محل تبلیغ شما
حالا با سهراب سپهری چه کنیم؟

تاریخ خبر: 1394/2/1 23:45:23

حالا با سهراب سپهری چه کنیم؟

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است

به نظر می‌رسد حالا دیگر نوشتن درباره‌ سپهری به خودی خود باید توجیه شود. از طرفی اینكه سهراب، حالا برای من و شمای در دهه‌ نود چه اهمیتی ـ فارغ از حضورش در بدنه‌ای كه تبدیل به تاریخ ادبیات شده ـ می‌تواند داشته باشد هم، شدیدا مورد سؤال واقع می‌شود حتما؛ سوژه‌ای كه سال‏‌ها مورد بحث و حتی مجادله و مناقشه بین منتقدان بوده و با این‏كه حالا دیگر تا حدودی فروكش كرده اما هنوز هم هست.

شاعر ـ نقاشی كه با سكوتِ حالا دیگر نه چندان عجیبش، بستر را برای مجادلات به‏خوبی فراهم كرده و انگار در دوردستی ایستاه و به ریش من و شما می‌خندد. پس سرزدن به پستوهای این حجم، مسلما دلیل دیگری باید داشته باشد، در غیر این صورت این نوشتار با نوعی خودآگاهی آزاردهنده (تف سر بالا) برای چندمین بار، ریش خود را در معرضِ استهزای جناب سپهری قرار داده است. این شاید نوعی مبارزه این بار نه با خودمان بلكه با سپهری تلقی شود اما علنا ادعای همراهیِ همه جانبه با او را دارد؛ چرا كه به اندازه‌ی كافی، او را نقدِ ایدئولوژیكی، نقد با موضعِ التزام و تعهد اجتماعی، نقدِ لایه‌های پنهان متافیزیكی (لابد عرفان؟) و ... كرده‌ایم و با این كار عملا اختیار سپهری را در انتخاب نوع نگاهش به هستی، و وجود و حضورِ انسان و شعر پس زده و حصار جبری منحط را دورش محكم كرده‌ایم. با عبور از "خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است" به تماشا نشستیم. دریچه را گشودیم اما با تماشای او همراه نشدیم كه نشدیم.

یك دوره‌ نسبتا طولانی نقدهایی كه بر سپهری وارد آمده تقریبا همه با جهت‌گیری این كه "تو چرا این جوری هستی؟" بوده. و جالب اینكه با اصرار و پافشاری دیكتاتورمآبانه‌ای تقریبا هیچكس نخواسته از ای سوال فراروی كرده و به پروسه‌ی بررسی این چگونگی (چه جور بودگی) فارغ از قضاوت، حتی نزدیك شود. از این نوع نقدها به چند نمونه از نوشته‌های براهنی ـ سرآمدِ كسانی كه چنین جهت‌گیری‌ای نسبت به سهراب داشته‌اند ـ بسنده كنم بد نیست انگار:

1. موقعی كه جهان، بدل به چیزی خفقان‌آور شده و دو سوم دنیا گرسنه است (...) "هیچِ ملایم" به چه درد من می‌خورد؟
2. آیاد در دنیایی كه همیشه در تهدید خودكامگان قرار گرفته است، می‌توان پاسبان‌ها را به هیأتِ شاعران دید؟
3. سپهری به نیمكره‌ی ظلمانی انسان (...) پشت كرده و آنچنان صمیمانه به درگرفتن روشنایی عارفانه و عاطفی همت گماشته است كه گاهی صمیمیت تبدیل به نوعی ساده‌لوحی شاعرانه شده.
4. سپهری دانته‌ای است كه از دوزخ عبور نمی‌كند.
(همه از طلا در مس، رضا براهنی، جلد اول، مقاله‌ی "یك بچه بود ای اشرافی"، نشر زریاب، چاپ اول ناشر 1380)
5. مشكل اصلی ما با سپهری در این بود كه انگار او به امن عیش خود دست پیدا كرده است(؟!) چیزی كه حافظ نتوانست به آن دست پیدا كند، چگونه سپهری به این سادگی توانست آن را از آنِ خود كند؟ (از متن سخنرانی رضا براهنی با عنوان "ادبیات ایرانیِ معاصر" در دانشگاه برلین، 14 آوریل 1992، منتشر شده در مجله‌ی دنیای سخن، بهمن و اسفند 1371، شماره 53)

مقابلِ چنین جهت‌گیری‌ای قرار گرفتن، این آسیب را پذیراست كه به جهت دیگری در آن سو منجر شود. این میان انگار یك مسابقه‌ی طناب‌كشی راه می‌افتد كه باز سپهری عامدانه هر دو سوی طناب را به بازی می‌گیرد و از دور باز می‌ایستد و ... اما این نوشتار از آنجا كه ادعای همراهی كرده دست به انتخاب هیچ كدام از جهت نمی زند. بازی بسه نه؟ به كی بخندیم؟!

همراهی: سپهری اما همیشه سكوت اختیار نكرده و در جاهایی ـ بیشتر در نوشته‌های پراكنده‌اش ـ حتی به نوعی مستقیما پاسخ برخی مواضع را داده است. مثلا این ها را بخوانید و تطبیق بدهید با نمونه‌هایی كه از نقدهای براهنی نقل شد: دنیا پر از بدی است و من شقایق تماشا می‌كنم. روی زمین میلیون‌ها گرسنه هست. كاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌كند. و تماشای من ابعاد تازه‌ای به خود می گیرد.

یادم هست در بنارس میان مرده‌ها و بیمارها و گداها از تماشای یك بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیك شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیك. وقتی كه پدرم مُرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من می‌دانستم و می‌دانم كه پاسبان ها شاعر نیستند. (هنوز در سفرم، سهراب سپهری، از یادداشت‌ها، "یادداشت 7 فروردین در آبادان"، به كوشش پریدخت سپهری، نشر فرزان، 1380) در تاریكی مانده‌ام آنقدر كه از روشنی حرف بزنم ... چیزی در ما نفی نمی‌گردد. دنیا در ما ذخیره می‌شود و نگاه ما به فراخور این ذخیره است و از همه جای آن آب می‌خورد. وقتی كه به این كُنار بلند نگاه می‌كنم، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیكی یك هواپیما در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید كه این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا دچار استحاله‌ی مدام است. (همان) هزارها گرسنه در خاك هند دیده‌ام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبك دهانم را عوض كرده است و من دِین خودم را ادا كرده‌ام. (همان) این ها فكر نمی‌كنند كه درباره‌ی آن چه كه نیست و من مایلم باشد، صحبت می‌كنم. (سهراب، مرغ مهاجر، پریدخت سپهری، انتشارات طهوری، 1375)

پتانسیل و انرژی عجیبی كه از این نوشته‌ها ساطع است و در جاهایی موضع‌های مشخصی كه در آن نسبت به آن جهت‌گیری‌ها دیده می‌شود، نیاز به هیچ بسط و توضیحی ندارد انگار . اما می‌توان این همراهی را داخل محیطی قرار داد كه وجه اندیشگی سهراب سپهری در آن رفت و آمد مداومی دارد.

استراتژی فرار

نهایت آرزوی سپهری در آغاز راه، فرار است. ظاهرا همواره به فكر فرار از اكنونِ زمانی و مكانی است و از فرار فكرش از تمركز بر این عزیمت وحشت می‌كند. همین وحشت، وضعیتی به بار می‌آورد كه سپهری شدیدا در آن غوطه می‌خورد و نتایجِ برای خودش مثبتی هم می‌گیرد.

اینكه براهنی می‌گوید حافظ كه به امن عیش نرسید سپهری چطوری رسیده؟ (آن هم با لحنی) واقعا از حیطه‌ هرگونه نقدی خارج است. با عبور از این سوال (لزومی ندارد بپذیریم كه امن عیش برای سهراب حاصل شده یا نه) و بررسی چگونگی رسیدن یا نرسیدن به این امن عیش است كه متن وارد مقوله‌ی نقد می‌شود.

ادامه‌ همراهی: می‌ایستد جلوی آینه؛ طوری كه فقط خودش را نبیند یا در واقع اصلا خودش را نبیند؛ نگاه در آینه می‌كند اما به آن نگاه نمی‌كند. از همین جاست كه اغلب خودش را نمی‌بیند و بیشتر پدیده‌های در آینه را انتخاب می‌كند. یكهو آینه را می‌شكند (مرگ بر واسطه‌ها!)

خب، حالا می‌شود به نوعی بی‌واسطگیِ تماشا با بعدهای مختلف آن اشاره داشت. همین كه تماشای سپهری، تماشایی ناب است از طرفی روح این تماشاش دست نخورده می‌ماند و او می‌توانداین روحیه‌ی معروف خودش را حفظ كند و از طرف دیگر به ورطه‌ی گفتن نیفتد. نگاه، در عین حال، نگاهی مكاشفه‌گر در مباحث فارغ از امورِ این جهانی و آن جهانی و در واقع خیلی وقت‌ها كاملا وجودی است.

آینه یك بار دیگر در رابطه‌ی بی‌واسطگیِ تماشا با مكاشفه می‌شكند با رسیدن به این مرحله است كه الان می‌توان گفت، نوعِ زندگی سپهری ـ حتی فارغ از زندگیِ شاعرانه یا هنری‌اش ـ تبدیل به پروسه‌ای متشخص شد كه مثلا می‌توان گفت پروسه‌ای سپهری‏وار. آیا در این بی‌واسطگی تماشا، در این مكاشفه و در كل در این پروسه می‌توان جایی برای ملاحظاتِ دیگری قائل شد. من فكر می‌كنم... شما چه طور؟

صابر محمدی / هنرانلاین

حروف تصویر