محل تبلیغ شما
عبدالوهاب شهیدی: زندگی ام مرگ تدریجی بود

تاریخ خبر: 1394/1/9 23:15:01

عبدالوهاب شهیدی: زندگی ام مرگ تدریجی بود

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است

عبدالوهاب شهیدی شاهد عینی یک صد سال اخیر موسیقی ایران است. موسیقی دانی است که پستی و بلندی های موسیقی ایرانی، تاثیری مستقیم بر روند زندگی اش گذاشته. متولد 1301 است؛ یعنی حدودا زمانی که کلنل وزیری مدرسه موسیقی را در ایران تاسیس کرد که بعدها به هنرستان موسیقی تبدیل شد. شهیدی در جامعه باربد شاگردی اسماعیل مهرتاش را کرد و بعد به رادیو رفت و یکی از مهم ترین خوانندگان دوران طلایی موسیقی ایرانی یعنی موسیقی گلها شد. 

بعد از انقلاب سفر کوتاهش به خارج از کشور، به مهاجرتی 15 ساله بدل شد. بعد از بازگشتش هم به جرگه «پیشکوستان منزوی» پیوست. این نه فقط از جانب مسوولان که حتی از کم لطفی اهالی موسیقی هم بود. عبدالوهاب شهیدی در حد یک نام از استادان قدیم باقی مانده که به چند جمله احترام آمیز از طرف شهریاران و شوالیه ها ختم شد؛ کسانی که شاید در  غیاب همین استادان به این القاب دست پیدا کردند. وقتی به دیدارش رفتم قرارمان را فراموش کرده بود و مثل تمام این روزها احوالِ خوشی نداشت. اما سعی کرد به سال ها قبل بازگردد. شاید 90 سال پیش، از کودکی بگوید. از پدری روحانی که با تمام گرایش های مذهبی باعث شد گرامافون در میمه ترویج پیداکند؛ از یادگیری سنتور فقط با نگاه کردن به دست نوازندگان؛ از ایرانی کردن ساز عود و پیش رفتن همزمان در خوانندگی و نوازندگی و خلاصه از خدمت در ارتش. 

از دستگیر شدنی که سوءتفاهمی بیش نبود اما مسیر زندگی او را تغییر داد. آنقدر زمان گذشته که وقتی می گویم استاد گله شما از تمام اتفاقات چیست؟ همه دردها را فراموش می کند و می گوید: «درد پا و کمرم خوب شود» و می خندد، از ته دل و این خنده او باارزش ترینن چیزی بود که از این مصاحبت نصیبم شد و البته افسوسی زیاد از اینکه وقتی اشتیاق یک خبرنگار ساده این قدر در حال و روز این استاد تاثیر دارد چه قدر شناسی ها گه می توانست منجر به تاثیرات باارزش و ماندگارتری شود. خوشحالم که یک بهار دیگر می توانیم همنفس استادی شویم که نمادی است از سرگذشت سپری شده استادان موسیقی ایرانی در چیزی نزدیک به یک قرن گذشته.

 

زندگی ام مرگ تدریجی بود


دوران کودکی و موسیقی

شما در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدید و حتی آشنایی پدرتان با موسیقی هم به خاطر قرائت قرآن بود، اما وقتی خیلی کم سن و سال بودید یعنی زمانی که رادیو و تلویزیون نبود خودتان با جعبه های کوچک سنتور ساختید؛ ساز سنتور را کجا دیده بودید؟

تا به حال سنتور ندیده بودم. خودم هم نمی دانم چطور این کار را انجام دادم. نخ و قرقره خیاطی را روی جعبه های چوبی کنار هم می بستم و وقتی با انگشت روی آنها دست می کشیدم صدای قشنگی می داد. یک بار پدرم آمد بالای سرم و گفت: «سنتور درست کردی؟» من نمی دانستم این جعبه ای که درست کردم سنتور است. پدرم گفت بزرگ تر که شدی برایت سنتور می خرم. پدرم، میرزاحسن شهیدی، ملقب به «صدرالاسلام» و متخلص به طوبی بود. البته جد ما «شهید ثانی شیخ زین الدین جبل عاملی« بود. پدرم در زمینه های گوناگونی تبحر داشت مانند: داروسازی، طراحی نقوش قالی، نقاشی، خطاطی و... حتی در علوم شیمی و معدن شناسی نیز دارای اعتباری بود که کشف معدن طلای موته در میمه مهم ترین نمونه آن است. با اینکه روحانی بود ولی سرش به کار خودش بود.

خیلی  عجیب بوده که با وجودِ گرایش های مذهبی با موسیقی مشکلی نداشتند...

یادم هست شوهر دخترخاله ام یک گرامافون «مَسترز وُیس» خریده بود. شب اول و دوم که در خانه اش آن را کوک کرده بود، اهل محل در حیاطشان کاغذ انداخته بودند که خانه ات را آتش می زنیم. دهان به دهان چرخیده بود که «سید» یک جعبه آورده که شب ها دَرَش را باز می کند و زن ها از آن بیرون می آیند و آواز می خوانند. خب نمی دانستند، تا به حال ندیده بودند. 

شوهر دخترخاله ام خیلی ترسیده بود، آمد منزل ما، پدرم گفت: سید چرا ترسیدی؟ گفت: اهل محل، نامه نوشتند که اگر این جعبه از خانه ات بیرون نبری، خانه ات را آتش می زنیم. پدرم گفت: من در روزنامه خوانده ام «گرامافون» آمده و خیلی دوست دارم آن را از نزدیک ببینم. برو گرامافون را بیاور خانه ما تا من سروصداها را بخوابانم. سید گرامافون را آورد و پدرم گفت به شهاب (برادر بزرگم) یاد بده کوکش کند. اولین صفحه ای که گذاشت پدرم گریه اش گرفت و گفت: «این صدا از بهشت می آید، چرا مردم این طوری هستند، مگر در جعبه به این کوچکی آدم جا می شود؟ این صنعت است، باید به کسانی که چنین دستگاهی اختراع کرده اند، احترام گذاشت.» خلاصه یک ماه هرشب در خانه ما صدای مسیقی از گرامافون پخش می شد. بعد از مدتی مردم شروع به خریدن گرامافون کردند و رواج پیدا کرد. 

من از روی همان صفحه ها تمرین می کردم؛ صفحات تاج اصفهانی، ادیب خوانساری، بدیع زاده، قمرالملوک وزیری و... پدرم تا 14 سالگی من زنده بود. خیلی زود فوت کرد. تازه می خواستم از وجودش استفاده کنم که فرصت نشد. آدم مهربانی بود، دیسیپلین داشت و زیر بار کارهای دولتی نمی رفت. آن زمان برای سربازگیر از روحانیون استفاده می کردند؛ یک بار رفت، اما دیگر هرچه اصرار کردند این کار را انجام نداد. آدم مردم داری بود اما او هم از همشهری های خودش صدمه خورده بود... .

 

زندگی ام مرگ تدریجی بود


جامعه باربد و اسماعیل مهرتاش

اولین فعالیت هنری شما نمایشی بود به نام «موسی و شبان» که به نوعی شبیه اُپرا بود. آن زمان اُپرا در ایران همین نمایش ها خلاصه می شد؟

به این نمایش ها می گفتند «اُپِرِت». در ایران کار اپرت را هیچ کس مثل استاد مهرتاش انجام نمی داد؛ تابلوی موزیکال حافظ را درست کرد؛ شب قدر که فرشته ها می آیند و شراب وحدت به حافظ می دهند و این غزل را می سراید: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» شب های خیام و فردوسی را ساخت، تابلو موزیکال محلی برپا کرد. از موسیقی بختیاری گرفته تا کردی و لری. مهرتاش مرا در نمایش «موسی و شبان» دیده بود و به این شکل وارد جامعه باربد شدم. من از جامعه باربد خیلی چیزها یاد گرفتم. هرچه دارم از اسماعیل مهرتاش دارم. در برنامه گلها هم از شیوه کار مهرتاش استفاده کردم.

چطور بعد از تجربه خوانندگی و بازیگری در تئاتر، به سمت سازِ سنتور رفتید؟

شب ها در صحنه، وقتی آواز می خواندم به دست سنتورنوازان نگاه می کردم و تمام قواعد را با نگاه کردن یادگرفتم. بعد از مدتی بدون اینکه به کسی بگویم یک سنتور خریدم و به تنهایی در خانه تمرین می کردم. یک شب دیدم مهرتاش خیلی ناراحت است. علتش را جویا شدم. گفت نوازنده تار و سنتور گفته است حقوقم را زیاد کن و نیامده. من هم امشب میهمانان مهمی دارم گفتم نگران نباشید من با سنتور وارد صحنه می شوم و شما از پشت پرده تار بزنید، کسی متوجه نمی شود این صدای سنتور نیست. ابتدا مخالفت کرد اما بالاخره راضی شد. خلاصه شب شد و من با سنتور وارد صحنه شد. اما قبل از اینکه استاد مهرتاش بخواهد از پشت پرده دست به تار بزند، شروع کردم به سنتور زدن و آوازخواندن. مهرتاش باورش نمی شد. وقتی برنامه تمام شد از کنارم تکان نمی خورد و دایم می گفت: «تو چطر سنتور زدی.»

 بعد از آن، دیگر در ارکستر سنتور می زدم. بعد از مدتی عاشق صدای عود شدم؛ آقایی بود به نام خضوری که اهل بصره بود و خیلی زیبا قانون می زد. او را برای نمایشنامه لیلی و مجنون دعوت کرده بودیم؛ در صحنه ای که زنان سر چاه جمع می شوند و لیلی آنجاست، قرار بود خضوری قانون بزند و بقیه دسته جمعی آواز بخوانند. خضوری برای من یک عود آورد و انگشت گذاری و کوک کردن ساز را به من یاد داد؛ گفتم دیگر به من کاری نداشته باش خودم تمرین می کنم. سنتور را رها کردم و 24ساعته روی عود کار می کردم. یعنی تا آنجایی که جا داشت کار کردم. مضراب های عود را ایرانی کردم. یکی از منتقدان فرهنگ و هنر آن زمان گفت: «شهیدی عود را ایرانی کرد.» هنوز هم نوازندگان عود از روی شیوه من جلو می روند.

در جاهای دیگری هم به این مطلب اشاره کرده اید ولی خیلی واضح توضیح ندادید دقیقا چکار کردید که عود صدای ایرانی بدهد؟

موسیقی عرب ها ضربی است. همش ریتم است، آوازشان هم تماما ریتم است. آوازشان را نمی شود ضربی خواند. من خیلی فکر کردم و چون با تار آشنا بودم مضراب تار را روی مضراب عود پیاده کردم.

خیلی از هنرمندان نامی، شاگردان استاد مهرتاش بودند که هرکدام سبک خودشان را داشتند. به نظرم این عدم شباهت بین خوانندگان به خاطر شخصیت هنری اسماعیل مهرتاش بوده؟

بله، الان کسی اگر کارش را در خانه هم ضبط کند از تلویزیون پخش می شود؛ کسی بالای سرشان نیست که بگوید فلان گوشه را اشتباه خوانده اید یا صدایتان خارج است و این هم می شود نتیجه. قبل از انقلاب دفتری بود که چندین استاد در آن بودند. هرکاری ابتدا از زیر نظر آنها رد می شد. آنها درباره کار نظر می دادند و ایراداتش را می گفتند؛ بعد وقتی ما ایراد کار را برطرف می کردیم، باید دوباره تایید می کردند که کار قابل پخش است یا نه. تازه بعد از آن هم، آقای پیرنیا یک عده را دعوت می کرد تا کار را گوش کنند و ببیند مخاطب، کار را می پسندد یا نه. وقتی خاطرجمع می شدند، آن زمان کار را پخش می کردند. الان به این چیزها توجهی ندارند، همین طور موسیقی را پخش می کنند و این بزرگ ترین لطمه را به موسیقی می زند. حیف است چون صداها و استعدادهای خوبی هم وجود دارد که هرز می روند.

در میان هنرمندان، ارادت خاصی به «شیدا» داشتید، چه چیزی شیدا را از دیگران برایتان متمایز می کرد؟

راحت کارکردنش را دوست داشتم. کارش قلمبه.. سلمبه نبود؛ یعنی هم استاد موسیقی از کارش لذت می برد و هم یک کارگر ساده که از موسیقی سر در نمی آورد.

شما سبکی در آواز به وجود آوردید که ملایمت خاصی دارد و این خیل با گرمی و جنس صدای شما هماهنگ است. خودتان به این سبک رسیدید یا به خاطر راهنمایی استادانتان بود؟

همه این مسایل با هم بود؛ یعنی هم چیزهایی که از آنها گرفته بودم و هم کار خودم.دیدم آواز، فقط چهچه زدن نیست؛ خیلی ها بیشتر آوازشان چهچه بود؛ چهچه زینت آوازی است و هر جا زینت لازم بود باید استفاده کرد؛ اگر اضافه و زیدتر از معمول چهچه بزنی به آواز ضرر زدی. بعد هم موسیقی اصیل ما موسیقی محلی است و آواز و موسیقی دستگاهی «موسیقی ایرانی» است. موسیقی اصیل همین موسیقی کردی و بختیاری و لری است. من از اینها ایده می گرفتم و در چهارچوب موسیقی ایرانی پیاده می کردم که زیاد جیغ نزنم و ملایم بخوانم. سعی می کردم شعر خود انتخاب کنم. یعنی شعری که همه بفهمند. اگر معنی یک بیت یا سطر از شعر را متوجه نمی شدم آن را نمی خواندم. می گفتم چطور چیزی را که خودم نمی فهمم برای مردم بخوانم. اگر الان هم شعرهایی را که خواندم گوش کنید همه آنها ساده است اما پرمعنی.

مکتب آوازی اصفهان چقدر در کارتان تاثیر داشت؛ اصلا چون اهل اصفهان بودید، دیدگاه اینچنینی داشتید؟

چون در اصفهان خواننده زیاد بود و از سبک کار هم استفاده می کردند این اسم گذاری به وجود آمد، مثلا خیلی از شاگردان آقای تاج مثل او می خواندند و شکلی از آواز رواج پیدا کرد که اسمش را گذاشتند «مکت اصفهان». من وقتی دوره آواز را تمامک ردم، مهرتاش گفت: «اسکلت این خانه را به همت هم ساختیم. اما رنگ آمیزی و چیدمان و زینت خانه به سلیقه توست؛ وقتی آنها را انجام دادی آن وقت می توانی بگویی این خانه را ساخته ای.» خیلی حرف مهمی بود.

 

زندگی ام مرگ تدریجی بود


خشونت ارتش و لطافت موسیقی

از دوره سربازی به بعد در خدمت ارتش بودید و همزمان موسیقی را به صورت حرفه ای دنبال می کردید، یعنی کار هنری برایتان تفننی نبود. دیسیپلین و فضای ارتش خیلی با فضای موسیقی و هنر فاصله دارد. چطور این دو فضای مختلف را به طور موازی تجربه می کردید. اصلا چطور وقت می کردید؟

من واقعا جانفشانی می کردم. همه چیز را به خودم حرام کرده بودم. آرزو داشتم فقط یک بار چراغ های لاله زار را در شب ببینم. هر روز ساعت شش از خواب بیدار می شدم و ساعت هفت سر کارم بود؛ در ارتش کار دفتری انجام می دادم. بعدازظهر تا می آمد کارهایم را جمع کنم، اتوبوس سرویس رفته بود؛ من یا پیاده یا با تاکسی خودم را به خانه می رساندم و اگر غذایی سر آتش بود می خوردم و راه می افتادم به طرف جامعه باربد تا ساعت چهار آنجا باشم. سوار تاکسی هم نمی شدم تا در راه تمرین کنم. 

یادم هست هر روز از رو به روی مغازه یکی از دوستان برادرم که خیاط بود رد می شدم. دوست برادرم یک روز جلوی  او را گرفته بود و گفته بود: «برادرت حواس پرتی دارد، چرا با خودش حرف می زند؟ یک بار دنبالش افتادم دیدم با خودش آواز می خواند و بعد می گوید: نشد دوباره از سَر» برادرم خندیده بود گفته بود کلاس موسیقی می رود و در راه مشق آواز می کند. به این شکل بهترین دوران جوانی من گذشت، از 25 سالگی تا 40 سالگی، این بهترین دوران عمر یک انسان است که می تواند از جوانی استفاده کند، اما من خودم را از همه چیز محروم کرده بودم. ساعت چهار که می رفتم تئاتر تا یک بعد از نیمه شب آنجا بودم. وقتی می خواستیم برگردیم هیچ ماشینی در خیابان بود. 11 همه جا تعطیل می شد. برادرم «شهاب» بازیگر بود و با هم تعطیل می شدیم. هر شب از لاله زار تا خانه با هم مسابقه دو می گذاشتیم، من سال های زیادی به این شکل کار کردم. یعنی هیچ چیز مُفت به دستم نیامد.

چرا این فشار را متحمل می شدید؟

موسیقی را دوست داشتم.

درآمد موسیقی برای گذران زندگی کافی نبود؟

هیچ چیز کافی نبود. بالاترین حقوق کارمند 500 تومان بود، در موسیقی هم همینبود.

همدوره ای های شما یعنی کسانی که اهل موسیقی بودند، آنها هم دو شغل داشتند؟

بله، استاد قوامی و ایرج هم ارتشی بودند. بعضی هما هم در وزارتخانه های دیگری مثل «شهرداری» و «دارای» کار می کردند.

در رادیو هم همینطور؟

سال 39 بود که به رادیو رفتم، تئاتر خود به خود تعطیل شد، برای اینکه مهرتاش، زن های برهنه را آورده بود روی صحنه و تئاترها شکست خورد. مهرتاش برای اینکه آبرویش نرود، بعد از 50 سال تئاتر را تعطیل کرد. بعد هم که اوایل انقلاب آنجا آتش گرفت و هزاران ساز و اثاثیه و لباس، در آتش سوخت.

رادیو و برنامه گلها

بعد از اینکه جامعه باربد تعطیل شد من کار نمی کردم. چند تا از رفقایم بودند که مرا از خانه بیرون آوردند و به رادیو بردند، مثل مرحوم «احمد مهران» که خیلی تلاش کرد تا من را به رادیو ببرد. بعد هم گفت حالا آواز می خوانی و عود هم می زنی. اگر هر دو را با هم بزنی می شوی «عودزن» گفتم چطور؟ گفت: «همانی را که می زنی بخوان. هر دو را باهم اجرا کن؛ اگر جمله دوستت دارم را می خوانی باید مضراب هم همین را پیاده کنی.» خیلی کار دشواری است.

هنوز همک سی را نداریم که در این سطح کیفی هم بنوازد و هم بخواند. شما به نوعی کار خنیاگران قدیم را انجام می دادید... .

کار فوق العاده دشواری است. یعنی من درواقع سه قسمت می شوم. خوانندگی، نوازندگی و تمرکز روی شعر. این سه تا با هم اجرا می شود. یعنی من کار سه نفر را انجام می دهم.

خودتان هم چند آهنگ ساختید... .

بله. چند آهنگ بود؛ اشعار شهریار، حافظ، قطعه «آن نگاه گرم تو» هنوز با آهنگ های امروز رقابت می کند. هنوز طرفدار دارد.

وقتی وارد رادیو شدید باز هم درآمدتان بالاتر نرفت؟

روزی درجه بندی بود. از هنرمندانی که به کاباره و مجالس عروسی نمی رفتند- مثل من- فهرستی تهیه کردند به نام «لیست سپاس» حددا 10، 15 نفر بودیم. آن زمان پنج هزار تومن رقم بالایی بود. هرماه پنج هزار تومن به حساب من می ریختند؛ چه می خواندم و چه نمی خواندم. اگر هم می خواندم پول هر جلسه را  جدا حساب می کردند. به هنرمندان می رسیدند، ولی الان همه را با یک چوب حرکت می دهند. یعنی کسی که استاد است با یک تازه کار فرقی ندارد.

مهاجرت از ایران

چرا بعد از انقلاب به ایران برنگشتید؟

شالوده موسیقی به هم خورد؛ خیلی ها رفتند و خیلی ها متاثر شدند. من را چهار ماه بی خود و بی جهت بازداشت کردند و آخر سر فقط گفتند «ببخشید».

برای کار موسیقی بازداشت شدید؟

نه، چون در ارتش و اطلاعات کار کرده بودم. گفتم من کاره ای نیستم و در نهایت عذرخواهی کردند و آزاد شدم. بعد از آن فرامرز پایور در آمریکا و اروپا، برنامه و کنسرت گذاشت و بعد از اینکه کنسرت ها تمام شد، گفتم شما بروید. چون ویزای من دوساله بود و دو سال شد 15 سال. راستش مهر بچه ها و خاک ایران، زورشان چربید. من ریشه ام در این خاک بود و بلند شدم  آمدم.

کار شما در سازمان اطلاعات دقیقا چه بود؟

وقتی که اداره اطلاعات را بنا کردند کارمند نداشتند، به یک سری کارمند، ماموریت دادند تا از ارتش به اطلاعات بروند. از کارمند اداری گرفته تا افسر. وقتی کادرشان تکمیل شد همه به ارتش برگشتند. تیمسار «تیمور بختیار» رییس سازمان امنیت بود و از جوانی مرا می شناخت. او دستور داد تا من بهعنوان ماموریت به اطلاعات بروم. من در قسمت تشریفات سازمان اطلاعات، مشغول به کار شدم. نامه مراسم ها را می گرفتیم و کارت های دعوت می فرستادیم و گل سفارش می دادیم و یک چنین کارهایی. من سال 1350 که تیمور بختیار از کار برکنار شد نامه نوشتم که نمی توانم اینجا بمانم و بالاخره تمیسار «حسین فردوست» موافقت کرد و من از اداره اطلاعات بیرون آمدم. یعنی هفت سال قبل از انقلاب. من هم مثل پدرم از همشهریان و اقوام خودم صدمه خوردم...

از تعصباتشان؟

از حسادت و تنگ نظری شان. اینکه چهار ماه زندانی شدم زیر سر فامیل های نزدیک بود. هی نامه نوشتند و گزارش دادند که فلانی انبار اسلحه دارد و از این مزخرفات.

فرصت های باقی مانده

الان بعد از اینکه رفتید و برگشتید چه نظری درباره وضعیت خودتان به عنوان یک استاد نوازندگی و آواز در ایران دارید، به نظرتان درباره استادانی که شما از آخرین بازماندگانشان هستید چه اتفاقی باید می افتاد؟

وقتی انقلاب شد همه دستگاه ها تصفیه شد؛ به نظرم نباید به موسیقی دست می زدند. موسیقی را باید به حال خودش رها می کردند. اما یک سرپرست- که آن زمان چنین کسانی زیاد بودند- در راس موسیقی قرار می دادند که این گروه را راهبری کند.

منظورتان همان گروه موسیقی «گلها»ست؟

بله، خیلی از هنرمندان ما از سر کم محلی مُردند. یعنی دق کردند. الان کسی نمانده.

مدت هاست مجرای موسیقی باز شده؛ با این حال هنرمندان قدیمی در انزوای خودشان به سر می برند. گِله شما از شرایط چیست؟

والا من نمی دانم چه بگویم... .

دلخوری هایتان را بگویید... .

همه زندگی دلخوری است؛ از روزی که آدم می فهمد، دور و بَرَش گرفتاری و ناراحتی است. زندگی هر طور باشد می گذرد. اما زندگی کردن من، مُردن تدریجی بود... . امیدوارم روز به روز اوضاع بهتر شد، به هنرمندان برسند و نگاهشان دارند، نگذارند در سرازیر حکت کنند، دستشان را بگیرند.

خواسته ای که الان دارید چیست؟

پا و کمرم خوب شود (خنده زیاد) این الان از همه چیز لازم تر است. به نظرم بدترین دردی که آدم به آن مبتلا می شود سیاتیک است. خیلی موذی است، یعنی حالتان خوب است و بلند می شوید کارهایتان را می کنید، اما یک باره از پشت گردن تا کف پا، یک گُل آتش می زند و دیگر نمی توانید بنشینید. من یک سال و خورده ای است نتوانستم از خانه خارج شوم. چند جلسه هم بود که با ولچر رفتم.

به عنوان بازمانده استادان گذشته چه پیشنهادی برای موسیقی سنتی یا اصیل دارید؟

باید یک مربی خوب بگذارند سر کار؛ یعنی کسی که مدتی است خواننده شده هم باید سر کلاس بنشیند و از نو تعلیم ببیند.

به نظرتان چه کسی برای این کار مناسب است؟

خیل ها مرده اند و باقی هم حوصله کار ندارند. مگر خداوند تفضلی کند و کسی پیدا شود.

سالنامه شرق - مرجان صائبی

حروف تصویر