوادگی در دوران کودکی شروع شود ودر مدرسه و دانشگاه شکل بگیرد و در جامعه به بار بنشیند.مجموعه تفاوت ها و تعارض ها و جدالها باعث شده است به جای اینکه سیاست و حکومت از خلال اجماع نخبگان حاکم شود، و همه انرژی ها در جهت توسعه کشورمتراکم شود بر عکس انرژیها یکدیکر را خنثی می کنند وحکومت نیز در چنین شرایطی بر فراز تفرقه بنا می شود ونه بر فراز اجماع و همکاری
استـدلال شیخ فضل الله نوری و مشروعه خواهان در مخالفت با مشروطه چه بود؟ 
علمای مشروعه خواه معتقد بودند که مشروطه نسبت دورتری در مقایسه با سلطنت با اسلام دارد. شیخ فضل الله نوری در مقام مقایسه بین مشروطه و استبداد با شرع، نتیجه می‌گیرد که مشروطه در مرتبه دورتری نسبت به شریعت قرار می‌گیرد و استبداد به شریعت نزدیک‌تر است. سلطان مستبد با سایر مسلمانان در احکام قرآن و دین خاتم پیغمبران متفق و شرکت دارد و در واجبات و محرمات شرع، قولاً و اعتقاداً انکاری ندارد، لکن برای ارضای هوای نفس، مرتکب اعمال خلاف می‌شود، لذا فاسق، مجرم و معصیت کار است. در حالی که مشروطه از اول وضع سلطنت گرفته تا آخر قوانین و جزئیات خلاف شرع انور است و مستلزم کفر است، نه معصیت و فسق تنها. مشروطه خواهان که بر مجلس قانون گذاری، وضع قانون، مساوات، حریت و انتخاب اکثریت تاکید می کنند را بدعت در اسلام می دانستند. شیخ فضل الله نوری بر این باور بود که اسلام ناتمامی ندارد که با وضع قانون بخواهیم آنرا تکمیل کنیم.در اسلام حاکمیت اکثریت معنا و مفهومی ندارد و حجیت ندارد. این امر راجع به ولایت است نه وکالت، و ولایت در زمان غیبت امام زمان عجل الله فرجه با فقها و مجتهدین است، نه فلان بقال و بزاز و اعتبار به اکثریت آراء به مذهب امامیه غلط است و قانون نویسی چه معنی دارد؟ مساوات هم در اسلام موضوعی بی معنا است. وی عنوان می کرد اموری که در اسلام واجب است ، بدون چون و چرا باید انجام داد. اموری هم که حرام است باید از آن اجتناب کرد. اگر مشروطه خواهان می خواهند قوانین را بر مباحات بنا بگذارند نیز نمی توان امور مباح را با قانون به امر واجب و حرام تبدیل کرد.وی عنوان می کند که قانون اساسی و اعتبار به اکثریت آراء ، اگر چه در امور مباحه بالاصل هم باشد، چون بر وجه قانون التزام شده و می‌شود، حرام تشریعی و بدعت در دین است « و کل بدعه ضلاله». مباح را هم ، اگر التزام به آن نمایند و لازم بدانند و بر مخالفت آن، جزاء مترتّب نمایند حرام است .لذا مشروطیت خلاف اسلام است؛ اما پادشاه به لحاظ اعتقادی مسلمان است و قولا نیز اقرار به مسلمانی خود دارد؛ اما معصیت کار است و ظلم و گناه می کند؛ اما مشرک نیست و بدعت گذار در دین هم نمی باشد، لذا مشروطیت که از اساس بدعت در دین است در مقایسه با سلطان که ممکن است ظالم و ستمگر باشد در مرتبه دورتری از اسلام قرار می گیرد.
علمای طرفدار مشروطه بر چه مبنا و استدلالی از مشروطه حمایت می کردند؟
علمای مشروطه خواه بر عدالت، نفی ظلم و استبداد تاکید داشتند. کما اینکه آخوند خراسانی عنوان می کند که مشروطیت هر مملکت، عبارت از مشروط و محدود بودن ادارات سلطنتی و دوایر دولتی است به عدم تخطی از حدود و قوانین موضوعه بر طبق مذهب رسمی آن مملکت ... و چون مذهب رسمی ایران، همان دین قویم اسلام و طریقه حقه اثناعشریه، صلوات الله علیهم اجمعین است، پس حقیقتا مشروطیت و آزادی در ایران، عبارت از عدم تجاوز دولت و ملت از قوانین منطبقه بر احکام خاصه و عامه مستفاد از مذهب است . علمای مشروطه خواه ، مجلس شورا را وسیله ای برای انتظام امور مسلمین وجلوگیری از استبداد حاکم تلقی می کردند
چرا این اختلافات در انقلاب اسلامی نمود بارزی نیافت و تجربه مشروطه در انقلاب اسلامی تکرار نشد؟
تجربه تاریخی از یکطرف و از طرف دیگر کاریزمای امام خمینی ، شان علمی و مرجعیت دینی و پایگاه مردمی ایشان اجازه تقابل دیدگاههای دیگر را نمی داد. از طرفی امام خمینی وظیفه نظریه پردازی ، تربیت نیرو و کادر سازی برای انقلاب ، هدایت ورهبری انقلاب ، بنیانگذاری و سپس هدایت ومدیریت انقلاب را تا تثبیت نظام سیاسی مورد نظر بدون داشتن هیچگونه رقیبی عهده دار بود. در مشروطیت جریانهای متفاوتی ذی مدخل بودند که هرکدام برای خود وزن و جایگاهی داشتند. رهبران روحانی نیز متعدد بودند و حضور آنها به بسیج سیاسی و نفی وضع موجود و سپس به انتقاد از مشروطه خواهان توسط طرفداران حرمت مشروطه محدود می شد و نقش کمتری در نهاد سازی بعد از مشروطیت داشتند. تازه متمم قانون اساسی در خصوص اصل طراز در مورد نظارت فقها بر قوانین مصوب هم نهادینه نشد ولی روحانیت در انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی نقشی تعیین کننده در تدوین قانون اساسی و نهاد سازی و اداره کشور ایفا کردند.
ولی در کشورهای توسعه یافته کنونی هم تفاوت و تعارض دیدگاهها زیاد است. احزاب مارکسیستی با احزاب لیبرال و یا سوسیال دمکرات و...وجود دارد. آنها برای گذر از این وضع چکار می کنند و اگر در کشورهای در حال توسعه رهبران کاریزمایی نداشته باشند چه کار باید بکنند؟
در کشورهای غربی یک مبناهایی برای فصل منازعه وجود دارد. یعنی آنها روی انتخابات و اینکه رای مردم باید تعیین تکلیف کند، اجماع حاصل کرده اند. برای مثال حزب کمونیست فرانسه که اصولا با ساختار سیاسی – حقوقی این کشورهم مخالف است ، در انتخابات حق شرکت دارد و شرکت می کند و با حدود یکی ، دو درصد آراء کنار می رود و اداره کشور را به احزاب برنده واگذار می کند؛ اگرچه حق انتقاد و مخالفت با سیاست ها را برای خود محفوظ می دارد. درکشورهای دیگر هم باید با تکیه بر قوانین مورد قبول همه اجماع ایجاد کرد و مبنا را بر مخرج مشترک ها گذاشت. اجماع بر روی مبانی و اهداف مهم است

گفت وگو بامجید تفرشی درباره علل ناكامي مشروطيت
مستبدان لباس قانون‌خواهي پوشيده بودند

علی طجوزی

مشروطه وجنبش مشروطه خواهی یکی فرازهای تاثیرگذاردرتاریخ معاصرایران است که به رغم 109 سال ازوقوع آن همچنان موردتوجه تاریخ پژوهان وعلاقه‌مندان علوم انسانی قراردارد .باوقوع این جنبش (انقلاب) ایران وارد مرحله نوینی شد . برخی مشروطه را مهم‌ترين حرکت مردم ایران در راستای کسب آزادی و استقلال تاریخی مي‌دانند وبرخی به آن به عنوان اولین گمراهی بزرگ ایران معاصر مي‌نگرند .عده‌ای آن را حرکتی برخاسته از متن جامعه و اصلاح گران آن مي‌دانند وعده ای دیگر،رد پای استعماروخارجی‌ها را دربرپایی آن معرفی مي‌نمایند.حتی عده‌ای دیگرازتحلیلگران شروع آن‌را ایرانی و کاملا آزادی خواهانه متصور مي‌شوند ولی معتقدند که در میانه راه،این حرکت اصلاحی،متوقف شد به جایش هدایت خارجی و یا دسیسه‌های بیگانه مؤثر شد .اما بی تردید جنبش یا انقلاب مشروطه نخستین تجربه ایرانیان در تعریف ساختاری جدید وقانونی برای دولت بود.به رغم گذرعمر109 ساله از این رویداد مهم همچنان  خاستگاه وریشه‌های آن محل نزاع است .برخی آن را برخاسته ازتفکرات ایرانیانی مي‌دانند که در غرب تحصیل کرده بودندوبرخی نظری مخالف دارند.به عقیده دکترمجید تفرشی ،پژوهشگر تاریخ «سوای انقلاب کبیرفرانسه وجنگ‌های ایران روس که به عنوان عوامل درازمدت موثردر شکل‌گیری تفکر مشروطه خواهی مطرح مي‌شوندودردیدگاه‌های متفکران وسیاست ورزان مستقل و دولتی با دیدگاه‌های مختلفی همچون سپهسالار، ملکم،اسدآبادی،مستشارالدوله، طالبوف، مجدالملک و دیگران موثر بودند، در دوران نزدیک‌تربه مشروطیت، باید به افزایش فشارهای سیاسی و بی عدالتی داخلی در اواخر حکومت ناصری و دوران مظفری اشاره کرد و از دو حادثه مهم شکست روسیه از ژاپن در جنگ بین دو کشور و انقلاب 1905 روسیه نیز به عنوان الگوها و عناصر تاثیرگذار بر ایرانیان برای دستیابی به حکومت قانون و مشروطه پارلمانی یاد کرد». با این حال برخی وقوع مشروطه را برای جامعه ایران زود مي‌دانستند و آن را بیشتر انقلابی ژورنالیستی مي‌دانند چراكه در آن مقطع بسیاری از واژه‌ها مانند پارلمان ،قانون و آزادی برای عموم مردم آشنا نبود واین‌ها را دلیلی بر ناکام ماندن این تحول عظیم مي‌دانند . با این حال مشروطه ومشروطه خواهی را مي‌توان ریشه تمام تحولات بعدی ایران معاصر دانست .
  گرایش به مشروطه ومشروطه خواهی ازچه زمانی و توسط چه کسانی در ایران آغازشد؟
اندیشه گرایش به عدالت اجتماعی،آزادی‌های مدنی وحکومت قانون،کم وبیش دراندیشه‌گران ایرانی قبل ازحکومت قاجاریه وجود داشته است.اما دردوران نوین،همزمان باانقلاب فرانسه درسال 1789 وکم و بیش از آغاز حکومت سلسله قاجار، این آرا و آرمان‌ها به تدریج در بین متفکران و مصلحان شرقی و به خصوص ایرانی تحول یافت و شکل گرفت. در این میان، گروهی مستقیما خواستار انتقال و انطباق این آموزه‌ها با شرایط ایران و دیگر کشورهای مشرق زمین بودند و گروهی خواهان اجرای این مبانی تمدنی غربی به شرط انطباق آنها با شرایط خاص سنتی و باورها و آموزه‌های دینی مردمان کشورها و مناطق مختلف وبه تعبیرامروزی بومي‌سازی آن بودند.ازسوی دیگر،شکست تاریخی ایران در دو دوره جنگ‌های ایران و روس و تحمیل معاهدات گلستان و ترکمان چای به نخبگان ورهبران ایران نشان داد که تا چه حد از مبانی تمدنی، ترقی، دانش و تجربه جهانی در زمینه سیاست،حکومت واندیشه‌های قانونمدار عقب هستند و افرادی چون عباس میرزا نایب‌السلطنه و بعدها دیگرانی ازسیاست ورزان و اندیشمندان حکومتی و غیرحکومتی را به این فکر واداشت که چاره ای بنیادین و جدی برای برون رفت کشور و مردم از این وضعیت باید اندیشیده شود. البته بدیهی است که همه این اندیشمندان و سیاست ورزان در کار خود صادق نبوده و همه آنها به یک راهکار واحد نمی‌اندیشیدند.
  این خواسته متاثرازچه اندیشه‌اي یاکدام الگوبود؟
چنان که مرحوم عبدالهادی حائری به خوبی و درستی در کتاب مهم و نمونه خود:«نخستین رویارویی‌های اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب» نشان داده، معمولا در بین اندیشمندان و صاحبان تفکر در مشرق زمین و ایران، دو دیدگاه در مواجهه با واقعیت تمدن غرب وجود داشته است. برخی معتقد بودند که باید سراپا از غرب پیروی کرد و بدون تقلید مطلق از آموزه‌ها و تجربیات غرب پس از رنسانس و انقلاب صنعتی، راه سعادت وتوفیق دیگری برای پیشرفت وجود ندارد.حال آن که در مقابل،عده‌ای عقب‌افتادگی ایران زمین،مسلمانان و مشرقیان را کلا به استعمار غرب منتسب مي‌کردند وبراین باور بودند که راه برون رفت از این عقب ماندگی و ضعف، مقابله و چالش باغرب و ارزش‌های تمدن غرب است. در طول بیش از دو سده اخیر که ازآغازحکومت قاجار سپری شده و یا بیش از یک سده اخیر که از انقلاب مشروطیت ایران می‌گذرد،این دو دیدگاه کاملا متنافر همچنان در ذهن و زبان و کردار ایرانیان مشتاق ترقی و تعالی کشور وجود داشته و دارد.درس تجربه و سیلی روزگار نشان داده که تمسک جستن محض به هر یک از این دو دیدگاه در عمل راه به جایی نبرده و ما چاره ای نداریم جز این که استعمار و تمدن غربی را با هم دیده و با درایت و فراست نه آن را مقدس بشماریم و نه مذموم بلکه دانش و تجربه آن را مورد بهره‌برداری قرار داده و متوجه جنبه‌های استعماری و گسترش خواهانه آن نیز باشیم و تسلیم مطامع غربیان نشویم.این سخنان اگرچه ممکن است در شرایط کنونی قالبی و کلیشه ای تلقی شود، ولی بیش از دو سده است که به طورجدی گریبانگیر فرهیختگان‌ایرانی دلسوزکشوروسرنوشت مردم ایران بوده است.به هرروی،تجربه نوین واخیر حکومت‌های مبتنی برآزادی،قانون وعدالت اجتماعی اغلب تجربیات غربی هستندوتجربه استعماروسلطه‌جویی کشورهای ضعیف نیز تجربیاتی غربی هستند.دراین میان،چالش جدی برای اندیشه‌گران ایرانی رسیدن به نوعی راه میانه و گزینشی بین این خوف ورجا بوده وهست.
  چه دلایلی باعث شکل گیری وایجاد نیاز به داشتن نظام مشروطه در ایران شد؟
سوای انقلاب کبیر فرانسه وجنگ‌های ایران روس که به عنوان عوامل درازمدت موثر در شکل‌گیری تفکر مشروطه خواهی مطرح مي‌شوند و در دیدگاه‌های متفکران وسیاست‌ورزان مستقل ودولتی با دیدگاه‌های مختلفی همچون سپهسالار،ملکم،اسدآبادی،
مستشارا‌لدوله، طالبوف،مجدالملک ودیگران موثر بودند، در دوران نزدیک‌تر به مشروطیت،باید به افزایش فشارهای سیاسی وبی عدالتی داخلی در اواخر حکومت ناصری و دوران مظفری اشاره کرد و از دو حادثه مهم شکست روسیه از ژاپن در جنگ بین دو کشور و انقلاب 1905 روسیه نیز به عنوان الگوها و عناصر تاثیرگذار بر ایرانیان برای دستیابی به حکومت قانون و مشروطه پارلمانی یاد کرد.دربین نخبگان وروزنامه‌های ایرانی،پیروزی ژاپن ضعیف در برابر امپراتوری روسیه مقتدربه پیروزی اراده و تلاش یک ملت برای شکست قدرتمندان تجاوز طلب و استعمارگر تلقی شدوروح نوینی بر کالبد خموده ایرانیان دمید. به موازات این حادثه و انقلاب 1905 روسیه، مشکلات اقتصادی جدی در ایران پیش آمد که با توام شدن استبداد حکام محلی در تهران و ولایات زمینه سازخیزش‌های شهری و بالا گرفتن تب مشروطه خواهی و طلب کردن حکومت قانون وعدالت خانه شد.البته دراین میان غربگرایان وعلاقه‌مندان به پیاده کردن الگوهای اروپایی برای ایران وهمچنین شماری از بابیان نیز موثر بوده و برنامه‌های خود را در بین مشروطه خواهان پیش مي‌بردند.
  به نظربرخی محققان مشروطه ،یکی ازعوامل ناکامي‌این جنبش عدم راهیابی مفاهیمي‌مانندآزادی ،استقلال،مجلس و... دربطن جامعه است.آیااین تحلیل راقبول دارید؟مثلا سال‌هاقبل یکی ازاستادان علوم سیاسی گفت که مشروطه یک انقلاب ژورنالیستی بود،منظورشان این بود که روی این مفاهیم کار نشده بود،چراروشنفکران مشروطه خواه نتوانستند این مفاهیم رادرجامعه ساری کنند؟
این سوال ابعاد و لایه‌های مختلفی دارد.اولا:معضل کلی درانقلاب مشروطیت ودیگرنهضت‌های معاصر ایران همواره این بوده که مردمان عادی وتوده‌ها، دردها راحس مي‌کردند و خواهان درمان آن بودند. ولی اغلب کشور از نظر فکری و فرهنگی مهیای تغییرات بنیادین نبود و حکومت‌ها، مانندحکومت‌های پس از مشروطیت، گاهی در عمل، همان رفتار و ساز و کار مستبدانه و غیرقانونی رادرپیش مي‌گرفتند. باید توجه داشت، چنان که بزرگی به درستی گفته،آزادی نه اعطا کردنی است نه به زورگرفتنی، آزادی یاد گرفتنی است.در این جا سوال مهم این است که آیا باید آزادی و استقلال ومجلس وعدالتخانه را به ملت داد تا از مواهب آن بهره‌مند شوند یابایداول همه شرایط ولوازم ضروری برای دستیابی به این موارد را فراهم و بعد حکومتی قانونمندوپارلمانی ومبتنی بر آزادی‌های مدنی را تاسیس کرد. چنان که ابوالقاسم خان ناصرالملک،اولین فارغ التحصیل ایرانی دانشگاه آکسفورد، آخرین صدراعظم قبل از استبداد صغیر و آخرین نایب السلطنه احمد شاه معتقد بود که مشروطه همانندیک غذای سنگین چرب خوشمزه است که به بدن یک کودک شیرخواره وارد شده وجزضررو مرگ نوزاد نتیجه ای ندارد. کودک باید بزرگ و آماده تحمل و لذت بردن از این غذای خوشمزه شود.دربخش دوم سوال باید گفت که ژورنالیست‌ها در انقلاب مشروطیت، موج ایجاد نکردند،بلکه پیام آورومبلغ نیازها،مطالبات و آرمان‌های عمومي‌ومردمي‌بودند.طبیعی است که هیچ جنبش وانقلابی بدون حمایت رسانه به پیش نمي‌رودوموفق نمي‌شود.رسانه‌ها خواسته‌های مردم را به بهترین شکل بسته بندی وعرضه مي‌کنندولی خود خالق آن نیستند. موج‌ها را حرکت داده وهدایت می‌کنند ولی اغلب خود موج آفرین نیستند.این که بود و نبود یا اساس انقلاب را به روزنامه نگاران واصحاب رسانه نسبت دهیم تفکری سست است که شاید در برخی جهات بتوان شواهدی برای آن یافت ولی یقینا قابل تعمیم دادن نیست.البته باید توجه داشت که از نظر کمي‌وکیفی دوران انقلاب مشروطیت ایران یکی ازمهم‌ترين وبارزترین دوران تاریخ روزنامه‌نگاری ایران بود. این واقعیت البته تبعات مثبتی داشت ودارای جنبه‌های تلخ ومنفی هم برای مشروطیت بود که از حوصله این بحث وسوال خارج است و نیازمند گفت‌وگویی جداگانه است.
  همان‌طورکه مي‌دانید سه گروه روحانیون،روشنفکران لیبرال وروشنفکران دارای اندیشه‌های سوسیالیستی در پیروزی جنبش نقش موثری داشتند.امابعد ازآن باهم وارد نزاع شدند.به نظرشماچرا نتوانستنداتحاد وهمراهی خود راحفظ کنند؟
واقعیت این است که دربخش آغازین انقلاب مشروطیت تا به توپ بستن مجلس واستبدادصغیر،نقش و جایگاه روشنفکران سوسیالیست ازنظرکمي‌وکیفی کمتر و پایین‌تر از نقش وجایگاه روحانیان وروشنفکران لیبرال بود.این نقش البته درادواربعدی مشروطیت وتاریخ ایران جدی‌تروپررنگ‌تر شد.درآغاز مشروطیت روحانیان و روشنفکران دارای اهداف مشترکی بودندکه محوراصلی آن عدالت‌خانه،حکومت قانون و دولت مستقل بود. نیاز به یک پناهگاه و سازوکاررسمي‌برای احقاق حق وعدالت و استقلال از حکومت‌های استعماری خارجی، فصل مشترک همه گروه‌های خواهان برقراری نظام مشروطه دربرابر سلطنت خودکامه بود.با این همه، در ادامه کار و با گسترده تر شدن کارنهضت،هم بین جناح‌های مختلف هر یک از این گروه‌ها و هم بین روحانیان و روشنفکران اختلاف نظرهای جدی رخ داد.اگردرابتدای کار همه جناح‌هاي متحد و متفق و بر اساس نوعی ازدواج مصلحتی با هدفی مشترک علیه حکومت استبدادی متحد بودند، در ادامه کار اختلاف نظرات خود را چه در تاکتیک وچه دراستراتژی  بروز دادند. در فاز نخست انقلاب، رهبری علمای عراق، به خصوص آخوندمحمدکاظم خراسانی نقش محوری در تشجیع مردم و مشروعیت بخشیدن به انقلاب داشت ودربین روحانیون و سه دیدگاه وجود داشت. برخی چون محمد حسین‌نایینی مشروطیت را دفع افسد (استبداد) به فاسد(مشروطیت)مي‌خواندند،ولی آرمان‌شان حکومت اسلامي‌بود دسته دوم چون شیخ فضل‌ا... وهمفکرانش،مشروطیت را سازوکاری مي‌دانستند که بدترازاستبداد قاجاری است وآن را دفع فاسد به افسد خطاب مي‌کردند.درواقع آرمان اصلی این دسته نیز حکومت اسلامي‌بود،ولی درغیبت این حکومت آرمانی مشروطیت را بدترازحکومت استبدادی مي‌دانستند. دیدگاه سوم از سوی مجتهدان جوانی چون محمد اسماعیل غروی محلاتی مطرح می‌شد که مشروطه پارلمانی و حکومت قانون را نه از سر استیصال بلکه با علم و اراده قبول داشتند و آن رانوع اعلای حکومت دانسته و اساسا تاسیس حکومت اسلامي‌در عصر غیبت را ناممکن تلقی مي‌کردند.درمیان روشنفکران نیزبعضادرک دقیق ومشخصی ازمشروطیت،ریشه‌ها،
پیش‌نیاها،سازوکار و تبعات آن وجود نداشت.ولی درمیان آنان برخی معتقد به ضرورت جذب و کسب مشروطه وتمدن غربی بی چون وچرا و بی توجه به موقعیت محلی وآموزه‌های سنتی بودندوبرخی دیگرخواهان تعامل با بخش سنتی و دیگر اقشار غیرروشنفکری جامعه در جهت رسیدن به یک راهکار میانه برای اصلاح جامعه بودند. این دو دیدگاه مختلف موجب بروز عملکردهای مختلفی مي‌شد که رویکردهای گوناگون محافظه کار خواهان مماشات با قدرت‌های خارجی، میانه رو اعتدال‌گراوتندرورادیکال بعضا خشونت طلب را رقم می‌زد.لذا خصومت ورقابت دردوره دوم مشروطیت به بعد هم بین روشنفکران وروحانیون بودوهم بین هر جناح‌های داخلی هر دو دسته مذکور.
  به نظرشماعمده ترین دلیل به بیراهه رفتن جنبش مشروطه چیست؟
عمده‌ترین دلیل شاید وجود نداشته باشد ولی مجموعه ای ازدلایل دراین راه وجود دارد.نخست باید به تحولات داخلی وادامه تلاش سیاستمداران وگروه‌های خودکامه برای مصادره انقلاب مشروطیت و به نوعی بازگرداندن آن به دوران استبداد توجه کرد.مستبدانی که درلباس مشروطه خواهی ظاهر شدند و از حکومت پارلمانی و قانون به عنوان ابزاری برای ادامه مطامع واهداف خود بهره بردند.مسئله دیگر مداخلات قدرت‌های بزرگ به خصوص بریتانیاوروسیه وعوامل داخلی آنان در مسائل داخلی ایران بود که از ابتدا وجود داشت وباقرارداد 1907 آشکار شد.قراردادی که هدفش تقسیم ایران به سه حوزه نفوذ آن دو امپراتوری ویک حوزه بی طرف بود که البته همان منطقه بی طرف نیز خوددرعمل بی طرف نبود و بیشتر تحت سلطه لندن بود.
درزمینه اقتصادی حکومت‌های عصرمشروطه نتوانستندآن طورکه مردم متوقع بودند کارآمدی نشان داده و کشوررابه سمت شکوفایی ورفاه نسبی سوق دهند.فساد،سوءمدیریت،ناکارآمدی نهادینه داخلی و نشناختن سازوکاراقتصاد نوین ومتفاوت جهانی،به همراه مداخلات بیگانگان وعوامل آنان، از عناصر دائمي‌این فرآیند ناخوشایند همواره مطرح در تاریخ معاصر ایران بوده است.
از سوی دیگر،مردم ایران همواره بین آرزومندی برای یک حکومت آزاددموکراتیک ویک حکومت قدرتمند مستبددرحیرت بوده اند.گاهی براساس شرایط روزمعتقد بودند که چاره دردایران آزادی و دموکراسی و قانونمداری ازطریق یک حکومت انتخابی پارلمانی است وگاهی معتقد بودند که کار ایران جز با زور حل نمي‌شود و چاره درد داشتن یک حکومت قدرتمندتوسط یک مستبدمصلح است.عامه مردم در انقلاب مشروطیت، درک عمیقی ازمشروطیت،آزادی وحکومت قانون نداشته وچنان که از تعبیر عامیانه«مشروطه شد»نیزبرمی‌آید،حکومت قانون ونظام پارلمانی راگاهی مترادف با آنارشیسم و هرج ومرج تلقی می‌کردند.
این دونگاه متضادنشانگرآن است که ازنظرمبنایی وفرهنگی،جامعه به طورجدی وعمیق به درک صحیحی از مشروطیت و حکومت قانون دست نیافته بودودرصورت نیازودردوران سرخوردگی گاه و بیگاه دلتنگ شلاق استبدادی وصراحت وقساوت حکومت فردی می‌شد.این معضل موجب مي‌شد که نهادهای مدنی به عنوان پایه‌های حکومت قانون و پارلمانی در ایران به درستی پا نگیرندوازپشتیبانی مردمي‌برخوردار نشوند.
  روسیه وانگلستان هرکدام به نحوی ازمشروطه حمایت مي‌کردند.آنهابااین حمایت‌ها درپی چه هدف یا اهدافی بودند؟
روسیه تزاری هیچگاه به طورجدی مدافع انقلاب مشروطیت نبود.اساسا یکی ازاهداف انقلاب مشروطیت خلع ید ازنفوذروسیه در سیاست وحکومت درایران وخلع ید ازمشاوران روسی وتحت تاثیرروسیه در دربار قاجار، به خصوص محمدعلی شاه، بود.حمایت اولیه بریتانیا ازانقلاب مشروطیت اساسا درجهت رقابت و دشمنی با منافع روسیه بود.درتاریخ ایران دردامنه وعمق این حمایت اغراق شده ونسبت به آن افسانه پردازی‌هایی شده است.زمامداران بریتانیا باعقد پیمان 1907 با روسیه وتقسیم ایران به حوزه‌های نفوذ خوددرعمل نشان دادند که در حمایت اولیه خودازانقلاب مشروطیت چندان جدی نبوده و اهمیتی به استقلال وآزادی ایران نشان نمي‌دهند. این نیت درجریان جنگ جهانی اول ونقض کامل بیطرفی ایران و همچنین حوادث بعدی یعنی قرارداد 1919 و کودتای 1299/ 1921 به طورآشکارتری بروزیافت.در واقع لندن درجریان انقلاب مشروطیت، چه در دفاع از آن وچه درخدشه دارکردن آن،براساس منافع ملی وراهبردی خودعمل مي‌کردواهمیتی به مصالح ومنافع ملی ایران نمی‌داد.

زمينه‌هاي اجتماعي مشروطه در گفت و گو با فریدون مجلسی
روشنفکران ایرانی
 عجول و خوش خیال بودند

میرا قربانی فر


109 سال پیش از این روزها تهران و ایران در تب و تاب حادثه‌اي مي‌سوخت. رویدادی که بعدها منشا بسیاری از تغییرات در چارچوب سیاسی و اجتماعی ایران شد. مشروطه خواهان در چنین روزی موفق شدند شاه قاجار را وادارند که سند مهمی در تاریخ ایران را امضا کند. هر چند طی ماه‌های بعد این سند به خون بسیاری از آزادی‌خواهان ایران رنگین شد اما تاریخ مشروطه ایران همواره محلی برای پرسش و جست‌وجو بوده است. وضعیت اجتماعی و کسبه و بازار و تندروی‌ها و کندروی‌های آن دوره و مشروطه خواهان پرسش‌هایی است که مطرح هستند.
تندروی هاوکندروی هایی که همواره مشروطه خواهان به آن متهم می شدند،تلاش برای دست یافتن به قانون و قانون خواهی ایرانیان،دلایل ناکامی و ناتمام باقی ماندن تلاش ایرانیان برای رسیدن به دمکراسی در مشروطه و دهها پرسش دیگر همگی از سوالاتی است که در تاریخ ایران باقی مانده است. کنکاش در تاریخ هر کشور و گذشته آن در حقیقت تلاشی است برای دست یافتن به روشنایی های تازه برای آن سرزمین. کنکاش در این گذشته ما را یاری می کند تا بهتر به شناخت اجتماعی و سیاسی یک سرزمین دست یابیم .مشروطه خواهی ایرانیان و تلاش برای رسیدن به قانون و مجلس قانونگذاری برای ایرانیان هزینه های بسیار درپی داشت. خونین ترین انقلاب خاورمیانه در زمان خود از پس همین روزها رخ نشان داد.امضا فرمان مشروطیت توسط شاه وقت قاجار، آغاز راهی بود که خون های بسیار را پس از دو سال در باغ شاه بر روی زمین ریخت.مردان و زنانی که در راه رسیدن ایران به قانون و عدالتخانه از جان و مال و سرمایه های خود دریغ نکردند.تاریخ مشروطه ایران ، روزهای پرفراز و نشیب این سرزمین است.
فریدون مجلسی، دیپلمات سابق،نویسنده و مترجم تاریخ نگار در آستانه سالروز امضای سند تاریخی مشروطه به سوالات روزنامه «قانون» پاسخ گفت. 
  چه اتفاقات تاریخی‌اي منجربه خواست اجتماعی مي‌شودکه یک درخواست جمعی در کشورشکل بگیردوبه جنبش مشروطه خواهی ایران بینجامد؟
بایدنخست منظور ازدرخواست اجتماعی روشن شود.کدام اجتماع؟وچه درخواستی؟جامعه مدنی ایران در دوران قاجار، پس از جنگ‌های ایران و روس، تدریجاً از پیله فرهنگ سنتی و صفوی وار تک هویتی، با رنگ یا رنگ ‌های شدیداً مذهبی و گاه صوفیانه خارج مي‌شد، و آشنایی با علوم غربی و دیدگاه‌های بریده شده فلسفی و سیاسی چشمش را بر روی دنیای پیشرفته تر و قوی‌تر غربی باز مي‌کرد که در جنگ‌ها پیروز مي‌شد،ومردمانش ازرفاه وکیفیتهای زندگی بالاتری برخوردار بودند. چه جنگ‌های ایران و روس و چه سفرهای فرمانروایان و حاکمان موجب شداین آگاهی‌ها نه به صورت  افسانه‌ها و روایات مسکوک جهاندیدگان بلکه به گواهی دیدگان و گوش‌های خودشان به گواهی رسد.
نزد خود از آن تفاوت بسیار احساس حقارت مي‌کردند و خواهان از میان برداشتن آن شکاف فزاینده بودند. دانشجویانی که برای شناخت بیشتر و آوردن تخصص‌ها اعزام شدند، و تدریجاً علوم انسانی را هم که در نخست برایش اعتباری قائل نبودند شامل شد، دیپلمات‌ها و  بازرگانان افکار و آرمانها و تفاوت‌ها را برای دوایر محدود اشرافی  نخبگان ایران بازگو مي‌کردند.روزنامه‌های فارسی زبان در برلین و استانبول و قاهره و بمبئی ناشر و مبلغ افکار نو بودند. در میان همان نخبگان بود که آرمان‌های آزادیخواهانه و عدالت خواهانه و مشارکت بیشتر مردم در حاکمیت و کاسته شدن از شیوه‌های خودکامه شاهان، همچون ممالک فرنگ، ترویج و پسندیده شد.
  این موضوع که کشور از نظراجتماعی وسیاسی هنوز آمادگی چنین تغییری را نداشت، صحیح مي‌دانید ؟
بله،قاعدتاً کشور از لحاظ اجتماعی و سیاسی هنوز آمادگی برقراری دموکراسی به مفهوم غربی همزمان خودش را نداشت.در غرب نیز فرآیند دموکراسی به طور تدریجی ودر برخی نقاط به طور محدود آغاز شد و تکامل یافت و هنوز هم در تلاش برای تکامل بیشتر است. در ایران آن روز شمار بیسوادان ایران بیش از 95درصد بود،و سواد باسوادانش نیز محدود بود.دریافت‌ها بیشتر شفاهی و دیداری و از عمق کمتری برخوردار بود.چگونه مي‌شد به تغییرات ریشه ای و دموکراتیک دل بست و به آن امید داشت؟درواقع روشنفکران و آرمان‌خواهان ایرانی عجول و خوش خیال بودند. نکته بسیار مهم این است که دستیابی به دموکراسی در غرب مراحلی را طی کرده بود که در ایران هنوز طی نشده بود. مسئله مهم در غرب و خصوصاً در درجه نخست از حکومت قانون آغاز شد. در ایران نیز بر خلاف بسیاری از همسایگان، حاکمان قانون و بروکراسی و سازمان دولت و دارایی و خزانه ملی تا حدی زمینه داشت و در حکومت‌های ایرانی دیده مي‌شد.قدم نخست برای دموکراسی برقراری حکومت قانون به جای اراده فردی است. 
در قدم دوم دموکراسی خواهی در غرب از دیدگاه اقتصادی آغاز شد و تدریجاً رنگ فلسفی و سیاسی و اجتماعی یافت. یعنی مردمي‌که مالیات مي‌دادند گفتند مالیات ما متعلق به ما است و باید با نظر نمایندگان ما برای ما خرج شود! یعنی بدون حضور و رأی نمایندگان ما از مالیات خبری نخواهد بود. این مشارکت در انگلستان زودتر تحقق یافت. مالیات و بودجه و تصویب نمایندگان مردم  به دموکراسی شکلی متفاوت از کشورهای استبدادی بخشید. وقتی روشنفکران و آرمانخواهان ایرانی تفاوتها را دیدند و خواهان آن شدند، از آن الگو برداری کردند بی آنکه توجه کنند که در ایران آن مراحل طی نشده بود و زمینه آن نیز وجود نداشت. آنان که خود از طبقات بالای اجتماعی و فرهنگی ایران بودند و چندان تفاوت فرهنگی چندانی میان خود با برگزیدگان جامعه فرنگی نمي‌دیدند توجه نداشتند که چنان تشابهی میان توده مردم بیسواد و عقب مانده و روستایی وار ایرانی با همتایان غربی آنان وجود ندارد، و اینان هنوز در قالب‌های شبه فئودالی و در اسارت خوانین و سایر نیروهایی مؤثر با نفوذ منطقه ای و ایلاتی بودند که با  افکار و شیوه‌های دموکراتیک قرن‌ها فاصله داشت. 
  زمینه‌های اجتماعی ایران آن دوره را چگونه ارزیابی مي‌کنید ؟
وضعیت اجتماعی ایران همان طور که اشاره شد بسیار دوگانه بود. یک طبقه ممتاز فرهنگی و اجتماعی البته بسیار رقیق و یک طبقه بزرگ عوام بی آزار و بدون مشارکت، که مي‌توان آنان را روستاییان شهری و روستایی نامید! گروه اجتماعی مهمي‌که تحول و جنبش بزرگ مشروطه خواهی را رقم زد از میان همین قشر نازک مدنی برخاست که هیأت حاکمه را هم در اختیار داشت. به عبارت دیگر مي‌توان گفت که بر خلاف منافع فردی و به سود منافع ملی و اجتماعی قدم برداشت. زمینه اجتماعی طبقه خاموش و نا آگاه عوام به‌قدری کم اثر بود که عناصر آن فقط پس از جهش به گروه نخست، به هر شکل و اتفاقی که گهگاه پیش مي‌آمد، در درون آن اکثریت بزرگ خاموش رنج مي‌بردند و نقشی نداشتند.
  بازار،درباریان،روشنفکران؛کدام گروه پایگاه اصلی تفکر مشروطه خواهی ایرانیان بودند؟
مشکل این است که روشنفکران رادر کدام گروه قرار دهیم.روشنفکران هم درمیان درباریان بودند و خصوصاً در میان اشراف غیر درباری یا با فاصله بیشتر از درباریان و هم تا حدودی و به طور رقیق تر در میان بازاریان و هم در میان روحانیونی که بدون اینان اصولاً پیروزی جنبش مشروطه تحقق نمي‌یافت. فراموش نکنید که روحانیت سنتی ایران بی آنکه انحصاری باشد، در نفوذ  نوعی اشرافیت روحانی قرار داشت. برای مثال مرحوم خاندان سید محمد مجاهد طباطبایی از دودمان سراسر روحانی طباطبایی از زمان  صفوی برای تبلیغ تشیع از بعلبک لبنان به ایران دعوت شدند.  و سيد محمد مجاهد بود که درمقام مرجعیت به همراه ملا احمد نراقی و دیگران فتوای جنگ علیه روسیان را صادر کردو پس از شکست ایران به عتبات رفت و به زودی درگذشت. مشروطه ایران بسیار وامدار نوه همین مجتهد مجاهد است که خود فرزند سید صادق طباطبایی مرجع زمان ، و ضمناً از دوستان نزدیک میرزا ملکم خان، رجل سیاسی برجسته طبقه حاکمه و انتقال دهنده بسیاری از افکار آزادیخواهانه و مشروطیت طلبانه بود. به عبارت دیگر آیت‌ا... سید محمد طباطبایی روحانی ساده و نا آشنا با تحولات و افکار غرب نبود،بلکه با آگاهی‌های بسیار عبرت از گذشته و آنچه بر ایران رفته بود، خواهان نظامي‌قانونمند، همراه با برابری و عدالت و حرمت  ملی بود، و چنین بود که نقشی بزرگ در رهبری نهضت مشروطه ایران داشت. در درون دربار هم بودند شاهزادگانی که حامل و حامي‌افکار نو بودند. بازار کمتر به افکار نو توجه داشت، اما بزرگان بازار نیز تحت تأثیر افکار روشنفکران زمان و خصوصاً روحانیون روشنفکر تحول خواه بودند. 
  اخیرا دربسیاری از تحلیل‌ها مي‌شنویم که گفته مي‌شود دربارخودش نیز تمایل به مشروطه داشته اما روش‌ها اشتباه بوده است وروش‌های مشروطه خواهان منجر به  ضدیت دربار شده است.آیا این تحلیل را صحیح مي‌دانید ؟
به نظر من دربار،یعنی فتحعلیشاه خصوصا درزمان اقتدار دربارولیعهدي عباس میرزا در تبریز،با اعزام دانشجو و تشکیل چند وزارتخانه، کوشید در تحکیم حکومت قانون که قدم نخست فرآیند دموکراتیک است نقش داشته باشد.این نقش دردوران امیر کبیر و آوردن دارالفنون تشدید شد.هنوز صحبت از دموکراسی نیست بلکه تحکیم حاکمیت قانون است.ناصرالدین شاه هم شیوه امیر کبیر را ادامه داد. 
دارالفنون بعد ازمرگ امیرافتتاح شدودرتمام عصر ناصری به کار ادامه داد و تحصیل کرده‌هاي همین دارالفنون نقش اساسی در مشروطه داشتند. ناصر الدین شاه گرفتار تردید بود. خودش کشورهای فرنگ را دیده و شیفته آن شده بود، و مي‌خواست ایران آن چنان باشد هر بار قدمي‌بر مي‌داشت با مقاومت‌های سنت گرایان شهری یا با زیاده خواهی‌های روشنفکران دموکراسی خواه مواجه مي‌شد و احساس خطر مي‌کرد. با این حال در دوران ناصری تحولات اجتماعی با حرکتی کند اما مداوم زمینه را در طبقات بالاتر فرهنگی ایران برای تحول مدرن در قانونمداری سامانه‌مند فراهم کرد. نمي‌‌توان آن خواسته را مشروطه نامید اما تشدید قانونمداری بود. حتی همان شورای دولتی انتصابی نیز قدم بسیار مهمي‌تلقی مي‌شد.
  مشروطه خواهی ایرانیان را باید جنبش دانست یانوعی از انقلاب به حساب آورد؟
انقلاب چه از دیدگاه اقتصادی و اختلاف و مبارزه طبقاتی، و چه از دیدگاه فرهنگی سعنی شورش انتقامجویانه فرودستان و تحقیر شدگان جامعه علیه طبقه حامه ممتاز و با فرهنگ و سواد که شیوه زندگی متفاوت و حسد برانگیزی دارندعبارت است بره زیر آوردن و ریشه کنی طبقه و فرهنگ حاکم  و برآمدن طبقه سرکوب‌شده و فرودست و البته نا آشنا با امر حکومت و کشور داری و تلاش برای آغازی نو همچون از سرگیری از مرحله اختراع چرخ. جنبش از انقلاب مهمتر است.
 زیرا با ایثار طبقه بالای فرهنگی جامعه رخ مي‌دهد اما آثار آن از هر انقلابی بیشتر است، زیرا بدون تخریب و کشتار رخ مي‌دهد و انتظام امور بر جای مي‌ماند و کارشناسان و کاردانان به کار خود ادامه مي‌هند و فقط کالبد حاکمه خودش را با شرایط عقلانی و مردمي‌وفق مي‌دهد و زمینه را برای دموکراسی عمومي‌آماده مي‌سازد.
  اگر مشروطه خواهی را جنبش بدانیم،آیا شباهتی به جنبش‌های دیگر در تاریخ ایران دارد؟ مثل جنبش ملي شدن صنعت نفت یا جنبش تنباکو؟
از لحاظ شکلی بله،اما از لحاظ محتوایی فرق مي‌کردند.دراینکه هردو ازمیان روشنفکران و قشر نازک فرهنگی جامعه برخاستند شباهت داشتند. مشروطه بر امری داخلی نظر داشت یعنی ستاندن مالکیت وحاکمیت از شاه و تحویل آن به ملت. جنبش نفت بر امری خارجی نظر داشت یعنی گسستن یوغ حقارت در برابر غرب که پس از شکست ایران از روسیه بر این کشور مستولی شده بود.
جنبش تنباکو بیشتر بیگانه ستیزانه بود و با نگرانی از کاسته شدن قدرت روحانیت، مي‌خواست نشان دهد که چگونه این قشر بر افکار و دلهای عامه نفوذدارند و شاه در تصمیمات خود باید آنان را به حساب آورد.دخالت روحانیت مترقی درجنبش مشروطه قابل مقایسه با جنبش تنباکو نیست. در مشروطه نه ارتباط سیاسی با خارج مطرح بود ونه منافع و امتیازات تجاری، بلکه جلوگیری از خودکامگی شاه و افزودن بر اقتدار علما مطرح بود.
  درباره خواست اصلی مشروطه خواهان ایرانی گزینه‌های بسیاری مطرح شده‌اند اما واقعا مشروطه خواهان به دنبال چه بودند؟آیا این تئوری که مي‌گوید رضاشاه بخشی از خواسته‌های مشروطه خواهان راجامعه عمل پوشاند را باید پذیرفت؟
خواسته مشروطه خواهان که در مجلس اول تجلی یافت، تشکیل مجلسی برای قانونگذاری بود که به آن عدالتخانه مي‌گفتند، که ادبیات زمان نشان مي‌دهد محدود به دادگستری نبود. بلکه دادگستری نیز بخشی از قانونمداری آن مي‌شد. نمایندگان هم به نسبت‌هایی از میان شاهزادگان و علما و اعیان و اشراف و اصناف و بازرگانان بودند. اثری هم از عوام خاموش دیده نمي‌شد. 
اشتباه رویکردی هنگامي‌رخ داد که آرمانخواهان ایرانی به ترجمه قوانین اساسی اروپایی پرداختند و کوشیدند آن معیارهای مدرن را در ایران سنتی و بیسواد حاکم کنند. آن نظام انتخاباتی با سهميه‌های تعیین شده بر افتاد و انتخابات عمومي‌و دموکراتیک شد، در زمانی که در ایران دمو یعنی مردم هنوز به بلوغ گزینش مستقل نرسیده بودند و آرای‌شان را به دستور خوانین و یا فتاوی واگذار مي‌کردند و مجالس در اختیار همان کسانی قرار مي‌گرفت که مشروطه برای مبارزه با خودکامگی‌های آنان برقرار شده بود.
 این گونه برداشت زودهنگام از دموکراسی موجب یک بار مصرف شدن آن در نخستین انتخابات عوامانه مي‌شود.درموردنقش رضاشاه برخلاف ایام جوانی که تحت تأثیر شعارها و دشنام‌های رایج به او بودم،اکنون با دیدی بیطرفانه تر  فارغ از حب و بغض‌های رایج نقش او را درفرآیند نیل به دموکراسی مي‌ستایم. توهم دموکراسی که از مشروطه برخاسته بود موجب هرج و مرج و آنارشیستي شده بود که وحدت و استقلال کشور را برباد داده بود. رضاشاه بود که توانست آن راه غلط رفته را اصلاح کندو جریان را به مسیر طبیعی خود یعنی بستر ایران باز گرداند.
اگر رضا شاه نبود شاید کلنل محمد تقی خان پسیان یا حتی میرزا کوچک خان نیز آن راه را هموار مي‌کردند. منتها فقط یکی از آنان باید سر بر مي‌آورد و بقیه باید نابود مي‌شدند تا ایران حفظ شود تا فرآیند دموکراسی وارد فاز اصلی خود یعنی قانونمداری بشود.
قانونمداری لازمه اش قدرت اجرایی و ضمانت اجرای انتظامي‌است. کار بزرگ رضاشاه برقراری آن ضمانت اجرا در قالب ارتش و ژاندار مر ی و پلیس بود، گرچه به آنها انتقادهایی هم مي‌شود امادربرابر مزایای وحدت‌بخش آن به حساب نمي‌آید و  گام بعدی حفظ نمادین مجلس شورای ملی و تصویت مجموعه قوانینی است که موجب لغو واقعی کاپیتولاسیون و از میان رفتن بهانه‌های آن شد، و تا به آخر همان مجلس، بودجه‌ها، مالیات‌ها و قوانین مصوبه‌اش نماد حاکمیت ملی بودند. 
سپس زمان آن بود که محتوای فرمایشی مجلس به محتوایی دموکراتیک تبدیل شود که نیاز به درك گزینش و انتخاب مستقلانه داشت. برای این کار نظام فرهنگی و آموزشی مترقی لازم بود که تا مقطع دانشگاه برقرار شد و اگر امروز تعداد دو، سه هزار نفری دانشجویان به بیش از چهار میلیون رسیده است نتیجه همان قدم نخست در جامعه بیسواد بودکه آموزگارانش را از مقطع 6ساله ابتدایی مي‌گرفت. دیگر وارد کردن نیمي‌از جامعه ایران،گرچه از طریقی غلط و خصومت آفرین، به عرصه کار و زندگی اجتماعی بود، که اکنون فرزندان همان دشنام دهندگان 60درصد صندلی‌های دانشگاه‌ها را اشغال کرده‌اند.هیچ یک از اقدامات رضاشاه ازسربازگیری تا ایجاد مدارس و آموزش اجباری تا مالیات‌گیری و صدور شناسنامه و غیره در زمان خود موجب محبوبیت او نشدبلکه مي‌توان او را منفورترین حاکم در زمان حیات خودش دانست،خصوصاً آن که در نیمه دوم سلطنت آثار بیماری روانی قدرت دراو ظاهر شدوسرانجام نابودش کرد،که از آن بیماری هم دردراز مدت گریزی نیست. 
  آسیب‌هاوفواید مشروطه خواهی ایران را چه مي‌دانید؟
به نظرمن مشروطه در رسالت مهم خودش پیروز شد. دولت به رسمیت شناخته شد. سلطنت، حاکمیت و مالکیت خودش را بر جان و مال مردم ازدست دادوحاکمیت قانون جایگزین آن شد. 
جنبش مشروطه حرکتی غرور آفرین و افتخار آمیزبرای ملت ایران بود که نخبگانش در این حرکت در آسیا پیش قدم شدند و از همسایه پر ادعایش یعنی روسیه پیشی گرفتند. آنچه شکست خورد مشروطه نبود، بلکه سزارین کردن فرزند نارس مشروطه یعنی دموکراسی بود که هنوز امکان زنده ماندن و رشد طبیعی پیدانکرده بود و آزادی، آن هم با برخورد با رقابت‌های روس و انگلیس و جنگ اول جهانی  منجر با آنارشی و هرج‌و مرجی ویرانگر شد، که برقراری حاکمیت قانون  توسعه فرهنگی داروی درمان آن بود که به مرحله بعدی یعنی دموکراسی نرسید!

شعر بهار، در مركز مشروطيت
استاد دكتر محمدرضا شفيعي كدكني
 

اشاره: متن كامل اين نوشتار نخستين بار در مجله آينده (سال 1363) چاپ شده است؛ ولي ما در اينجا از كتاب مهم و خواندني «با چراغ و آينه» نقل مي‌كنيم كه به همت انتشارات سخن در دسترس عموم قرار گرفته است. 

هر نسلي بيشتر، شعر نسل خود را در حافظه دارد ولي اگر شاعري كه از اوج دوران شاعري‌اش تا امروز پنج شش نسل گذشته (نسل را با فاصلة ده ‌سال تا دوازده‌ سال به كار مي‌برم نه با اصطلاح علماي انساب) در ذهن و ضمير تمام نسلها به يك اندازه يا به طور مستمر، شعرهايش حكومت كرده باشد، مي‌توان پذيرفت كه شخصيت طبيعي خويش را در تاريخ ادبيات عصر ما به دست آورده است و از خطر فراموشي مطلق رسته است. 

من معتقدم كه شعر بهار و شعر ايرج از روزگار عرضه شدن تا امروز، همه نسلها را تسخير كرده است و در آينده نيز بيش و كم، حضور و استمرار خود را در حافظه نسلهاي مختلف حفظ خواهد كرد؛ ولي چنين تضميني را در باب قاآني يا يغما يا از شعراي مشروطيت، اديب‌الممالك و سيد اشرف، و از شعراي نسلهاي بعد (خودتان مثال بزنيد) نمي‌توانيم بدهيم؛ در صورتي كه اينان هر كدام در عصر خويش طرفداراني داشته‌اند و بعضي از اهل ادب در حق آنان، گاه عقايد افراطي نيز ممكن است ابراز كرده باشند. 

بگذاريد اول در بافت تاريخي عصر بهار، نگاهي كنيم به موقعيت او: شعر بهار در مركز مشروطيت قرار دارد، و تمايز او از اقرانش (اديب پيشاوري، اديب‌الممالك، دهخدا، سيد اشرف، عارف، عشقي و ايرج) در اين است كه پس از دورة مشروطيت نيز ادامه يافته و قريب سه دهه پس از مسخ مشروطيت به دست رضاشاه را نيز زير چتر خلاقيت خود دارد و اين سي ‌سال بهترين سالهاي شاعري اوست. از نوادر حوادث تاريخ شعر فارسي در قرن اخير (و شايد هم تمام قرون) اينكه شعر بهار تا آخرين روزهاي حياتش همواره در اوج زندگي و پيوند با نبض جامعه بوده و هرگز به ابتذال و سستي و تكرار ـ كه از ويژگيهاي ديگران در سنين كهولت و پيري است ـ گرفتار نشده است (نگاه كنيد به «هدية باكو»، «لالة خونين كفن از خاك سرآورده برون» و «جغد جنگ» و...) و حال آنكه غالب معاصران پس از يك دوره كوتاه شهرت، كارشان گاه به ابتذال عجيبي مي‌كشد و هيچ كدامشان حاضر نيستند كه اين حقيقت را بپذيرند و اصرار دارند كه آن روزها آن نوع شعر، ضرورت داشت و اين روزها اين نوع شعر. نمونه‌هايش را خودتان نام ببريد.

در همين زمينه شعر مشروطيت كه اشاره كردم، اگر بخواهيم شعر بهار را بررسي كنيم، تنها شاعري كه به لحاظ حجم آثار با او قابل مقايسه است، اديب‌الممالك است و تنها شاعري كه به لحاظ نفوذ در ميان توده وسيع خوانندگان، مي‌تواند با او رقابت كند، ايرج. وگرنه ديگران به هيچ وجه جايي براي مقايسه ندارند؛ نفوذ سيد اشرف بيشتر در روزگار حيات او و آن هم در قشرهاي خاصي از خوانندگان و دوستداران شعر بوده و نفوذ عارف به خاطر تصنيف‌ها و مقام موسيقايي اوست.

بعضي از اديبان معاصر را ديده‌ام كه بهار را با اديب‌الممالك مقايسه مي‌كنند، تنها دليل آنان زمينه مشروطگي شعر اين دو و گرايش غالب اين دو شاعر به قالب قصيده و زبان قدمايي است؛ ولي اين قياسي است مع‌الفارق. از مجموع شعر استادانه و بسيار استوار اديب‌الممالك، چند شعر مي‌توان يافت كه توانسته باشد به ميان انبوه خوانندگان شعر، در نسلهاي پس از او، راه يافته باشد؟ اگر به ديوانش مراجعه نكنيد و از حافظه‌تان مدد بگيريد، خواهيد گفت: «برخيز شتربانا بربند كجاوه» آن هم آغاز شعر و چند بند آن كه در ميان وعاظ و اهل منبر شهرت يافته. و «قاضي عدليه بلد» و شايد يكي دو شعر ديگر مثل «تا زبر خاكي‌اي نهال برومند» بقيه شعرها استوار و خوب و به هنجار قدماست و شايد به لحاظ صورت و ساخت قدمايي، قوي‌تر از بعضي از شعرهاي بهار؛ اما چرا به ميان حوزه‌هاي وسيع خوانندگان شعر راه نيافته است؟

طنز ايرج، به‌ويژه در قلمروهاي خاصي، بسيار دلپذير و در نوع خود بي‌بديل است، نه تنها در قياس با معاصرانش كه در طول تاريخ شعر فارسي؛ اما از قلمرو طنز به جد كمتر پرداخته و اگر پرداخته، توفيق طنزهاي او را ندارد؛ دو سه شعر استثنايي او مانند «قلب مادر» يا «گويند مرا چو زاد مادر» و... را به خاطر دارم؛ ولي در شعر بهار، طنز اگر به حد ايرج شيرين و نافذ نيست، تنوع اقاليم شعري او را نبايد فراموش كرد: در حوزه‌هاي گوناگون وصف طبيعت (گيلان و مازندران)، خشم و خروشهاي انقلابي (دماوند) و در قلمرو طنز (ترسيم من از جهنم و آتشفشان او) و در قلمرو وطنيات كه حوزه اصلي شعر اوست (لزن و قصيده نوروز آمد سپس بهمن و اسفند) و در قلمرو مسائل سياسي روز (جغد جنگ) و در تصوير نفسانيات و احوال خويش در محبس؛ به مناسبت قرارگرفتن بهار در دوران پس از قرون وسطي، حبسيه‌هايش بر حبسيه‌هاي مسعود سعد مي‌توان گفت رجحان دارد ـ دست كم براي خواننده عصر ما و پس از عصر ما كه جهان‌بيني انسان عصر فئودالي را بيش و كم وداع گفته است. حتي در اخوانيات (كه غالباً‌ آن را از حدود شعرهاي خصوصي به درآورده و به نوعي سروده است كه لذت يك شعر گسترده را به خواننده مي‌دهد: ياد باد آن عهد كم ‌بندي به پاي اندر نبود). و مرثيه،‌ چه مرثيه‌هاي دوستانه و چه مذهبي و بسياري اقاليم ديگر، ديوان بهار، متنوع‌ترين ديوان شعر فارسي است، در عصر مشروطيت.

اين مسألة مقايسة تنوع اقاليم شعري بهار را مي‌توان از عصر مشروطه به قدما نيز سرايت داد و گفت: در ديوان هيچ شاعر قصيده‌سرايي (با همه عظمت و بيكرانگي شعر سنايي و استواري ساخت و انسجام فكري ناصر خسرو و تصاوير بديع خاقاني) به اندازه ديوان بهار، تنوع اغراض وجود ندارد. اين يكي از سعادتهاي بهار بوده است كه قصيده را در روزگاري به خدمت شعر خويش درآورده كه تاريخ اجتماعي ايران و جهان هر روز گونه و رنگ تازه‌اي به خود گرفته و او تجارب شعري قدما را به خدمت انديشه‌هاي خويش، در ارتباط با حوادث عصر، درآورده است؛ اين چنين امكاني براي خاقاني و ناصر خسرو و سنايي نبوده است (در قصايد قدما متنوع‌ترين حوزه موضوع از آن سنايي است) و اين به معني آن نيست كه بخواهم بگويم قصيده بهار بهتر از قصيده سنايي يا خاقاني است؛ سخن بر سر چيز ديگري است و آن مسأله تنوع زمينه‌هاي شعري است. 

اگر از دو سه قصيده انوري (يكي از پيمبران شعر) بگذريم، بقيه شعرهاي او همه تكرار يك مطلب است: مدح و گدايي؛ البته بعضي قطعات و بعضي غزلهاي او ارزش والاي خويش را دارد. صحبت بر سر قصيده‌سرايي اوست كه در آن وادي، پيمبر شناخته شده است. در تمام ديوان قصايد اين پيمبر قصيده‌سرايي، جز مديحه‌هاي مكرر، هيچ چيز وجود ندارد. اگر منكر حرف بنده هستيد، به حافظه‌تان مراجعه كنيد فوراً «بر سمرقند اگر بگذري ‌اي با سحر» و «اي برادر بشنوي رمزي ز شعر و شاعري» به يادتان مي‌آيد و بعد مي‌رسد به بعضي قطعه‌هاي هجوي يا اخلاقي او.

تنها شاعري كه از نسل‌ شاعران پس از مشروطيت، هم به لحاظ تنوع در اساليب بيان و هم به لحاظ نفوذ در ميان خوانندگان، مي‌تواند با بهار مورد مقايسه قرار گيرد، پروين اعتصامي است؛ اما در ديوان پروين اگر تنوع اساليب بيان وجود دارد (مناظره‌ها، فابل‌ها) ولي از حوزة اخلاق، آن هم همان آموزشهاي تجربه‌شدة شاعران پيشين،‌ به‌ندرت گامي بيرون نهاده است و تنوع اقليمي شعر بهار را ندارد. البته ديوان پروين يكدست‌تر از ديوان بهار است و نفوذ او در ميان خوانندگان شعر بهار بيشتر از بهار مي‌نمايد. شعر فارسي پس از ظهور نيما، چه بخواهيد و چه نخواهيد، معيارهاي تازه‌اي را پذيرفته و در قلمرو آن معيار‌ها ديگر جايي برا ي مقايسة كسي با بهار باقي نيست. بهار واپسين تجلي يكي از ارجمندترين صورتهاي شعر فارسي است؛ صورتي كه از رودكي آغاز و به بهار ختم مي‌شود. منظور سير طبيعي اين قالب است، وگرنه در دوهزار سال ديگر هم ممكن است كسي بيايد و قصيده‌اي بگويد. در حوزة تاريخي و مسير طبيعي قصيده از عصر رودكي تا بهار، اگر حجم شعرهاي خوب و تنوع زمينه‌هاي فكري را ملاك قرار دهيم ـ و پسند و حافظة نسلهاي پس از شاعر را داور اين محكمه بشناسيم ـ بهار حق داشته است كه بگويد:

از پس سعدي و حافظ كز جلال معنوي

رتبت ايوانشان بر تارك كيوان بوَد

آن اساتيد دگر هستند شاگرد بهار 

گر امامي گر همام ار سيف، گر سلمان بود

و بدون ترديد اگر معيارها و موازيني را كه بهار بدان دلبسته بوده است، يعني سنّتي كه شعر بهار از درون آن برخاسته (يعني زبان خراسان و صورت قصيده) را مورد نظر قرار دهيم، سخنش را بايد پذيرفت. شعر صائب (براي طرفدارانش) و شعر بيدل (براي طرفدارانش) و شعرهاي اساليب بعد از نيما، در اين دعوي مستثناي منقطع است؛ زيرا بهار آن موازين را نه مي‌پسنديده و نه در نظر داشته است.

اگر نبوغ را نوعي حسن تصادف در مسير زندگي افراد ندانيم، يكي از اموري كه سبب توفيق چشمگير بهار در شعر فارسي شده است، اين است كه او در پايان يك دورة عظيم از تجارب قدما، بخش مهمي از آن تجربه‌ها را به خدمت مسائلي درآورده كه قدما از پرداختن به آنها محروم بوده‌اند؛ يعني ساخت و صورتهاي قدمايي شعر را كه بيشتر در خدمت معاني و محدودي از هجو و مدح و اخلاق بوده، به قلمرو گسترده‌اي از مسائل سياسي و اجتماعي و فرهنگي عصر جديد در آورده است. اگر از چند اثر استثنايي بهار بگذريم، شاهكارهاي او، همه استقبالهايي است كه از قدما كرده و در حقيقت تجربه‌هاي آنان را در زمينة زبان و موسيقي و تصوير به خدمت انديشه‌هاي عصر خويش درآورده است، حتي بعضي از اين كوششها به گونه‌اي است كه نوعي نقيضه يا پارُدي‌سازي1 در قبال كارهاي قدما به شمار مي‌رود؛ مثل نقيضه گونة «كارواني همي از ري به سوي دسگره شد» كه در داستان پيشه‌وري و وقايع آذربايجان سروده است.

در شعر بهار ساخت و صورتهاي قدمايي، بر اثر تركيب با عوالم روحي انسان عصر جديد، بافت‌ تازه‌اي به خود گرفته كه در مجموع نوعي سبك شخصي2 را در شعر او به وجود آورده است و اين مهمترين امتياز اوست. البته سبك شخصي، به معني دقيق كلمه، شايد بر آن نتوان اطلاق كرد؛ زيرا سبك شخصي در تاريخ شعر فارسي، چيزي است كه تا روزگار نيما بسيار اندك‌ياب است.

اگر بخواهيم سفينه‌اي از شعر سنّتي صد سال ايران فراهم آوريم و از همة انواع شعر در آن نمونه بياوريم: از طنز اجتماعي و وصف طبيعت تا سياست و اخلاق و وطنيات و حتي اخوانيات و ديگر نمونه‌ها از قبيل شعرهاي سادة تعليمي براي كودكان و نوجوانان و تصنيف‌هاي سياسي و...، تصور من برآن است كه سهم بهار بيش از هر كسي است، جز در قلمرو غزل كه غزلهاي او در قياس با ديگر نمونه‌هاي شعرش، پايه‌اي فروتر دارند و بي‌انصافي است اگر غزلهاي او را با غزلهاي شهريار يا عماد خراساني يا سايه قياس كنيم. با اينكه بعضي از غزلهاي او به دلايلي شهرت بسيار يافته، مثل غزل «من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد» و امثال آن. بهار اگر در قالب غزل توفيقي داشته باشد، باز در غزلهاي سياسي اوست نه غزل به معني شعر عاشقانه. حق اين است كه بهارْ روح غزلسرايي و زمينة نفساني اين‌گونه شعر را هيچ‌گاه نداشته است و تجارب او در اين باب، ناكام‌ترين تجارب شعري اوست [...] 

بهار يكي از پر فروغ‌ترين شعله‌هاي قصيده‌سرايي در طول تاريخ ادبي ماست و بي‌هيچ گمان از قرن ششم بدين سوي، چكامه‌سرائي به عظمت او نداشته‌ايم. در ميان قصيده‌سرايان درجة‌ اول زبان فارسي ـ‌ كه از شمارة‌ انگشتان دو دست تجاوز نمي‌كنند ـ به دشواري مي‌توان كساني را سراغ گرفت كه بيش از او، شعر خوب و موفق داشته باشند. در قصايد برگزيدة او مجموعة‌ عناصر شعري، به حالت اعتدال و يكدست جلوه مي‌كنند. عاطفه و خيال و هدف انساني همراه با نيرومندترين كلمات ـ كه با استادي فراوان در كنار هم جاي گرفته ـ در شعر او به هم آميخته‌اند[...]

شخصيت چندوجهي

شخصيت بهار از چند سو داراي اهميت است: بهار در عالم تحقيق، يكي از هوشيارترين محققان نسل خويش بود كه بعضي كارهاي تحقيقي او در عالم ادب ـ به سبب شمّ خاص انتقادي و ذوق مايه‌وري كه داشت ـ هنوز همچنان تازگي دارد و مرجعي است براي اهل ادب، مانند مقداري از مباحث كتاب سبك‌شناسي و بسياري مقالات و كتب ديگر كه به صورت انتقادي به دست او تصحيح شده است، وي براي نخستين بار مقوله «سبك‌شناسي» را، به طوري كه امروز رايج است،‌ در تاريخ ادبيات ما مطرح كرد و خود در اين باب، بهترين تحقيقات و گسترده‌ترين پژوهشها را در آن روزگار، انجام داد.

ديگر، بهار سياستمداري است كه در عرصة‌ گير و دار آزادي، درشت خفتانش به تن فرسود (بث‌الشكوي) و تا واپسين لحظه‌‌‌هاي زندگي، در سنگر مبارزه زيست؛ اگرچه حيات او در اين راه بي‌پست و بلند نبود.

از سوي ديگر،‌ بهار شاعر، زبان روزگار خويش و يگانة‌ سخنوران چند قرن اخير ايران بود؛ شاعري كه گذشتة‌ ايران را هميشه پيش چشم داشت و از ياد شكوهمند آن روزگاران، خون در سر او موج مي‌زد از شرف و فخر (لزنيه) و قلبش با تحرك زمان و لحظه‌هاي زندگي مي‌تپيد؛‌ سراپا خشم و خروش بود كه چرا امروز چنينيم يا آنكه در گذشته چنان بوديم؛ با اين همه،‌ مانند يك شاعر بزرگ ملي، طرح اجتماعي روينده و بارور و آزاد و خوشبخت را همواره در آيينة‌ آرزوهاي خويش منعكس مي‌كرد. روزي كه:

دوران جوانمردي و آزادي و رادي 

باديد شود چون شود اين ملك برومند

ورزنده شود مردم و ورزيده شود خاك

از كوه گشايد ره و بر رود نهد بند

و مي‌گفت: 

ور زانكه نمانم من و آن روز نبينم 

اين چامه بماناد بدين طرف پساوند

بهار شاعري تجددطلب بود و زندگي او بهترين گواه اين سخن است و اگر مي‌بينيم سخنش را در يكي از كهنسال‌ترين قالبهاي شعر كلاسيك فارسي عرضه كرده،‌ نبايد او را مخالف تحولات ادبي به شمار آوريم؛ زيرا وي در نخستين كنگرة نويسندگان ايران كه در سال 1325، به هنگامي كه خود وزير فرهنگ بود، تشكيل شد در خطابة‌ خويش، با صراحت تمام گفت: «حيات، عبارت از جنبش و فعاليت است و حيات ادبي نيز همواره در گرو فعاليتها و جنبش‌ها بوده و از اين رو، حركت انقلابي ـ خواه اجتماعي خواه فكري و عقلي ـ موجب ترقي ادبيات و باعث بروز و ظهور ادبا و نويسندگان بزرگ شده و مي‌شود. همان طور كه جنبش مشروطه موجد و پديدآورندة يك دسته از ادبا و چند مكتب ادبي مهم و چندين استاد و هنرمند نامي گرديد، شك ندارم كه جنبش امروز ـ جنبشي كه در نتيجة جنگ خونين و حركت آزاديخواهانة روشنفكران و تحول بزرگ سياسي و اجتماعي و ادبي پيدا شده است ـ بار ديگر دسته تازه و مكتبي بزرگ و استاداني نامدار براي ما تدارك خواهد كرد...» 

و در همين خطابة خود گفت: «ما اكنون بر سر دوراهي تاريخ خود قرار داريم: راهي به سوي كهنگي و توقف و راهي به طرف تازگي و حركت. هر گوينده و نويسنده كه مردم را به سوي آينده و جنبش و حيات هدايت نمايد و صنعت او حقيقي‌تر و غمخوارانه‌تر باشد، كالاي او در بازار آتيه رايج‌تر و مرغوب‌تر خواهد بود. توقف و طفره در طبيعت محال است. هستي عبارت از حركت است. هر متفكر و نويسنده كه هوادار توقف و محافظت وضع حاليه باشد، با دليل منطقي، بايد اذعان كند كه رو به عقب مي‌رود و هر كسي كه در زندگي رو به عقب رفت، به سوي مرگ شتافت؛ خاصه اديب و گوينده كه بايد همواره به مسافات بعيده پيشاپيش قوم حركت كند تا قوم را كه فطرتاً ديرباور و مايل به توقف است، قدري پيشتر بكشد.»

و درباره تحولات شعري در خطابه‌اي ديگر گفت: 

«... ما همان طور كه نمي‌خواهيم شعرا را از پيروي كلاسيك منع كنيم، نمي‌خواهيم آنان را از پيروي شعر سفيد (بي‌قافيه و بي‌وزن) هم منع نماييم. ما بايد گويندگان را آزاد بگذاريم كه هنرنمايي كنند.»

بهار از آنجا كه به شخصيت تثبيت‌شدة خويش ايمان داشت و در هراس آن نبود كه شهرت و شخصيتش تحت‌الشعاع استعدادهاي نوجوي قرار گيرد، هرگز از ستايش نوگرايي و تحول‌پژوهي بازنمي‌ايستاد و به‌راستي كه چنين بود؛ زيرا او قصيده را به مرزي از كمال رسانده بود كه تاريخ ادبيات ما نام او را به عنوان آخرين تجلي شعر كلاسيك و يكي از چند تن چكامه‌سراي درجه اول زبان فارسي ثبت كرده است.

بهار، شاعر بود؛ شاعر به معني راستين كلمه، نه از مقوله استاداني كه با خواندن ديوان عنصري و عمعق بخارائي و عثمان مختاري شاعر مي‌شوند و دعوي سنگرداري و دفاع از حريم ادب كهنسال ايران دارند. او خود درباره شعر و شاعري سخناني داشت كه امروز پس از گذشت نيم قرن هنوز هم بهترين گفتار است. وي در مقالة «شعر خوب» ـ به سال 1297 در مجله ‌ادبي دانشكده، كه خود منتشر مي‌كرد ـ چنين نوشت:

«شعر خوب چيزي است كه از احساسات، عواطف، و انفعالات و از حالات روحيه صاحب خود، از فكر دقيق پرهيجان و لمحة گرم تحريك‌شده يك مغز پرجوش و يك خون پر حرارت حكايت كند... شعري كه مقصود ماست، شعري است كه از يك دماغ شاعر خليق... در بحبوحة احساسات و تراكم عواطف و عوارض گوناگون و در يك حال هيجاني گفته شده باشد... هرچه هيجان و اخلاق گوينده ـ در موقع گفتن يك شعر يا ساختن يك غزل ـ قوي‌تر و نجيب‌تر باشد، آن شعر بهتر و خوبتر خواهد بود. شعر خوب آن است كه خوب تهييج كرده و خوب فهميده شود و خوب به حافظه سپرده شود...»3

«هر شعري كه شما را تكان ندهد، به آن گوش ندهيد. هر شعري كه شما را نخنداند يا به گريه نيندازد... آن را دور بيندازيد... تا شما را يك هيجان و حسي حركت ندهد، بيهوده شعر نگوئيد. اول فكر كنيد كه چه چيز سايق شعر گفتن شماست. آيا كسي را دوست داريد، كسي را دشمن داريد، مظلوميد، فقيريد، شجاعيد و مي‌خواهيد تشجيع كنيد، گله ‌داريد، امتنان داريد؟ چه چيزي است كه شما را و طبع شما را مي‌خواهد به خود مشغول كرده و به لباس يك يا چند شعر، خودش را به مردم نشان دهد. هر چيزي كه هست، همان را با هر قدر فكر و عقل و ذوقي كه داريد، همان طور كه هست ـ بدون گزافه و با حقيقت و صدق ـ به نظم درآورده يا به نثر بنويسيد.

شاعر آن است كه در وقت تولد شاعر باشد، به زور علم و تتبع نمي‌توان شعر گفت. تقليد الفاظ و اصطلاحات بزرگان و دزديدن مفردات و مضامين مختلفة مردم و با هم تركيب كردن، كار زشت و نالايقي است و نمي‌شود نام آن را شعر گذاشت.كسي كه طبع ندارد، كسي كه از كودكي شاعر نيست، كسي كه اخلاق او از مردم عصرش عالي‌تر و بزرگوارتر نيست و بالاخره كسي كه هيجان و حس رقيق و عاطفه تكان‌دهنده‌اي ندارد، آن كس نمي‌تواند شاعر باشد، ولو مثل قاآني صدهزار شعر بگويد ويا مثل فتح‌علي خان صبا چند كتاب پر از شعر از خود به يادگار بگذارد...»4

عناصر صوري و معنوي شعر در چكامه‌هاي بهار بهترين جلوه‌ها را دارند. جوششهاي عاطفي و هيجانهاي روحي او كه در قصايدي مانند «بث‌الشكوي»، «دماوند» و «هيجان روح» ديده مي‌شود، در كمتر شاعري از قدما به جز ناصر خسرو و مسعود سعد و خاقاني سراغ داريم و از نظر تخيّل و رقت انديشه، ساخته‌هاي ذهني او ـ به هنگام پرداختن تصويرهاي مناسب در نمايشگري احساس ـ چندان به‌جا و مناسب است كه رنگهاي تركيب‌شده در يك تابلو[...]

كلمات در شعر او استقلال و شخصيتي دارند، جز آنچه در شعر قصيده‌سرايان دوره‌هاي اخير ديده‌ايم. وي با آنكه زبان خويش را از زبان شاعران خراسان كهن ـ كه خود جانشين شايسته آن بزرگان بود ـ مي‌گرفت، از به كار بردن واژه‌هاي امروزين كه در قلمرو زبان فارسي و نيازمنديهاي زندگي معاصر، به تازگي چهره نموده است، رويگردان نبود؛ اما در اين رهگذر، چندان استادي و هنر نشان مي‌داد كه به دشواري مي‌توان تازه بودن آن كلمه‌ها را بازشناخت و از ديگر واژه‌هاي قديمي زبان امتياز داد. از نظر محتواي اجتماعي و پيوند با زندگي معاصر، شعرش آئينه روشن تلاشهاي نسل اوست؛ از نخستين قصايدي كه به هنگام جواني در ستايش آزادي و مشروطيت سروده تا «جغد جنگ» ـ كه آخرين برگ از دفتر شاعري اوست ـ همه جا رنگ آزادي‌پژوهي و آزادانديشي به روشني آشكار است. 

تگ ها

مشروطه
4 0
بهرام آبتین   1394/8/26 03:49:19

* برگی از تاریخ سانسور شده ایرانبانان پارس لر بختیاری *
پیشگفتار:
اسعد به معنای بهترین که در میان بختیاریها اسد هم گفته میشود که به معنای شیر میباشد.
در تاریخ معاصر بختیاری 4سردار بزرگ از بین خوانین و بزرگان ما به نشانه اسعد یا اسد ( بهترین و شیر) دست یافتند که به مراتب به سردار اسعد اول تا چهارم نامگذاری شده اند. ( سردار اسعد چهارم بی بی مریم بختیاری نام دارند )
در اینجا اشاره به نقش علی قلی خان سردار اسعد دوم میباشد *

اشاره به نام ایل خانی و حاج ایل خانی هم در حقیقت اشاره به پروسه ننگین کشور انگلستان برای جلوگیری از اتحاد بختیاران قوم پارس تنها قدرت تاثیر گذار منطقه میباشد و همین واژه گان طرح شده توسط بیگانگان یعنی ایل خانی و حاج ایل خانی که در حقیقت دو برادر از یک خاک و خون به مانند 7 لنگ ( 7 رودخانه) و 4 لنگ ( چهار رودخانه) میباشند موجب اختلاف افکنی و مشاجره های بسیاری بین صف پولادین بختیاریها بویژه در دوران انقلاب مشروطه گردیده است*

آغاز مطلب:
در بررسی تاریخ و روند رویدادهای دوران انقلاب مشروطه در ایران دوتن ازچهره های بسیار مهم و تأثیر گذاری که در عین حال کمتر معرفی و از رشادتهای ایشان توصیف به عمل آمده است نخست سردار اسعد بختیاری فرمانده سپاه صف شکن بختیاری و دیگری سردار بی بی مریم بختیاری فرمانده نخستین دسته محاصره کننده مجلس ترکان قاجاریه در بهارستان میباشند *

دلاورانی بی همتا که بحق بایدآنان و سایر مبارزان صف شکن بختیاری را فاتحان اصلی قیام ملی مردم ایران در دوران مشروطه نامید*

علی قلی خان سردار اسعد دوم فرزند حسین قلی خان ایلخانی بود و قبل از او برادرش اسفندیار خان لقب سردار اسعد را دریافت کرده بود*

توضیح اینکه: انتخاب بزرگان بختیاری چه زن و چه مرد سلسله وار از شاه زن گرفته تا بی بی و ریش سفید تا کدخدا، کلانتر ،آ ، خان وووو سردار اسعدی جملگی توسط شورای از بزرگان همه طویف و تیره ها و تش ها صورت میپذیرد.

سردار اسعد ( علی قلی خان) نخستین تجربه سیاسی خود را پس از کشته شدن پدرش ویکسال زندانی شدن توسط ظلل سلطان فرزند ناصرالدین شاه قاجار ( حاکم ترک تبار اصفهان ) به دست آورد.

با به قدرت رسیدن اتابک ستاره اقبال خانواده ایلخانی مجدداً درخشیدو اسفندیار خان سردار اسعد اول به ایلخانی بختیاری رسید پس از ایشون علی قلی خان ( سردار اسعد دوم ) فرمانده سواران بختیاری گردید و این وضعیت تا عزل اتابک از حکمرانی اصفهان ادامه داشت*

پس از عزل حاکم وقت سردار اسعددوم در سال ۱۳۱۸ هجری قمری نخست به هندوستان صفر کرد پس از مدتی به مصر و در همان سال از طریق مصر به عربستان سعودی و دیدار از مکه مبادرت ورزید و سپس عازم اروپا و کشور فرانسه شد و در نهایت در پاریس اقامت یافت*

دو سال بعد سردار اسعد دوم به ایران بازگشت و در سال ۱۳۲۱ ق اسفندیار خان برادر بزرگترش دار فانی را وداع گفت از این روی ایشون عازم سرزمین بختیاری شد و به رسیدگی امور مردم پارس لر بختیاری پرداخت*

بنا به اسناد و شواهد موجود سردار اسعد دوم در بین سران ایل بختیاری دارای موقعیت ممتاز وویژه ای بود بگونه ای که می توان او را نقطه محوری خاندان بزرگ بختیاری در دوران خویش نامید*
هر چند مسافرتهای او به اروپا برای مداوا چشمهایش بود اما بهر ترتیب او از نخستین کسانی بود که با مظاهر تمدن و فرهنگ و دموکراسی غرب آن هم در فرانسه ای که آن زمان مهد روشنفکری در اروپا بود آشنا شد*

و به همین دلیل خود نیز واجد امتیازات روشنفکری منحصر به فرد گردید.پس از افتتاح مجلس اول در هجدهم شعبان ۱۳۲۴ هجری قمری وی مجدداً عازم پاریس گردید،در زمان به توپ بستن مجلس در سال ۱۳۲۶هجری قمری نیز که عده ای از رجال و آزاد یخواهان عازم اروپا شدند او در پاریس اقامت داشت.

استبداد محمد علی شاهی باعث تأمل و تفکر بسیاری از رجال و روشنفکران شد و یکی از دلایل مراجعت سردار اسعد به ایران نیز همین امر بود.در این بین تشویق ایرانیانی که با او ارتباط داشتند برای مراجعت او به ایران بسیار مؤثر بود.مخبرالسلط هدایت که آن هنگام در اروپا بسر می برد می نویسد:

شاخص میان ایرانیان علیقلی خان سردار اسعد است که غالباً اشخاص مهمی با او مراوده دارند و او را به بازگشت به ایران ورهبری نهضت تشویق می کردند.

علاوه بر این تشویق ها فتح اصفهان توسط بختیاری ها نیز در ترغیب او بسیار مؤثر بود.سردار اسعد در چنین شرایطی واردایران شد و در اولین قدم به اتحاد ایل بختیاری مضغول شد.پس از آن سردار اسعد جهت اطمینان خاطر خود نیاز به اتحاد با نیروی محلی دیگر در جنوب و جنوب غرب ایران یعنی قشقایی ها و طوایف عرب داشت تا با خاطری آسوده و مطمئن از پشت سر خود عازم فتح تهران شود.

توضیح اینکه:

علیقلی خان سرداراسعد، نه تنها در امورسیاسی ونظامی دارای لیاقت ،شایستگی وکاردانی بود، بلکه درامور علمی وفرهنگی نیز علاقه ،استعداد وپشتکار فراوانی داشت.

وی درزمینه های علمی و فرهنگی آثارو خدمات بسیاری ازخود به یادگار گذاشت.

سرداراسعد، از این لحاظ چه درمیان خانواده خود و چه درمیان دیگر خوانین بختیاری کم نظیر بود، این درحالی بود که خیلی ازبزرگان ورجال ایران درآن روزگارتوجه چندانی به دانش وفرهنگ نداشتند.

سرداراسعد برخلاف آنها مقوله فرهنگ را بسیارمهم میدانست وگرامی میداشت ودراین راستا، تلاش وکوشش فراوانی کرد.وی سفرهایی به اروپا وبویژه فرانسه کرد ومدتها درآن دیاراقامت داشت، درآنجا بود که با عمق تحولات و پیشرفتهای اروپای آن روزگار بویژه تحولات علمی وفرهنگی آن سامان آشنا شد .
این مهم البته باعث تحول فکری وی شد ودربازگشت به میهن تلاش کرد در ایجاد تحول وپیشرفت درکشور بویژه تحول علمی وفرهنگی کارسازباشد.



کوششهای علمی وفرهنگی سرداراسعد را میتوان به دو دسته پژوهشی وآموزشی تقسیم کرد.سرداربه شخصه علاقه واشتیاق زیادی به امرنگارش وترجمه داشت وکارپژوهش رابزرگ میشمرد.اویامستقیما خود به کار پژوهش میپرداخت یا دیگران رابه نوشتن وترجمه وامیداشت.ودراین راستا ازحمایت مادی ومعنوی نویسندگان، مترجمان وپژوهشگران دریغ نمی ورزید.سردار اسعد محققان ومترجمانی را استخدام کرد وباخود به قریه جونقان، ملک اربابی اش برد ودرآنجا به کار نگارش وترجمه گماشت.(11)

با حمایت وتشویق همیشگی سرداراسعد،این پژوهشگران موفق به تدوین وترجمه کتابهای زیادی شدند. سردار نوشته ها وکتابهای خارجی را برحسب علاقه وسلیقه خود به گروه مترجمان می سپرد ودرفرایند ترجمه برکارآنان نظارت داشت وآنها نیز با حمایت وی توانستند آثار فراوانی پدید بیاورند یا به فارسی برگردانند.سرداراسعد خود نیز اهل مطالعه ،نوشتن وترجمه بود وکتابهایی را نوشت یا از زبانهای فرانسه وعربی به فارسی برگردانید .او،دراین امر چندان کوشید که سرانجام چشمانش رابرسراین کارگذاشت برخی ازآثارقلمی وترجمه ای سردار اسعد به قرارزیراست:

1- تاریخ بختیاری:این کتاب راسرداراسعد به کمک عبدالحسین سپهر وشماری از نویسندگان ومترجمان دیگر نوشته است .

2- ترجمه تاریخ حمیدی (داستانی تاریخی درباره سلطان عبدالحمید ،پادشاه عثمانی )،نوشته پیرکیارد،پادشاه 1327ق./1909م.

3-ترجمه دختر فرعون،الکساندر دوما،تاریخ انتشار1324ق./1906م.

4-ترجمه عشق پاریس ،الکساندردوما،1322ق./1904م.

5-غاده الانگلیس (بولینا)،جرجی زیدان،1321ق/1903م.

6-ترجمه هانری سوم ،نویسنده نا مشخص،1323ق./1905م.

7-هرمس مصری ،1322ق./1904م.



اما درکنارفعالیتها وتلاشهای علمی وپژوهشی، یکی دیگراز دغدغه ها ودل مشغولیهای سرداراسعد ، مسائل فرهنگی وآموزشی بود . اوعلاقه وتوجه بسیاری نسبت به تعلیم وتربیت کودکان ایرانی نشان میداد.

دراولین مجلسی که در سال 1315ق./1898م.برای ترویج وگسترش معارف تشکیل شد،حضور داشت.(12)

درسال 1329ق./1911م نیز برای تاسیس مدرسه صنایع مستظرفه (مدرسه نقاشی)،با کمال الملک وحکیم الملک همراهی کرد ومجوز واگذاری قسمتی ازاراضی باغ نگارستان را برای ساختن این مدرسه ،همراه با مبالغ زیادی پول ازمجلس شورای ملی گرفت.(13) پس از فتح تهران ساخت وتاسیس مدارس نوین برای تعلیم و تربیت دانش آموزان ایرانی ، مهمترین مسئله ای بود که ذهن سرداراسعد رابه خود مشغول ساخته بود. در6ربیع الثانی 1329ق./4ژوئن 1911م. دولت مشروطه به پاس خدمات وزحمات فراوان سرداراسعد درسرنگونی استبداد و برقراری مشروطیت مبلغ پانصد تومان حقوق ماهیانه برای وی در نظر گرفت.(14) اما سردار اسعد در نامه ای به تاریخ 17 ربیع الثانی به وزارت مالیه اطلاع داد که این مبلغ را – که درآن هنگام مبلغ هنگفتی به شمار میرفت – برای گسترش معارف وتاسیس مدارس درتهران وتعلیم وتربیت کودکان ایرانی اختصاص داده است ( 15) سرداراسعد دراین نامه ضمن تشکرو امتنان از مراحم والطاف دولت ازبابت برقراری این مواجب خطاب به وزیر مالیه نوشت :

...چون امروزه مملکت زیاد از هرچیز محتاج به معارف است ودولت باید درترویج معارف زیاد ازهرچیز سعی فرماید ،استدعا میکنم که این شش هزارتومان (حقوق سالیانه)مرحمتی داراشورا ازطرف دولت به مصارف معارف رسانند...(16)

سرداراسعد،درهمین نامه تقاضا کرد تامبلغ مذکور بااطلاع چهارنفرازرجال بزرگ ترقی خواه ومعارف پرور ایران یعنی موتمن الملک (حسین پیرنیا)،رئیس مجلس شورای ملی،حاجی سید نصرالله،ذکائ الملک (محمدعلی فروغی) وحکیم الملک(ابراهیم حکیمی)وبانظارت آنها به برهزینه کرد آن ونیز با اطلاع وزارت معارف به مصرف معارف برسد.(17)



حقوق ماهیانه سرداراسعد باتوافق وصلاحدید شخص وی ،برای مخارج احداث وتعمیرات مدرسه فرهنگ (شرکت علمیه فرهنگ) اختصاص یافت.(18)هیئت وزیران در جلسه 21حمل 1331ق./10آوریل 1913م.به موجب پیشنهاد وتایید وزارت معارف واوقاف تصویب کرد که مبلغ چهارهزارتومان ازبابت سنوات گذشته سرداراسعد، به موجب تقاضای او برای انجام بنای مدرسه شرکت فرهنگ داده شود مشروط براینکه سردارازبابت حقوق گذشته خود ، برای مخارج مدرسه فرهنگ به همین مبلغ بسنده کند وازآن پس حقوق ماهیانه پانصد تومان وی برای مصارف یک باب مدرسه متوسطه – که وزارت معارف تاسیس آنرا لازم دانسته است-اختصاص یابد.اماچون سرداراسعد محل بنای این مدرسه را کالسکه خانه سلطنتی پیشنهاد کرده بود ولی اولیای دولت قبول این تقاضا راصلاح ندانستند،تصویب شد که زمینی از اراضی نگارستان به اندازه کفاف برای بنای مدرسه داده شود.(19)

درابتدا سرداراسعد علاقه زیادی به حمایت از ترویج معارف ومدرسه سازی در تهران داشت ،اما چند سال بعد نظر خودرا تغییرداد وعلاقه مند شد تا به گسترش علم وفرهنگ وتوسعه معارف وتعلیم وتربیت کودکان درچهارمحال وبختیاری کمک کند. ملکزاده دراین خصوص نوشته است:

پیش از طلوع مشروطیت سرداراسعد درمیان خوانین وروئسای ایلات ایران یگانه کسی بود که دبستانی به سبک جدید دربختیاری تاسیس نمود وشیخ علی تاری رابا چند نفر معلم از تهران استخدام کرد وبه بختیاری برد ومردم را تشویق کرد که اطفال خود را برای تحصیل به دبستان نوبنیان وارد کنند ونیز پس از ظهور مشروطیت عده ای از فرزندان بختیاری را که فارغ التحصیل همان دبستان بودند، برای تکمیل تحصیلات به اروپا فرستاد.(20)

حسن وثوق الدوله ،رئیس الوزرا نیز درحکمی به وزارت مالیه درتاریخ 22سنبله 1334ق./4دسامبر 1915م.تغییرنظر سرداراسعدرا ازکمک به بنای مدرسه در تهران ذکر کرده است:

سابقا موافق نظریه حضرت اشرف آقای سرداراسعد، مقرر گردیده بود که معادل شش هزارتومان مواجب سالیانه شخصی معظم له را از وزارت معارف در تحت نظر خودشان به مصرف یک باب مدرسه در طهران برسانندواکنون مطابق شرحی که آقای سرداراسعد مرقوم داشته اند ،معظم له نظریه خودرا تغییر داده ومیخواهند مبلغ مزبوررا به مصرف یک باب مدرسه - که در بختیاری تاسیس شده- برسانند.نظربه مراتب مزبوره ،لازم است قدغن فرمایید ازاین به بعد این مواجب را مستقیما به معظم له بپردازند که به مصرف مدرسه مذکوره برسانند...وثوق الدوله.(21)

ازسرنوشت این مدرسه وکمکهای سرداراسعدبه آن در منابع واسناد خبری نیست وسرداراسعد نیز –که درآن هنگام نابینا وخانه نشین گردیده بود –دو سال بعد چشم از جهان فرو بست .هیچکدام از خوانین بختیاری وحتی فرزندان او نتوانستند در حوزه معارف پروری وحمایت از علم وفرهنگ ، آوازه ای همانند وی بدست آورند.



پی نوشتها

1.الیزابت مکبین راس،با من به سرزمین بختیاری بیائید،ترجمه مهراب امیری(تهران:آنزان،1373)،ص 212(یادداشتهای مترجم).

2.علیقلی سرداراسعد ،عبدالحسین لسان السلطنه سپهر،تاریخ بختیاری ،به اهتماسم جمشید کیانفر(تهران:اساطیر،13476)،ص 472.

3.همان،ص 176.

4.مکبین راس ،پیشین،ص 21.

5.Iranica(encyclopedia)

6.Ibid

,Newyork,1989,vol.3,p.543.

7.مهدیقلی مخبرالسلطنه هدایت ،خاطرات وخطرات،چاپ 4(تهران:زوار،1375)،ص 118


و اما ادامه مطلب اصلی:
ایشان برای سازماندهی قیام مشروطه ابتدا با شیخ سروتمند اعراب ایران در خوزستان توافق کرد که جهت تامین پول برای راه اندازی اردو نظامی خویش بخشی از زمینهای رامهرمز و ویس ملاثانی در مسیر اهواز مسجدسلیمان را به او واگذار کند وپس از آن با خوانین قشقایی نیز سوگند نامه برادری امضاء کرد و پس از آن با صدور فراخوانی دربین طوایف گوناگون بختیاری اردوی جنگجویان سواره بختیاری برای حرکت به تهران را در اصفهان مستقر ساخت.

اردوی مبارزین بختیاری از اصفهان و سواران جنگی سپهدار تنکابنی از رشت همزمان به سمت تهران حرکت کردند و در ۲۴ جمادی الثانی ۱۳۲۷ نخستین صف شکنان بختیاری زیر آتش سنگین ترکان قاجاریه وارد تهران شدند*

سردار بی بی مریم بختیاری که پیشتر با گروهی از جان برکفان بختیاری خود را به پشت بام مشرف بر مجلس بهارستان رسانیده بودند با شکلیک نخستین گلوله های آغاز نبرد مشروطه خواهان جنگ چریکی برای محاصره مجلس را شروع کردند و با همانگی که از پیش برنامه ریزی شده بود سوران باد پای بختیاری رعد آسا بر گاردهای نظامی محافظ تهران قلبه و خود را از مسیر چند دروازه ورودی تهران عبور داده در این قافلگیری ستاد جنگ دشمن به کلی گیج و معیوب شد از آن روی با کمترین زمان ممکنه حضور جنگجویان بختیاری در میدان بهارستان کار حکومت ترکان را یکسره کرد *


شجاعت و جسارت بختیاری ها و دیگر سواران سردار تنکابنی و دلاوران ارمنی که به پشتیبانی بختیاری ها وارد شهر تهران شدند به حدی بود که پس از چند روز تمام پایتخت به تصرف مبارزان در آمد ودر نهایت شاه قاجار با پانصد تن از سران و بستگان به سفارت روس پناهنده شدند *

در این رویداد بزرگ تاریخی 200 تن از جنگجویان صف شکن بختیاری جان خود را از دست دادند *

از اهمیت اقدامات بختیاری ها در فتح تهران همین بس که پاولویچ می نویسد:

در نهضت مشروطه خدمات بختیاری ها غیر قابل انکار است حتی می توان گفت که اگر سواران آنها در تحت ریاست سردار اسعد به تهران حرکت نمی کردند ،محمد علی میرزا به این سهولت میدان را خالی نکرد و به سفارت پناهنده نمی شد*

از این سخن می توان نتیجه گرفت که محمد علی شاه بیش از همه از حرکت بختیاری های و توانایی آنها ترسیده بود*
هماهنگی ویژه و تحت امر بودن کامل نیروهای بختیاری و توانایی آنها در تحت فرماندهی مدبرانه سردار اسعد بختیاری از نقاط قوت این نیرو در آزادی مجدد ایران پس از استبداد صغیر بود*
با رسیدن خبر سقوط حاکمیت ترکان در پایتخت محاصره شهر تبریز نیز در هم شکست و از آن پس ستار خان و باقر خان نیز توانستند بعد از چند روز خود را به صف مبارزان در پایتخت برسانند تصویر بیاد ماندنی از لحظه ورود آذربایجانی ها از طریق دروازه گمرک قدیم در میان استقبال بختیاریها و دیگر مبارزان و مردم تهران در موزه مشروطه موجود است*

ریاست اولین کابینه مشروطه پس از خلع محمد علی شاه بر عهده سردار اسعد بختیاری قرار گرفت و پس از آن رئیس وزارت سران قشقایی و عرب در جنوب ایران گردیداین محبوبیت سردار اسعد در بین ملت ایران به حدی برای انگلسیها درد آور بود که نماینده انگلیس در خلیج فارس از تهران در خواست کرد که درصورت امکان سردار اسعد را وادار به استعفاء کنند تا از نا آرامی ها در منطقه جنوب جلوگیری شود که البته مورد موافقت قرار نگرفت.

علاوه بر این تلاشهای بختیاری ها در سرکوبی شورش های پراکنده ایران پس از خلع محمد علی شاه نیز بسیار قابل اهمیت است *
بگونه ای که پس از قائله مشروطه شورشهای دشمن ساخته ( انگلیس و روس) از جمله شکستن سوگند توسط آذربایجانی ها و تحویل ندادن سلاح های خود پس از پایان قیام مشروطه به مسئولین انتظامی تهران که به درگیری و تیرخوردن ستار خان توسط سردار اسعد سوم انجامید و سپس شورش در زنجان را دولت به کمک نیروهای بختیاری تحت فرماندهی جعفر قلی خان امر بهادر فرزند سردار اسعد ( سردار اسعد سوم ) و بفروم خان ارمنی فرو نشاند.
در ادامه نیز دولت پس از ناکامی هایی ستارخان در سر کوبی شورش اردبیل و ناکامی این فرمانده در ایجاد نظم و امنیت درخط شمال شرق ایران مجدداً از نیروهای مبارز بختیاری تحت فرماندهی جعفر قلی خان امیر بهادر و بیفرم خان ارمنی استفاده و شکست ستارخان از شورشیان را بدینوسیله جبران و امنیت را به اردبیل بازگرداند*

رشادت و فداکاری هایی که مبارزان میهن پرست بختیاری به فرماندهی سردار اسعد دوم و سوم برای اعاده مشروطیت انجام دادند و نتایج مهم و مؤثری رانیز به همراه داشت" اما به علت نداشتن اتحاد درونی ( اختلاف ایل خان و حاج ایل خانی)و به دلیل بروز اختلاف افکنی های که مزدوران کشور انگلستان برای فروپاشی این نهاد ملی میهنی انجام میدادند، به رغم توان بالای سیاسی نظامی بختیاری ها هرگز در سطح کلان کشور مورد استفاده قرار نگرفت*

مهمترین عاملی که هم اکنون رژیم جمهوری اسلامی الگو گرفته از رژیم پهلوی سعی در سانسور رشادت و تاثیر گذاری مردم بختیاری در تمام عرصه های ملی میهنی بویژه دوران مشروطه را دارد فقط به دلیل سرکشی این مردم و نپذیرفتن رفتار شنیع اسلامی به ویژه محاکمه و اعدام مهره های نفوذی انگلستان در لوای روحانتیت افرادی به مانند شیخ فظل الله نوری ( توسط سردار اسعد) که بعدها نوه وی دفتر دار فرح دیبا و مسئول امور دربار حاج محمد رضا میشود و دیگری پدر آیت الله خمینی که ایشون نیز توسط یکی از خانهای بختیاری به نام خان ذلکی بدار کشیده شد ووو میباشد*

خمینی در دادخواهی که از دربار حاج محمد رضا در مورد قتل پدرش نموده بود در نهایت خان ذلکی را به جوخه اعدام سپرد ( جرم پدر خمینی تجاوز جنسی به یک کودک یتیم و جاسوسی برای انگلستان در مناطق نفت خیز بختیاری بود )

پس از مرگ علیقلی خان ( سردار اسعد دوم) فرزندش جعفر قلی خان امیر بهادر لقب سردار اسعد را از ایشون به ارث برد و مدتی در کرمان و خراسان حکومت داشت پس از کودتای ۱۲۹۹ به جمع دوستان سردار سپه پیوست و وزارت پست و سپس وزارت جنگ را نیز در سلطنت رضا شاه تجربه و در نهایت نیز به دسیسه انگلستان و به دستور فرد رضا شاه پهلوی با نامردی کم مانندی دستگیر و در زندان به قتل رسید*

پس از ایشون تمام سران و مبارزان مشروطه یکی پس از دیگری با تقیه و خدئه آخوندها ( قرآن مهرکرده دربار) به تهران دعوت و توسط پزشک دربار معروف به قصاب احمدی با خوراندن دارو در خوراک به قتل رسیدند. از میان بختیاری ها پس از دو سردار اسعد دوم و سوم ( پدر و پسر) میتوان به سردار فاتح ( پدر شاپور بختیار) خان بابا خان بختیار . علی مردان خان چهارلنگ . ابولقاسم خان بختیار و ده ها سران و لیدرهای دیگر پارس لر اشاره نمود . پروسه ای ایرانی ستیزانه که سایر اقشار ایرانی بویژه مرزداران مبارز گیلک . مازی از جمله میرزا کوچک خان جنگلی و نیز مبارزان سیستانی . کرد وووو را دربر گرفت . پس از قتل عام و خلع سلاح تمام اقوام مرزدار ( ارتشهای محلی مدافع ایران مرکزی) و استانی کردن ( پاره پاره کردن زنجیر اتحاد اقوام) توسط ارتشی متشکل از ترکان قزاقستانی = روسی و مجهز به پیشرفته ترین سلاح های روز روس و انگلیسی و در نهایت گسترش اپدیمی بیماریهای همچون وبا و گرسنگی که به رخداد اسفناک هلوکاست ایرانی که به نابودی 11 میلیون ایرانی توسط رضا قزاق فرماندهی و به وقوع پیوست *ووووو پس از گذشت این روند شریرانه درست در هنگامه ای که بیشه ایران از شیران مبارز و میهن پرست آن هم با حربه اجنبیان و طراحی نخست وزیر پیشین دولت باطل شده قاجار یعنی آخوند سید الضیاء دین طباطبایی ( پدر بزرگ فرح) و تیغ رضا ترک قزاق به اجراع در آمد . راه را برای تسلیم کامل سرزمین ایران به روس و انگلستان با دوش مردم زخمی و اسیر بجامانده از طریق ساخت راه آهن و جاده های شوسه باز کرده و این اربابان خود را از دو طرف به ایران دعوت و بدون کوچکترین دفاع از مردم حتی دریغ از در کردن یک تیرهوایی ! رضا قلدور ارتش کشتارگر ایرانیان را ملقی خود نیز استفاء نامه نوشته و پسر تریبت شده در سوئیس ( مستعمره انگلستان ) را در جای خود به تخت نشاند و دست زن و بچه را گرفته و به زیبا ترین جزیره وقت جهان مورئیس ( مستعمره انگلستان) رفته و تا آخر عمر در عیش و نوش زندگی کردند .( چرچیل راه آهن ساخت رضا قزاق را پل پیروزی نام گذاشته است)

و اما تجربه ما بختیاری ها در جریان مشروطه و موارد پس از آن با بررسی فرازو فرود سران این ایل بزرگ آریایی ثابت نمود هر چند که این مردان و زنان جسور میدان جنگ در عرصه سیاست پردازی های پر نیرنگ اسلامیستها به ویژه تقیه های ترکان اجنبی ( نه ترک زبانان هممیهن) ضعیف بودند اما چیزی از ارزش اقدامات شجاعانه و متهورانه ایشان از این بابت کم نخواهد کرد*

بیگانگان بداند تاریخ و رویدادهای واقعی بختیاران این آب و خاک را شاید بتوان در برهه هایی به دلیل در دست داشتن تریبون و قلم حاکمیت سانسور نموده و یا کمرنگ جلوه دهند اما برای همیشه نمیتوان آنها را نادیده گرفته و در کل نابود ساخت*
چرا که ما بختیاران قوم پارس از جنس سیمرغان اساطیری ایرانزمینیم و همواره از خاکستر سرد و خاموش خویش بر اثر طوفانهای حادثه ساز زمانه گُر ( زبانه آتش ) خواهیم گرفت و آن هنگامه است که هر خار و خاشاک و پلیدی و نیرنگی را به مانند همیشه حکم محتوم چیستی خویش از بیخ و بن ریشه سوز خواهیم ساخت .

زخون پاک قوم بختیاران چنین آوازه دارد نام ایران.

ایرانبان بهرام آبتین