محل تبلیغ شما
مصدق؛قوام،کاشانی30تیر

تاریخ خبر: 1395/5/8

مصدق؛قوام،کاشانی30تیر

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

زواياي پيدا و پنهان قيام تاريخي 30 تير» در گفت‌وشنود با پروفسور احمد خليلي

 

حاميان اوليه مصدق فريب او را خوردند

مصدق مانع از تعقیب قوام شد

 

پروفسور احمد خليلي دانشمند پرآوازه ايراني، خواهر زاده آيتالله سيدابوالقاسم كاشاني و از فعالان دوران نهضت ملي به شمار ميرود. وي از زمينهها و پيامدهاي اين نهضت، خاطراتي شنيدني دارد كه شمهاي از آن را به مناسبت سالروز قيام تاريخي 30 تير 1331، با ما در ميان نهاده است. اميد آنكه پژوهندگان اين قطعه مهم از تاريخ معاصر ايران را، مفيد و مقبول افتد.

 

جنابعالي از 13 سالگي در كنار آيتالله كاشاني بوديد و كاملاً با خلقيات و تفكرات ايشان آشنايي داشتيد. به نظر شما نگاه آيتالله كاشاني به قوامالسلطنه چه بود؟

آيتالله كاشاني از قوامالسلطنه شناخت كامل و جامعي داشتند و به همين دليل هم، عمدتاً با او مخالف بودند. قوام عادت داشت هر وقت سر كار ميآيد، تمام قوم و خويشها و نزديكانش را به كار بگمارد و كل مملكت را در اختيار خود بگيرد. آيتالله كاشاني با اين رويه مخالف بودند و به قوام ميگفتند: آدمهاي درستي را براي همكاري انتخاب نميكني! نتيجه اين ميشد كه همه پستها با ساخت و پاخت تقسيم ميشدند و هر كسي از مسئولان هم، آنطور كه قوام دلش ميخواست گزارش ميداد! كلاً قوام در انتخاب وزراي خود بسيار بياحتياط بود و در اين كار دقت نميكرد و فقط ميخواست يكجوري امورش بگذرد!

خيليها قوامالسلطنه را سياستمدار باقدرتي ميدانند. اين تعريف با ويژگيهايي كه شما برشمرديد، تناقض ندارد؟

قوام بار اول در سال 1322 و موقعي كه متفقين در ايران بودند سر كار آمد و كارنامه چندان بدي نداشت، ولي باز هم همكارانش آدمهاي موجهي نبودند. در سال 1325 و غائله آذربايجان هم سر كار آمد. قبل از قوام حكيمي سر كار بود و چند بار خواست به روسيه برود و با آنها مذاكره كند، ولي چون معروف بود به انگليسيها نزديك است، روسها قبول نكردند. قوام قبل از اينكه سر كار بيايد، چپ زد و با حزب توده و سفارت روس رابطه نزديكي برقرار كرد. آن روزها در مجلس عدهاي مثل سيدضياء، ملكمدني و دكتر طاهري بودند كه وابسته به انگليسيها بودند و ابداً تمايل نداشتند قوام سر كار بيايد و ميخواستند سيدضياء بيايد. آيتالله كاشاني ميدانستند سيدضياء عامل انگليس است و اگر نخستوزير شود، قطعاً كردستان و آذربايجان از ايران جدا خواهند شد، به همين دليل قبول كردند با قوام ملاقاتي داشته باشند و اين ملاقات در منزل دكتر عندليب در خيابان سيروس انجام شد. البته من قبل از انجام اين ملاقات، ازآن خبري نداشتم، ولي آقا گفتند: راه بيفت با هم به جايي برويم و من هم رفتم! كمي كه نشستيم قوام آمد. از ديدن او خيلي تعجب كردم، چون قبلش هم آقا نگفته بودند با او قرار دارند. اول قوام كمي درباره وطنپرستي خودش و اينجور مسائل حرف زد كه آقا حرفش را قطع كردند و گفتند: «اين حرفها زيادي است! فعلاً مملكت گرفتار اين بدبختي شده است كه با همه رفيقبازيهايت، فيالحال بهتر از تو كسي را نداريم! تو هم كه يك عده آدم بيخود را دور خودت جمع كردهاي! ممكن است اين حرفم به تو بربخورد، ولي فعلاً وجودت براي مملكت لازم است و تلاش خواهم كرد نخستوزير شوي!» در هر حال بين آقا و قوام توافقي صورت گرفت و به خانه برگشتيم. بعد آقا به آسيد محمدصادق طباطبايي كه رئيس مجلس دوره چهاردهم بود، تلفن زدند. خود آقا هم وكيل مجلس بودند، ولي نميرفتند. سيدمحمدصادق «حزب اتحاد ملي» را درست كرده بود و 40 نفر از وكلاي مجلس با او بودند. قرار شد آقا با او در منزل دكتر عندليب ملاقات كنند.

درباره چه موضوعاتي گفتوگو كردند؟

طباطبايي وقتي حرفهاي آقا را درباره نخستوزير شدن قوام شنيد، با حيرت گفت: «نميدانم روي چه حسابي اين حرف را ميزنيد. اگر قوام سر كار بيايد، اولين كاري كه ميكند دستگيري من و شماست!» آقا گفتند: «ميدانم بيسواد! ولي الان مملكت در شرايط بسيار خطرناكي قرار دارد و در هر لحظه ممكن است قسمتهايي از خاك كشور جدا شود و به باد برود. تنها كسي هم كه ميتواند جلوي اين فاجعه را بگيرد قوام است، چون اگر از جناح راست و دار و دسته سيدضياء كسي سر كار بيايد، بايد فاتحه مملكت را خواند». آسيد محمدصادق گفت: «حالا كه شما امر ميكنيد به روي چشم!» تلاشها نتيجه دادند و قوام سر كار آمد و همانطور كه آسيد محمدصادق پيشبيني كرده بود، قبل از هر كاري او را گرفت و به زندان انداخت!

از ماجراي مذاكرات قوام و روسها چه خاطرهاي داريد؟ اين مذاكرات چه بازتابهايي داشتند؟

قوام حكم نخستوزيري را گرفت و در مجلس نطق كرد، ولي قبل از اينكه برنامهها و وزراي كابينهاش را معرفي كند به مسكو رفت و حدود يك ماه آنجا بود و با نيكلاي و استالين ملاقات كرد. آنچه را كه نقل ميكنم از زبان جهانگير تفضلي است كه در آن سفر قوام را همراهي كرد و اين حرفها را خودش به من گفت. او ميگفت: «قوام در مسكو اوقات فوقالعاده دشواري را سپري كرد، طوري كه خواب شب و آرامش روز را نداشت! تا اينكه بالاخره در روزهاي آخر توانست با استالين به توافقاتي برسد و نفس راحتي بكشد و با خيال آسوده به ايران برگردد». موقعي كه قوام آمد، مجلس تعطيل شده بود.

ظاهراً رأي آوردن قوام براي نخستوزيري هم حكايت جالبي دارد. دراينباره چه خاطراتي داريد؟

همينطور است. قبل از رفتن قوام به روسيه، جناح راست وكيل اول تهران مؤتمنالملك را- كه بسيار مورد توجه بود- در مقابل قوام علم كرده بود تا بر قوام پيروز شود و بعد هم نخستوزيري را نپذيرد و آنها سيدضياء را جايش بگذارند كه در اين صورت آذربايجان و كردستان از ايران جدا ميشد! در مجلس موقعي كه براي نخستوزيري مؤتمنالملك و قوامالسلطنه رأي گرفتند، رأيها مساوي از كار درآمد. رئيس مجلس بايد بيطرف ميبود و در رأيگيري شركت نميكرد، مگر در چنين مواردي كه رأيها مساوي درميآمد. آسيد محمدصادق كه قبلاً با آقا توافق كرده بود، به همين دليل به قوام رأي داد و قوام با يك رأي برنده انتخابات شد!

قوام به روسيه رفت و موقعي برگشت كه دوره مجلس تمام شده بود. مصدق طرحي را در مجلس گذراند كه تا وقتي نيروي خارجي در مجلس هست، انتخابات صورت نميگيرد و براي به اجرا درآمدن توافق قوام با روسها هم، تصويب مجلس لازم بود و بايد انتخابات انجام و مجلس جديد تشكيل ميشد. امريكا و انگليس نيروهايشان را از ايران خارج كرده بودند، اما روسها هنوز در ايران بودند و اجازه نميدادند نيروهاي نظامي ايران به كردستان و آذربايجان بروند. شاه هم در خاطراتش به اين نكته اشاره كرده است. در اينجا بود كه قوامالسلطنه ديپلماسي بسيار ظريفي را بازي كرد. روسها به دنبال نفت شمال بودند و انگليسيها به دنبال نفت جنوب. قوامالسلطنه موقعي كه از روسيه برگشت، با سادچيكوف سفير روسيه در ايران قراردادي امضا كرد كه در 30 سال اول ايران 49 درصد و روسيه 51 درصد و در 30 سال دوم هر يك 50 درصد از نفت شمال را ببرند و البته اين قرارداد بايد براي اجرا به تصويب مجلس ميرسيد و تشكيل مجلس جديد هم منوط به خروج روسها از ايران بود.

قوام خيال داشت از طريق ايجاد حزب دموكرات ايران، انتخابات را در قبضه خود بگيرد و تا حدي هم موفق شد. آيتالله كاشاني سفري به شمال كردند و در آنجا به ايراد سخنرانيهاي متعددي پرداختند و به مردم هشدار دادند مراقب باشند كانديداهاي حزب دموكرات به مجلس راه پيدا نكنند، بلكه از افراد مورد اعتماد خودشان باشند. بعد ايشان به تهران آمدند و تصميم گرفتند به مشهد بروند و به روشنگري بپردازند. پدرم، مرحوم شمس ابهري و عدهاي از علما و روحانيون هم آقا را همراهي ميكردند. قوام ديد اگر آقا به مشهد برسند، آنجا را تبديل به سنگر خود ميكنند و انتخابات را ميبرند و او و حزبش شكست خواهند خورد، به همين دليل دستور داد در سبزوار آيتالله كاشاني و همراهانشان، از جمله فرزندشان آقاي سيدابوالحسن كاشاني و پدرم و شمس ابهري را بازداشت كنند. بعد هم آقا را به بهجتآباد قزوين آوردند. سپس پدرم را آزاد كردند، چون فقط آقا را همراهي كرده بود و به سياست كاري نداشت!

اما پدر شما سابقه مبارزاتي عليه انگليسي‌‌ها را داشتند. چطور ميگوييد كاري به سياست نداشتند؟

بله، پدرم موقعي كه در عراق بودند و آيتالله شيخ محمدتفي شيرازي عليه انگليسيها فتوا دادند و به همه تكليف كردند كه بجنگند، همراه قبايل عراق به ميدان جنگ رفتند و سرانجام هم توسط انگليسيها اسير و به هند تبعيد شدند و چهار سال و اندي در آنجا بودند. موقعي كه فيصل پادشاه عراق ميشود و انگليسيها ديگر قدرت چنداني در عراق ندارند، پدرم از هند برميگردند و تصميم ميگيرند ديگر هيچوقت در سياست دخالت نكنند!

از دستگيري آيتالله كاشاني ميگفتيد...

بله، آقا را به دهي به اسم بهجتآباد كه متعلق به قوم و خويشهاي قوام بود بردند و به پاسگاه ژاندامري آنجا دستور دادند مراقب آقا باشند. مرحوم آقا همراه با پسرشان ابوالمعالي- كه روحاني بودند- در يك اتاق كوچك بودند. آقا ميگفتند آنقدر كه از نقنقهاي ابوالمعالي كه دائماً ميگفت اينجا آمدهايم چه كنيم؟ زجر كشيدند، از تبعيد زجر نكشيدند! بالاخره آقا با كمك دكتر اميني او را فرستادند كه از آنجا برود و قدري راحت شدند. در آنجا مردم به ديدن آقا ميآمدند و آقا برايشان توضيح ميداد در انتخاب نمايندگان دقت كنند. مادر دكتر اميني خانم فخرالدوله، از قديم مريد آقا بود. دكتر اميني به توصيه مادرش واسطه ميشود كه آقا را به قزوين و سه چهار ماه بعد به تهران بياورند، البته به شرطي كه به خانه خودشان نروند، چون باز آنجا پايگاه مبارزه عليه قوام ميشد. من در امامزاده قاسم باغي را اجاره كردم و آقا آمدند و دو ماه و نيم در آنجا ماندند تا قوام رفت.

چطور؟

اشرف پهلوي با كساني كه از حزب دموكرات انتخاب شده بودند مذاكره و به وسيله آنها قوام را ساقط و همه وزرايش را وادار به استعفا كرد! مجلس جديد هم قرارداد نفت شمال را رد كرد و قوام هم عملاً بركنار شد و دست روسها هم به جايي بند نبود! خيلي بامزه شد!

البته شاه از قوام خوشش نميآمد، چون او اصلاً شاه را تحويل نميگرفت و به او ميگفت جوانك! البته قوام اصلاً خيال نداشت استعفا بدهد، ولي ناچار شد، چون اولاً: دار و دسته اشرف وزراي كابينهاش را وادار به استعفا كردند و ثانياً: ديد مجلس كاملاً آمادگي دارد به او رأي عدم اعتماد بدهد. براي او چارهاي جز كنارهگيري باقي نمانده بود!

شما قوامالسلطنه را از نزديك ميشناختيد. او را از نظر شخصيتي چه جور آدمي ميديديد؟

آدم بينهايت متكبري بود كه خودش را از همه بهتر و بالاتر ميدانست! يادم هست هيچوقت به هيچ سفارتخانه‌‌اي نرفت و حتي دعوتش هم كه ميكردند نميرفت و سفرا به ديدنش ميآمدند. سفرا هم كه ميآمدند با تكبر خاصي مينشست و پا روي پا ميانداخت و هر وقت هم كه پيشكارش محمدخان را صدا ميزد، هر كسي كه در مجلس او بود، ميدانست بايد تشريف ببرد! بسيار قوي و متكبر بود و به همين دليل هم هميشه كساني را به وزارت ميگماشت كه تابع محض باشند و روي حرفش حرف نزنند! هيچ آدم درست و حسابي و استخوانداري وزير او نميشد، چون عادت داشت به همه مثل اينكه نوكرش هستند دستور بدهد.

هيچوقت خود شما شخصاً با او برخوردي داشتيد؟

بله، در انتخابات دوره چهاردهم پس از تعطيلي مجلس - كه قوام ميخواست به وسيله حزب دموكرات كارش را پيش ببرد- در دانشگاه اعتصاب به راه انداختيم و با حدود 10 اتوبوس، اول پيش شاه رفتيم كه ما را پذيرفت و بعد هم به شكوهالملك، رئيس دفترش گفت: از قوام بپرسد كه چرا به خواستههاي ما ترتيب اثر نميدهد؟ همانطور كه گفتم شاه دل خوشي از قوام نداشت. رئيس دفتر شاه براي ما از قوام وقت گرفت و ما پيش او رفتيم و حرفهايمان را زديم. قوام سرش را با تكبر بالا گرفت و گفت: «شما جوانها آدمهاي جالبي هستيد. ما كه به سن شما بوديم از اينجور كارها نميكرديم! شما براي مردم نطق ميكنيد، ميتينگ راه مياندازيد. ما از اين بازيها نداشتيم! فيالحال مملكت دچار مشكلات فراواني است. شما جوانها بايد صبر داشته باشيد و در آينده به مملكت خدمت كنيد. فعلاً هم برويد و به مراحم ما اميدوار باشيد!»

بالاخره نتيجه انتخابات چه شد؟

قوام با حزب اتحاد ملي انتخابات را برد و مصدق نفر چهاردهم يا پانزدهم شد! دكتر اميني رئيس انجمن انتخابات و با ما آشنا بود و چون وزير كابينه قوام بود، به مجلس هم آمد و شد ميكرد. آن روزها مصدق يك رجل ملي بود و آدم باشخصيتي به نظر ميرسيد. از او پرسيديم اين چه وضعي است؟ اين چه اتفاقي بود كه براي مصدق افتاد؟ دكتر اميني خنديد و گفت: «آقاي خليلي! اين حرفها كدام است؟ مثلاً بين من و دكتر مصدق چه فرقي وجود دارد؟ چرا سعي ميكنيد او را نماينده اول تهران كنيد؟ اگر او از يك شهر عقبافتاده سوئيس دكترا گرفته است، من از پاريس گرفتهام! اگر او يك دكتراي مجهول گرفته است، من دكتراي حقوق و اقتصاد گرفتهام. از اين گذشته او پير است و ديگر توان كار كردن ندارد، ولي من جوان هستم و ميتوانم كار كنم. او فاميلم است، ولي بيمار است و نميتواند كار كند!»

با اين حرف دكتر اميني موافقيد؟

به نظر من شاه اشتباه كرد كه وقتي دكتر اميني نخستوزير بود و ميخواست با كسر كردن بودجه ارتش سر و ساماني به مملكت بدهد، پيشنهاد او را قبول نكرد و اميني هم استعفا داد! از آن به بعد كلاً اوضاع مملكت به هم ريخت.

تحليل شخص شما از عملكرد قوام چيست؟

به نظر من در ميان نخستوزيراني كه بعد از شهريور 1320 تا خروج شاه از ايران سر كار آمدند، كسي قدرت و صلابت قوام را نداشت. قوامالسلطنه واقعاً قضيه آذربايجان و كردستان را حل كرد، والا وضعيت يك چيزي شبيه كرهشمالي و كرهجنوبي ميشد. قوامالسلطنه بود كه با زيركي سر روسها كلاه گذاشت و برگزاري انتخابات و تصويب قرارداد نفت شمال توسط مجلس را منوط به خروج نيروهاي شوروي از ايران كرد، و الا آنها آمده بودند كه بمانند و آذربايجان و كردستان را به كشور خود ضميمه كنند.

اشاره كرديد قوام ابداً شاه را قبول نداشت و شاه هم از او خوشش نميآمد. پس چرا در 30 تير سال 1331 مجدداً قوام را به نخستوزيري انتخاب كرد؟

چارهاي نداشت. اوضاع مملكت طوري بود كه بايد يك فرد قوي اداره امور را به دست ميگرفت، منتها قوام سال 1331، ديگر قوام سال 1325 نبود. او حالا پير شده بود و تصميم داشت در چند روز مانده به ماجراي 30 تير، نزد شاه برود و از او براي انحلال مجلس اختيارات بگيرد، چون معتقد بود با مجلس فعلي نميشود كار كرد. او در سفارت آلمان در نزديكي كاخ سعدآباد منتظر بود كه از دربار زنگ بزنند و به او اجازه ملاقات با شاه را بدهند كه از شدت گرما و ضعف غش كرد! ابداً آدم سابق نبود.

با اين همه ضعف و بيماري، روي چه حسابي در اعلاميهاي كه منجر به قضاياي 30 تير شد، آن همه توپ و تشر به همه زد و باعث شد آيتالله كاشاني با آن قاطعيت دربرابر آن موضعگيري كنند؟

من فكر ميكنم اعلاميه را مورخالدوله سپهر برايش نوشت كه اصولاً آدم ناراحتي بود و در واقع با اين كارش باعث شد قوام با سر به زمين بخورد! در عمرم آدمي تا اين حد دغل و بازيگر نديده بودم. مطلقاً نميشد به او اعتماد كرد و نميدانم قوامِ زيرك و سياستمدار، چطور به او اطمينان كرد. او در قضاياي آذربايجان هم، سر شاه و سفارت انگليس بازي درآورد تا خودش سر كار بيايد. قوام هم كه ماجرا را فهميد، با اينكه وزير را نميشود توقيف كرد، دستور داد او را- كه وزير كابينه خودش بود- به كاشان تبعيد كنند! مورخالدوله هم كينه او را به دل گرفت و با نوشتن آن اعلاميه، در واقع تلافي و به قول ارسنجاني به قوام خيانت كرد.

آيتالله كاشاني متوجه شدند اعلاميه كار قوام نيست؟

نه، آقا تصور ميكردند اين همان قوام قوي و مستبد سابق است و اگر سر كار بماند، قضيه ملي شدن نفت را يكسره به باد ميدهد و بساط همه چيز را به هم ميريزد! از بيماري و وضعيت سلامتي قوام هم خبر موثقي نداشت. قوام دكتر اميني و حسن ارسنجاني را پيش آقا فرستاد كه با او مخالفت نكنند و بگذارند اوضاع سر و سامان بگيرد، مخصوصاً كه مصدق هم استعفا داده است. آقا گفتند مصدق به اين دليل استعفا داد كه شاه با نظر او موافقت نكرد!

استعفاي دكتر مصدق در آن شرايط هم جاي سؤال دارد. آيا واقعاً احراز پست وزارت دفاع براي دكتر مصدق جنبه حياتي داشت كه پس از امتناع شاه استعفا و عملاً نهضت ملي نفت را در معرض خطر قرار داد؟

نه، ضرورت نداشت. اين بهانه مصدق بود و ميخواست به اين وسيله تمام قدرت و اختيارات را در دست بگيرد و يا محترمانه از صحنه كنار برود. اصلاً اين شگرد مصدق بود.

بر چه اساسي اين تحليل را داريد؟

بر اين اساس كه او دو بار از مجلس تقاضاي اختيارات تام ميكند و يك بار به مدت شش ماه و بار ديگر به مدت يك سال اين اختيارات را ميگيرد. قبل از 30 تير سال 1331 هم اين درخواست را كرد كه مجلس زير بار نرفت. فرماندهي كل قوا هم هميشه با شاه بود و معلوم بود آن را به كسي نميدهد. البته بعد كه قوام رفت و مصدق دوباره سر كار آمد، شاه اين را هم به او داد. سپس اختيارات تام از مجلس گرفت و عملاً همه چيز در اختيار خودش بود.

اين همه اختيار را براي چه ميخواست؟

براي اينكه همه قدرت در دست خودش باشد و كسي نتواند مقابلش بايستد! براي اينكه به هدفش برسد، آيتالله كاشاني، اعضاي جبهه ملي و نهايتاً نهضت ملي را كوبيد و از بين برد! احتمالاً خيال داشت رژيم را تغيير بدهد! او اول طرفدار احمدشاه بود، بعدها مقداري روابط خود را با رضاخان اصلاح كرد و مشاور او شد. البته در دوره نخستوزيري، دكتر فاطمي هم در اين مسير تحريكش ميكرد، چون خيال داشت بعد از مصدق جاي او را بگيرد. مصدق غير از دكتر بقايي و حائريزاده كه تقصيري نداشتند كه كنار گذاشته شوند، حتي مكي را هم كه بعد از شهريور 1320 با مقالهها و كتابهايش او را بيشتر از پيش مطرح و تبليغ كرده بود، كنار گذاشت! برخلاف ادعايي كه ميشد كه اختلاف دكتر بقايي و دكتر مصدق بر سر قضيه افشارطوس بود، اينطور نيست. اين اختلاف قديميتر است و به موقعي برميگردد كه دكتر بقايي در مجلس با دادن اختيارات تام به مصدق انتصابات او و مخصوصاً «قانون امنيت اجتماعي» مصدق - كه نهايتاً منجر به تشكيل ساواك شد- مخالفت كرده بود. قانون امنيت اجتماعي بهقدري فاجعهبار بود كه وقتي تعديل شد، تازه شد حتي يك بخشدار هم ميتوانست هر كسي را كه دلش ميخواهد، دستگير كند و به زندان بفرستد.

چطور افرادي مانند حائريزاده، بقايي و ديگران، نتوانستند تا مقطعي دستِ دكتر مصدق را بخوانند و در يك بازه زماني نسبتاً طولاني، به او كمك و مساعدت هم كردند؟

چون اولاً مصدق بازيگر قهاري بود و همه را خلع سلاح و از ميدان به در كرده بود! ميدانيد كه حائريزاده همكار مرحوم مدرس و تقريباً در سياست، آدم پختهاي بود. حتي دكتر بقايي هم پختگي او را نداشت. با اين همه حائريزاده هم مجاب شد استعفا بدهد! همه اينها اشتباه بزرگي كردند. شاه به جبهه ملي گفت من قوام را كنار ميگذارم و شما هر كسي را كه ميخواهيد انتخاب كنيد و من هم به اكثريت مجلس ميگويم به كانديداي شما رأي بدهد و او نخستوزير شود، ولي اينها قبول نكردند، در حالي كه به نظر من هر كسي غير از مصدق انتخاب ميشد، بهتر بود!

چرا؟

چون او فكر ميكرد قانون يعني او و در عين حال طوري هم رفتار ميكرد كه انگار قانون را مو به مو رعايت ميكند! به عملكرد او بعد از 30 تير دقت كنيد. هيچ كارش با هيچ قانوني نميخواند! او در زماني كه داور و وزير دارايي بود و ميخواست قوانين مالياتي را تنظيم كند، چند بار به دادن اختيارات جزئي به كميسيون مالياتي مجلس اعتراض كرد و گفت: غيرقانوني است، ولي نوبت به خودش كه رسيد دو بار اختيارات تام از مجلس گرفت كه كاملاً مخالف قانون اساسي بود! اگر جبهه ملي بينش سياسي عميقي داشتند، همان موقع كه مصدق از مجلس اختيارات تام گرفت، بايد متوجه ميشدند دارند بازي ميخورند. آخر سر هم كه به آن شكل مفتضح مجلس را منحل و عملاً راه را براي عزل خودش و دادن فرمان نخستوزيري زاهدي توسط شاه هموار كرد.

با توجه به اينكه شما از نزديك شاهد ماجراهاي منتهي به 30 تير بوديد، خاطرات خود را از آن روزها بيان كنيد؟

در آن ايام مصدق به دادگاه لاهه رفته بود و مردم تصور ميكردند او قادر است قانون ملي شدن نفت را اجرا كند، ولي آنها از جزئيات مذاكرات خصوصي مصدق با فرستادگان دولت انگليس، خبر نداشتند و متوجه نبودند او چگونه به همه آنها رو دست زده و اوضاع را به شكلي درآورده است كه روز به روز وضعيت اقتصادي مردم بدتر ميشود و عملاً نفت ايران هم روي دست دولت ميماند!

من روزهاي قبل از 30 تير و خود آن روز، به لحاظ شغلم در حوضخانه مجلس بودم كه اعضاي فراكسيون جبهه ملي بر سر انتخاب كردن فردي براي نامزد نخستوزيري، بر سر و كله هم ميزدند. دكتر بقايي هم كه هم وقايع بيرون از مجلس و هم داخل را اداره ميكرد و وقتي اين وضع را ديد، روي صندلي ايستاد و فرياد زد: «مردم دارند در خيابانها كشته ميشوند، آن وقت شما اينجا داريد سهم تقسيم ميكنيد و به سر و كله هم ميزنيد؟ اين كثافتكاريها يعني چه؟ غير از مصدق هيچكس نبايد خودش را مطرح كند!» البته دكتر بقايي بعداً حسابي چوب اين كارش را خورد! اعضاي جبهه ملي ناچار شدند كوتاه بيايند و به سراغ مصدق بروند. بيرون از مجلس هم كه صداي تيراندازي ميآمد و مردم كشته ميشدند. اوضاع بهقدري آشفته بود كه حسين علاء چند بار از طرف شاه پيش آقا آمد، ولي ايشان ميگفتند: «غير از مصدق هيچكس قبول نيست و اگر شاه قبول نكند، من مردم را به سمت دربار حركت خواهم داد.» به نظر من اگر هر كسي غير از مصدق را انتخاب ميكردند، به محض اينكه ميخواست در روند ملي شدن نفت كوچكترين خلل و انحرافي ايجاد كند، ميشد او را راحت كنار گذاشت، اما مصدق را نميشد. متأسفانه اشتباه بزرگي كردند.

بعد از قيام 30 تير، آيتالله كاشاني تأكيد زيادي روي محاكمه قوام و مصادره اموال او و رسيدگي به خانواده شهداي تير داشتند. علت اين اصرار چه بود؟

همينطور است، چون بازماندگان شهداي 30 تير دائماً به خانه آقا پناه ميآوردند، چون خانه مصدق كه دربان و نگهبان داشت و كسي دستش به او نميرسيد، اما در خانه آقا باز بود و هر كسي راحت ميتوانست بيايد و درددلش را بگويد. خيلي از پيرمردها و بيوهزنان به خانه آقا ميآمدند و خواهان رسيدگي به وضع خود و مجازات قاتلان نزديكان خود بودند.

مگر كميسيون رسيدگي به اين خانوادهها تشكيل نشده بود؟

چرا، مجلس كميسيوني را به رياست دكتر بقايي تشكيل داد، ولي اين كميسيون نميتوانست كاري از پيش ببرد. مصدق قوم و خويش قوام بود و بديهي است كاري نميكرد كه به ضرر او تمام شود. خودم گاهي در اين كميسيون شركت ميكردم. چندين بار پرونده متهمان را از دادگستري خواستيم، ولي ندادند! دو بار هم از دولت خواستيم پروندههاي آسيبديدگان 30 تير را بفرستد، ولي جواب ندادند. مصدق تصور ميكرد اين كميسيون قصد كارشكني در كار دولت را دارد، در حالي كه اينطور نبود و كميسيون ميخواست به خواستههاي بازماندگان آن فاجعه رسيدگي كند. البته اگر به اين پروندهها رسيدگي و متهمان معلوم ميشدند، به نفع دولت مصدق نبود. بالاخره هم معلوم نشد عامل كشت و كشتار 30 تير چه كسي بود؟ مجلس قانوني را تصويب كرد تا اموال قوام مصادره و به بازماندگان 30 تير غرامت داده شود، ولي اين قانون هم تصويب نشد! همين بازيهاست كه بسياري را به اين باور رسانده بود كه مصدق خودش ميخواست حكومت را به دست قوام و يك سال بعد به دست زاهدي بدهد.

بالاخره هم وقتي دوره مجلس تمام شد، كميسيون هم كارش تمام شد و بقايي آمد و در مجلس فرياد زد كه: نگذاشتند كاري انجام شود! چند بار هم در مجلس فرياد برآورد و طرفداران مصدق به او حمله كردند كه مملكت اين همه بدبختي دارد و تو چسبيدي به چهار نفر آدمي كه در حادثهاي كشته شدهاند! نهايتاً اينكه نه قوام محاكمه، نه اموال او مصادره و نه به بازماندگان 30 تير غرامتي پرداخت شد. ارسنجاني در خاطراتش نوشت: مصدق قوام را حفظ كرد، چون واقعاً تصميم گرفته بودند قوام را بكشند و مصدق دستور داده بود او را تحت حفاظت كامل پليس و با ماشين فرمانداري اين طرف و آن طرف ببرند!

در هر حال نخستوزير يك مملكت مسئول حفظ جان شهروندان هست يا نيست؟

بله، ولي چرا جلوي مصادره اموالش را گرفتند؟ پاسخ روشن است، چون اگر اين بدعت گذاشته ميشد، در آينده مردم خواهان مصادره اموال همه كساني ميشدند كه به مردم آسيب ميزدند و آن وقت اين اصل ممكن بود گريبان خود مصدق را هم بگيرد! اينها همان جا ميخواستند اين دندان لق را بكشند! ميدانيد كه قوام از رجال بسيار ثروتمند ايران بود.

به نظر شما روندي كه به 28 مرداد منتهي شد، ريشه در چه عواملي داشت؟ چه چيز موجب شد كه حضور گسترده 30 تير، به شكست بزرگ 28 مرداد منجر شود؟

عدهاي معتقدند مصدق خودش بارها عليه قراردادهايي چون تجديد قرارداد دارسي داد سخن داده و تقيزاده را خائن ناميده بود و حالا خودش نميخواست با امضاي قراردادي، در معرض اتهامات مشابهي قرار بگيرد. او ميديد قادر نيست قضيه ملي كردن قانون نفت را به سرانجام برساند و ميخواست خيلي آبرومند خودش را كنار بكشد. برخي هم معتقدند مصدق اساساً مأموريت داشت نهضت نفت را به شكست بكشاند و به همين دليل هم پس از 28 مرداد چندان او را اذيت نكردند، درحالي كه خيليها را اعدام كردند وتا نزديكي اعدام بردند. محاكمهاي را برايش ترتيب دادند و در واقع با اين كار، بيشتر اعتبارش را بالا بردند! بعد كه به املاك خودش در احمدآباد رفت و همانطور كه عرض كردم دچار بدبختيهايي كه خيليها شدند، نشد. واقعيت اين است كه در اواخر دوره مصدق، نارضايتي عمومي خيلي بالا رفته بود. كارمندان ماهها بود حقوق نگرفته بودند، ارزاق عمومي كمتر پيدا ميشد و مملكت تقريباً در حالت قحطي بود! از اين گذشته در شخصيت خود مصدق هم اما و اگرهاي زيادي وجود داشت. طبق اسناد و مدارك معتبر، او در جواني فراماسون بود. بدبينها ميگويند: او اساساً مهره انگليس بود و در تمام مدت زمامداري هم بازي درآورد تا نهايتاً نهضت را به نفع آنها به بنبست برساند. خوشبينها هم ميگويند: مصدق چون ديد توان به سرانجام رساندن ملي كردن نفت را ندارد، استعفا کرد.

سير جريانات تاريخي 30 تير سال 1331 تا 28 مرداد سال 1332، نشان ميدهد مصدق تلاش كرد قضايا به شكلي دربيايد كه يعني او را بردهاند تا وجيهالمله باقي بماند، در حالي كه او اگر اندك اطلاعي از قانون داشت، ميدانست با انحلال مجلس و سپس استعفا، دست شاه را كاملاً براي عزل خودش و نصب نخستوزيري ديگر بازميگذارد، آن هم نخستوزيري مانند زاهدي كه حكومت نظامي دو بار دستگيرش كرد، ولي هيچوقت محاكمه نشد! آمد و در مجلس نشست و تحصن كرد و امكان هر نوع ارتباطي با بيگانگان از او سلب شد، اما مصدق او را با ماشين مهندس معظمي از محاصره مردم نجات داد كه برود و تماسهاي لازم را با امريكاييها برقرار كند و قضيه 28 مرداد را راه بيندازد! انسان وقتي اين قطعات را كنار هم ميچيند، به نتايجي كه حضرات مليگراها ميگيرند، نميرسد. اين واقعه درخور بازخواني و تأملات جدي ومجدد است.

شما بعد از 28 مرداد سال 1332 چه كرديد؟

حسابي از هر چه فعاليت سياسي بود، سرخوردم! ملتي چنين نهضت عظيمي را به راه بيندازد و آن همه مصائب را تحمل كند و بعد همه دستاوردها يكسره به باد بروند. همه ما كلاً قافيه را باختيم! به توصيه آيتالله كاشاني به اروپا رفتم و در فرانسه ادامه تحصيل دادم. سالها هم در سوربن و دانشگاه پاريس، تدريس ميكردم.

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid

0 0
sorena   1395/5/8 06:03:43

دكتر‌ سيد‌جلال‌الدين مدني
تفاوت زيادي بين قوام و مصدق نمي‌بينم
دكتر سيد جلال‌الدين مدني از جوانان فعال در نهضت ملي , داماد مرحوم آيت الله كاشاني، به بازخواني رخداد تاريخي 30 تير 1331 پرداخته است
نویسنده : محمدرضا كائيني
دكتر سيد جلال‌الدين مدني از جوانان فعال در نهضت ملي بود كه بعد‌ها داماد مرحوم آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني، رهبر روحاني اين نهضت شد. او كه حقوقدان است و سال‌ها عضو شوراي نگهبان قانون اساسي بوده، در گفت وشنود پيش روي، به بازخواني رخداد تاريخي 30 تير 1331 پرداخته است. اميد آنكه تاريخ‌پژوهان نهضت ملي ايران را مقبول و مفيد افتد.


به عنوان اولين سؤال، شايد بهتر باشد كه از اين موضوع شروع كنيم كه برخي تاريخ‌پژوهان معتقدند انتقال قدرت از دكتر مصدق به احمد قوام، يك برنامه از پيش تعيين شده بود كه دخالت آيت‌الله كاشاني آن را به هم زد! تحليل شما دراين‌باره چيست؟

بسم الله الرحمن الرحيم. واقعيت اين است كه تفاوت زيادي بين قوام‌السلطنه و دكتر مصدق نمي‌بينم با اين فرق كه دكتر مصدق ظاهر مردم‌خواهي و مردم‌دوستي داشت و قوام روش قدرت‌طلبي و مقابله با مردم، وگرنه هدف هر دو از ابتدا يكي بود.


دليل شما براي اين تحليل چيست؟

دليلم اين است كه وقتي قوام از طرف مردم در معرض اعتراض و خطر جدي قرار مي‌گيرد، مصدق با تمام قدرتش از او حمايت مي‌كند و حتي بر سر اين مسئله دوستانش در جبهه ملي را هم كنار مي‌گذارد! سال‌ها قبل هم موقعي كه دكتر مصدق در معرض خطر قرار مي‌گيرد، قوام او را به كابينه‌اش دعوت و وزير مي‌كند! خود مصدق مي‌گويد: «در شيراز بودم و قرار بود رژيم عوض شود و در نتيجه به خطر افتادم. مدتي مخفي شدم، ولي قوام كه وقتي بعد از سيد ضيا نخست‌وزير شد، از من خواست وزير ماليه او شوم» آنها هم قوم و خويش بودند و هم هدفشان يكي بود، فقط شيوه‌هايشان فرق مي‌كرد. مصدق دوست داشت وجيه‌المله باشد، اما براي قوام فقط قدرت مطرح بود و خود را سياستمدار و زمامداري بلامنازع مي‌دانست. به طور مشخص اين حالت ازدوره‌اي در قوام تقويت شد كه ماجراي حزب دموكرات در آذربايجان پيش آمد و به تفصيلي كه در تواريخ آمده، او خود را فاتح آذربايجان مي‌دانست، در حالي كه درآن ماجرا، در واقع انگليس و امريكا براي مقابله با شوروي تلاش و قواي روس را از آذربايجان بيرون كردند، يعني در واقع آذربايجان به خاطر جنگ قدرت بين روسيه از يك طرف و انگلستان و امريكا از طرف ديگر آزاد شد و قوام اين را به حساب خودش گذاشت!

نگاه قوام و مصدق به دين و روحانيون هم يكسان بود و هر دو به‌شدت به جدايي سياست از ديانت اعتقاد داشتند و در عمل هم بسيار جدي اين نگاه را دنبال مي‌كردند. جالب اينجاست كه اسم قوام به ضد دين بودن در رفته بود، ولي مصدق در عمل تندتر از او رفتار مي‌كرد. قابل ذكر است كه آيت‌الله كاشاني بعد از 30 تير، مي‌خواست به شكل جدي پيام‌هاي اسلامي را به ساير كشورها، از جمله هند، پاكستان، كشمير، تونس، لبنان و. . . هم برساند و در همين راستا تصميم داشت مركزي را در ايران ايجاد كند، كما اينكه قبلاً تشكل مبارزين يا مجاهدين يا علماي بزرگ اسلامي مطرح شده بود كه بيايند و براي كشورهاي اسلامي و حكومت اسلامي تكليف تعيين كنند، اما با كارشكني‌هاي دولت و مسائلي كه بعدها پيش آمد، عملاً اين طرح منتفي گرديد.

از خلال خاطرات زيادي كه باقي مانده‌اند، مخصوصاً نوشته‌هاي ارسنجاني، كاملاً روشن مي‌شود كه مصدق تصميم داشت نخست‌وزيري را به قوام يا زاهدي تحويل بدهد! پس از استعفاي مصدق، وقتي در مجلس هفدهم براي نخست‌وزيري رأي‌گيري مي‌شود، باز همين دو نفر مطرح مي‌شوند. در مجلس چهاردهم كه نخست‌وزيري مصدق مطرح شد، در ابتدا كساني به مصدق رأي دادند كه هويت سياسي‌شان مشكوك است، از جمله جمال امامي كه اولين كسي بود كه به مصدق رأي داد! جالب اينجاست كه مصدق دقيقاً برخلاف نص صريح قانون اساسي اعلام كرد: به شرطي نخست‌وزيري را مي‌پذيرم كه نمايندگي‌ام سر جايش باقي بماند كه اگر روزي از نخست‌وزيري كنار رفتم، به شغل نمايندگي خودم برگردم!

پس بر اساس تحليل شما مصدق مي‌دانست اگر استعفا بدهد، قوام سر كار خواهد آمد. اينطور نيست؟

اين فقط تحليل من نيست. همان روزها هم بسياري از روزنامه‌ها اين موضوع را نوشتند، اما كسي باورش نمي‌شد كه مصدق واقعاً بخواهد چنين شرايطي را ايجاد كند. به نظر مي‌رسد از قبل قرار بود نهضت ملي نفت به بحران كشيده شود، و الا درخواست وزارت دفاع از شاه، آن هم وقتي كه اصولاً گرفتن اين پست معمول نبود و كاملاً مشخص بود شاه مخالفت مي‌كند، چه معنايي غير از اين مي‌توانست داشته باشد؟ از اين گذشته مصدق قبل از اينكه وزرايش را معين كند، از مجلس شش ماه اختيارات كامل مي‌خواهد و در واقع جلوي پاي زمامداري خودش سنگ مي‌اندازد! مجلس مي‌گويد كابينه‌ات را معرفي كن تا اختيارات بدهيم، در حالي كه مصدق در واقع مي‌خواست ادعا كند كه مي‌خواستم كار كنم، ولي مجلس اختيارات نداد و مانع شد!

كه البته مجلس اختيارات داد...

همين‌طور است.

پست وزارت دفاع واقعاً چقدر مورد نياز مصدق بود. به عبارت ديگر آن‌قدر مي‌ارزيد كه با به دست نياوردنش، نهضت به آن عظمت را با بحران مواجه كند؟

واقعيت اين است كه خيلي هم مورد نيازش نبود، هرچند كه منكر اين نيستم كه ارتش دخالت‌هايي در امور مي‌كرد. متأسفانه فاش نشد كه بين مصدق و شاه چه صحبت‌هايي رد و بدل شد. او كه براي مسائل جزئي مي‌آمد و براي مردم سخنراني و تظاهرات راه مي‌انداخت، درباره مسئله به اين مهمي حتي با دوستان نزديكش هم حرف نزد! كاملاً مشخص است مصدق نمي‌خواست ادامه بدهد و دوست داشت به شكل آبرومندانه‌اي برود، و الا اگر ايستادگي مي‌كرد و يا مي‌خواست پست وزارت دفاع را به دست بياورد، مردم، مجلس و سران نهضت كاملاً همراهي مي‌كردند. در 30 تير كسي توان اين را نداشت كه در مقابل مصدق بايستد و همه به او كمك مي‌كردند. حتي شاه هم، تا مقطعي آماده همكاري بود، منتها بعداً سير حوادث او را به سمت ديگري برد.

به نظر شما چرا مصدق مي‌خواست برود؟ چه چيز موجب شده بود تا از ادامه زمامداري نااميد باشد؟

انسان هر حدسي را نمي‌تواند بيان كند، چون مسئوليت شرعي دارد. اگر قضيه فراماسون بودن مصدق قطعي باشد، موضوع اساساً شكل ديگري پيدا مي‌كند، چون يك فراماسونر سوگندنامه‌اي را امضا مي‌كند و تعهد مي‌دهد به تمام اركان فراماسونري پايبند و وفادار بماند و در جهت اهداف تشكيلات حركت كند كه اين، قضيه را خيلي پيچيده مي‌كند. كساني هم كه اين وجه را خيلي پررنگ نمي‌بينند، مي‌گويند: مصدق توان به سرانجام رساندن نهضت ملي را نداشت و فكر مي‌كرد كساني هستند كه اجازه نمي‌دهند او كار كند. يكي از آن موارد موقعي بود كه انگليسي‌ها غرامت خواستند و آيت‌الله كاشاني گفت: «اينها مملكت ما را غارت كرده‌اند، حالا ما بايد به آنها غرامت هم بدهيم؟ اين چه حرفي است؟» مصدق مي‌ديد آيت‌الله كاشاني روي اين مواضع محكم ايستاده است و از آن طرف هم انگليسي‌ها غرامت مي‌خواهند و او اين وسط نمي‌تواند مسائل را حل و فصل كند، مضافاً بر اينكه از نظر جسمي ضعيف هم بود و با كوچك‌ترين فشاري غش مي‌كرد و به عبارتي خود را به غش مي‌زد! دليل ديگر هم اين بود كه وقتي نفت ملي شد، كاركنان انگليسي صنعت نفت، كارها را رها كردند و رفتند و اين صنعت خوابيد، در حالي كه ايران قصد داشت از آنها كار ياد بگيرد و آمادگي مواجهه با اين وضعيت را نداشت. نكته ديگر هم اين بود كه در جريان فروش نفت، مصدق از امكاناتي كه پيش آمد تا بتواند به برخي از كشورهايي كه خواهان نفت ايران بودند، نفت صادر كند استفاده نكرد و عملاً اقتصاد كشور را به سقوط كشاند. انگلستان سفت و محكم جلوي فروش نفت ايران ايستاده بود و حتي جلوي نفتكش‌هايي را هم كه ساير كشورها به خليج‌فارس فرستادند گرفت، در بعضي از جاها نفت‌هاي صادراتي را مصادره كرد و در بخش‌هايي هم اجازه نداد پول نفت به ايران پرداخت شود.

پس عملاً دست دولت براي فروش نفت بسته بوده است. اينطور نيست؟

فشار انگليس زياد بود، ولي مي‌شد همه اين مشكلات را با جبهه اسلامي و ملي ايجاد شده در كشور حل كرد. انگلستان آن‌قدرها هم كه جلوه مي‌كرد مبسوط‌اليد نبود، كما اينكه قبل از 30 تير كه گفتند: انگلستان مي‌خواهد به ايران حمله كند، آيت‌الله كاشاني اعلام كرد: با اعلام جهاد به مسلمين، به انگلستان امكان جنگ در ايران را نمي‌دهد.

در چه سالي؟

سال 1329 كه ايران صنعت نفت را ملي اعلام كرد و انگلستان قواي خود را به خليج‌فارس آورد تا به ايران حمله كند. آيت‌الله كاشاني بلافاصله اعلام كرد: اگر يك نفر انگليسي قدم به ايران بگذارد، حكم جهاد خواهد داد! راديو باكو گفته بود: اگر آيت‌الله كاشاني چنين حكمي صادر كند، روسيه هم نمي‌تواند جلوي ملت ايران را بگيرد! آيت‌الله كاشاني حقيقتاً در بسيج توده‌ها قدرت بالايي داشت و مي‌شد با اتكا به عِرق مذهبي مردم، خيلي كارها را پيش برد و مشكلات فراواني را حل كرد، اما عيب كار اينجا بود كه مصدق حتي در مقابل دوستان و همرزمان خودش پنهان‌كاري مي‌كرد. اگر كل مسير فعاليت سياسي دكتر مصدق را بررسي كنيم، در مي‌يابيم مصدق تمايل چنداني نداشت اصل ملي شدن صنعت نفت را به ثمر برساند، بلكه سعي مي‌كرد به شكل آبرومندانه‌اي كنار برود.

همپيمانان مصدق به او شك نكردند؟ اگر اين شك وجود داشت، چطور تا مقطعي اينقدر قاطع از او حمايت كردند؟

اگر هم شك كردند، شكشان چندان قوي نبود. البته كساني مثل عبدالقدير آزاد هم بودند كه خيلي زود خودشان را از بازي‌اي كه مصدق به راه انداخته بود كنار كشيدند و گفتند: مصدق دارد رياكاري مي‌كند! اما كسي حرف آنها را باور نكرد. عبدالقدير آزاد اولين كسي بود كه به مصدق حمله كرد و گفت: اقدامات او صوري است و واقعيت ندارد، اما كسي او را جدي نگرفت. مصدق راديو و مطبوعات را در اختيار داشت، لذا مي‌توانست فضا را به نفع خود مديريت كند و تبليغات گسترده‌اي را به راه بيندازد. او به‌راحتي در سخنراني‌هايش، كساني را كه از اقدامات او انتقاد مي‌كردند به لجن مي‌كشيد و به اين ترتيب عده زيادي از افرادي كه مردم به آنها اعتماد داشتند، از دور خارج شدند. شايد آيت‌الله كاشاني و اعضاي جبهه ملي هنوز به اين نتيجه نرسيده بودند كه مصدق قادر نيست نهضت را پيش ببرد، ولي بعد از 30 تير آيت‌الله كاشاني به برخي از انتخاب‌ها و اقدامات مصدق اعتراض مي‌كند. مصدق از كساني كه در 30 تير شهيد دادند تشكر مي‌كند، ولي در عين حال اعمال و واكنش‌هايش، نشان مي‌دهد از اينكه او را وادار كرده‌اند بار ديگر مسئوليت بپذيرد راضي نيست.

تحليل شما از بيانيه قوام قبل از 30 تير چيست؟

قوام نمي‌خواست اين بيانيه را صادر كند، بلكه قصد داشت امور را به شكل آرامي در دست بگيرد و مملكت را اداره كند. از طرف مصدق كه خيالش راحت بود. تنها نگراني او آيت‌الله كاشاني بود كه مي‌دانست مقابل اقدامات او ايستادگي خواهد كرد و مي‌خواست به هر شكل ممكن، جبهه مذهبي به رهبري ايشان را به سكوت بكشاند، چون قبلاً در مورد رزم‌آرا، ساعد و هژير ضرب شست جريان مذهبي را چشيده بود، براي همين براي اينكه آيت‌الله كاشاني را وادار به سكوت كند، ابتدا علا، سپس اميني و ارسنجاني را نزد ايشان فرستاد. اميني هم در دولت قوام و هم در دولت مصدق حضور داشت و رابطه‌اش با آيت‌الله كاشاني بد نبود. از اين گذشته خود را عقل كل مي‌دانست و براي خودش قدرتي دست و پا كرده بود. ارسنجاني از طرف قوام پيشنهاد انتخاب شش وزير به اختيار آيت‌الله كاشاني را مطرح كرد، ولي فايده نداشت. بعد از اين تلاش‌ها، قوام آن اطلاعيه را داد. نكته جالب و در عين حال طنز قضيه اين است كه قوام خودش اين افراد را براي مذاكره با آيت‌الله كاشاني مي‌فرستاد و در عين حال مي‌گفت: چرا مي‌رويد؟ بايد سخت گرفت! با اين كار شما اينها جري‌تر مي‌شوند! بعد هم دستور بازداشت آيت‌الله كاشاني را داد.

مي‌گويند آن اعلاميه كذايي را خود قوام ننوشته بود. نظر شما چيست؟

احتمالش هست، چون اعلاميه به‌قدري تند بود كه خود قوام هم كه از راديو شنيد، تعجب كرد و حتي با اينكه براي تعديل مفاد اعلاميه مصاحبه هم كرد، ديگر فايده نداشت و كار از كار گذشته بود.

قوام به چه اميدي تركتازي مي‌كرد؟ در حالي كه ظاهراً شاه هم از او دل خوشي نداشت؟

پشت قوام به انگليس و امريكا گرم بود و خيال مي‌كرد همين كافي است! شاه از قوام خوشش نمي‌آمد و قوام خود را حتي از رضاشاه هم بالاتر مي‌دانست و در نظرش، شاه جوانكي بيش نبود و اطاعت از او را براي خود شأن نمي‌دانست. عبارات قوام‌السلطنه در اعلاميه، مخصوصاً عبارت تشكيل دادگاه صحرايي براي مخالفان، به تقويت روحيه مقاومت و ايجاد وحدت در مردم بسيار كمك كرد.

به نظر مي‌رسد قوام مردم را خوب نمي‌شناخت وگرنه به صدور چنين اطلاعيه‌اي دست نمي‌زد. اينطور نيست؟

اتفاقاً هم مردم را خوب مي‌شناخت و هم ساختار جامعه را، منتهي ساختار قدرت را فراتر از آن مي‌دانست. با شناختي كه از مصدق داشت و مي‌دانست او در جريان امر است، قدرت بيشتري را هم احساس مي‌كرد، ولي مصدق فقط توانست در اين حد به قوام كمك كند كه جانش را نجات بدهد و جلوي مصادره اموالش را بگيرد، وگرنه نتوانست در تثبيت حكومتش به او كمكي كند. بنده به‌شدت بر اين باور هستم كه اگر در 30 تير، آيت‌الله كاشاني و جبهه ملي فرد ديگري را براي نخست‌وزيري به‌جاي مصدق انتخاب مي‌كردند، 28 مرداد پيش نمي‌آمد. درآن دوره كساني مثل سيد ابوالحسن حائري‌زاده و دكتر بقايي، وزنه‌هاي سنگيني بودند و اگر پشت اين كار را نمي‌گرفتند و بر آمدن مصدق اصرار نمي‌ورزيدند، فجايع بعدي پيش نمي‌آمد. دكتر بقايي در دادگاهي كه بعدها تشكيل شد، گفته بود: «پس از استعفاي مصدق و قبول آن از طرف شاه در روز 29 تير، به مجلس رفتم و ديدم مردم در مقابل مجلس جمع شده‌اند. بعد به حوضخانه مجلس رفتم و ديدم در پي پيغام شاه، اعضاي جبهه ملي دارند براي تعيين فردي براي نخست‌وزيري به سر و كله هم مي‌زنند و هر كسي سعي مي‌كند خودش را جلو بيندازد! براي اينكه اختلافات از بين بروند، شرحي نوشتم كه همه اعضاي جبهه ملي دكتر مصدق را قبول دارند و همه امضا كردند، والا كار بالا مي‌گرفت. مي‌خواستيم مصدق بيايد و كار نهضت را به ثمر برساند، چون او در آن زمان مقبوليت عامه داشت و وزنه‌اي محسوب مي‌شد، اما كسي از مسائل پشت پرده خبر نداشت و با انتظاري كه نهضت ملي در دل آحاد مردم ايجاد كرده بود، هر كسي را هم نمي‌شد نخست‌وزير كرد، چون منجر به ايجاد اختلاف در صفوف مبارزان مي‌شد.» همه تصور مي‌كردند شاه يا انگليس، مصدق را كنار گذاشته‌اند و كسي نمي‌دانست خود او نخواست به كار ادامه بدهد. مصدق كاملاً چهره يك مبارز ملي را داشت و طبيعي است همه فكر مي‌كردند هر كس ديگري را جاي او بگذارند، در واقع به كشور خيانت كرده‌اند! همه باور كرده بودند اين مصدق است كه مي‌تواند كشور را نجات بدهد، ولي وقتي از قوام حمايت و رئيس شهرباني خود را مستقيماً مأمور حفاظت از جان او كرد، بعضي از اعضاي جبهه ملي كم و بيش به ماهيت او پي بردند.

مصدق مي‌گفت تصويب لايحه از سوي مجلس مبني بر محاكمه قوام و مصادره اموال او، دخالت قوه مقننه درحوزه فعاليت قوه قضائيه و مغاير با اصل تفكيك قواست. نظر شما به عنوان يك حقوقدان دراين باره چيست؟

در شرايط عادي اين حرف صحيح است، ولي در شرايط بحراني و به‌خصوص در جريان‌ انقلاب‌ها، قانون اساسي و ساير قوانين، تحت‌الشعاع اوضاع جديد قرار مي‌گيرند و مجلس شأن خاصي مي‌يابد. مجلس مي‌خواست قدرت ملت محفوظ بماند و پرونده قوام شامل مرور زمان نشود، وگرنه قوه قضائيه هم بايد همين تصميم را مي‌گرفت. چطور موقعي كه مصدق از مجلس اختيارات تام خواست، دخالت قوه مجريه و مقننه محسوب نشد يا وقتي مجلس به قوام رأي تمايل داد و ميزان رأي كمتر از نصف به علاوه يك بود اينگونه تلقي نشد؟ گرفتن اختيارات تام از مجلس، يعني تعطيل كردن قوه مقننه و مخالفت با نص صريح قانون اساسي.

جنابعالي شخصاً، چه خاطر‌اتي از 30 تير داريد؟

از زماني كه در كرمان دانش‌آموز بودم، مسائل سياسي را به‌شدت دنبال مي‌كردم و مقاله مي‌نوشتم و از آيت‌الله كاشاني و مصدق هم به خاطر اين رويكرد تقديرنامه گرفتم. آن ايام دانش‌آموزان بسيار فعال بودند و مدرسه و كلاس‌ها را تعطيل مي‌كردند و بسيار منسجم و سازمان‌بندي شده بودند. در روز 30 تير در كرمان بوديم، اما با تهران تماس تلفني داشتيم و دائماً در جريان وقايع تهران بوديم. شعارها نشان مي‌دادند مردم خواهان كناره‌گيري قوام هستند. مردم كرمان عكس‌هاي آيت‌الله كاشاني و بعضي از سران جبهه ملي را با خود حمل مي‌كردند. دكتر بقايي و مهندس رضوي كه نمايندگان كرمان در مجلس بودند، در كرمان پايگاه قدرتمندي داشتند. يادم است دكتر بقايي قبل از قضيه نهضت نفت در كرمان طوري سخنراني كرد كه انگار كاملاً براي كشته شدن آماده است! مي‌گفت: قرار است با يك امپراتوري قدرتمند مبارزه كنيم! رزم‌آرا كه كشته شد، مبارزه با انگليس و پيشرفت نهضت ملي نفت را واقعاً، لحظه به لحظه احساس مي‌كرديم و هر چيزي كه مي‌نوشتيم و هر كاري كه مي‌كرديم، صرفاً براي پيشبرد نهضت ملي نفت بود. قبل از 30 تير كه دولت نتوانست نفت صادر كند، حتي از دادن حقوق مردم هم عاجز ماند! بين مردم شهرهاي مختلف در دادن طلاها و پول‌هايشان به دولت مسابقه بود! آيت‌الله كاشاني اعلاميه‌اي داده و مردم را تشويق كرده بودند به دولت كمك كنند تا از پس مشكلات برآيد. وقتي ديوان بين‌المللي لاهه و نمايندگان انگليس به نفع ملت ايران رأي دادند و بعد هم پيروزي 30 تير، واقعاً جايگاه ايران در دنيا را ارتقا بخشيد و علي‌القاعده بايد پيشرفت نهضت نفت سرعت بيشتري مي‌گرفت، اما متأسفانه اينطور نشد و قضيه 28 مرداد آب سردي بود كه بر گرماي شور و اشتياق و اميد مردم پاشيده شد و كشور را در نااميدي و يأس سياهي فرو برد.

يادم است آيت‌الله كاشاني در شرايط دشواري كه مردم ايشان را رها كرده بودند، باز هم دست از تلاش برنمي‌داشت و بعد از 28 مرداد هم با همان جديت و شور سابق سعي مي‌كرد به اوضاع سر و سامان بدهد، منتها ديگر كسي به حرف ايشان گوش نمي‌داد! ايشان براي درگذشت سلطان محمد پنجم پادشاه مراكش كه توانسته بود استقلال مردم مراكش را تأمين كند، مجلس ختم گذاشت و همه كساني كه پس از 28 مرداد احساس شكست و سرخوردگي مي‌كردند در اين مجلس شركت كردند. تقديرنامه‌اي كه از ايشان گرفتم برايم بسيار شيرين و گرامي بود. آن روزها وقتي مي‌خواستيم تبريك بگوييم، با تلگراف و طومار پيام مي‌فرستاديم. بعد از رأي ديوان لاهه تلگراف تبريكي براي ايشان فرستاديم و پاسخ ما را دادند. يادش بخير!