محل تبلیغ شما

آیا آشوراده، مانند "ملاله" دختر قهرمان پاکستانی دو باره به زندگی باز خواهد گشت؟

1393/9/29

آخانی، حسین - پنج شنبه ظهر جهت شرکت در برنامه اصل 50 شبکه اول دعوت داشتم. قرار بود در مورد آشوراده صحبت کنیم. از چند روز قبل خود را برای این جلسه آماده کرده بودم. این فرصت بزرگی بود که بتوانیم حساسیت آشوراده را به بینندگان اعلام کنیم. چند هفته قبل که در مورد گلستان در آن برنامه بودم به من اجازه دادند راحت حرف بزنم.
 

قرار بود که ازسازمان محیط زیست آقای فرید بیاید. یک ربع قبل از شروع برنامه رسیدم. مجری‌ها را در اتاق گریم ملاقات کردم. دیدم محلی که دفعه قبل برنامه اجرا شده بود در حال ساخت و ساز است. ظاهرا دارند استودیوی دیگری در همان باغچه می‌سازند. متوجه شدم که برنامه در سکویی اجرا می شود که با یک راه عبور در وسط استخر تقریبا متروکی است که تا نصفه آب دارد و داخل آن پر از جلبک است.

مجریان گفتند که پشت صحنه باشیم تا خبرمان کنند. منتظر آقای فرید بودند. ایشان به موقع نرسید. یکی از مجریان با موبایل سعی می کرد ایشان را پیدا کند. از پشت صحنه به او می گفتند که موبایلش را خاموش کند. برنامه شروع شد، از فاصله دور به سختی مطالب را می‌شنیدم. در مورد بازیافت و زباله صحبت ‌شد. احساس کردم اتفاقاتی در شرف انجام است. خیلی هم ما درآن برنامه "ولکام" نیستیم!

بلاخره ما را به سکو فراخواندند. دو صندلی نارنجی بود که دو مجری روی آنها نشسته بودند. سپس دو صندلی مشکی آوردند. فیلمی از گلستان و آلمه نشان دادند. از آن فیلم‌های تکراری که تا به حال دهها بار از گلستان نشان داده بودند. بنا بود ما در مورد آشوراده صحبت کنیم. نمی دانم چرا به یک باره مسئله گلستان مطرح شد. البته بحث مجریان بیشتر در خصوص رفتار اسب‌ها بود. من شروع صحبت خود را در مورد بی توجهی به پژوهش و ساختار معیوب سازمان محیط زیست آغاز کردم و تاکید کردم که سازمان باقیمانده شکاربانی است و باید با ادغام سازمان محیط زیست با سازمان جنگل‌ها و مراتع، گردشگری و شیلات وزارتخانه ای مقتدر درست کرد که بتوانند رئیسی متخصص برای آن انتخاب کنند و نه افراد غیر متخصص را در راس آن بگذارند، در ضمن هم به مجلس پاسخگو باشد. از چهره مجری‌ها پیدا بود که تمایلی ندارد به سازمان انتقاد شود.
بخش اول تمام شد و بخش دوم شروع شد. تا ما خواستیم به مسئله آشوراده ورود پیدا کنیم از ما خداحافظی کردند. من از این برخورد غیر حرفه‌ای ناراحت شدم. تا پایم را از محوطه بیرون بردم یکی از محیط‌بان‌های گلستان به من زنگ زد و ناراحت بود که چرا نگذاشتند حرف بزنیم. تقریبا همه دوستانی که ناظر این برنامه بودند متوجه رفتار ناشیانه این برنامه و حذف بحث آشوراده شدند. بعد شنیدم که وقتی ما از برنامه خارج شدیم برنامه با صحبت طولانی با یک تکواندو کار ادامه داشته است!

ناراحت بودم، فکر می‌کنم همه چیز مهندسی شده بود که ما در مورد آشوراده صحبت نکنیم. به مجری محترم پیام دادم و به این برخورد نامناسب اعتراض کردم. ایشان به من تلفن کرد و عذر خواهی کرد. منکر مهندسی شدن ماجرا بود. بهر حال ما صدا و سیما را می شناسیم، شبکه اول و برنامه زنده به شدت تحت کنترل است. اگر صدا و سیما بنابود کار درست و حسابی انجام دهد و آزادی در آن محور باشد که اینهمه مخاطبانش را از دست نمی داد.

به دوست قدیمی و بزرگی زنگ زدم. با وجود اینکه چند سالی از او خبر نداشتم، با کمال تعجب گفت که او هم امروز دنبال تلفن من بود. باهاش قرار گذاشتم تا غروب او را ببینم. به منزلشان رفتم. با وجود دستان لرزانی که داشت، چهره اش سرحال بود. کلی با هم صحبت کردیم. گفت دارد کتاب خاطراتش را می‌نویسد. در همان مدت من را با اطلاعاتی که داشت بمباران کرد. آنقدر حرف‌هایی زد که من بسیاری از آنها را نمی‌دانستم. هم در مورد زندگی خودش، در مورد سازمان، در مورد خیلی‌ها، و هم در مورد ریشه کلمات و مثل‌های ایرانی. در مورد زندگی دکتر منافی رئیس سابق سازمان گفتیم. او می‌گفت منافی آدم پاکی بود. او 14 سال رئیس سازمان بود. اتفاقا زمانی که من در سازمان بودم رئیس بود. ما به شدت به او انتقاد داشتیم و از کم تحرکی سازمان گلایه می کردیم. فکر نمی‌کردم که بعد از نزدیک دو دهه باید مجددا افسوس دورانی را بخوریم که از آن هرگز راضی نبودیم. یعنی ما اینقدر به عقب رفته‌ایم؟ در مورد خانم دکتر جوادی صحبت می‌کرد. جالب بود که نظرمان به هم نزدیک بود. جوادی را کسی می‌دانستیم که با کار خود آشنا نبود. ولی آدم صادقی بود. اگر در مورد موضوعی توجیه می‌شد با شهامت در مقابلش می‌ایستاد. من این صداقت و شهامت را در قضیه پتروشیمی گلستان و جاده ابر دیده بودم. 
دوست من دلش پر بود از برخورد ناشایستی که اخیرا با او شده است. دلدادیش دادم و گفتم که وقت خود را صرف تکمیل کتاب خاطراتش کند. روی میز کنار مبلش چندین کتاب روی هم جمع شده بود. در این میان کتاب خاطرات اسکندر فیروز بود. کتابی که اخیرا آن را خوانده بودم. یکی از آنها کتاب " منم ملاله" بود. ملاله همان دختر پاکستانی بود که مورد سوء قصد طالبان قرار گرفته بود و اخیرا هم برنده جایزه نوبل شده است. آن را ورق زدم. کتاب را به من هدیه داد. تعارف می‌کردم. گفت بردار ببر، چون اگر نبری یکی دیگه می‌بره. کس دیگری بهش هدیه داده بود. کتاب را برداشتم و ازش خداحافظی کردم. به خانه آمدم و زود خوابیدم.

طبق معمول صبح خیلی زود بیدار شدم. کتاب "منم ملاله" را باز کردم. از فصل بیست شروع به خواندن کردم. از همان جایی که ملاله شاد و شنگول از زندگیش تعریف می‌کند. درست حساس‌ترین بخش کتاب بود. آخرین بخش شاد آن سوار شدنش به ونی بود که منجر به گلوله خوردنش شد و اتفاقاتی که در مسیر درمان او پیش آمد آدم را تشنه خواندن می کرد. فکر کنم حدود یک سوم کتاب را خواندم. همان طور که کتاب را می خواندم گو اینکه در صحنه حضور داشتم و اشکانم سرازیر بود. همین که جلو می‌رفتم به آشوراده فکر می‌کردم و می‌گفتم، وقتی "ملاله" از گلوله ای که به شقیقه‌اش شلیک شده بود و جان سالم به در کرد، آیا "آشوراده" نمی تواند جان سالم به در کند؟ دو بار دیگر هم به آشوراده شلیک شده بود. اگر چه این بار شلیک حساب شده و کاملا حرفه ای است. شخص ریاست جمهور خبر آن را داده است. معمولا مقامات طراز اول کمتر از گفته‌ها و تصمیمات خود بر می‌گردند.

ای کاش می‌شد به شخص ریاست محترم جمهور رساند که هزینه این کار برای ایشان سنگین است و در شرایطی که باید قدرتمندانه شرایط بسیار سخت اقتصادی ناشی از پایین آمدن قیمت نفت، گذر موفقیت آمیز مذاکرات هسته‌ای و سر و سامان دادن به ویرانی‌های سال‌های گذشته را به پیش ببرد، اصلا برایشان به صرفه نیست که برای منافع چند نفر در آشوراده این همه هزینه بدهند.

ما به شخص روحانی نیاز داریم. حتی نیاز داریم حمایتش کنیم. از اینکه به ایشان انتقاد کنیم دلمان خوشحال نیست. اما من یک زیست شناسم، کار من طبیعت است و سوگند من حفاظت از طبیعت ایران است. ما به سوگند خود وفاداریم و از آقای رئیس جمهور هم می‌خواهیم به سوگند خود که پاسداری از قانون اساسی است پایدار باشند؛ اصل 50 یکی از اصولی است که سالهاست اجرا نشده است.

انتظار ما از شخص ریاست محترم جمهور همتی والا است تا آنچه که در سفر استانی گلستان در خصوص تغییر کاربری آشوراده شتابزده تصمیم‌گیری شده است را ملغی کنند و با تدبیری که در خروج جاده پارک ملی گلستان به خرج می‌دهند زمینه توسعه گردشگری پایدار در استان را فراهم کنند. اگر به راستی هدف توسعه گردشگری و شکوفایی اقتصادی ترکمن نشینان است، جاده جایگزین هر دو هدف را برآورده می کند.
حسین آخانی، 28 آذر 1393

آشوراده