محل تبلیغ شما
میزگرد بازخوانی واقعه ٣٠ خرداد ٦٠

تاریخ خبر: 1395/3/31

میزگرد بازخوانی واقعه ٣٠ خرداد ٦٠

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

میزگرد بازخوانی واقعه ٣٠ خرداد ٦٠ برگزار شد

رونمایی از مرد امنیتی پشت ‌پرده

وقتی بحث بازخوانی و تحلیل واقعه ٣٠ خرداد ٦٠ به محوریت چرایی و چگونگی خروج سازمان منافقین از دایره نظام جمهوری اسلامی پیش می‌آید، شاید جذابیت چندانی نداشته باشد، چرا‌که در این سال‌ها بسیاری از سخنان گفته شده و حرف تازه کم یافت می‌شود؛ اما وقتی نام خسرو تهرانی به میان می‌آید موضوع بحث از درجه اهمیت جدیدی برخوردار می‌شود. خسرو تهرانی، چهره پنهان اطلاعات، بعد از سال‌ها می‌خواهد صحبت کند. شاید به همین دلیل است که سالن کوچک انجمن اندیشه و قلم که برگزار‌کننده میزگرد بررسی موضوع سازمان منافقین و ٣٠ خرداد ٦٠ بود جای سوزن‌انداختن نداشت. تهرانی در گفت‌وگویی خود را این‌گونه معرفی کرده بود: «من خسرو قنبری‌تهرانی معروف به تهرانی هستم. در سال ١٣٣٣ در تهران متولد شدم و در خانواده‌اي نسبتا مذهبی که از نظر مالی نیز متوسط بود پرورش یافته‌ام. در مدرسه علوی تهران که خود یک پروژه تحقیقاتی است مشغول به تحصیل شدم؛ در سال ١٣٣٥ بعد از دستگیری‌های حزب توده و کودتای ٢٨ مرداد توسط مرحوم علامه کرباسچیان، مرحوم رضا روزبه و آقای علی گلزاده‌غفوری به‌اضافه بخشی از بازار، بانی شدند تا این مدرسه را تأسیس کنند. هدف تأسیس مدرسه‌ای اسلامی بود و برای اولین‌بار مدرسه‌ای اسلامی به سبک جدید افتتاح شده بود، ما هم در چنین مدرسه‌ای بزرگ شدیم.» هر‌کس که تنها یک بار به تاریخ معاصر نگاهی انداخته باشد قطعا نام خسرو قنبری‌تهرانی را در لابه‌لای این صفحات دیده است. تهرانی جزء معدود افرادی است که سابقه زندانی سیاسی در قبل و بعد از انقلاب را دارد. تهرانی را می‌توان یکی از پایه‌گذاران یک نهاد اطلاعاتی بعد از انقلاب دانست. 
در واقع او یک مقام اطلاعاتی و کارشناس امنیتی ایرانی است. تهرانی مؤسس دفتر اطلاعات نخست‌وزیری (نهادی که به وزارت اطلاعات تبدیل شد) در سال ۱۳۵۹ و معاون اطلاعاتی نخست‌وزیر در دوره شهید رجایی و شهید باهنر و مشاور امنیتی رئیس‌جمهور در دوره اصلاحات بوده ‌است. اکبر طاهری که گفته شد استاد علوم سیاسی است و حجت درخشنده که از او به‌عنوان کارشناس حوزه اطلاعات و امنیت نامبرده شد، دیگر سخنرانان این برنامه بودند. سخنران ابتدایی طاهری بود که روایتی از شکل‌گیری سازمان داشت و عضو‌گیری مجاهدین را بسیار عجیب و درعین‌حال گسترده توصیف کرد. بسیاری از حضار اما برای دیدن خسرو تهرانی و شنیدن حرف‌هایش آمده بودند؛ مردی لاغر‌اندام با پوستی سبزه و سوخته، موهای سرش ریخته است و شباهت جالبی به بهزاد نبوی دارد؛ سابقه دوستی این دو نفر هم که زبانزد خاص و عام است. تهرانی هم به سازمان و وقایع مهم درون آن مانند تغییر ایدئولوژی سال ٥٤ اشاره کرد. بسیار سریع سخن می‌گوید به‌حدی که برخی کلمات را کامل ادا نمی‌کند. حضاری که انتظار داشتند تهرانی ناگفته‌هایی از خود و اسراری از سازمان را بر زبان براند کمی راه به خطا بردند، چراکه او آمده بود تا حرف نزند، نفس حضورش اهمیت داشت؛ شاید سال‌هاست که بسیاری از روزنامه‌نگاران منتظر فرصتی هستند تا با او به گفت‌وگو بنشینند و تنها چند جمله از اسرار مگو را بگوید؛ اما او زیر بار نرفته است. سخنانش را با نقل قول‌هایی از دوران زندان ادامه داد. دوران زندان پیش از انقلاب، چراکه تهرانی بعد از انقلاب نیز چند ماهی را در زندان گذرانده است. پس از انفجار نخست‌وزیری به‌عنوان یکی از متهمان بازداشت می‌شود...

اما چند ماه بعد بدون اثبات اتهامی آزاد می‌شود. گاهی صدایش بالا ‌می‌‍‌رفت؛ آنجا که به تغییر ایدئولوژی سازمان به سردمداری تقی شهرام اشاره کرد و گفت: «برخی معتقدند آجرهای سازمان از ابتدا کج بالا رفت و ماجرای مقاله پرچم و تقی شهرام ادامه گریز‌ناپذیر همان روند بود». تهرانی گفت در زندان پیش از انقلاب ارتباط با مسعود رجوی و اعوان و انصارش بسیار سخت بود، چراکه با منتقدان گفت‌وگو نمی‌کردند. مخالفان را آماج تهمت‌های خود می‌کردند. خسرو تهرانی چند برگه کاهی چرک‌نویس مقابلش بود و سخنانش را از روی برگه‌ها می‌خواند. وقتی می‌خواست نقل قول کند کمی بااحتیاط و آرام‌تر سخن می‌گفت. البته به تذکرات مدیر جلسه هم اهمیت نمی داد و وقتی به او گفتند وقتش به اتمام رسیده گفت هنوز بسیاری از حرف‌هایش را نزده است. پس از تذکر مدیر تندتر از قبل صحبت کرد، به‌طوری‌که برخی حرف‌هایش واضح نبود. تهرانی ادامه داد: «آقای کاظم موسوی‌بجنوردی که اکنون هم زنده و حی و حاضر است به خود من گفت مسعود رجوی در زندان به بیژن جزنی گفته بود مارکسیست شده است و جزنی که خود مارکسیست بود، چندین‌بار از او پرسیده بود تو واقعا تغییر ایدئولوژی داده‌ای و او گفته بود بله من مارکسیستم». او معتقد است سازمان پس از انقلاب غیر از کتاب‌های تبیین جهان که از سوی شخص رجوی تهیه شد، هیچ تولید فکري خاصی نداشته است. تهرانی گفت: «سازمانی که تا پیش از انقلاب همه ارکان و فعالیتش مخفی بود، یک‌باره پس از انقلاب مجبور به فعالیت علنی شد. مسعود رجوی و موسی خیابانی سردمدار شدند و اختلاف جایگاه فاحشی بین این دو با بدنه سازمان رخ داد». تهرانی گفت معتقد است سعادتی نفر دوم سازمان بوده و نباید اعدام می‌شد، همان‌گونه که با اعدام تقی شهرام مخالف بوده است. می‌گوید ما می‌توانستیم با حفظ این دو، اطلاعات بکری از آنان به دست بیاوریم. در زمان صحبت‌های دیگر سخنرانان مراسم، تهرانی کم‌حوصله به نظر می‌رسید و گاهی انگار غرق در افکار خود بود. بار دوم که خودش سخنراني كرد، سازمان را مرده و آنچه را اکنون در حال فعالیت است، فرقه‌ای عجیب نامید که باید آن را بررسی كرد. او گفت: «فرقه‌ای که در آن همسر مهدی ابریشمچی از او جدا مي‌شود و با مسعود رجوی ازدواج می‌کند و ابریشمچی در کنار این می‌ایستد و برای عروس و داماد کف می‌زند! این‌چنین شست‌وشوی مغزی عجیب است». نوبت به پرسش و پاسخ که می‌رسد اوضاع کمی دگرگون می‌شود؛ رضا گلپور که در جلسه حاضر بود تهرانی را مخاطب قرار می‌دهد تا از او اطلاعاتی درباره روابط برخی افراد بگیرد. گلپور، نویسنده کتاب «شنود اشباح» است؛ انتشار این کتاب با واکنش‌های شدیدی روبه‌رو شد و گلپور به خاطر چاپ آن چندین ماه بازداشت شد و سرانجام به‌دلیل اتهامات امنیتی و تبلیغ علیه نظام، به جزای نقدی محکوم شد. عمده این کتاب علیه اصلاح‌طلبان است و اتهامات سنگینی از جمله جاسوسی را متوجه آنان کرده بود. او گلپور تهرانی را خطاب قرار داد و سؤال کرد: «فردی به نام تقی محمدی و اکبر حجازی‌فرد و جواد غدیری که نقش‌هایی در برخی عملیات‌هاي تروریستی اوایل انقلاب هم داشته‌اند چه رابطه و نسبتی با شما دارند؟» در این هنگام مجری برنامه اعلام کرد سؤال ارتباطی با موضوع ٣٠ خرداد ٦٠ ندارد. البته افراد دیگری که ظاهرا از همفکران گلپور بودند هم اعتراض کردند و سؤالات مشابهی را مطرح کردند که تهرانی در پاسخ می‌گفت نمی‌دانم و اطلاعی ندارم. از این‌گونه حواشی‌ در پایان برنامه بسیار بود. تهرانی آمده بود تا حرف جدیدی نزند؛ اما همین که پس از سال‌ها در مقطع کنونی که صحبت‌ها و شایعاتی درباره مسعود کشمیری و برخی عوامل بمب‌گذاری نخست‌وزیری و حزب شنیده می‌شود، جالب به نظر می‌رسد. باید صبوری کرد و دید تهرانی باز هم صحبت می‌کند؟

قانون

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid

0 0
محمدرضا   1395/5/11 21:19:03

ناگفته‌های چهره‌های اطلاعاتی بازنشسته منافقین

خسرو تهرانی، مؤسس دفتر اطلاعات نخست‌وزیری پس از سال‌ها سکوت از تاکتیک‌ها و روش‌های منافقین در خرداد ٦٠ سخن گفت.

به گزارش ایسنا، روزنامه «اعتماد» نوشته است: ٣٠ خرداد ١٣٦٠؛ چند روزی است که مجلس، عدم کفایت سیاسی ابوالحسن بنی‌صدر را صادر کرده و بنیانگذار انقلاب هم از رییس‌جمهور برکنار شده خواسته تا گوشه‌ای به درس و مباحثش بپردازد. اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب از چند روز قبل دستور بازداشت مسعود رجوی و موسی خیابانی را صادر کرده اما بچه‌های دادستانی موفق به بازداشت آنان نمی‌شوند.

سازمان مجاهدین خلق (منافقین) در همین گیر ودار با انتشار بیانیه‌ای ورود به فاز مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی را اعلام می‌کند تا تظاهراتی در شهرهای مختلف کشور نظیر تهران، اصفهان، ارومیه، شیراز، اراک، اهواز، بندرعباس به نفع ابوالحسن بنی‌صدر به پا شود. وضعیت تهران اما از همه شهرها پیچیده‌تر است. مرکز شهر و به ویژه میدان فردوسی، میدان منیریه، خیابان طالقانی و خیابان ولیعصر با بیانیه سازمان پر می‌شود از هواداران و طرفداران سازمان. نیروهای حزب‌الله به سرعت عکس‌العمل نشان می‌دهند و مخالفان و موافقان بنی‌صدر هم به‌شدت درگیر می‌شوند.

اکبر هاشمی‌رفسنجانی، رییس وقت مجلس سال‌ها بعد در خاطراتش حوادث روزهای آخرخرداد ١٣٦٠ را این گونه روایت کرده است: «گروهک‌های مجاهدین خلق (منافقین) و پیکار و رنجبران و اقلیت فدایی و... تدارک وسیعی برای ایجاد آشوب و جلوگیری از کار مجلس دیده بودند و به نحوی اعلان مبارزه مسلحانه کرده‌اند. از ساعت چهار بعدازظهر به خیابان‌ها ریختند و تخریب و قتل و غارت و آشوب را در تهران و بسیاری از شهرستان‌ها آغاز کردند. کم‌کم نیروهای سپاه و کمیته‌ها و حزب‌اللهی‌ها به مقابله برخاستند. من در مجلس بودم. صدای تیراندازی از چندین نقطه شهر به گوش می‌رسید. خبر از جراحت و شهادت عده‌ای نیز می‌رسید... نزدیک غروب آقای زواره‌ای، مسئول ستاد امنیت آمد و نوار ضبط شده از ارتباطات تلفنی مرکز فرماندهی مجاهدین خلق (منافقین) با رابط‌های آشوب خیابانی را آورد که برنامه وسیع تخریب و آشوب آنها را مشخص می‌کرد. اوایل شب آشوبگران شکست خوردند و متفرق شدند، بدون اینکه کار مهمی از پیش ببرند، به جز تخریب چند ماشین و مرگ و جرح چند نفر از طرفین».

پرونده مجاهدین خلق (منافقین) ؛ ٣٥سال بعد

٣٠ خرداد ١٣٩٥؛ خیابان انقلاب، خیابان ١٦ آذر. کوچه ادوارد براون. سالن برگزاری نشست در حال پر شدن است که خسرو تهرانی به همراه اکبر طاهری و علی‌اصغر صباغ‌پور وارد می‌شوند. یکراست می‌روند ردیف اول. هر سه نفر در حال حاضر در دانشگاه ارشاد دماوند علوم سیاسی و تاریخ درس می‌دهند. هنوز برنامه آغاز نشده پس فرصتی است تا خسرو تهرانی و اکبر طاهری هر از چندگاهی و به آرامی درگوشی صحبت کنند. خبری از حجت درخشنده نیست.

سمیه عظیمی از دست‌اندکاران انجمن اندیشه و قلم با هماهنگی فواد صادقی از مسئولان این انجمن پشت تریبون می‌رود. خیر مقدم می‌گوید و توضیحاتی درباره تولد انجمن اندیشه و قلم می‌دهد. از سخنرانان می‌خواهد که پشت تریبون بیایند. صباغ‌پور مجری جلسه است. سالن پر شده و جای نشستن نیست. ترکیب افرادی که آمده‌اند جالب است، اصلاح‌طلب و اصولگرا، روزنامه‌نگار و پژوهشگر کنار هم نشسته‌اند. قرار است تا خسرو تهرانی، اکبر طاهری و حجت درخشنده به عنوان سه مقام امنیتی بازنشسته با میدان‌داری دکتر علی‌اصغر صباغ‌پور واقعه ٣٠ خرداد سال ١٣٦٠ را پس از ٣٥ سال بازخوانی و تحلیل کنند.

در بحران‌های امنیتی سال ١٣٦٠، هر یک از این سه چهره در یکی از نهادهای امنیتی حضور داشته‌اند. خسروتهرانی مسئول اطلاعات نخست‌وزیری در دوران شهید رجایی بوده، حجت درخشنده از نیروهای ارشد امنیتی دادستانی انقلاب و همراهان سید اسدالله لاجوردی که سابقه فعالیت در ستاد کل مشترک نیروهای مسلح را در کارنامه خود دارد واکبر طاهری که گفته می‌شود سال‌ها در وزارت اطلاعات از مسئولان پرونده سازمان مجاهدین خلق (منافقین) و اداره کل التقاط بوده است. این سه چهره امنیتی سابق از زوایای مختلف تلاش کردند تا پاسخی به پرسش‌هایی دهند که سازمان مردم نهاد قلم و اندیشه برای آنان طرح کرده بود. از همین رو این سه کارشناس امنیتی تلاش کردند تا از راز خرداد ٦٠ و حال و روز سازمان مجاهدین خلق (منافقین) رمزگشایی کنند.

چگونگی تولد سازمان

علی‌اصغر صباغ‌پور، مجری این نشست حرف‌هایش را با تاثیرگذارتر بودن حزب توده و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آغاز کرد: «این دو گروه به لحاظ فعالیت تشکیلاتی و پرنسیب حزبی قوی و اثر گذار بودند. اگرچه سازمان پس از پیروزی انقلاب فعالیت‌های حزبی‌اش را نمایان کرد و با فعالیت‌های زیرزمینی ادامه حیات می‌داد و کارهایش را پیش برد.»

او با همین نگاه نقبی به پیش از انقلاب زد و از چگونگی تاسیس سازمان سخن گفت. صباغ‌پور در ادامه برای آنکه کارشناسان امنیتی به کالبدشکافی وقایع ٣٠ خرداد ٦٠ برسند تحلیل خود را از کارکرد سازمان ارایه کرد و در آخر یک سوال طرح کرد تا سرآغاز شروع این نشست باشد: «باید پاسخی برای این پرسش پیدا کنیم که واقعه ٣٠ خرداد ٦٠ چه واقعه‌ای بود؟ چه زمینه‌هایی داشت؟ چه فعل و انفعالاتی باعث شد تا به یک تظاهرات مسلحانه از حدفاصل میدان فلسطین تا سه راه شریعتی امتدا پیدا می‌کند؟آیا این تظاهرات قابل پیش‌بینی بود؟ آیا سازمان در قیام مسلحانه علیه نظام شتاب نکرد؟ آیا سازمان می‌توانست روش دیگری را اتخاذ کند. شاید پاسخ به این پرسش‌ها برای مایی که امروز در فضای سیاسی کشور در حال تنفس هستیم این پرسش‌ها پیام داشته باشد و عبرتی برای امروز ما داشته باشد. از همین واقعه قابل بررسی و ارزیابی هست که سازمان مجاهدین خلق (منافقین) سبب‌ساز بروز خشونت یا نهادینه شدن خشونت، برجسته‌سازی تضادها و دوقطبی‌سازی اجتماعی شد و به نظر می‌رسد اگر سازمان کمی دندان روی جگر می‌گذاشت و تحمل از خود نشان می‌داد شاید در کشور و در انقلاب اسلامی به این وضعیت نمی‌رسیدیم. انقلابی که رهبرش هیچ‌وقت وارد فاز مسلحانه نشد و با پیام و ارتباط با مردم کار انقلاب را پیش برد. انقلابی که شبیه اصلاحات بوده و حتی برخی انقلاب را اصقلاب هم خوانده‌اند. به واقع چه اتفاقی افتاد که خشونت در جامعه و فضای سیاسی کشور گسترش پیدا کرد و مردم شاهد ترورها و انفجارهای مختلف بودند و چرا جوانان این کشور هزینه دادند. برای شروع باید به این سوال پاسخ داد که چرا سازمان دست به اسلحه برد؟» صباغ‌پور با این مقدمه از اکبر طاهری، کارشناس ارشد پرونده سازمان خواست تا حرف‌هایش را آغاز کند.

روایت اول؛ اکبر طاهری

سال ٤٢ و وقایع قبل از آن سبب شد که دغدغه ذهنی جدی‌ای برای بسیاری از جوانان انقلابی چه مسلمان و چه مارکسیست شکل بگیرد. دغدغه اول آنان مبارزه مسلحانه و جنگ چریکی بود که گروه‌ها و سازمان‌های بسیاری در سراسر کشورهای جهان سوم و به ویژه امریکای لاتین در آن رشد کرده بودند. مساله دوم هم قیام ١٥ خرداد و خشونت رژیم در آن اتفاق بود. همین دو مساله باعث شد تا ذهن جوانان انقلابی مسلمان و مارکسیست و به ویژه دانشجویان به این سمت برود که برای تغییر شرایط چه کاری باید انجام دهند. نظریه غالب در این فاصله بین جوانان این شد که مبارزه با رژیم از این پس دیگر نمی‌تواند مبارزه مسالمت‌آمیز باشد و باید به سمت مبارزه مسلحانه رفت تا این تفکر که مسوولان رژیم باید تغییر کنند جای خودش را به از بین رفتن کل رژیم بدهد. در فاصله بین سال‌های ٤٤ تا ٥٠ تعدادی از جوانان مسلمان دور هم جمع شدند و با آموزش‌های مختلف سیاسی، تشکیلاتی، اعتقادی ونظامی توانستند حدود ١٥٠ نفر را دور هم جمع کنند. این تشکیلات تا نیمه دوم سال ٥٠ هم اسم مشخصی نداشت. علت هم این بود که می‌خواستند یک شرایط غافلگیرکننده را برای رژیم ایجاد کنند. مسوولان سازمان در نشستی که در اواخر سال ٤٨ داشتند به این نتیجه رسیدند که برای مبارزه مقتدرانه با رژیم و دستیابی به اهداف باید سه اصل را در صدر کارهای خود قرار دهند.

«تشکیلات منسجم، ایدئولوژی مشخص و مبارزه مسلحانه» سه اصلی بود که باعث شد تا سازمان تصمیم بگیرد وارد فاز مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی شود: «آنها ابتدا تصمیم گرفتند تا شاه را ترور کنند اما وقتی فهمیدند توان چنین عملیاتی را ندارند به این نتیجه رسیدند که خرابکاری و ترورهایی از مقامات رژیم و سفرا و میهمانان خارجی را در جشن‌های ٢٥٠٠ ساله داشته باشند تا به این شکل خودشان را تثبیت کنند.» به گفته طاهری اما سازمان به دلیل عدم رعایت حفاظت امنیتی و ارتباطات گسترده و تلاش‌های مستمر آنان برای جمع‌آوری سلاح باعث شد ساواک از قبل بر آنان مسلط شود و درنهایت ١٤٠ نفر از ١٥٠ نفر کادر سازمان را بازداشت کند تا تلاش ٦ ساله سازمان در طرفه‌العینی ابتر شده باشد.

فعالیت‌های سازمان از ٥٠ تا نیمه اول ٥٥

فعالیت‌های سازمان در فاصله بین سال‌های ٥٠ تا نیمه اول ٥٥ اقدامات جزیی و ایذایی بود که این اقدامات به هیچ عنوان قابلیت براندازی و سرنگونی رژیم شاه را نداشت. ترور تعدادی ساواکی و نظامیان آمریکایی و انفجارهایی غیرمهم عمده اقدامات سازمان در حدفاصل این سال‌ها بوده است.

از ٥٥ تا ٥٧

طاهری در بخش دیگری از سخنانش به ماجرای تغییر ایدئولوژی سازمان اشاره کرد و گفت: «ماجرای تغییر ایدئولوژی و همکاری برخی از اعضای سازمان با ساواک باعث شد تا ساواک توانسته باشد ضربه شدیدی به سازمان بزند. از همین جهت از نیمه دوم سال ٥٥ تا ٥٧ هیچ خبری از سازمان نیست».

سازمان و پیروزی انقلاب

با پیروزی انقلاب زندانیان آزاد می‌شوند. سازمان دوباره زنده شده. آنان که پاییز ٥٧ تنها ١٥٠ نفر بودند تا ٣٠ خرداد ٦٠ به تشکیلاتی تبدیل می‌شوند که کادر رهبری‌اش ادعا می‌کند قدرت بسیج ٥٠٠ هزار نفر در کشور را دارد. اهدافشان را مسعود رجوی از پیش از انقلاب مشخص کرده: «انقلاب و رهبری آن متعلق به ما است و روحانیت آن را غصب کرده و باید تلاش کنیم تا رهبری را در دست بگیریم.» سازمان در این ٣٠ ماه سه مرحله را برای رسیدن به این هدف در نظر گرفته.

مرحله اول از بهمن ٥٧ تا مرداد ٥٩ تلاش می‌کنند تا تشکیلات سازمان را در جامعه تثبیت و گسترش دهند. در برابر بنیانگذار انقلاب موضع‌گیری نمی‌کنند اما دیگر مسئولان کشور را زیر سوال می‌برند. همزمان که شعارهای انقلابی می‌دهند عضوگیری‌هایشان را در سراسر کشور آغاز می‌کنند. سمپات‌های سازمان جدای از شهرهای بزرگ برای شهرهای کوچک هم برنامه دارند. حتی می‌شود تراکت‌های سازمان را در کوچک‌ترین روستاهای کشور دید. جایی که حداقل دو نفر ترکت‌ها و مواضع سازمان را توزیع می‌کنند. در این مرحله افراد زیادی جذب سازمان می‌شوند، اعضایی که رده‌های مختلف سازمان را تشکیل می‌دهند و هر کدام وظیفه‌ای بر عهده دارند.

مرحله دوم؛ از اواخر مرداد ٥٩ تا اسفند ٥٩ سازمان تصمیم می‌گیرد تا اهدافش را تشدید کند. مخفی کاری و فعالیت زیرزمینی سازمان در حدفاصل این هفت ماه به اوج خود رسیده. نشریات‌شان مخفیانه منتشر و توزیع می‌شود. دو قطبی‌سازی جامعه مهم‌ترین هدفشان است. موج تفاوت اسلام انقلابی و اسلام ارتجاعی توسط سازمان مدیریت و تبلیغ می‌شود. در فضای سیاسی لیبرال‌ها و بنی‌صدر را تبلیغ می‌کنند.

مرحله سوم؛ سازمان رودربایستی با امام و مسئولان کشور را کنار می‌گذارد. شعارها علیه امام آغاز شده و همزمان تهمت‌هایی مثل نقل و نبات به مسئولان کشور روانه می‌شود. همزمان رجوی دستور حفاظت از تشکیلات سازمان و جمع‌آوری سلاح و مهمات می‌دهد. دیگر صف‌کشی در سیاست و اهداف سازمان مشخص است.

فاز نظامی سازمان

مسعود رجوی تصمیم خودش را گرفته. می‌خواهد سازمان وارد فاز نظامی شود. بهانه‌هایی لازم است تا دست سازمان به قنداقه تفنگ برود. همین است که به امام نامه می‌نویسند. گلایه می‌کنند که چرا شما همه گروه‌ها حتی اقلیت‌های مذهبی را به حضور می‌پذیرید اما با ما دیدار نمی‌کنید. امام محکم و قاطع جوابشان را می‌دهد: «اگر سلاح‌های‌تان را روی زمین بگذارید من به دیدن شما می‌آیم.»

خلع سلاح می‌شوند. نمی‌دانند چه پاسخی بدهند. همزمان دادستانی انقلاب اعلامیه‌ای ١٠ ماده‌ای منتشر کرده و از سازمان می‌خواهد سلاح‌هایشان را تحویل دهند، کاری که سازمان هرگز قصد انجام دادنش را نداشت. کمی جلوتر ماجرای عزل از جانشینی فرماندهی کل قوا و عدم کفایت سیاسی ابوالحسن بنی‌صدر می‌رسد. همین‌ها کافی است تا ولوله‌ای در کادر رهبری سازمان به پا شود. چه باید بکنیم؟ مسعود رجوی اواخر سال ٦٠ جلسه‌ای برای کادر رهبری سازمان تشکیل می‌دهد. شرایط سیاسی کشور و موقعیت سازمان را تشریح می‌کند. کبری صغری می‌چیند که باید وارد فاز نظامی شد. اکثریت سازمان با این ایده مخالفند. رجوی محاجه می‌کند و ادله می‌آورد. می‌گوید رژیم شاه با آن همه دم و دستگاه امنیتی و ساواک و اقتدار سرنگون شد، جمهوری اسلامی که هیچ یک از اینها را ندارد راحت‌تر سرنگون می‌شود. رجوی بازهم دلیل می‌آورد. تفاوت قدرت و توان سازمان سال ٥٠ با سال ٦٠ را مقایسه می‌کند. می‌گوید سال ٥٠ سازمان تنها ١٥٠ عضو سمپات داشت اما الان تشکیلات گسترده سراسری، امکانات مالی و نظامی وسیع داریم. بازهم اکثریت سازمان قانع نمی‌شود. رجوی حاشیه‌ای به جنگ می‌زند. می‌گوید نظام و حزب‌اللهی‌ها درگیر جنگند و فرصت مقابله با ما را ندارند. رجوی هرجور شده می‌خواهد نظر خود را به سازمان غالب کند. جرات و جسارت مردم را نشانه می‌گیرد. خاطره ربودن شهرام پهلوی را دوباره تعریف می‌کند. می‌گوید مردم در آن پروژه جرات همراهی با ما را نداشتند و به جای آنکه به ما کمک کنند بچه‌های ما را گرفتند و تحویل ساواک دادند. به خیال خودش با ورود به فاز نظامی، مردم به کمک آنان می‌آیند. رجوی دست‌بردار نبود. هرجور که شده می‌خواست موافقت همه را برای ورود سازمان به فاز نظامی بگیرد. چنین بود که ادعا کرد اگر جمهوری اسلامی، طرح سازمان برای رفراندوم را می‌پذیرفت بیش از ٢٠ میلیون به سازمان رای می‌دادند. ١١ میلیون رای بنی صدر را هم رای سازمان می‌دانست. می‌گفت جدای از اینها رژیم حامی بین‌المللی ندارد. رجوی همه دلایلش را یک به یک توضیح می‌دهد تا می‌رسد به آخرین دلیل. جایی که او از نفوذی‌های سازمان در مراکز و پست‌های حساس نظام خبر می‌دهد و می‌گوید که با وجود افراد نفوذی - عملیاتی مان در رژیم می‌توانیم عملیات‌های‌مان را با موفقیت انجام دهیم. همزمان اعلام می‌کند که هماهنگی‌هایی با حزب دموکرات و حزب بعث عراق شده و آنها سازمان را پشتیبانی می‌کنند.

رجوی در پایان دلایلش برای چرایی ورود سازمان به فاز نظامی رو به اکثریت کادر رهبری سازمان می‌گوید: «با استراتژی ضرب تنه می‌شود راس نظام را از بین برد و بعد از این اتفاق تنها تشکیلاتی که با یک سازماندهی مناسب می‌تواند قدرت را در دست بگیرد، ما هستیم.» مقصود رجوی از زدن راس نظام، ترور رهبری انقلاب، روسای قوای سه‌گانه، فرماندهای سپاه و تسخیر صدا و سیما بوده. در تمامی این مراکز حساس هم از ابتدای انقلاب نفوذی‌های‌شان را در سطح بالا کاشته‌اند. اکثریت سازمان در نهایت دلایل رجوی را برای ورود به مبارزه مسلحانه علیه نظام می‌پذیرد و مخفیانه دستورالعملی برای اعضا و سمپات‌هایش صادر می‌کند. همه شرایط به زعم کادر رهبری سازمان برای رسیدن به راس قدرت فراهم است. ٣٠ خرداد ٦٠ روز موعود می‌شود. راهپیمایی سازمان با حدود ٥٠٠٠ نفر از میدان فلسطین تا انتهای طالقانی آغاز می‌شود. کوچه پس‌کوچه‌های حد فاصل این خیابان‌ها در اختیار نیروی حفاظتی سازمان است تا اگر نیروهای حزب‌الله خواستند کاری کنند سریعا واکنش نشان دهند. اما کار بالا می‌گیرد. زد و خوردها در نهایت باعث کشته شدن ٥٠ نفر می‌شود. ٢٠٠ نفر هم مجروح شده و بیش از ١٠٠٠ نفر دستگیر می‌شوند. شدت عمل دادستانی، کمیته، سازمان اطلاعاتی نظام در بازداشت تظاهرکنندگان، باعث می‌شود تا عرصه بر سازمان تنگ شود. ١٥ بهمن ٦٠ ضربه نهایی به سازمان وارد می‌شود. کادر رهبری سازمان از هم می‌پاشد. اعضای سازمان می‌فهمند که دیگر ایران برای‌شان امن نیست و از طریق رابط‌های‌شان از ایران به سمت عراق فرار می‌کنند. جماعت کثیری از جوانانی که عضو سازمان بودند با مشاهده این وضعیت ترجیح می‌دهند توبه کنند و ایران را ترک نکنند. سازمانی که سال ٥٠ تصمیم به براندازی رژیم پهلوی گرفته بود در نهایت با پیروزی انقلاب در دو مقطع خرداد ٦٠ و حدفاصل سال‌های ٦٥ تا ٦٧ تحت عنوان ارتش آزادیبخش تلاش کرد تا نظام جمهوری اسلامی را از بین ببرد که به هیچ یک از این اهدافش نرسید.

روایت اولیه اکبر طاهری که تمام می‌شود صباغ‌پور این روایت را جمع‌بندی می‌کند: «سازمان در تمام این مقاطع فعالیت‌های مخفی و زیرزمینی خود را ادامه داد. آنها اما برنامه مفصلی در تبلیغات داشتند تا جایی که سمپات‌های سازمان بحث و جدل با مردم در کوچه و بازار تا دانشگاه با مردم و دانشجویان راه می‌اندازند. همزمان دفتر بنیاد پهلوی را از همان روز اول گرفته بودند. بنیادی که دیوار به دیوار سفارت عراق بود و به راحتی می‌توانستند با افسر اطلاعاتی عراقی در سفارتخانه‌شان ارتباط بگیرند و کسی متوجه نشود. با پذیرش ادله‌های رجوی و ورود سازمان به فاز نظامی، خط فرماندهی سازمان با اعضا واسطه‌ای و رادیویی می‌شود.

روایت دوم؛ خسرو تهرانی

تکمله صباغ‌پور به تاریخ‌گویی اکبر طاهری که تمام می‌شود نوبت به خسرو قنبری تهرانی می‌رسد. همان چهره‌ای که شهید رجایی بلافاصله پس از ریاست‌جمهوری برای او حکم مسئولیت دفتر اطلاعات نخست‌وزیری را صادر می‌کند. چهره‌ای که سال‌های سال است سکوت کرده و کم در محافل حاضر می‌شود. در تمامی دو دهه گذشته تنها یک بار با هفته‌نامه شهروند آگاه مصاحبه کرد و حرف‌هایی زد که حرف و حدیث‌های زیادی را به دنبال داشت. حاضران در نشست منتظر بودند تا ببینند این چهره شناخته شده امنیتی که ناگفته‌های بسیاری دارد چه تحلیلی از فراز و فرود سازمان مجاهدین خلق (منافقین) ارایه می‌دهد و چه نگاهی به حال و روز این سازمان دارد.

خسرو تهرانی بلندگوی روبه‌رویش را روشن می‌کند و روایت خود از تولد سازمان و اقداماتش را چنین بیان می‌کند: انقلاب اسلامی توانسته یک نظام ٢٥٠٠ ساله را به خاطر فساد درونی و وابسته و ضد اسلامی بودنش فروپاشی کند. سال ٥٧ شده، سازمان می‌خواهد وارد قدرت شود. هسته اولیه‌شان برای ورود به قدرت پس از انقلاب هم همان‌هایی هستند که در زندان بودند. مسعود رجوی با رفقایش در زندان کادرسازی کرده بود. بیرون از زندان چیزی وجود نداشت. از سال ٥٦ به بعد دیگر نه خبری از سازمان بود و نه کادر جدی‌ای وجود داشت. این هسته درون زندان بود که خودش را به بیرون آورده است. نخستین مشکل آنان این بود که یک سازمان مخفی با مشی مسلحانه با پیروزی انقلاب چگونه می‌خواهد در فضای باز فعالیت کند و خود را با فضای مردم و کشور هماهنگ کند، خلاصه این کار برای سازمان، سخت بود. سرعت انقلاب بسیار بالاتر از حد تصور بود و سازمان در بدو انقلاب در سال ٥٧ نتوانست خود را با سرعت انقلاب هماهنگ کند. سازمان بدون اینکه زیرساخت‌های لازم را داشته باشد می‌خواست در قدرت شریک شود. برای اینکه بفهمیم چرا سازمان به دنبال کسب قدرت بود باید کمی به عقب برگشت، به سال ٥٤. سالی که سازمان تغییر ایدئولوژی می‌دهد که این خود یک بحث جداگانه می‌طلبد که چرا جمعی در سازمان تغییر ایدئولوژی دادند. آیا از اساس ایراد داشت؟ خیلی‌ها معتقدند از سنگ بنا ایراد داشت. برخی معتقدند در طول کار این انحراف ایجاد شده است و البته یک نکته را هم باید اضافه کرد که در مرکزیت سازمان علاوه بر حنیف‌نژاد و سعید محسن فردی به نام عبدی نیک بین بود که رسما مارکسیست بوده. حالا چطور در مرکز قرار گرفته و او را بعدا کنار گذاشتند یا خودش کنار رفت که خیلی برای من هم روشن نیست. این هم خود قابل تامل است. یک سازمانی اگر می‌خواسته با مشی اسلامی به ادعای خودشان و ایدئولوژی انقلابی اسلام رفتار کند چطور با این فرد که قطعا مارکسیست بوده کنار آمده و حالا چرا بعدا او را کنار گذاشتند را الان کاری ندارم.

او می‌افزاید: به نظر من تغییر ایدئولوژی بحث خیلی مهمی است. روایت‌های مختلفی هم شده است. آقای محمد محمدی گرگانی از بچه‌های قدیمی و مرکزیت سازمان می‌گوید من بیش از ١٨ ماه در زندان بحث کردم. می‌دانید که در زندان بعضی قبول نمی‌کردند. برخی مدتی نماز می‌خواندند اما مارکسیست بودند و می‌گفتند مصلحتی باید نماز بخوانیم. ورژن‌های مختلف در زندان داشتیم. به هر حال سرگیجه‌ای پیدا شد. او می‌گوید من ١٨ ماه با مسعود رجوی و موسی خیابانی بحث کردم. باید به این نکته اشاره کنم که سازمانِ دربسته چیز عجیب و غریبی است و اجازه نمی‌دهند کسی چیزی بفهمد همین است که وقتی مسعود و موسی در زندان که جای بزرگی نبوده با هم بحث تغییر ایدئولوژی را مطرح می‌کنند بقیه خبردار نمی‌شوند. یعنی اینکه این تصمیم به دیگران منتقل نمی‌شود. در داخل زندان خانواده‌ها ملاقات می‌آمدند و خبر از بیرون می‌آوردند. این خبرها یکجا جمع می‌شد و دسته‌بندی می‌شد. می‌خواهم بدانید فضای سازمان‌های در بسته چطور بوده است. این خبرها دسته‌بندی می‌شد و می‌شد خبر یک و خبر دو و الی آخر. خبر یک را باید به مرکزیت می‌دادند. خبر دو را به کادر درجه یک و خبر سه را به کادرهای رده‌پایین می‌دادند. این دسته‌بندی خبری - تحلیلی در بیرون از زندان و فعالیت‌های سازمان پس از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. مسعود رجوی و کادر رهبری سازمان بیرون از زندان اجازه نمی‌دادند تا سمپات‌ها از خیلی مسائل خبردار شوند. آقای محمد محمدی می‌گوید بعد از ١٨ ماه بحث با مسعود رجوی به این نتیجه رسیدم که خدا در سازمان نقشی ندارد و مثل کلاه است. این کلاه را می‌توان برداشت یا گذاشت بدون اینکه در تئوری سازمان تغییری پیدا شود. او می‌گوید تشکیلات سازمان خودش به شرک تبدیل شده و سازمان جای خدا نشسته و ما تشکیلات را به جای خدا مبنا قرار داده‌ایم. آقای محمدی تاکید می‌کند که ایدئولوژی سازمان عجولانه تدوین شده و باید بازنگری شود. محمدی می‌گوید موضوع چهارم بحثم با مسعود رجوی سر صلاحیت رهبری سازمان بود و هرچه می‌گفتم صلاحیت رهبری سازمان را نداری، رجوی زیر بار نمی‌رود. همین می‌شود که سال ٥٤ آقای محمد محمدی را درون زندان بایکوت می‌کنند.

خسرو تهرانی همچنین می‌گوید: این روش سازمان در زندان به بیرون از زندان هم منتقل شد. سرعت انقلاب بالا بود. کسی نمی‌توانست و وقت این نبود بخواهند تحول ایدئولوژیک به وجود بیاورند. مسعود رجوی همان طور که در زندان یکه‌تاز بلامنازع بود وقتی آزاد شد ابتکارعمل را به دست گرفت و سعی کرد سازمان را زیر چتر خود دربیاورد و صدالبته که آورد. جلوی هرگونه ریشه‌یابی و پیدا کردن عمق بحران را گرفتند و به جای اینکه نقد کنند و تضارب آرا باشد و اعضا بتوانند برخورد داشته باشند، او درصدد تحکیم موقعیت خودش بود. همینجا نکته‌ای را بگویم به این دلیل که خودم هم زندان بودم و از برخی مسائل خبر دارم. برخی در زندان معتقدند مسعود رجوی خودش هم تغییر ایدئولوژی داده بود. من خیلی وارد این بحث نمی‌شوم. برای اینکه آنجا رو نمی‌کردند و معلوم نمی‌شد. با وجود اینکه در یک بند بودیم دسترسی به اینها سخت بود. اولا با بقیه که مخالف بودند صحبت نمی‌کردند. اگر هم صحبت می‌کردند سر کار می‌گذاشتند و می‌پیچاندند. آقای کاظم بجنوردی می‌گفت مسعود رجوی در زندان به بیژن جزنی گفته که من مارکسیست هستم. وقتی جزنی که خودش یک مارکسیست بوده از او سوال می‌کند که تو واقعا مارکسیست هستی؟ می‌گوید؛ بله. کاری ندارم که او مارکسیست شده یا نه. مهم این است که رجوی قدرت بلامنازع سازمان بود. هر کاری که او می‌خواست باید انجام می‌شد، چه داخل زندان و چه بیرون از زندان. هر کسی هم که با رجوی مخالفت می‌کرد سریع برچسب ساواکی و اپورتونیست و مرتجع نصیبش می‌شد. رفتار سازمان این گونه بود که مخالفانش را با انگ‌زنی خاموش و ساکت می‌کرد. به هر حال سازمان پس از انقلاب خیلی سریع می‌خواهد خودش را گسترش دهد و پخش کند. تمایل قوی به تمرکز قدرت در سازمان و به ویژه مسعود رجوی و موسی خیابانی وجود دارد. همین هم باعث شده بین این دو نفر با بدنه سازمان اختلاف‌ها زیاد باشد. آنها در راس بودند و با کادر مرکزی فاصله داشتند و کادر مرکزی هم با بقیه فاصله خیلی زیادی داشت. کلا کادر رهبری سازمان به عناصر مستقل و آزاده اجازه رشد نمی‌داد. قبل از انقلاب خیلی راحت مجید شریف‌واقفی را حذف می‌کنند. اتفاقا دیدم فیلمی به نام سیانور برای واقفی ساخته‌اند که خیلی فیلم تخصصی‌ای است و بعید می‌دانم مخاطب عام بفهمد مجید شریف که بوده و چه اتفاقی برایش افتاده. بگذریم، حرف بسیار است اما من از آقای صباغ‌پور یا آقای طاهری سوال می‌کنم. بعد از انقلاب سازمان کار تئوریک جدی کرده است؟ من تقریبا ندیده‌ام سازمان بعد از انقلاب کار جدی‌ در ایدئولوژی و اقتصاد کرده باشد به جز تبیین جهان مسعود رجوی. خلاصه آنکه سازمان هسته مخفی‌اش را تا پس از پیروزی انقلاب نگه داشت و به سرعت پس از انقلاب تشکیلاتی را در ساختمان بنیاد پهلوی که پس از انقلاب شد بنیاد علوی راه انداخت.

او ادامه می‌دهد: جالب است بدانید این ساختمان پر از فرش بود. سازمان فرش‌های بنیاد پهلوی را جمع کرد و فروختند که شاید حدود ١٥٠ میلیون تومان ارزش داشت که البته بعدها سر همین موضوع گیر افتادند. سازمان و مسعود رجوی هم بنیه مالی سازمان را تقویت کردند با چنین روش‌هایی و هم اینکه از خیلی قبل‌تر اینها سلاح جمع می‌کردند. وقتی انقلاب شد شروع کردند به اینکه حاکمان و مدیران فعلی کشور نمی‌توانند جامعه بی‌طبقه توحیدی درست کنند، رهبری انقلاب ضدامریالیست نیست. می‌گفتند کسی که صلاحیت و توانایی ایجاد یک جامعه بی‌طبقه توحیدی را دارد فقط ما هستیم. امام این حرف‌ها را قبول نداشتند. سازمان نامه‌ای به امام می‌نویسد با عنوان رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت‌الله خمینی. در این نامه سازمان را پیشتاز انقلاب معرفی می‌کند، امان از این پیشتازی. همه حرفشان در این نامه این است که ما پیشتاز هستیم و هر کاری در کشور در صلاحیت پیشتاز است و دیگران شایستگی مدیریت ندارند. همه باید تابع ما باشند. رأس سازمان کیست؟ مسعود رجوی. او بارها و بارها گفته بود که هیچ‌کس نمی‌تواند از مسعود رجوی حسابرسی کند، مطلق‌العنان بود. حتی کدهایی داریم که او گفته بود همه باید به رهبری جواب دهند و رهبری باید به خدا جواب دهد. کار به جایی رسید که هر سیاستی که مطابق میل و خصلت‌های رجوی بود باید انجام می‌شد. با همین رویکرد سازمان شروع به عضوگیری کرد. پس از مدتی نامه دیگری نوشتند. این‌بار امضای مسعود رجوی و موسی خیابانی فقط پای نامه به امام بود. یک پیام هم برای یاسر عرفات فرستادند. پس از این سه نامه ساکت بودند تا ٢٣ بهمن ٥٧ که پیروزی انقلاب قطعی شد. شروع به عضوگیری دانش‌آموزی، دانشجویی، کارگری و کارمندی کردند. اسم تشکیلاتشان را هم گذاشتند؛ جنبش ملی مجاهدین. به نظر من عنوان جنبش، پوشش بود. اصل کاری‌ها همان هسته مخفی بودند که از زندان دور مسعود رجوی بودند. اوایل اطلاعات خود را می‌دادند روزنامه‌ها چاپ می‌کردند، بعد نشریه به نام پیام خلق دادند که بعدها شد روزنامه مجاهد. در شماره یک مجاهد من دیدم که اول از همه عکس امام بود، چون نمی‌توانستند عکس امام را کار نکنند اما همزمان با این کار داشتند شبکه زیرزمینی‌شان را بازاحیا می‌کردند. هسته اصلی این کار هم همان کادر زندان با ابریشمچی و تدین و دیگران بود. جدای از شبکه زیرزمینی شروع به تشکیلات‌سازی‌های مختلف کردند؛ سازمان جوانان، جنبش کارگران مسلمان، کانون توحیدی اصناف که فقط اسم بودند. برای اینکه دیگران فکر کنند سازمان عجب تشکیلات عریض و طویلی است. سازمان در بعد تبلیغات قوی کار می‌کرد و معتقدم در تبلیغات استاد تمام بودند. مثالی بزنم بهتر این موضوع را درک کنید. یک محسن رضایی بود که برادرِ رضایی‌ها بود. خوب از محسن رضایی تحت عنوان اینکه ما با خانواده رضایی و پدر چهار شهید ارتباط داریم مانور دادند. از آقای طالقانی هم همین طور. از هر کسی برای پیشبرد و بزرگنمایی سازمان استفاده می‌کردند. این تجربه را از دوران زندان کسب کرده بودند. سازمان بعدها آمد بخش اجتماعی درست کرد که به نظر من مهم‌ترین آن بخش دانش‌آموزها بود. خوب روی دانشجوها کار کردند. هرچند داس و چکش را حذف کرده بودند اما شعارشان آیه قرآن فضل‌الله المجاهدین بود که در جامعه اثرگذار بود. چرا که بچه‌های مسلمان به دلیل همین آیه اعلامیه‌های آنان را پاره نمی‌کردند.

پیشنهاد شهید بهشتی به رجوی

صباغ‌پور پس از پایان روایت خسرو قنبری‌تهرانی از قدرت‌خواهی سازمان و مسعود رجوی به نکاتی تاریخی اشاره کرد: «کادر رهبری سازمان خود را صاحب انقلاب می‌دانستند و می‌گفتند ما باید میراثخوار اصلی انقلاب باشیم حتی مرحوم بهشتی با رجوی ملاقات داشت و پیشنهاد شهردار شدن به رجوی داده بود اما او نپذیرفته بود.»

روایت سوم؛ حجت درخشنده

پس از خسرو تهرانی و تکمله صباغ‌پور، نوبت به حجت درخشنده می‌رسد که خودش را کارشناس اطلاعاتی و امنیتی معرفی می‌کند. چهره‌ای که بیش از ١٠ سال قبل یکی دو مصاحبه با روزنامه سیاست روز و حمایت داشت و او هم، مانند خسرو تهرانی در این سال‌ها سکوت کرده بود. درخشنده سعی کرد تحلیلی تاریخی برای امروز فضای سیاسی ایران ارایه دهد: «ایده مبارزه مسلحانه در دهه ٤٠ در حالی که مبارزه نهضت اسلامی ارشاد و آگاهی بود و نه مبارزه مسلحانه بسیار مهم است. در دهه ٤٠ تحولات خاصی رخ می‌دهد. جدای از رقابت سرویس‌های امنیتی جهانی در ایران حسنعلی منصور ترور می‌شود و شرایط پایدار برای دولت هویدا فراهم می‌شود. با نخست‌وزیری هویدا دیکتاتوری شاه که تا آن روز بیشتر توسط امریکا مهار می‌شد شروع می‌شود. همزمان ایده مبارزه مسلحانه شکل می‌گیرد که ایده شتابزده‌ای است. کارهای شتابزده مخصوص گروه‌هایی است که ولع قدرت دارند. چطور می‌شود با شتابزدگی یک جریان بخواهد منافعش را به دست آورد؟ چه نسبتی بین شکل‌گیری این ایده با تحولات و تغییر قدرت‌ها در ایران بود؟ تا پیش از این دهه حاکمیت شاه توسط انگلیس‌ها کنترل می‌شد. در ١٣٤٠ منوچهر اقبال که دولت را در اختیار می‌گیرد با طرح اصلاحات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی یک سال دوام آورد و با شاه دچار تعارض شد. نوعی ترس در ذات محمدرضاشاه وجود داشت و آن هم ترس از کار کردن با افراد بزرگ بود. معمولا می‌خواست به عنوان نفر اول در کشور قدرت داشته باشد. رقابت‌ها و خصلت‌های شاه سبب شد بعد از اقبال شرایط به سمت نگاه آمریکایی‌ها برود تا جایی که شاه از این تاریخ به بعد توصیه آمریکایی‌ها را گوش می‌دهد. در همین مقطع خروشچف رهبر شوروی می‌شود. می‌گوید ایران مانند یک سیب گندیده در دامن شوروی خواهد نشست. آمریکایی‌ها به‌شدت نگران شدند. در ملاقاتی که سفیر وقت آمریکا با شاه داشت همین موضوع مورد بحث قرار می‌گیرد. همزمان کشور دچار رکود شدید اقتصادی از حدود ٣٧ شده بود و آمریکایی‌ها چند برنامه به شاه می‌دهند. پیشنهاد می‌کنند تا شاه از عناصر تکنوکرات استفاده کند. از این تاریخ به بعد شاه نمی‌خواست تا نخست وزیرانش با قدرت‌های جهانی و به ویژه آمریکا ارتباط داشته باشند.

او می‌افزاید: شاه دنبال این بود که خودش تنها فردی باشد که طرف حساب آمریکا قرار بگیرد. بعد از آن رقابت‌ها و ترور منصور دوقطبی شاه - نخست‌وزیر تمام می‌شود. شاه به آمریکایی‌ها می‌گوید من خودم همه کارهایی که می‌خواهید را انجام می‌دهم. در واقع آن کشمکشی که بین شاه و نخست وزیر از زمان مصدق به وجود آمده بود با ترور منصور پرونده‌اش بسته شد. تا مقطع هویدا این وضعیت ادامه داشت. هویدا وابستگی یا گرایش به قدرت‌ها نشان نمی‌داد و ذوب در شاه بود. با توجه به این شرایط از مقطع دولت هویدا به بعد اطلاعات امریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نسبت به داخل کشور واقعی نیست و از طریق شاه و برآورد سرویس شاه به آنها داده می‌شد. از سوی دیگر باید به رویکرد ساواک در این دوران توجه داشت. در این مقطع تمام تمرکز ساواک روی توده‌ای‌ها بود و بر همین اساس یک سازمان تاکتیکی و عملیاتی بود و نگاه دوربرد نداشت. از ١٣٤٠ به بعد ساواک متحول می‌شود. عده‌ای از توده‌ای‌ها، روشنفکران، قلم به دستان و کسانی که در حوزه اجتماع و فرهنگ موثر بودند جذب ساواک می‌شوند. از همینجا دو گرایش در ساواک رشد می‌کند. گرایش توابین توده و گرایش ضدتوده. اما به سرعت توابین توده در ساواک رشد می‌کنند. وضعیت آنان به گونه‌ای می‌شود که ساواکی‌های غیرتوده‌ای می‌گویند ای کاش ما هم یک توده‌ای بودیم. این یک سوال اساسی است که کدام گرایش در ساواک موافق ایده مبارزه مسلحانه بود؟ حامی و هادی این ایده چه گروهی بود؟

حجت درخشنده ادامه می‌دهد: مبارزه مسلحانه یک انحراف در مسیر مبارزاتی مردم ایران بود. پشت این انحراف چه کسی بود؟ در دهه ٣٠ و ٤٠ این نگاه مبارزه مسلحانه به یک سازمان تبدیل می‌شود که مولود آن سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بود. خیلی وقت‌ها مردم اینها را با انقلابیون اصیل اشتباه می‌گرفتند و فکر می‌کردند اینها خط اصلی مبارزه هستند چون هم دسترسی به امام محدود بود و هم فضای رسانه‌ای وجود نداشت. سازمان پس از تسویه درون‌گروهی در اختیار ساواک بود. با زندانی کردن افراد به کادرسازی برای تحول قدرتی که در آینده در پیش است کمک می‌کردند. خطای مجاهدین خلق (منافقین) این بود که در دهه ٦٠ خواست به جای مردم تصمیم بگیرد. توقع داشتند که همه قدرت در دست آنان باشد. توقع و مطالبه قدرت داشتند. مردم هم با این نگاه مشکل داشتند. اسلام مجاهدین خلق (منافقین) ، اسلام من کولت می‌کنم می‌برمت بهشت بود، اسلام تزویر و کوله‌پشتی‌ای بود. همین است که هر چقدر مدام طلب قدرت کردند مردم بیشتر اینها را پس زدند. در مجلس اول سازمان لیست داد اما یک نفر از لیست سازمان رای نیاورد. وقتی حتی رجوی رای نیاورد با مبارزه مسلحانه از نظام و مردم خواستند انتقام بگیرند. بچه‌های سازمان مگر چه کسانی بودند؟ بچه‌های همین مردم بودند. اما شست‌وشوی مغزی شده بودند. ما همه در آن دوران کنار هم بودیم. ما با اینها آموزش نظامی دیدیم. فقط وقتی جنگ شد ما رفتیم جبهه آنها رفتند خانه‌های تیمی. آنها به خانه‌های تیمی رفتند تا قدرت را به زور بگیرند، رفتند تا با ترور نظام را از کادر مدیریتی خالی کنند. خلاصه آنکه این مبارزات مسلحانه توسط یک سازمان مانند سازمانی مثل مجاهدین، از نگاه انحرافی درونِ ایدئولوژی‌های مبارزاتی نشات می‌گیرد. مانند همان نگاه سهم‌خواهانه مسعود رجوی که تمام کشور را می‌خواست و معتقد بود این انقلاب مدیون سازمان اوست. اسلام مجاهدین خلق (منافقین) اسلام تزریقی و در حال انتقام‌گیری از مردم بود که این نگاه خطرناک است و ما را ملزم به توجه و مراقبت از این آسیب‌ها در انقلاب اسلامی می‌کند.

نتیجه‌گیری امنیتی‌های قدیمی

پس از پایان تحلیل حجت درخشنده نوبت به اکبر طاهری رسید تا نتیجه روایت خود را اینچنین بیان کند: سازمان مجاهدین یک تشکیلات پیچیده‌ای است. سازمانی که می‌تواند در شرایطی پیچیده، متوسط چهار پنج هزار نفر را در یک محیط بسته نگه دارد و از آنها هر چیزی را بخواهد با مقاومت روبه‌رو نشود جای کار تحقیق دارد. این نشان می‌دهد که اعضای سازمان شست و شوی مغزی شده‌اند اما آنچه سبب شد که این تشکیلات ضربه بخورد با وجود این همه نیروی تشکیلات قوی، سرمایه اقتصادی و حمایت‌های بین‌المللی، عدم واقع‌بینی و واقع‌گرایی بود. مهم‌ترین عامل شکست سازمان هم رهبری سازمان و مسعود رجوی است. همه راهبردها و استراتژی‌های سازمان بر اساس خواست‌اندیشه رجوی تنظیم شده. وقتی رجوی نیت می‌کرد کاری را انجام بدهد همه امکانات و تشکیلات محور خواست رجوی قرار می‌گرفت. بر این اساس نیروهای سازمان را در میدان آورد و دم تیغ برد مانند ٣٠ خرداد٦٠ و ماجرای مرصاد و ارتش آزادی بخش.

خسرو تهرانی اما در بخش پایانی حرف‌هایش از کارویژه سازمان مجاهدین (منافقین) سخن گفت؛ مساله‌ای که خیلی از حاضرین نشست گوش‌هایشان را تیز کردند تا حرف‌های او را بهتر بشنوند. همین است که او چند داستان برای تعریف کردن دارد: یک مساله مهم در سازمان هم پیش از انقلاب و هم بعد از انقلاب خط نفوذ بوده است. به نظر من جدی‌ترین تاکتیک سازمان خط نفوذ بوده است. خط نفوذی که براندازی به دنبالش باشد. نفوذ در دادگاه‌های انقلاب، سپاه، کمیته، نخست‌وزیری و حتی صداو سیما. همین است که در تمامی این مراکز سازمان نفوذی داشت. این خط نفوذ هم به پیش از انقلاب بازمی‌گردد. یادم هست حسن حسنان که سمپات سازمان بود به عنوان مترجم در سفارت آمریکا کار می‌کرد. او در واقع نفوذی سازمان در سفارت امریکا بودکه بعدها او را کشتند که ماجرایش مفصل است. یا عبدالرضا منیری جاوید که شنود بیسیم‌های ساواک را راه انداخته بود می‌دانست در ساواک چه می‌گذرد و با شنود بیسیم‌های ساواک به اعضای سازمان می‌گفت که ساواک کجا دنبال چه کسی و چه چیزی می‌گردد. سازمان با همین نفوذها به چریک‌های فدایی خلق هم اطلاعات می‌دادند. بعضی اوقات گروکشی می‌کردند و اطلاعات نمی‌دادند. اینها داستان دارد و مفصل است. پایان نامه خودم روی همین موضوع است. سازمان در تکنولوژی هم وضعیت خوبی داشت. آنها از همه اسنادشان در پیش از انقلاب میکروفیلم داشتند و این رویه را بعد از انقلاب هم ادامه دادند. حتی با خارجی‌ها کار کردند و با وسایل جدیدتر کار کردند. ماجرای سعادتی یک مساله مهم تاریخی است که ردپای سازمان را در آن می‌بینید. سعادتی پیش از انقلاب یک عنصر مهم اداره دوم بوده. مقربی جاسوس روس‌ها بود. ساواک این را می‌فهمد و تیمسار مقربی را اعدام می‌کند. روس‌ها به دنبال این بودند که ببینند مقربی چطور لو رفته است. سعادتی بود که می‌رود این پرونده را از اداره دوم بلند می‌کند که وقت دادن پرونده به مامور روس‌ها دستگیر می‌شود. سازمان این پرونده را چگونه به دست آورد؟ سازمان حتی پس از انقلاب و رو شدن دستش به دنبال این بود که نظام بیشتر رو به احکام اعدام بیاورد. حتی احسان نراقی جایی گفته که من با سعید متحدی هم زندان بودم و او می‌گفت دادگاه‌های انقلاب خوب دارند بچه‌های ما را اعدام می‌کنند که این خط ما است. بعد از این بود که امام دستور پاک‌سازی دادگاه‌های انقلاب را دادند.

او می‌گوید: یادم هست که شیخ‌الاسلام که وزیر بهداری شاه بود به حبس ابد محکوم شد. سازمان بیانیه داد که چرا او را اعدام نکردید. شیخ‌الاسلام پزشکی بود که لزومی نداشت اعدام شود. که البته او در دوران جنگ به نظام خیلی کمک کرد. به نظر من اما از همه اینها مهم‌تر سعادتی است. به نظر من سعادتی نفر دوم سازمان بعد از مسعود رجوی بوده است. من فکر می‌کردم او نباید اعدام می‌شد. باید او را نگه می‌داشتند و اطلاعات او را می‌گرفتند. بعدها شاید به کار می‌آمد. همیشه هم مجاهدین خلق (منافقین) ماجرای سعادتی را تحت عنوان اینکه شکنجه شده در بوق و کرنا کردند. همان‌طور که تقی شهرام نباید اعدام می‌شد. از سعادتی و تقی شهرام اطلاعات خوبی می‌شد به دست آورد. با تسخیر سفارت آمریکا، سازمان ضربه بدی خورد. در موضع‌گیری، خلع‌سلاح شد. سازمان در آن ماجرا و برای عقب نماندن و لو نرفتن اطلاعیه داد. سازمان به قانون اساسی رای نداد. همان زمان مرحوم مهندس بازرگان ازسازمان خواسته بود که به قانون اساسی رای بدهید. همین رای ندادن باعث شد که امام به سازمان و رجوی بگوید کسی که به قانون اساسی رای نداده، چگونه می‌خواهد کاندیدای ریاست‌جمهوری شود و همین شد که سازمان از انتخابات کنار کشید. وقتی می‌گویم سازمان یعنی مسعود رجوی. می‌گویند سازمان ٥٠٠ هزار نفر عضو داشته که من این عدد را اغراق‌آمیز می‌دانم. اما به واقع با ٥٠٠ هزار نفر می‌خواست کشور را بگیرد؟ در عملیات مرصاد از جاده راه می‌افتد و می‌گوید گام اول کرمانشاه و گام دوم همدان. آخر ممکن است؟ از این ماشین‌های زره پوش چرخ‌دار روی جاده راه انداخته بودند. مقداری خاک جلوی آن می‌ریختند یا یک گردان جلوی آن می‌رفت کارشان تمام بود. اما چرا این همه آدم پشت سر رجوی راه افتادند؟ به این دلیل که اراده همه در اختیار رجوی بود و او بود که سازمان را به هر سمتی می‌خواست می‌برد.

او ادامه می‌دهد: رجوی در عملیات مرصاد یا فروغ جاویدان که خودشان می‌گفتند اصلا انگار دلش می‌خواست همین طور آدم‌ها را به کشتن دهد. اسراییل هم که آدم‌هایش را می‌کشد برمی‌دارد و می‌برد. همه جنازه‌ها را بردند اما اینها به نظر من در سازمان خواب بودند. این همه جنازه را جا گذاشتند. بدیهی‌ترین آدم نظامی می‌توانست بفهمد از کرمانشاه و از لب مرز اسلام‌آباد چطور می‌خواهند تهران بیایند. می‌گویند شاید خیالشان راحت بود که مردم با آنها همراهی می‌کنند که اینکه اصلا شدنی نبود. در انتخابات مجلس اجازه دادند و مسعود رجوی آمد و کاندیدا شد. یادم می‌آید که البته شاید کمی جابه‌جا باشد، ٢٧ نفر از مجاهدین از ٢٢ شهر کاندیدا شدند. هیچ‌کدام رای نیاوردند و فقط رجوی به دور دوم رسیدکه بازهم رای نیاورد. مرحوم مهندس بازرگان می‌گفت دور دوم به رجوی رای دهید. ما بازرگان را می‌شناختیم. او می‌خواست که اینها از نظام و مردم و کشور جدا نشوند. حتی اطلاعیه داد و مرحوم عزت سحابی و حسن حبیبی نظرشان این بود که به رجوی رای دهیم. می‌گفتند رجوی به مجلس بیاید اوضاع مقداری آرام‌تر می‌شود و هم اینکه در قدرت به نوعی شریک‌شان کردیم، ولی خب رای نیاورد. از همین جا بود که کم‌کم مواضع‌شان تند شد. امام و آقای منتظری و دکتر یزدی که وزیر خارجه بود و دانشجویان خط امام و همه علیه مواضع سازمان صحبت کردند. سال ٥٩ کودتای نوژه پیش آمد. کودتای نوژه هم خیلی مهم است. گروهی نظامی وابسته می‌خواستند کودتا کنند و امام و مقر امام را و سپاه را بمباران کنند. سازمان جالب بود که اعلام کرد ما به مسوولان جمهوری اسلامی خبر دادیم و ما اطلاع داشتیم. درست است و اسناد آشکار هم هست. بعد از اینکه دیگر لو رفته بود و مسوولان جمهوری اسلامی فهمیده بودند آنها آمدند و یک اطلاعی دادند. جنگ که شد آنها احساس کردند نیروها دارند به جبهه می‌روند و فضا برای‌شان بازتر شد. سازماندهی را قوی‌تر کردند. از روز اول اینها سلاح جمع می‌کردند. در منزل مهدی بخارایی اینها دویست یا سیصد قبضه کلاشنیکف نو داشتند. معلوم بود که برنامه دارند. ماجرای ١٤ اسفند اوج غرور بنی‌صدر بود. از فردای ١٤ اسفند درگیری‌ها شدیدتر شد.

خسرو تهرانی همچنین اظهار می‌کند: به نظر من از اینجا ارتباطات سازمان با فرانسه و عراق استارت خورد. البته قبل از انقلاب هم ارتباط داشتند. حتی جاهایی می‌گفتند مسعود رجوی مخفیانه رفته فرانسه و آمده که نمی‌دانم چقدر درست است. از بهار ٦٠ آمادگی برای شورش مسلحانه پیدا کرده بودند. سال ٦٠ یادم می‌آید که کمیته‌های انقلاب و دانشگاه تهران را پاک‌سازی کردند. حتی خود بنی صدر دستور داد گروه‌ها از دانشگاه‌ها بیرون بیایند چون خیلی وحشتناک بود. سازمان شدیدا مخالفت می‌کرد. دانشکده فنی دست سازمان بود. نکته‌ای که مهم است این است که سال ٥٩ سه نفر به نام رضا رییس طوسی، حمید نوحی و حسین رفیعی کتابی به نام روند جدایی نوشته‌اند. اگر دوستان دوست دارند که سازمان را بشناسند به نظر من خیلی کتاب خوبی است. خیلی روشنگرانه بود. اینها عضو مرکزیت سازمان خارج از کشور بودند. مجموعه بحث‌هایشان را کتاب کردند. همین کتاب تا حدودی دست سازمان را رو کرد. بلافاصله سازمان ادعای این سه نفر را تکذیب کرد. یادم است تیتر کیهان این بود که سه نفر از اعضای اولیه سازمان جدا شدند. سازمان تکذیب کرد و گفت اینها اصلا عضو ما نبوده‌اند. اعتراض‌های این سه نفر به سازمان این بود که بروکراسی در سازمان زیاد است و دموکراسی در سازمان نیست. در این کتاب خطاب به کادر رهبری سازمان و مسعود رجوی نوشته بودند؛ «مگر نمی‌گویید که مرکزیت سازمان ما دموکراتیک است پس چرا اصلا چیزی از ما نمی‌پرسید و چیزی به ما نمی‌گویید؟ بین استراتژی و تاکتیک‌تان پیوند نیست.» در این کتاب نوشته بودند شما ظاهرتان اسلامی است و به ظاهر دموکراتیک هستید اما در واقع التقاطی و ارتجاعی هستید. این هم البته از خصوصیات سازمان‌های بسته است. نقدی که این سه نفر به سازمان داشتند به همین دلیل بود. چرا که رده تشکیلاتی در سازمان اصالت داشت. یعنی در سازمان رده یک و دو و سه داشتند مثل همین چیزی که با عنوان شهروند درجه یک و دو می‌گویند. مرکزیت سازمان به اعضایش می‌گفت باید اول به من اعتماد کنی و خودت را مطلق در اختیار من قرار بدهی تا من تو را به سعادت برسانم. اصلا جایی مسعود رجوی یا موسی خیابانی می‌گوید پیچ و مهره‌های مغزت را به من بده تا مسائل را حل کنم. از بالاترین تا پایین‌ترین رده تشکیلاتی این نگاه در سازمان اعمال می‌شد. رده تشکیلاتی در سازمان مجاهدین به عنوان معیار ارزش بود. تو آدمی یا تو آدم‌تر هستی. هر کسی به مرکزیت سازمان نزدیک‌تر بود، آدم‌تر محسوب می‌شد. انضباط تشکیلاتی در سازمان مفهوم انحرافی پیدا کرده بود. اصلا به دنبال انسان آزاده‌خوی نبودند. فورا به فرد مارک می‌زدند که مساله دارد. آنها انسان‌هایی می‌خواستند که هیچ ابتکاری نداشته باشد. در جزیی‌ترین امور زندگی اعضای سازمان دخالت می‌کردند. حتما دیده‌اید که زن مهدی ابریشمچی از او طلاق می‌گیرد و همسر مسعود رجوی می‌شود و خود ابریشمچی در عروسی کف می‌زند، خب این غیر از یک شست و شوی مغزی تمام‌عیار است؟

به گفته او، سازمان از همان روزی که با محوریت مسعود رجوی برای امام نامه نوشت که شما اجازه بدهید ما به سمت جماران راهپیمایی کنیم، معلوم بود که برای نظام می‌خواهند قدرت‌نمایی کنند. درباره نامه رجوی به امام، سعید حجاریان یک تحلیلی دارد که نامش را گذاشته «تحلیل تابلو» ظاهرا خود رجوی هم می‌گفته تابلو است. مسعود رجوی می‌گفته ما کاری نداریم، ما می‌خواهیم راهپیمایی کنیم و به جماران بیاییم. او دو هدف را دنبال می‌کرده. اگر امام می‌پذیرفت که اینها مانور قدرت می‌دادند و برای‌شان مشروعیت داشت. اگر هم امام موافقت نمی‌کرد، می‌گفتند ببینید امام حتی اقلیت‌های مذهبی را به حضور می‌پذیرد اما ما را راه نمی‌دهد که امام در پاسخ به این درخواست فرمودند: «اگر یک درصد هم احتمال می‌دادم که برمی‌گردید و اسلحه‌های‌تان را کنار می‌گذاشتید من ده‌ها جلسه با شما می‌گذاشتم.» بنی‌صدر هم تلویحا به سازمان اعلام می‌کند اسلحه را کنار نگذارید چون در این کشور قانون اجرا نمی‌شود. ماجرایی دیگر پیش آمد که درباره سرقت اسناد از وزارت خارجه بود که کاظم رجوی برادر مسعود رجوی در آن نقش داشت. این اسناد را هم دزدیدند که در آستانه ٣٠ خرداد ٦٠ بود. مسعود رجوی در همین ایام به بنی صدر می‌گوید ١١ میلیون رای داری و می‌توانی همه جارا جارو کنی و بیرون بریزی. رجوی آتش غرور بنی‌صدر را بیشتر برافروخت. همین شد که وقتی بنی‌صدر عزل شد اینها در ٣٠ خرداد به خیابان ریختند تا به خیال خودشان کار نظام را یکسره کنند. به هر حال معتقدم سازمان و کادر رهبری آن، خودبزرگ‌بین، جاه‌طلب، خود محور، فرصت‌طلب و رفاه‌طلب بودند. من معتقدم تشکیلات سازمان از سازمان به فرقه تبدیل شده و در حال از بین رفتن است

0 0
ezat   1395/5/8 00:57:00

ارتباط سعادتی با ترور کچویی ثابت شده بود گفت‌وگو با عزت شاهی
تاریخ ایرانی: عزت‌الله مطهری (شاهی) از مبارزین مشهور پیش از انقلاب اسلامی است و به همین دلیل با بسیاری از مبارزین آن دوران نیز آشناست. عزت مطهری از معدود افرادی است که با بازجوهای خود رفتاری بر خلاف انتظار داشته و حتی در جلسات دادگاه آن‌ها شرکت نکرده و می‌گوید تمام توان خود را به کار بسته است که مبادا این افراد مورد توهین قرار بگیرند. با آنکه وی در سال‌های ابتدای انقلاب اسلامی مسئولیت‌هایی در کمیته انقلاب اسلامی و دادستانی داشته است اما بعد از مدتی مسئولیت‌های خود را رها کرده و به شغل آزاد روی می‌آورد. او از همرزمان محمد کچویی پیش از انقلاب بود. کچویی اولین رئیس زندان اوین پس از انقلاب بود که در ۸ تیر ۱۳۶۰ ترور شد. عامل ترور او کاظم افجه‌ای از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود که بلافاصله پس از آن خودکشی کرد. محمدرضا سعادتی، عضو کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق که در اردیبهشت ۵۸ به جرم جاسوسی برای شوروی بازداشت شده و به ۱۰ سال حبس محکوم شده بود، در ۶ مرداد ۶۰ به اتهام تشویق کاظم افجه‌ای به ترور محمد کچویی، ارتباط مداوم با مرکزیت مجاهدین و استمرار جاسوسی از درون زندان تیرباران شد. عزت شاهی در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی»، با مرور خاطراتش از مبارزات مشترک با کچویی، به اعترافات رابطی اشاره می‌کند که گفته بود افجه‌ای در ترور رئیس زندان اوین از سعادتی خط گرفته است.

***

چطور شد شما با شهید کچویی آشنا شدید و رابطه‌تان با ایشان چطور بود؟

من محمد کچویی را پیش از انقلاب می‌شناختم و با هم آشنا شده بودیم. زمانی که در هیات انصارالحسین و کلاس‌های درس عربی هیات مکتب القرآن شرکت می‌کرد و آرام آرام به این طرف کشیده شد که با رژیم شاه مبارزه کند. پسر خوب و علاقمندی بود. البته مرحوم پدرش خیلی علاقه‌ای به این کارها نداشت و مخالف مبارزات کچویی بود و فکر می‌کنم پدرش عضو شهربانی بود اما خود محمد کچویی از همان ایام جوانی علاقمند به مبارزه شد و از زمانی که با برخی از افراد همانند من آشنا شد با سخنان و مواضع امام بیشتر آشنا شد و با علاقه بیشتری پیگیری می‌کرد.


شهید کچویی در محله امامزاده یحیی مغازه صحافی داشت.

بله، کچویی در کار صحافی بود و من هم اتفاقاً ایامی با وی کار می‌کردم. در دوره زندگی مخفیانه به مرور آنچه را که داشتم از میز و صندلی و کتابخانه فروختم و صرف مخارج زندگی کردم. کفگیر که به ته دیگ خورد، رفتم سراغ کچویی که مغازه صحافی داشت. او از فعالیت سیاسی‌ام و مشکلاتی که در آن غرق بودم خبر داشت، به او گفتم بگذار من به عنوان کارگر روزی دو سه ساعت در مغازه‌ام کار کنم تا خرجم درآید. گفت: پول را می‌دهم ولی نمی‌خواهد کار کنی، گفتم: نه من پول یامفت نمی‌خواهم، کار بلدم، کتاب سیم می‌کنم، آلبوم می‌سازم، برش و صحافی هم بلدم، تو هم مزد کارهایم را بده! او قبول کرد و من هم مشغول شدم.

کچویی دیگر خیالش از مغازه راحت شد، مدت زیادی نبود که مشغول بودم که مأمورین ردم را گرفته و به در دکان آمدند. آن روز کچویی در مغازه نبود، مرا نشناختند، سراغ او را از من گرفتند، گفتم: نیست چه کارش دارید؟ گفتند: هیچی، می‌خواهیم سفارش ساخت آلبوم بدهیم. من شناختمشان، پرسیدم: نمونه‌اش را دارید؟ گفتند: نه! چند تا آلبوم جلویشان گذاشتم، یکیشان آلبومی را نشان داد و گفت: این را می‌خواهیم ولی باید با خودش (کچویی) صحبت کنیم. ساعت دو بعدازظهر بود، گفتم: ایشان عصر می‌آید... در همین گیر و دار یک دفعه کچویی با موتور رکس‌اش همراه حسن کبیری سر رسید، خواستند پیاده شوند، اشاره کردم که پیاده نشوید! اما متوجه نشدند و آمدند. بلافاصله قبل از اینکه حرفی بگویند دو کتاب گذاشتم جلوشان و شروع به داد و بیداد کردم و گفتم: آقا جان ما را مسخره کرده‌اید، پریشب ساعت ۹ ما را اینجا نگه داشتید که بیایید کتابتان را ببرید، نیامدید، حالا بردارید و ببرید. دیگر اینجا پیدایتان نشود، ما دیگر برای شما کار نمی‌کنیم، آن‌ها فهمیدند که من دارم سیاه‌بازی می‌کنم و اوضاع قمر در عقرب است، پولی به عنوان اجرت دادند و کتاب‌ها را زیر بغل زدند و سریع دور شدند. قبل از رفتن در فرصتی بسیار کوتاه دور از چشم مأمورین به کچویی گفتم تا دو ساعت دیگر اگر آمدم به میدان خراسان که آمدم، اگر نیامدم بفهمید که مرا گرفته‌اند. سریع خودتان را جمع‌وجور کنید.

بعد از رفتن آن‌ها مأمورها گفتند: چی شد، پس چرا نیامد؟! گفتم: کارش حساب و کتاب ندارد، ولی تا عصر می‌آید! بعد دوباره از مغازه خارج شدند، دیگر آنجا کاری نداشتم، خیالم از فراری دادن کچویی راحت شده بود. وقتی مأمورها تا سر کوچه رفتند، به دو شاگرد مغازه گفتم: من می‌روم، شما عصر که شد به این‌ها هم بگویید که فلانی نیامد، شنبه می‌آید، بعد دکان را ببندید و بروید، شنبه هم بازش نکنید تا خودمان خبرتان کنیم. بعد کتم را برداشتم و از کوچه پشتی دور شدم. در این میان آن‌ها از مغازه همسایه پرسیده بودند: شما از آقای کچویی خبری ندارید؟ نمی‌دانید کجاست، کجا رفته؟! همسایه هم گفته بود: چند دقیقه پیش اینجا بود، با موتور آمد و رفت. مگر آقای محمودی به شما نگفت؟! پرسیده بودند: آقای محمودی کیست؟ گفته بود: همونی که در مغازه با شما صحبت می‌کرد، این‌ها جا می‌خورند و می‌فهمند که حسابی رودست خورده‌اند، هم کچویی و هم من از دستشان دررفته بودیم.


مبارزه سیاسی شما معطوف به چه فعالیت‌هایی بود؟

یکی از کارهایی که من و محمد کچویی با هم انجام می‌دادیم، برهم زدن جلسات سخنرانی دکتر جواد مناقبی (آخوند درباری) و آتش زدن ماشین او بود. مناقبی داماد علامه طباطبایی و باجناق آیت‌الله قدوسی بود، اما نمی‌دانم چطور با دربار کنار آمده بود. او با تحصیلات دانشگاهی، استاد دانشکده الهیات بود و در منابر سخنرانی‌اش در مدح و مناقب شاه سخن می‌گفت و پای منبرش وابستگان حکومتی می‌نشستند. به یاد دارم وقتی که در مسجد بزازها بالای منبر رفت و هویدا پای منبرش بود، گفت: جناب آقای امیرعباس هویدا! شما که خود به پای خودتان به اینجا نیامده‌اید، شما را حضرت زهرا(س) استقبال کرده و امام زمان(عج) نیز بدرقه‌تان می‌کند. جناب آقای امیرعباس هویدا! نطفه پاک به باید که شود قابل فیض ورنه هر خشت و گلی لؤلؤ مرجان نشود. بعد به کسانی مثل آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله منتظری که برای کتاب شهید جاوید تفریظ نوشته بودند حمله کرد. من و کچویی تصمیم گرفتیم او هر جا منبر رفت منبرش را بر هم بریزیم.

یک بار کمی پول به آدم دیوانه‌ای دادیم و فرستادیمش در مسجد بزازها پای منبر شیخ نشست، تا شیخ شروع به سخنرانی کرد، او شکلک درآورد. ابتدا شیخ به روی خودش نیاورد، اما دید نمی‌تواند این وضع را تحمل کند، برگشت و گفت: مثل اینکه ایشان حالشان خوب نیست، بیایید ببریدش بیرون که یک دفعه آن دیوانه فحش رکیک و چارواداری کشید به جانش و گفت «می‌گم بیا پایین». در این لحظه کنترل اوضاع از دست رفت و مجلس به هم ریخت و شیخ پایین آمد.

در اواخر دهه ۱۳۴۰، مناقبی در منزلی پایین‌تر از چهارراه سیروس کوچه حمام گلشن به منبر می‌رفت، ماشین او بنز بود و راننده‌ای جابه‌جایش می‌کرد. وقتی او به جلسه می‌رفت، راننده ماشین را به کناری می‌زد و در آن استراحت می‌کرد و منتظر شیخ می‌شد. با کچویی نقشه‌ ریختیم تا ماشین را آتش بزنیم. بعد از کلی مراقبت وقتی اوضاع را مناسب دیدیم رفتیم سر کوچه حمام گلشن. کچویی دو چرخ لاستیک جلو و من دو چرخ عقب را با آب‌پاش (تافت) که درونش بنزین ریخته بودیم، به بنزین آغشته کردیم. سپس کچویی رفت سوار موتور و منتظر من شد، من خزیدم زیر ماشین و کبریت زدم زیر لاستیک‌ها یک دفعه آتش گرفت. راننده که متوجه شد ماشین را روشن و با سرعت حرکت کرد، ۸۰۰ -۷۰۰ متر با شتاب رفت و فشار هوا سبب خاموش شدن آتش شد. ماشین نسوخت ولی لاستیک‌هایش کاملاً از بین رفت. جالب اینکه وقتی کچویی و کبیری دستگیر شدند، پای مرا وسط نکشیدند و فقط از من به عنوان محرک آن حادثه یاد کردند. یک بار هم نقشه‌ای ریختیم تا روی مناقبی اسید بپاشیم، بعد حساب کردیم دیدیم ممکن است کور شود، به جایش جوهر پاشیدیم و سر و صورت و لباس‌هایش را جوهری کردیم. با تمام این اذیت و آزارها او دست‌بردار نبود و به تبلیغ خود از رژیم شاه می‌پرداخت.


از دستگیری‌های کچویی چه خاطراتی دارید؟

او را خیلی شکنجه می‌کردند ولی او اطلاع و خبری از من درز نمی‌دهد، البته امکان دادن آدرس هم نداشت، چرا که تماس‌های من با او یکطرفه بود. اما می‌توانست برخی از رفقای مرا لو بدهد که نداد و به خاطر من مقاومت کرده بود. بعد از یک سال وقتی دیدند حرفی از او در نمی‌آید با گرفتن تعهد مبنی بر پرهیز از فعالیت‌های سیاسی و معرفی کسانی که به او مراجعه می‌کنند، آزادش کردند. کچویی البته ارتباطات گسترده‌ای با گروه‌های دیگری همچون گروه لاجوردی در تکثیر اعلامیه و... داشت که این ارتباطات هرگز لو نرفت. اما دیری نمی‌پاید که او دوباره دستگیر می‌شود. یک بار هم سر داستان اسلحه دستگیر می‌شود. بعد از مدتی چند تا از بچه‌ها سراغش می‌روند و می‌گویند که ما می‌خواهیم برویم مشهد و اسلحه بگیریم، تو به ما کمک کن. کچویی گفته بود اسلحه‌های آنجا دست‌ساز و قلابی است، خراب است، نروید. تازه شاید خود ساواکی‌ها به شما اسلحه بفروشند شما که آن‌ها را نمی‌شناسید، آن‌ها هم به حرف او گوش دادند و به مشهد نرفتند. اما بعد از مدتی دستگیر شدند و به همین ارتباط با کچویی اعتراف کردند. دوباره کچویی را دستگیر کردند که چرا به تعهدت عمل نکردی؟! و این‌ها وقتی به تو مراجعه کردند به ما خبر ندادی؟! لذا این بار به دلیل تکرار جرم به وی حبس ابد دادند.


کچویی در زندان از طرفداران بحث نجاست مارکسیست‌ها بود؟

اصلاً از رهبران همین بحث بود. کچویی از چهره‌های فعال زندان بود و بر اثر مراودات درون زندان بحث التقاطیون و... به میان آمد و او از زمره اصحاب فتوا شد که به نجاست مارکسیست‌ها اعتقاد داشتند و از این رو مخالف مجاهدین و نزدیکی آن‌ها به مارکسیست‌ها بود و خیلی هم در این بحث جدی و پیگیر بود.


دلیل مخالفت‌های شما و کچویی با انجمن حجتیه چه بود؟

انجمن حجتیه نفاق زیادی دارند. امام سال آخر [قبل از انقلاب] اعلام کرد که ما نیمه شعبان جشن نمی‌گیریم. این‌ها آن سال جشن مفصل‌تری نسبت به سال‌های دیگر برگزار کردند. این‌ها با زرنگی توانستند علما را مجاب کنند که یک سوم سهم امام را دریافت کنند تا با بهاییت مبارزه کنند. در سال ۴۸ ما از طریق آیت‌الله سعیدی یک استفتا از امام گرفتیم که این انجمن به مبارزه اعتقادی ندارد آیا اجازه می‌دهید که به این افراد کمک شود؟ همان زمان امام گفتند: «کمک کردن جایز نیست زیرا این‌ها ضررشان بیشتر از نفعشان است.» وقتی ما این اطلاعیه را تکثیر کردیم آن‌ها شمشیر را برای ما از رو بستند. البته چهره‌هایی مانند آیت‌الله خزعلی و حسینی و برخی دیگر، از آن‌ها طرفداری می‌کردند اما وقتی از ماهیت آن‌ها مطلع شدند کنار کشیدند. ما سال ۴۷ دو تا از بچه‌های علوی را جذب کرده بودیم. این بچه‌ها می‌گفتند ما حرف شما را قبول داریم اما باید مسئول ما را مجاب کنید. من برای اینکه این تصور ایجاد نشود که ما می‌ترسیم، گفتم: «من با مسئولتان صحبت می‌کنم.» آن‌ها آقای توانا را منزل آقای اکبر مهدوی آوردند و در نهایت من و آقای جواد منصوری و شهید کچویی در آن جلسه حضور پیدا کردیم که در نهایت کار ما به دعوا کشید و می‌گفتند: «خدا ریشه شما را بکند.»


دلیل سپردن مسئولیت‌هایی مانند ریاست زندان اوین به شهید کچویی پس از انقلاب چه بود؟

کچویی به دلیل آشنایی که با شهید لاجوردی و رابطه خوبی که با اعضای موتلفه داشت مسئولیت‌هایی به او داده شد. در همان ایام خیلی تلاش داشت با زندانی‌ها رفتارهای خوبی داشته باشد و سخت‌گیری‌های بیخود نشود. خیلی از ساواکی‌هایی که دستگیر شده بودند را اجازه می‌داد با خانواده‌شان ملاقات کنند و یک روز در هفته تعیین شده بود تا آن‌ها بتوانند با همسرانشان تنهایی ملاقات داشته باشند چون اکثر این‌ها هم از نظر اخلاقی آدم‌های فاسدی بودند. این کار را می‌کرد تا هم خانواده این‌ها در بیرون که بودند به مشکلی بر نخورند و هم این‌ها در داخل زندان فساد به وجود نیاورند. واقعاً برخورد کچویی با زندانی‌ها برخورد خوب و انسانی بود.


کچویی در دستگیری کمالی از بازجوهای مشهور ساواک هم نقشی ایفا کرده بود؟

یکی از بازجوهای من دکتر کمالی بود. کمالی در این مدت متوجه شد که کسی سراغ وی نیامده است؛ هرچند در شمال زندگی می‌کرد و خانواده‌اش در تهران بودند. کمالی تصور کرد که پرونده‌اش گم شده است در حالیکه به عنوان یک فرد اهل تسنن همیشه بازجویی افراد مذهبی را بر عهده داشت و با زندانیان بسیار خشن برخورد می‌کرد و خیلی از افراد زیر دست وی شکنجه و اعدام شدند. در زمان دولت موقت بسیاری از ساواکی‌ها تجمع کرده و خواستار دریافت حقوق عقب‌مانده‌شان شدند. همان زمان دولت اطلاعیه داد که از دادستانی نامه بگیرید که تحت تعقیب نیستید تا ما حقوق عقب‌مانده‌تان را پرداخت می‌کنیم. آن زمان کمالی نیز آمده بود که حقوق خود را دریافت کند. برای گرفتن نامه به زندان اوین می‌رود و در یکی از این روزها شهید کچویی که رئیس زندان اوین بود وی را در محوطه می‌بیند و به کمالی می‌گوید: «شما اینجا چه کار می‌کنید؟» گفته بود من آمده‌ام که نامه بگیرم. شهید کچویی به وی می‌گوید من برایت نامه می‌گیرم و در نهایت وی را معرفی می‌کند و بازداشت می‌شود. در طول دوران زندان چندین بار خواسته بود رگ خود را بزند که نجات یافت و در نهایت اعدام شد.


شما سعادتی را می‌شناختید و با او آشنایی داشتید؟

سعادتی از اعضای مهم سازمان منافقین بود که در رده افرادی همانند رجوی و خیابانی بود و خیلی هم تحویلش می‌گرفتند. بعد از انقلاب به دلیل جاسوسی برای شوروی دستگیر و دادگاهی شد و آخر هم به زندان محکوم شد.


به نظر شما سعادتی در ترور کچویی نقش قابل توجهی است؟

کچویی را فردی به نام افجه‌ای ترور کرد که از افراد به ظاهر تواب بود که قرار بود فردای بمب‌گذاری در دفتر حزب جمهوری در اوین لاجوردی و آیت‌الله محمدی گیلانی را ترور کند اما کچویی مانع می‌شود و خودش شهید می‌شود. بعدها با پیگیری لاجوردی مشخص می‌شود که سعادتی نقش پررنگی در تحریک و خط دادن به افجه‌ای داشته و به همین دلیل دوباره محاکمه و به اعدام محکوم شد.


از کجا مشخص شد که سعادتی در این ترور نقش داشته است؟ خود افجه‌ای که خودکشی کرده و بازجویی نشده بود تا اعتراف کند با سعادتی ارتباط داشته است؟

نه ظاهراً یک رابطی داشتند که او اعتراف کرده بود که این‌ها با هم ارتباط داشتند و از سعادتی خط گرفته است.


مهدی آسمان‌تاب؟

ظاهراً همین فرد بوده است. الان خیلی چیزی به خاطر ندارم. اما می‌دانم که فردی اعتراف کرده بود که افجه‌ای و سعادتی با هم ارتباط داشته‌اند و افجه‌ای هم از سعادتی برای ترور مسئولین دادگاه انقلاب خط گرفته است و بعد هم سعادتی به همین دلیل اعدام شد.

0 0
مهدی   1395/5/8 00:54:23

سعادتی روش مسلحانه منافقین را قبول داشت گفت‌وگو با جواد منصوری
سید مهدی دزفولی

تاریخ ایرانی: جواد منصوری اولین فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که دستگیری محمدرضا سعادتی، عضو مرکزی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به جرم جاسوسی برای شوروی در دوره مسئولیت او اتفاق افتاد. منصوری به «تاریخ ایرانی» می‌گوید بقایای ساواک از رد و بدل اطلاعات بین سعادتی و رابط شوروی مطلع شده بودند؛ نیروهایی که بعدها هم از تخصص آن‌ها استفاده شد. منصوری این نظر که با زنده ماندن سعادتی، سازمان مجاهدین به سمت برخورد مسلحانه با نظام نمی‌رفت را رد می‌کند و معتقد است او اگر خط مشی مسالمت‌آمیز داشت، افجه‌ای را برای ترور محمد کچویی، رئیس زندان اوین تحریک نمی‌کرد.

***

شما از چه زمانی با شهید محمد کچویی آشنا شدید؟

من کچویی را از قبل انقلاب می‌شناختم. در جلسات ما شرکت می‌کرد و جوان خوب و با انگیزه و انقلابی بود. در کار صحافی بود و به دلیل آشنایی که با عزت مطهری و شهید لاجوردی و بچه‌های موتلفه اسلامی پیدا کرد به نهضت امام علاقمند شده بود. چند باری هم توسط ساواک دستگیر و به زندان افتاده بود.


دارای چه خلق‌وخویی بود و آیا با مجاهدین خلق هم زاویه داشت؟

کچویی جوانی خوش برخورد و مهربان و باانگیزه و به شدت به مبانی اسلام وفادار بود. او به دلیل شناختی که از مجاهدین در زندان پیدا کرده بود به شدت مخالف آن‌ها بود و این را قبل از انقلاب گفته بود. قبل از انقلاب در زندان فتوایی اعلام شد که مارکسیست‌ها نجس هستند و مبارزین انقلابی و مسلمان باید از ارتباط با آن‌ها اجتناب کنند و این معروف شده بود به حکم اتاق دویی‌ها. برخی‌ خیلی این را مراعات نمی‌کردند و با مارکسیست‌ها که منافقین هم جز این‌ها بودند رابطه داشتند اما افرادی همانند کچویی به شدت مراقبت می‌کردند و مواظب بودند با مارکسیست‌ها و منافقین ارتباط نداشته باشند و به نوعی هم کچویی از رهبران حکم اتاق دویی‌ها بود. یعنی آنقدر معتقد و مصمم بود که حاضر بود طعنه و کنایه‌های مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها را در زندان بشنود اما از مواضع خودش عدول نکند. آن زمان هم زندان شرایط خاصی داشت و افراد سعی می‌کردند شرایط سخت زندان را در کنار هم طی کنند اما مبارزین حقیقی مثل کچویی اصل برایشان رعایت احکام و قوانین اسلام بود.


کچویی چطور بعد از انقلاب رئیس زندان اوین شد؟

کچویی بعد از انقلاب اسلامی به دلیل آشنایی با شهید لاجوردی و به خاطر آنکه جوان با لیاقت و آگاهی بود، به ریاست زندان اوین منصوب شد که سمت مهمی هم بود. به دلیل اینکه بسیاری از رجال دستگیر شده رژیم پهلوی در این زندان نگهداری می‌شدند و هم به دلیل اینکه دادگاه‌های مهمی برگزار می‌شد و ایشان به دلیل اینکه قبل از انقلاب از زندانیان سیاسی بود، شهادت‌هایش اهمیت خاصی داشت. مثلاً در دادگاه برخی از ساواکی‌ها و شکنجه‌گران حاضر می‌شد و آنچه بر او در زندان رفته بود را شرح می‌داد.


گویا با برخی از افراد در مورد برخورد و نگهداری زندانیان اختلافاتی داشته و همین موضوع بعدها باعث می‌شود که منافقین زمانی که قصد ترور شهید لاجوردی و آیت‌الله محمدی گیلانی را داشته‌اند او فداکاری کند و خودش را پیش‌مرگ لاجوردی و محمدی گیلانی کند.

شهید کچویی روحیات خاصی داشت و حقیقتاً هم مرد منصفی بود اما اینکه مثلاً در مدیریت با دیگران اختلاف داشته باشد را من اطلاعی ندارم.


زمانی که سعادتی دستگیر شد، شما فرمانده سپاه پاسداران بودید. نحوه ورود سپاه به این پرونده چگونه بود؟

سپاه در اردیبهشت‌ماه سال ۵۸ تأسیس شد البته در ۳-۲ ماه بعد از انقلاب تشکیلات مختلفی وجود داشت که مستقل عمل می‌کردند همانند گروه نزدیک به شهید محمد منتظری و یا گروه نزدیک به نهضت آزادی و آیت‌الله لاهوتی که تهران را عملاً لبنانیزه کرده بودند و هر یک ساز خود را می‌زدند. بالاخره همه این گروه‌ها تجمیع شدند و سپاه پاسداران شکل گرفت. من همان ایام در سپاه مشغول بودم که یک روز خبر رسید یکی از اعضای ارشد سازمان منافقین به نام سعادتی به جرم جاسوسی دستگیر شده است. به دلیل اینکه سپاه مسئول صیانت از انقلاب بود و این موضوع هم بر می‌گشت به اصل انقلاب، سپاه در پرونده سعادتی وارد شد. از همان روز اول جار و جنجالی به راه افتاد. همسر سعادتی به نام جلال‌زاده هر روز می‌آمد در دفتر من در سپاه و داد و بیداد می‌کرد که باید سعادتی آزاد شود و او بی‌گناه دستگیر شده است!


سعادتی را سپاه دستگیر کرد؟

سعادتی ظاهراً قبل از انقلاب هم با شوروی و سفارت آن‌ در تهران ارتباط داشت. انقلاب که پیروز شد، این‌ها خیال کرده بودند همه سیستم‌های امنیتی از بین رفته و هر کاری بکنند هیچ‌ کس متوجه نمی‌شود و می‌توانند راحت برنامه‌هایشان را پیش ببرند. اما نمی‌دانستند بقایای ساواک هنوز فعال هستند و با دولت موقت همکاری می‌کنند و سپاه هم در جریان بود. رابط شوروی زمانی که قرار بود پرونده مهم امنیتی و جاسوسی قبل از انقلاب را از سعادتی تحویل بگیرد سر قرار غافلگیر می‌شود و چون مصونیت دیپلماتیک داشت، دستگیر نمی‌شود اما سعادتی دستگیر می‌شود. در واقع آن بخش از ساواک سابق سعادتی را دستگیر کرد که در زمان شاه مسئول ضد جاسوسی بود. این‌ها واقعاً افراد خبره و توانمندی هم بودند. مثلاً به خاطر دارم که به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و عربی مسلط بودند. از فاصله دور می‌توانستند لب‌خوانی کنند و یا آموزش‌های شنود و ضد شنود دیده بودند و انواع و اقسام کارهای جاسوسی و ضد جاسوسی به این‌ها آموزش داده شده بود. به هر حال این بخش از باقی‌مانده‌های ساواک به خوبی توانست در مورد پرونده سعادتی عمل کند. این که تا سال‌ها بعد از انقلاب از نیروهای باقی‌مانده ساواک استفاده شد طبیعی بود چون کشور نیاز ضروری به تامین امنیت و کسب اطلاعات دارد و رکن رکین هر کشوری نیروهای اطلاعاتی و امنیتی آن هستند تا بتوانند آن کشور را از انواع تهدیدها حفظ کنند، به علاوه اینکه باید از تجربه آن‌ها استفاده می‌شد که شد و بعدها در وزارت اطلاعات از دانش آن افراد بهره‌برداری کردند.


درباره این روایت که افجه‌ای به تحریک سعادتی، شهید کچویی را ترور کرد و قصد داشت لاجوردی و آیت‌الله محمدی گیلانی را هم ترور کند نظر شما چیست؟

اثبات شده بود که سعادتی یکی از نفوذی‌های داخل زندان را تحریک کرده بود تا عده‌ای از مسئولین اوین را ترور کند که سرانجام هم موفق شد محمد کچویی را به شهادت برساند.


چه دلیلی وجود دارد که سعادتی عامل اصلی تحریک ترور کچویی بوده است؟

ظاهراً عده‌ای اعتراف کرده بودند و شهادت داده بودند.


به نظر شما در پرونده سعادتی و اعدام او می‌شد طور دیگری عمل کرد؟ برخی چهره‌های سیاسی معتقد بودند اگر سعادتی اعدام نمی‌شد از طریق او می‌شد منافقین را از قیام مسلحانه بازداشت و یا حداقل در سازمان انشعاب ایجاد کرد و از بار ترورها و اقدامات مسلحانه کاست؟

نه آقا این حرف‌ها چه معنی دارد؟ وسط آن همه تفنگچی و آدم‌کش مثل رجوی و خیابانی و ابریشمچی و... یک نفر بیاید و حرف دیگری بزند؟ این با عقل جور در می‌آید؟ اصلاً شما فرض کنید این صحیح است پس چرا بعدها اثبات شد که سعادتی قصد داشته از طریق تحریک افراد بعضی از مسئولین را ترور کند؟ او اگر خط مشی مسالمت‌آمیز داشت که نباید این کار را می‌کرد. این نشان می‌دهد که سعادتی اصلاً چنین فردی نبوده است. به علاوه اینکه همه قبول دارند سعادتی در ترور کچویی نقش داشته است پس چطور مدعی هستند سعادتی راه و روش دیگری داشته است. من این حرف را قبول ندارم و معتقدم کلیه رهبران منافقین از اول انقلاب معتقد به قیام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی ایران بوده‌اند فقط ۳- ۲ سال صبر کردند تا به ظاهر شرایط برای آن‌ها مساعد شود و بتوانند اسلحه بیشتری جمع کنند و ضربه شدیدتری را به انقلاب وارد کنند و الا کادر رهبری منافقین بالاتفاق معتقد به برخورد مسلحانه بودند و سرانجام هم به خیال اینکه می‌توانند نظام را ساقط کنند این کار را انجام دادند.

0 0
mehr   1395/5/1 07:06:44

روایتی از ۳۰ سال وطن فروشی منافقین/نقش گروهک رجوی درسرکوب عراقیها
پژوهشگر ارشد تاریخ معاصر با اشاره به خیانت های منافقین در حق ملت ایران و خدمت آنها به اربابان غربی شان گفت: اینها از هر فرصتی برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی ایران استفاده می کنند.

به گزارش گروه رسانه‌های خبرگزاری تسنیم، در 30 خرداد 1360 و همزمان با بررسی طرح عدم کفایت سیاسی بنی‌ صدر در مجلس شورای اسلامی سازمان منافقین (مجاهدین خلق) شورش مسلحانه ای را تدارک می‌ بیند که در واقعا آغاز رسمی مقابله آن سازمان با انقلاب اسلامی و مردم ایران است.تقابل و خیانتی در حق وطن که تا امروز هم ادامه دارد و منافقین از فرق سر تا نوک پا در خدمت گذاری اربابان غربی و منطقه ای خود انجام وظیفه می کنند.

به همین مناسبت و برای بازخوانی برهه ای از خیانت های گروهک رجوی که سیاهه جرایم شان به ایران اسلامی محدود نشده و مردم برخی کشورها از جمله عراق هم طعم ستم و جنایت آنها را چشیده اند، با دکتر صفاءالدین تبرائیان استاد دانشگاه و پژوهشگر ارشد تاریخ معاصر به گفتگو نشستیم.

تبرائیان، نویسنده دهها کتاب تاریخی است که در دو کتاب ارزشمند «خوابگردها» و «انتفاضه شعبانیه» به موضوع منافقین هم پرداخته است. کتاب انتفاضه شعبانیه ضمن دریافت جایزه جلال آل احمد برگزیده بخش تاریخ جایزه کتاب سال هم شده است.

وی در این گفتگو به تاریخچه خدمتگزاری سازمان منافقین در دستگاه صدام و از جمله نقش ایشان در سرکوب گسترده انتفاضه کنندگان، گورهای دسته جمعی و قتل عام کردها اشاره کرده است.

تبرائیان در این گفتگو همچنین به ابعاد مختلف از بودجه های سازمان منافقین و دستمزدهای اعضای سازمان، چگونگی نفوذ آنها در ایران و جاسوسی از بخش های مختلف کشور پرداخته و ضمن تاکید بر مفتوح بودن پرونده خیانت اعضای منافقین، از سرمایه گذاری پول ها و درآمدهای هنگفت این سازمان در زمینه های مختلف تبلیغاتی و ضد فرهنگی سخن گفته است.

در ادامه مشروح این گفتگوی خواندنی از نظرتان می گذرد.

ارتباط سازمان با صدام و رژیم بعث چگونه برقرار شد و از چه دورانی با هم همکاری های مشترک انجام می دادند آیا شروع آن از زمان ورود رجوی به عراق بود یا قبل از آن هم وجود داشت؟

سازمان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی با عراق ارتباط برقرار کرد. احمدرضا کریمی از اعضای سازمان در اظهاراتی عنوان کرده بود روزی رابط سازمان اعلام کرد که دو فلسطینی به ایران آمدند و می خواهند نسبت به جریانات مبارزه آگاهی کسب کنند. اینها اطلاعات دقیقی می خواهند. این دو نفر که آمده بودند فواد و سعید بودند و هویت خود را اردنی اعلام کرده بودند. اطلاعاتی که از ما می خواستند شامل تمام مراکز رژیم شاه اعم از اقتصادی، سیاسی، فرودگاه ها، امکانات هلیبوردی و غیره بود. فارغ از اینکه این اطلاعات به چه درد دو فلسطینی می خورد اطلاعاتی را که خواستند در اختیارشان قرار دادیم. آنها هم اسلحه کمری و چند چاشنی انفجاری به ما دادند. این سلاح ها را به رضا رضائی از اعضاء سازمان رسانده و گزارشی از این مسئله ضمیمه آنها بود.

احمدرضا کریمی در اظهاراتش عنوان کرده بود یک نفر در جریان این اقدامات به من کمک می کرد. این شخص فردی به نام فاضل البسام یک دانشجوی عراقی بود که در ساختمان دانشجویان خارجی کوی دانشگاه تهران زندگی می کرد.

احمدرضا کریمی گفته بود علاوه بر اطلاعات فوق از ما اخبار دقیقی درباره گروهک های داخل ایران می خواستند که مجموعه اطلاعات ما درباره چریک های فدایی را هم در اختیار آنها گذاشتیم. بعد از تمام شدن این اطلاعات، سعید و فواد با بدرقه فاضل البسام از ما جدا شده و خداحافظی کردند. با پیگیری های صورت گرفته، فاضل البسام توانست شناسنامه ایرانی گرفته و نامش به فاضل مصلحتی تغییر پیدا کرد.

درخواست بعث عراق از عباس داوری نماینده سازمان و بزرگ‌جاسوس منافقین درباره تاثیر بمب شیمیایی عراق در فلان منطقه روی گروه خونی ایرانی ها و ارائه این گزارش به عراقی ها، خود گوشه ای از پیوند ناگسستنی بعث عراق با منافقین بود که اسناد آن موجود است
احمدرضا کریمی ادامه می دهد ما دستگیر و به زندان افتادیم. یک روز در زندان اوین احضار شدم به اتاقی که شخصی در آن بود. به من گفت کارمند وزارت خارجه هستم. آلبوم عکس هایی را همراه داشت که به من نشان داد. من تصویر سعید و فواد را در آلبومی که روبرویم گذاشته بودند، دیدم. آن زمان فهمیدم که هر دوی آنها از اعضای منافقین بودند و البته فاضل مصلحتی هم از طریق اعضای سازمان به آنها متصل شده بود و از این مسئله خبر داشت.

فاضل بعدها در اعترافاتش گفته بود که عضو جبهه التحریر هستم. جبهه التحریر بدنام ترین تشکیلات فلسطینی بود که با بعث عراق در ارتباط بود. جعفر سودانی کاردار عراق در ایران و رایزن فرهنگی سفارت عراق همان سعید و فواد بودند که از کشور اخراج شدند.

این بخشی از تاریخچه عملکرد منافقین در ایران بود. بنابراین ارتباط سازمان با عراق چیزی نیست که به دهه 60 مربوط باشد بلکه حتی قبل از انقلاب هم اینها با هم ارتباط داشتند.

اولین سندی که در کتاب خوابگردها وجود دارد، نشان می دهد که سازمان از سال 58 با صدام و عراق در ارتباط بوده است. این سند درباره نشست سری نمایندگان سازمان ملل با نمایندگان سرویس کل اطلاعات عراق است.

درخواست بعث عراق از عباس داوری نماینده سازمان و بزرگ‌جاسوس منافقین درباره تاثیر بمب شیمیایی عراق در فلان منطقه روی گروه خونی ایرانی ها و ارائه این گزارش به عراقی ها، خود گوشه ای از پیوند ناگسستنی بعث عراق با منافقین بود که اسناد آن موجود است.

شاید برخی تصور می کنند که نقش منافقین در کشتار حجاج ایرانی در سال 66 ساخته و پرداخته ذهن برخی عوامل داخلی ایران است اما اسناد این همکاری موجود است.

انفجار محله گیشای تهران تلفات بسیاری داد که نماینده سازمان از آن به مقامات بعثی گزارش داده و عنوان می کند که این انفجار تا حد زیادی کارساز بوده است. اسناد و تصاویر این ملاقات ها موجود است. سیستم استراق سمع سازمان منافقین در خط مقدم جنگ بود و سیستم های فوق العاده پیشرفته ای در اختیار آنان قرار گرفته بود که می توانستند با استفاده از آن، اطلاعات را شنود کرده و منتقل کنند. همین باعث می شد عملیات ها لو رفته و تلفات بسیاری داشته باشیم. حتی بعد از عملیات به جاسوسی می پرداختند. به طور مثال در تماس های تلفنی با مراکز پزشکی و بیمارستان ها ادعا می کردند ما خانواده مجروح هستیم. چند نفر مجروح هستند و به کدام بیمارستان ها منتقل شده اند، اینگونه اطلاعات را جمع آوری کرده و به اعضای رده بالای سازمان و بعد از آن به صدامیان منتقل می کردند.

تامین مالی سازمان چگونه صورت می گرفت؟ به هر حال اداره چنین سازمانی نیازمند تامین منابع مالی و بودجه مشخص دارد این منابع چطور تامین می شد؟

سازمان برای برخی عملیات ها، پاداش های هنگفتی دریافت می کرد. از صدور مجوز فروش 40 کیلوگرم طلا در بازارهای عراق از سوی وزارت کشور عراق به منافقین تا حقوق های میلیونی و پاداش های آنچنانی به اعضای منافقین از جمله جلوه های زرق و برق دلارها و دینارهای منافقین است که اسناد آن وجود دارد.

در سال 64 بودجه سازمان 27 میلیون دلار بود. بسیاری تصور می کنند که سازمان تمام شده اما ردپای آنها را می توان با خرج همین پولهایی که روزی از صدام گرفتند، امروز در شبکه های مستهجن دنیا، باشگاه ها، کلوپ های شبانه، سینما، رستوران ها و هتل ها دید. پول هایی که از صدام گرفتند را سرمایه گذاری کردند و امروز در حال اداره آن هستند. اعضای سازمان موجودات بدبختی بودند که به اندکی غذا و خوراک و لباسهای نظامی بسنده می کردند و هر آنچه بابت دستمزد و پاداش دریافت می شد، اینگونه سرمایه گذاری شده است.

در شرایطی که ملت بیچاره عراق در بدترین شرایط امرار معاش می کردند، رژیم منحط بعث با بودجه های کلان 4 مرجع شهید را به شهادت رساند و اینگونه خون خواری کرد و منافقین که روزی برادر و هموطن ما بودند، با چنین دشمنی علیه وطن و خاک خود متحد شدند.

سازمان مجاهدین در سال 44 تاسیس شد. در سال 54 اعلام تغییر مواضع ایدئولوژیک کرد و در سال 64 در پاریس ازدواج مریم و مسعود را اعلام کردند. با وجود فرهنگ ایرانی، اینکه یک مردی همسر خود را طلاق داده و به عقد مردی دیگری درآورد، امری غیر قابل باور است. نزدکترین فرد به مسعود رجوی که می توانست روزی برای او خطرآفرین شده و ریاست سازمان را بر عهده بگیرد ابریشم‌چی بود. برای اینکه وی را تحقیر کند با همسر او ازدواج کرد.

در سال 64 ازدواج ایدئولوژیک مطرح شد تا واکنش اعضای سازمان تست شود که در مقابل این اقدام چه واکنشی از خود نشان می دهند. اگر این مسئله را پذیرفتند، می توان آنها را در هر لجنی فرو برد. به نظر می رسد منافقین در هر یک دهه، با اقدامی رذل و کثیف مردم را غافلگیر می کنند. اینها اجاره آمریکا هستند.

منافقین پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران را لو دادند در حالی که شاید این پیشنهاد به افراد زیادی داده شده بود اما هیچکس حاضر به این کار نشد. منافقین در این اقدام هم علیه ملت ایران پیش قدم شدند.

نزدکترین فرد به مسعود رجوی که می توانست روزی برای او خطرآفرین شده و ریاست سازمان را بر عهده بگیرد ابریشم‌چی بود. برای اینکه وی را تحقیر کند با همسر او ازدواج کرد
اینها مصداق «أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» هستند. مانند چهارپایان هستند، بلکه هم پست تر. طبق گفته امام جعفر صادق (ع) اگر قید «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» نبود، روز قیامت حیوانات به خدا اعتراض می کردند. اگر منافقین را بشناسیم به چهارپایان احترام بیشتری میگذاشتیم چون نجیب تر و شریف تر هستند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، حدود دویست نفر اعضای سازمان از زندان ها آزاد شدند. اینها به جای اینکه به امواج انقلاب بپیوندند میتینگ امجدیه راه انداختند که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ می دهیم.

قبل از واقعه 30 خرداد 1360، تیراژ هفته نامه «مجاهد» 450 هزار بود. البته ما هم مقصریم که به این سازمان تا این اندازه میدان دادیم.

چرا باید بعد از گذشت حدود 5 تا 6 ماه از انقلاب اسلامی تیراژ روزنامه مجاهدین به این رقم برسد؟ آن هم برای کسی که ارزش هیچ چیزی را ندارد. به گفته اعضای نجات یافته سازمان رجوی ساعت ها در پادگان اشرف در جمع اعضای سازمان سخنرانی می کرد تا جایی که بسیاری از فرط خستگی غش می کردند، تمام حرف هایش مزخرفاتی بود که هیچ ارزشی نداشت.

انتفاضه شعبانیه، حادثه ای مهم و البته پیچده در تاریخ معاصر عراق است که اتفاقا رد پایی از منافقین را در سرکوب آنهم می بینیم. عامل محرک شکل‌گیری انتفاضه شعبانیه چه بود و چه شرایطی باعث شد که مردم عراق در حالی که کشورشان در جنگ با کویت به سر می‌بردند، علیه حکومت صدام قیام کنند؟

بعد از پایان جنگ تحمیلی شمار قابل توجهی از بنیه دفاعی عراق که بیشتر در تهاجم مورد استفاده قرار می‌گرفت، عاطل و باطل روی دست صدام مانده بود. گفته می‌شود حدود یک میلیون و 800 هزار نفر نظامی در حکومت صدام بود که نمی‌دانست با آن چه کند.

از سوی دیگر از کشورهای عربی ناراحت بود چون آنها به صدام به چشم درهم‌کوبنده می‌نگریستند و معتقد بودند صدام الم شده تا جلوی صدور انقلاب اسلامی گرفته شود. صدام حدود پنج ماه و نیم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بر سر کار آمد و قبل از آن مرد در سایه بود ولی بعد از آن پرده‌ها کنار زده شد و اقتدارش عریان شد، البکر را کنار زد و قدرت را به دست گرفت؛ هم رئیس‌جمهور شد و هم فرمانده کل قوا و دبیرکل حزب بعث.

کاملاً مشخص بود که صدام برای یک چیز مشخصی در حال آماده شدن است، آن چیز همانا تحمیل جنگ هشت ساله بود که بدون هیچ ثمره و دستاوردی برای او خاتمه پذیرفت.

در این مقطع زمانی عراق با چیزی حدود 50 میلیارد دلار کسری بودجه مواجه شده بود. عراق تا قبل از شروع جنگ تقریباً معادل چنین رقمی تنها ذخیره ارزی داشت.

تردیدی نیست که استعمارگران در پی این هستند در منطقه خاورمیانه کسی قدرتمند نشود. کشورهای مختلف را به جان یکدیگر می‌اندازند تا به هدف خود برسند. صدام هم آلت دست شد. در آخرین دیداری که قبل از حمله به کویت با سفیر آمریکا خانم گلکسی داشت، به او درباره تصمیم خودش برای حمله به کویت اطلاع داد. خانم سفیر به او پاسخ داده بود که ما درباره درگیری‌های مرزی بین کشورهای منطقه دخالتی نمی‌کنیم. از این پاسخ چنین تعبیری شد که در واقع به صدام چراغ سبز برای حمله به کویت نشان داده شده است یا حداقل چراغ زرد داده شد که به ما ربطی ندارد.

بین عراق و کویت چاه‌های نفتی بود در جنوب بصره با نام «الرمیله» که صدام دعوای ساختگی راه انداخت و مدعی شد این چاه‌ها متعلق به عراق است و کویت نفت را از آنها سرقت می‌کند. باید بابت این برداشت از چاه‌های نفت غرامت بدهد. کویتی‌ها زیر بار رفته و تا دو میلیارد دلار خسارت دادند چون می‌دانستند این ادعای صدام بهانه است ولی صدام دست بردار نبود. احساس می‌کرد هشت سالی که در مقابل ایران ایستادگی کرده است، به نمایندگی از شیوخ نفت و دلار منطقه بوده است. تصور آنها این بود که انقلاب اسلامی در حال صادر شدن است و نزدیک است که در کشورهای منطقه بخصوص کشورهای عربی شیخ‌نشین نیز مردم علیه حکومت شورانده شوند؛ به همین خاطر باید به صدام کمک کنیم تا این جنگ علیه ایران را قدرتمندانه ادامه داده و ایران را حتی اگر شکست نداد، درگیر کرده و خسارت‌هایی به آن وارد کند.

مقدار بمبی که در جریان جنگ کویت بر سر مردم عراق ریخته شد، بیش از هفت برابر قدرت بمب اتمی هیروشیما بوده است. العامریه پناهگاهی در بغداد بود که عده‌ زیادی در آنجا پناه گرفته بودند اما در جریان بمباران آنجا حدود 450 تا 500 نفر از بین رفتند. زیرساخت‌های عراق نابود شد چون بنا بود که نابود شود
صدام در نشست‌هایی که با حضور شیوخ عرب برگزار می‌شد، با لحن توهین‌آمیزی با کشورهای عربی صحبت می‌کرد چون احساس قدرت می‌کرد، بزرگترین نیروی نظامی را در اختیار داشت و جنگ تحمیلی را با ایران به طور قسطی اداره کرد. به دلیل روابط خوبی که با ژاک شیراک داشت، هواپیماها و جنگنده‌های بسیاری را از فرانسویان خریداری می‌کرد، ما نقد خرید می‌کردیم اما صدام قسطی خرید می‌کرد به همین خاطر کشورهای عربی هم مدیون او بودند.

شیوخ عرب از اینکه تا کی باید گردن‌کشی صدام را تحمل کنند، خسته شدند و حاضر نبودند سر کیسه‌های خود را شل کنند، به همین خاطر صدام برای حمله به کویت تصمیم جدی خود را گرفت. شاید تعداد کسانی که از این اقدام خبر داشتند، سه یا چهار نفر بیشتر نبودند که از نزدیک‌ترین و محرم‌ترین افراد به صدام محسوب می‌شدند.

مرداد سال 1369 به طور جدی تصمیم به حمله گرفت و به کویت حمله کرد. قطعنامه‌های مختلفی صادر شد اما صدام در عرض سه ساعت توانست کویت را تصرف کرده و اعلام کند که کویت استان نوزدهم عراق است.

یکی از چهره‌های نزدیک به خود که اصالتاً کویتی بود اما ارادت به صدام داشت را به عنوان حاکم استان نوزدهم تعیین کرد.

آمریکایی‌ها در آخرین لحظات به مسئولین کویتی اطلاع دادند که نیروهای صدام قصد حمله دارند، باید محل را ترک کنید، آنها هم با خودرو به راه افتاده و خود را به ریاض رساندند. من چند ماه بعد از بازپس‌گیری کویت در آنجا بودم، دیدم که شهر دست‌نخورده باقی مانده، فقط به سراغ بانک‌ها رفته و غارت کرده بودند. جلوی کمیته ملی المپیک کویت، برادر شیخ سابق کویت را جلوی چرخ تانک انداخته و او را کشته بودند و البته در آن محل هم نمادی یادبود برای او درست کردند.

قطعنامه‌های مختلفی صادر شد که صدام کویت را ترک کند اما هیچ اعتنایی نمی‌کرد. طوری بود که حتی روس‌ها هم که از صدام حمایت می‌کردند، پای قطعنامه‌ها را امضا می‌کردند. ملک حسین پادشاه اردن با صدام رابطه خوبی داشت، او هم واسطه شد، دبیرکل سازمان ملل نیز وساطت کرد، رئیس‌جمهور فرانسه هم واسطه شد، اما فایده‌ای نداشت. یاسر عرفات، حسنی مبارک و علی عبدالله صالح رئیس‌جمهور یمن کسانی بودند که به دفعات با صدام دیدار کردند تا از کویت خارج شوند اما به خرج صدام نمی‌رفت.

در اتحادیه عرب بلبشویی به پا شد. در جلسه‌ای که در مصر برگزار شد، حسنی مبارک با عصبانیت ماجرای حمله به کویت را محکوم کرد، شیوخ منطقه هم احساس خطر کردند چون حمله به یک کشور با رژیم سلطنتی‌ برایشان غیرقابل تحمل بود و برایشان گران تمام می‌شد. از اقتدار صدام احساس خطر کردند. کویت تا ریاض مسیری کاملاً صاف است و بیم این می‌رفت که در کمتر از سه هفته ریاض هم توسط صدام تصرف شود.

همه این حمله را محکوم کردند، بالاخره بعد از حدود هفت ماه و نیم در اسفند 1369 برای بازپس‌گیری کویت، حمله به عراق آغاز شد.

33 کشور در ائتلاف بین‌المللی علیه عراق متحد شدند. اتفاق زشتی که رخ داد این بود که مَلِک فهد پادشاه عربستان از آمریکایی‌ها دعوت کرد و برای آنها فرش قرمز پهن کرد تا مسئولیت و ریاست این ائتلاف را برعهده بگیرد.

اینکه یک کشور مسلمان از آمریکا خواهش و تمنا کند که نیروهای خود را به منطقه آورده و رهبری ائتلاف کشورهای عربی را برعهده بگیرد، مقدمه‌ای بود تا پای اجانب به منطقه باز شود.

حمله به عراق با بمباران این کشور در نقاط مختلف آغاز شد. به نظر می‌رسید که فرصت مناسبی در اختیار آمریکایی‌ها قرار گرفته که بتوانند زیرساخت‌های عراق را نابود کنند. 38 روز عراق مورد بمباران قرار گرفت. گفته می‌شود مقدار بمبی که در این مدت بر سر مردم عراق ریخته شد، بیش از هفت برابر قدرت بمب اتمی هیروشیما بوده است. العامریه پناهگاهی در بغداد بود که عده‌ زیادی در آنجا پناه گرفته بودند اما در جریان بمباران آنجا حدود 450 تا 500 نفر از بین رفتند. زیرساخت‌های عراق نابود شد چون بنا بود که نابود شود، چون معیار غرب و آمریکا در موقعیت‌های مختلف متفاوت است. تا زمانی که صدام با ایران می‌جنگید، از او حمایت می‌کردند اما معتقد بودند با حمله به کویت پررو شده و باید او را سر جای خودش نشاند.

بعد از بمباران هوایی، عملیات زمینی در عراق شروع شد؛ عملیاتی به نام «طوفان صحرا» آغاز شد. عملیات زمینی با سلاح‌های غیرمتعارف انجام شد، جسدها پودر شده بود و هنوز هم بعد از گذشت چندین سال از این جنگ، کودکان ناقص‌الخلقه به دلیل استفاده از سلاح‌های نامتعارف در آن زمان در عراق به دنیا می‌آیند.

در صدمین ساعت عملیات صدام دست‌ها را به نشانه تسلیم بالا برد؛ این تسلیم، تسلیم ذلت‌بارانه‌ای بود. عراق زیر بند 7 سازمان ملل رفت و تا همین چند سال پیش خسارت‌های حمله به کویت را پرداخت می‌کرد.

بعد از حمله عراق به کویت شیوخ منطقه احساس خطر کردند چون حمله به یک کشور با رژیم سلطنتی‌ برایشان غیرقابل تحمل بود و برایشان گران تمام می‌شد. از اقتدار صدام احساس خطر کردند. کویت تا ریاض مسیری کاملاً صاف است و بیم این می‌رفت که در کمتر از سه هفته ریاض هم توسط صدام تصرف شود
در جریان حمله‌ای که ائتلاف به عراق انجام داد، صدام تعدادی موشک به سمت اسرائیل پرتاب کرد، موشک‌ جای مهمی نخورد اما خسارت این انفجارها را حتی به اندازه چندین برابر از صدام گرفتند. رژیم صهیونیستی خوشحال بود از اینکه قدرت یک کشور عربی از بین رفته البته این خصوصیت رژیم صهیونیستی است. امروز هم خوشحال است از اوضاعی که در سوریه وجود دارد. پرتاب این چند موشک، احساسات کشورهای عربی را برانگیخته کرد و تظاهراتی در این باره برگزار شد. روشنفکران عرب، جانب صدام را گرفتند اما جای تأسف داشت که درگیری بین دو ظالم بود و برخی از یک طرف حمایت کردند. مثل این است که بین بنی‌عباس و بنی‌امیه درگیری صورت گیرد و ما جانب یک طرف را بگیریم. در کشور خودمان هم برخی جانب صدام را گرفتند. یک فقیه عالیرتبه که از دنیا رفته و اسم او را نمی‌آورم در قم گفت الان بهترین موقع است تا کفن بپوشیم و در خلیج‌فارس با نیروهای آمریکایی مبارزه کنیم. کسی نگفت به ما چه ارتباطی دارد. مگر فراموش کرده‌اید که هشت سال همین صدام چه دماری از روزگار این مملکت و ملت درآورد.

در مجلس ایران، صدام را به عنوان خالد ابن ‌ولید تعبیر کردند و گفتند بهترین موقع است که علیه آمریکا و اسرائیل متحد شویم، اما مقام معظم رهبری در این باره موضع هوشمندانه‌ای اتخاذ کردند و فرمودند در این موضوع ما هیچ دخالتی نمی‌کنیم؛ دو ظالم به جان هم افتادند.

عراق تسلیم شد، در جریان اخراج نظامیان عراقی از کویت و بازگشت آنها با سرافکندگی و خاری به کشور، نظامیان از هم سؤال می‌کردند که دستاورد ما از این حمله چه بود. وارد یک کشور عرب مسلمان شدیم، چرا باید به این کشور حمله می‌کردیم تا امروز با این خفت از آن خارج شده و زیر بند 7 سازمان ملل قرار بگیریم. نظامیان به مرکز شهر بصره رسیدند و از شدت عصبانیت و غضب، تمثال صدام را که در یکی از خیابان‌های مرکز شهر نصب بود، به رگبار بستند تا خشم خود را ابراز کنند.

بنابراین شروع انتفاضه و جرقه‌های ابتدایی آن مردمی نبود و در حقیقت نظامیان حکومت صدام در ابتدا به نشانه خشم شورش کردند؟

عراق دارای چهار نهاد امنیتی بود، الامن‌العام، الامن‌الخاص، استغفارات و اداره امنیت عمومی که هر کدام از این چهار نهاد یکدیگر را مراقبت می‌کردند.

بر اساس تحقیقی که صورت گرفته در 37 سال حاکمیت بعث عراق حدود 7.5 میلیون نفر از جمعیت عراق فقط ناپدید شدند و خبری از آنها نیست. از مردم زهر چشم گرفته بودند و مردم اجازه حرکت انقلابی نداشتند.

بعثی‌ها وقتی روی کار آمدند سنتی به اسم «استخوان شکستن» داشتند که اصطلاح فارسی آن «زهر چشم گرفتن» است. در بغداد دختران، خانواده‌های سرشناس و متمول یا سیاسیونی که با بعثی‌ها رابطه خوبی نداشتند، ناپدید می‌شدند. بعد از مدتی برمی‌گشتند اما هیچ‌کس از اینکه کجا بودند، خبردار نمی‌شد و در سکوت سپری می‌شد. بعدها مشخص شد که ربایش دختران از سوی بعثی‌ها صورت می‌گرفته و هیچ‌کس از ترس آبرو و جانش جرأت اعتراض نداشت. این اتفاقات در استان‌های مختلف هم رخ می‌داد. هدفشان زهر چشم گرفتن بود تا کسی جرأت صحبت کردن یا اعمال عقیده نداشته باشد.

این جرقه این‌گونه زده شد و آتش آن خیلی سریع سرایت کرد چون زمینه و بستر مناسب آن وجود داشت. اولین کسی که به مجسمه صدام شلیک کرد، یک نظامی بود. این شلیک مثل بغضی بود که ترکید و قیام از جنوب عراق و بصره، العماره و ناصریه شروع شد؛ به جز سه استان سنی‌نشین که در این قیام همراهی نکردند، کنترل 14 استان عراق به دست مردم افتاد. شهرک‌های اطراف بغداد هم با قیام همراه شدند و قیام گسترده که همان انتفاضه است، صورت گرفت.

کنترل کربلا و نجف هم در اختیار انقلابیون قرار گرفت. این قیام دو هفته بیشتر طول نکشید.

چرا این قیام ظرف دو هفته سرکوب شد و دوام نیاورد؟

بارها و بارها مقامات غربی و آمریکایی از جمله بوش پدر از مردم عراق می‌خواستند که علیه صدام و دیکتاتوری‌هایش قیام کنند اما در جریان این انتفاضه هیچ کمکی به انقلابیون نکردند، بلکه ورق برگشت. کسانی که به دفعات خواسته بودند که علیه صدام قیام شود، پشت مردم را خالی کردند.

سفیر آمریکا در عراق بعدها در اظهارنظر خود عنوان کرده بود که یکی از بزرگترین خطاهای آمریکا این بود که مردم عراق را در این انتفاضه تنها گذاشتیم؛ همین تنها گذاشتن باعث شد قتل عام عظیمی صورت گیرد.

کشورهای منطقه خلیج‌فارس هم دیدند قیام ماهیت اسلامی پیدا کرده و عکس‌هایی مانند شهید صدر، آقای حکیم و تصاویر آیت‌الله خامنه‌ای توسط انقلابیون بالا برده می‌شود.

البته عراقی‌ها از جمهوری اسلامی ایران دلخورد بودند و می‌گفتند چرا مرزها برای گسترش پیدا کردن قیام باز نمی‌شود اما در همان زمان آیت‌الله محسن اراکی دبیرکل فعلی مجمع تقریب مذاهب اسلامی که در آن دوره نماینده ولی‌فقیه در قوات‌ المسلح العراقیه بود با عنوان «شیخ محسن العراقی» بیانیه‌ای داد که هرکس می‌خواهد عملیاتی انجام دهد، باید تحت نظر فرماندهی سیدمحمدباقر حکیم باشد.

عراقی‌ها انتظار داشتند ما به آنها کمک‌های تسلیحاتی برسانیم، اما بر اساس تحقیقات انجام شده مشخص شده است که به جز کمک‌های غذایی، امدادی و بهداشتی، کمک‌های تسلیحاتی سبک برای نظامیان عراقی مخالق صدام ارسال کردیم.

در جریان انتفاضه شعبانیه وقتی دیدند به این سرعت کنترل 14 استان عراق به دست مردم افتاد، ارتجاع منطقه به تکاپو افتاد چون احساس خطر می‌کردند و همین‌ها به آمریکا فشار آوردند تا در این باره ورود پیدا کند. از سوی دیگر آمریکا اگرچه موافق قیام علیه دیکتاتوری صدام بود اما دلش نمی‌خواست انقلاب اسلامی دیگری در منطقه شکل بگیرد.

به همین خاطر علیرغم اینکه به بالگردهای صدام پرواز ممنوع داده بودند، اجازه پریدن جنگنده‌های بعثی را دادند.

در جریان سرکوب انتفاضه عده زیادی از بین رفتند. نظامیان صدام حتی وارد حرمین شده و اهانت‌ها کردند. کسانی که به مضجع شریف پناه بردند، حتی به شبکه‌های ضریح چسبیدند، جان سالم به در نبرده و به شهادت رسیدند. گفته می‌شود فقط در بین‌الحرمین حدود 3800 نفر به شهادت رسیدند
سوخت‌رسانی به بالگردهای بعثی صورت گرفت و در نهایت حمله علیه انتفاضه شعبانیه آغاز شد. در برخی شهرها مثل حله و کربلا، فجایع شدیدی صورت گرفت. صدام دو نفر از نزدیکان و مورد اعتمادین خود را مسئول سرکوب مردم در کربلا و نجف کرد، «طه یاسین رمضان» مسئول سرکوب محور نجف و «حسین کامل» مسئول سرکوب انتفاضه کربلا بود.

حسین کامل مقابل حرم حضرت اباعبدالله(ع) ایستاد و گفت تو حسینی و من هم حسینم، می‌بینیم چه کسی پیروز خواهد شد، به یکی از افسران تحت فرمان خود دستور داد که به سمت حرم شلیک کرد اما این افسر گفت من این کار را نمی‌کنم، من شیعه نیستم ولی به هر حال این مکان، مکانی مقدس است. صرف‌نظر از اینکه چه کسی در این آرامگاه به خاک سپرده شده است، باید احترام این مکان را نگه داشت اما در واکنش به این سخنان افسر نظامی، حسین کامل به سمت وی تیراندازی و خودش اولین توپ تانک را به طرف حرم پرتاب کرد و بعدها خود، پدر، مادر و برادرش به بدترین سرنوشت به دست صدام گرفتار شدند.

در جریان سرکوب انتفاضه عده زیادی از بین رفتند. نظامیان صدام حتی وارد حرمین شده و اهانت‌ها کردند. کسانی که به مضجع شریف پناه بردند، حتی به شبکه‌های ضریح چسبیدند، جان سالم به در نبرده و به شهادت رسیدند. گفته می‌شود فقط در بین‌الحرمین حدود 3800 نفر به شهادت رسیدند.

در جریان این سرکوب، اسناد و مدارکی موجود است که در عرض کمتر از دو هفته، نیم میلیون نفر شهید شدند و مجامع بین‌المللی و رسانه‌ها در برابر این فاجعه سکوت کردند.

هنوز در عراق گورهای دسته‌جمعی کشف می‌شود، در برخی گورها 4000 تا 5000 نفر دفن شدند و از باقی‌مانده استخوان‌های آنها می‌توان تشخیص داد که زنان و کودکان بودند.

عده زیادی هم این‌گونه زنده به گور شدند به همین خاطر است که گفته می‌شود حدود هفت میلیون نفر در عراق ناپدید شده‌اند.

برخی می‌گویند چرا مردم عراق از خود اقتدار و غیرت نشان نداده و صدام را سرنگون نمی‌کنند در حالی که باید گفت کسانی که این‌گونه صحبت می‌کنند نمی‌دانند صدام چه موجود وحشی بود.

در جریان سرکوب انتفاضه شعبانیه، منافقین و گروهک مسعود رجوی چه نقشی داشتند؟

در سرکوب قیام شعبانیه صدام به تنهایی عمل نکرد، گروهک فرقه رجویه چرخ پنجم گاری صدام شدند. بر اساس اولین جلسه گفتگویی که مسعود رجوی رهبر فرقه منافقین با سپهبد صابر الدوری داشته، مشخص شده که صابر‌ الدوری رئیس کل سرویس اطلاعات عراق از نقشی که مجاهدین خلق در جریان سرکوب انتفاضه شعبانیه ایفا کرده‌اند، از رجوی تشکر می‌کند.

پس نقش‌آفرینی منافقین در سرکوب انتفاضه و درخواست کمک صدام از آنها مسئله در خفا و پنهانی نبوده بلکه علنی بوده است؟

بله همین‌طور است، چون نیروهای منافقین از خرداد 65 و حتی قبل از آن در عراق بودند. از خرداد 65 هواپیمای اختصاصی که باید رجوی را از پاریس به بغداد منتقل می‌کرد، رئیس فرقه رجویه و همراهانش را وارد عراق کرد. بعد از آن نیروهای سازمان از همه جا فراخوان داده شدند که خود را به عراق رسانده و از آنجا برای مبارزه نظامی با جمهوری اسلامی ایران آماده شدند.

به جز کمک‌های غذایی، امدادی و بهداشتی، کمک‌های تسلیحاتی سبک برای نظامیان عراقی مخالق صدام ارسال کردیم
تئوری سازمان این است که جمهوری اسلامی ایران یک قدرت است، برای سرنگونی یک قدرت باید به یک ابرقدرت متصل شد. الان هم با همین‌ توجیه کار می‌کنند. این یک تئوری استالینی است. کمونیست‌ها در جریان جنگ جهانی دوم با امپریالیسم علیه فاشیسم متحد شدند.

در کشوری مانند انگلیس مجازات اعدام وجود ندارد. تنها در صورتی حکم اعدام صادر می‌شود که کشوری به انگلیس حمله کرده و یک شهروند انگلیسی به کمک مهاجم برود. درواقع این فرد ستون پنجم، جاسوس، مزدور و وطن‌فروش است.

تأسف‌آور است که منافقین در سال 65 نیروهای خود را به عراق برده و علیه هموطنان خود با دشمن کشورشان متحد شدند.

درست است که حدود 17 هزار شهید ترور داریم که بیشترین آنها توسط منافقین به شهادت رسیدند اما در جریان پیک‌نیک‌های نظامی منافقین که یکی از آنها عملیات فروغ جاویدان در مرصاد بود، تعداد زیادی از نیروهای منافقین لت و پار شدند؛ اینها برادر و خواهر ما بودند، هموطنان ما بودند، شهروند این مملکت بودند، چرا و به خاطر چه چیزی باید این‌گونه کشته می‌شدند؟

برخی به خاطر اینکه به قدرت برسند همه کاری می‌کنند، جنون دستیابی به قدرت، مجال فکر کردن به آنها نمی‌دهد. اینها به هر وسیله‌ای متوسل شدند تا قدرت را به دست آورده و به قول خودشان بر کشور حکومت کنند.

در ملاقات‌های صدام و رجوی، دوربین‌های مخفی تمام اتفاقات را ضبط کرده، پول‌هایی که بین صدام و رجوی رد و بدل شده، ثبت و ضبط شده است. صدام در قبال این خدمات، از منافقین انتظاراتی داشت و این انتظارات همگی علیه ملت ایران و جمهوری اسلامی ایران بود.

صدام دو کار مهم در دادگاه محاکمه خود انجام داد. اول اینکه ریش بلندی گذاشت و دوم یک قرآن روی میز مقابلش گذاشته بود و دائم آن را باز می کرد. موقعی که دیگران صحبت می کردند، صدام قرآن را باز کرده و وانمود می کرد که در حال تلاوت قرآن است. این رفتار صدام برای بیرون دادگاه پیام داشت. یعنی ریش بگذارید و قرآن در دست بگیرید. آنها که باید پیام صدام را می فهمیدند، فهمیدند. فقط کمی دشداشه ها را کوتاه کردند و نامشان داعشی شد.

نیروهای سازمان، تازه نفس بودند و خیلی خوب توانستند نیروهای خود را از سراسر دنیا جمع کنند. در ماجرای سرکوب انتفاضه شعبانیه هم خیلی خوب توانستند نقش آفرینی کنند.

صدام دو کار مهم در دادگاه محاکمه خود انجام داد. اول اینکه ریش بلندی گذاشت و دوم یک قرآن روی میز مقابلش گذاشته بود و دائم آن را باز می کرد. موقعی که دیگران صحبت می کردند، صدام قرآن را باز کرده و وانمود می کرد که در حال تلاوت قرآن است. این رفتار صدام برای بیرون دادگاه پیام داشت. یعنی ریش بگذارید و قرآن در دست بگیرید. آنها که باید پیام صدام را می فهمیدند، فهمیدند. فقط کمی دشداشه ها را کوتاه کردند و نامشان داعشی شد

در یکی از دیدارهای مسعود رجوی با طاها جلیل، یکی دیگر از روسای سرویس اطلاعاتی رژیم بعث عراق که البته این شخص نیز امروز مانند خود رجوی ناپدید است، رجوی گلایه هایی به طاها جلیل کرده و می گوید سفیر شما در تهران با یکی از روزنامه های ایران با نام رسالت مصاحبه کرده و ماجرای ترور سپهبد صیاد شیرازی را محکوم کرده است. این چه حرفی است که زده، او را توبیخ کنید.

در پاسخ طاها جلیل قول می دهد حتماً سفیر عراق در ایران را احضار کند. رجوی در آن دیدار می گوید آیا کاخ سفید و کاخ الیزه نمی دانستند چه کسی حزب جمهوری اسلامی را منفجر کرد!؟ چه کسی دفتر نخست وزیری را منفجر کرد!؟ همه می دانستند ما هستیم اما کسی اینگونه نسبت به اقدام ما موضع گیری نکرده است.

مجاهدین هنوز به طور رسمی نپذیرفتند مسئولیت انفجار حزب جمهوری و دفتر نخست وزیری را اما وقتی این فیلم و مستندات وجود دارد ما می توانیم علیه منافقین اقامه دعوا کنیم.

دولت های غربی برای صدام در جریان سرکوب انتفاضه استثناء قائل شدند و به او اجازه پرواز در منطقه پرواز ممنوع دادند. اجازه دادند که از بالگردهایش برای سرکوب انقلابیون استفاده کند. در اختیار او سوخت قرار دادند. در حالی که در آن شرایط سوخت عراق به گفته «حامد بیاتی» سفیر سابق عراق در سازمان ملل یک کشتی به گل نشسته بود.

آمریکائی ها و غرب این امدادرسانی هایی را به صدام انجام دادند تا بتوانند انقلابیون را سرکوب کنند. بعد از اینکه ماجرای جنگ دوم خلیج فارس با بازپس گیری کویت از عراق پایان یافت، تمام هزینه های این جنگ از سوی سعودی ها پرداخت شد. پس از آن ماجرا بوش پدر در سخنرانی در نیویورک می گوید به خدا قسم امروز عقده جنگ ویتنام از دل ما خارج شد.

به اعتقاد من که در کتاب خوابگردها هم به آن اشاره کردم، آمریکائی ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تحقیری را احساس کردند، اشغال سفارت آمریکا در ایران و تلاش آمریکائی ها برای آزادی حدود 440 گروگان آمریکائی، موجب سرخوردگی فزونی برای آمریکائی ها شد. به طوری که آمریکائی هایی که منتظر رهایی از عقده جنگ ویتنام بودند، چند سال بعد زخم عمیق دیگری را بر تن خود حس کردند. چرا که سحرگاه یکشنبه اول آبان ماه 1362 وقوع دو انفجار مهیب شهر بیروت را به لرزه درآورد. مقر فرماندهی تفنگداران آمریکائی در کنار فرودگاه بین المللی و مرکز فرماندهی کوماندوها و چتربازان فرانسوی طی دو عملیات شهادت طلبانه توسط کامیون های مملو از مواد منفجره دچار انفجار مهیبی شد. حزب الله مسئولیت آن را به عهده گرفت.

241 تفنگدار آمریکائی و 74 چترباز فرانسوی به هلاکت رسیدند. وقوع این رخداد باعث خفت و خاری بیشتر آمریکا شد و اقتدار آنها را به چالش بین المللی کشید. حزب الله لبنان هم مسئولیت آن را به عهده گرفت.

آنچه در سال جاری با عنوان مصادره 2 میلیارد دلار از دارایی های ایران توسط آمریکا اتفاق افتاد به خاطر این انفجارها بود. آمریکائی ها تمام این موضوعات را نگهداری کرده بودند تا در فرصتی مناسب از ایران انتقام بگیرند، از این رو هم صدام و هم منافقین ابزار مناسبی به حساب می رفتند.

فکر می کنید اگر انتفاضه شعبانیه سرکوب نشده و به سرانجام می رسید امروز اوضاع منطقه چگونه بود؟

همان موقع انقلاب عراق به ثمر رسیده بود و احتیاجی به حمله دوباره نبود یعنی ملت عراق کار صدام را یکسره کرده بودند.

در 37 سال حاکمیت بعث عراق حدود 7.5 میلیون نفر از جمعیت عراق فقط ناپدید شدند و خبری از آنها نیست
آمریکایی ها ناخواسته دو دشمن جمهوری اسلامی ایران را از بین بردند بدون اینکه بفهمند عواقب آن چیست، یکی طالبان و دیگری صدام.

شهید سیدمحمدباقر حکیم می فرمود مگر حضرت حجت ظهور کنند که صدام سرنگون شود. اما آمریکایی ها بعد از این حمله بنای ایجاد ناامنی در عراق را گذاشتند، بعد از ترور شهید حکیم که چهاردهمین خطبه نماز جمعه را خواند و وقوع آن انفجار مهیب دیگر آرامش در عراق حاکم نشد و هر روز انفجاری تازه در آن اتفاق می افتد.

در جریان حمله آمریکا به عراق وضعیت منافقین چگونه بود؟ چطور نقش آفرینی کردند؟

از طریق شورای روابط خارجی سازمان با آمریکایی ها لابی کردند که ما در این قضیه بی طرف هستیم. پرچم بی طرفی را در سازمان هم برافراشتند.

البته بعد از حمله آمریکا به عراق و ورود نظامیان آمریکایی به پادگان اشرف اعضای سازمان تک به تک احضار شده ضمن انگشت نگاری درباره نقش هر یک از آنها در مساله کشتار کردها مورد بازجویی قرار گرفتند.

سازمان در جریان عملیات مروارید و قتل عام کردها اعلام کرده بود که این کردها پاسدارانی هستند که جمهوری اسلامی برای قیچی کردن ما فرستاده اینها فقط لباس کردی به تن دارند باید آنها را قتل عام کنیم در حالی که همه کشته شدگان خلق کُرد بودند.

تئوری سازمان منافقین این است که جمهوری اسلامی ایران یک قدرت است، برای سرنگونی یک قدرت باید به یک ابرقدرت متصل شد. الان هم با همین‌ توجیه کار می‌کنند. این یک تئوری استالینی است


FBI بعد از ورود به پادگان اشرف از تک تک اعضای سازمان در مورد علمیات مروارید و نقش آنها در کشتار کُردها سوال کردند. البته از آنجا که شیعیان همیشه مظلوم هستند کسی از اعضای سازمان درباره کشتار شیعیان سوال نکرد.

در مقطع کوتاهی آمریکایی ها به اعضای سازمان اجازه دادند که اگر می خواهند از سازمان جدا و از پادگان خارج شوند برخی همانجا از فرصت استفاده کرده و از سازمان جدا شدند اما بعد از مقطع زمانی کوتاه سازمان جلوی آن را گرفت. آن دوران، دوران ذلت سازمان بود چون هم ارباب آنها یعنی صدام سرنگون شده و هم آمریکایی ها وارد مقر آنها شده و سلاح هایشان را دست شان گرفته بودند.

مستنداتی وجود دارد که رجوی چندین بار به «صابر الدوری» عنوان می کند که مدتی است که صاحب خانه را ندیده ایم ما خانه را با صاحبخانه آن می خواهیم. رجوی برای دیدار با صدام التماس می کرده است اما کم کم خود را بازسازی کردند و چون پول زیادی در اختیار داشتند توانستند خود را احیا کنند.

آیا هنوز چشم امید به منافقین از سوی غرب به آمریکا وجود دارد که اینها بتوانند برای جمهوری اسلامی و ملت هزینه ایجاد کنند؟

آمریکایی ها کسی را ندارند. فکر می کنند هنوز منافقین کارت سوخته نیستند و می توان از آنها استفاده کرد. در حقیقت با افرادی مواجه هستیم که در منطقه الفراغ جمهوری اسلامی ایران می توانند عمل کنند. از دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی تا خراب کردن مسجدی در تهران که سنی ها می خواستند بسازند همگی از جمله اقداماتی است که انجام می دهند در حالی که ما در تهران اصلا سنی نداریم که بخواهند مسجدی بسازند. اینها برای ایجاد اختلاف است، خشن ترین، پست فطرت ترین و بدترین اوپوزیسیون جمهوری اسلامی ایران منافقین هستند که تن به کارهایی دادند که شاید سلطنت طلب ها هم تن به آن نداده باشند این وضعیت همچنان هم وجود دارد. منافقین تمام نشده اند اگر از نهادهای امنیتی پیگیری کنید خواهید دید که هر چند وقت عملیات هایی علیه منافقین انجام شده و دستگیری هایی در این زمینه وجود دارد. منافقین با تابلوها و شناسنامه های جدید هنوز هستند. نگاه می کنند تا ببینند نقطه ضعف جامعه کجاست تا همان جا عمل کنند.

اگر بگوییم نقش منافقین در فتنه 88 چه بود شاید برخی به این مساله بخندند که سازمان تمام شده و متعلق به دهه 60 و 70 بوده است.

اینها از هر فرصتی برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی ایران استفاده می کنند.

مسعود رجوی در حال حاضر کجاست و چه می کند؟

سوال از مسعود خط قرمز سازمان است. یک روایت این است که در جریان حمله آمریکایی ها به عراق رجوی کشته شده است. «مریم سنجابی» یکی از اعضای جدا شده از سازمان می گوید تا چند سال بعد از حمله آمریکا به عراق بارها رجوی را با عبای عربی در مقر اشرف دیدیم. برخی می گویند رجوی فلج و زمین گیر شده است. یک روایت این است که در حال حاضر در لیبرتی به سر می برد.

یکی از دلایلی که اروپایی ها نمی پذیرند اعضای سازمان مجاهدین به کشورشان رفته و پناهندگی بگیرند این است که از آنها می ترسند و معتقدند آنها موجودات خطرناکی هستند ممکن است دردسر ساز شوند


یک تیم همراه رجوی ناپدید شدند که در این تیم دو نفر از فرزندان وزیر عدلیه دولت مهندس بازرگان به عنوان محافظین و حلقه نزدیک به رجوی بودند که آنها هم مفقود شدند. گفته می شود خارج از کشور به سر می برند روایت دیگری وجود دارد که گفته می شود آمریکایی ها او را خارج کردند تا بعدها بتوانند از او استفاده کنند.

در جریان اسنادی که از مذاکرات منافقین و بعث عراق به دست آورده ایم مشخص شده که 5 مذاکره بین آنها صورت گرفته است. یکی از این مذاکرات با «طاهر جلیل حبوش» از روسای سازمان اطلاعات عراق بوده که او هم مانند رجوی مفقود شده است.

روایت دیگری هم وجود دارد که می گوید جراحی پلاستیک صورت کرده تا شناسایی نشود.

به هر حال سازمان یک تشکیلات فوق العاده آهنینی دارد. انضباط استالینیستی در آن مشاهده می شود شاید روا نباشد که نام سازمان را برای این تشکیلات گذاشت بلکه عبارت فرقه با تعابیر آکادمیک بین المللی برای آن رواست.

«ابراهیم خدابنده» یکی از اعضای سازمان مجاهدین در اظهاراتی عنوان کرده است در لندن زندگی می کردم که از من خواسته می شد درباره فرقه های مختلف تحقیق کرده و ویژگی رئیس فرقه را شناسایی و روی آن تحقیق کنم بعدها متوجه شدم که این تحقیقات در اختیار سازمان و شخص رجوی قرار می گرفت تا بداند رئیس یک فرقه چه کارهایی انجام می دهد.

در فرقه فرد اجازه فکر کردن ندارد فقط باید بله قربان گو باشد. ارتباط انسان با تاریخ گذشته و خانواده اش قطع می شود هر چه که مانع دیرتر رسیدن شخص اول به قدرت باشد باید از بین برود.

17 روز مریم رجوی در فرانسه بازداشت شد در این مدت اعضای سازمان به طور هماهنگ وادار شدند که خود را آتش بزنند بعد از آن اروپایی ها فهمیدند که اعضای این سازمان موجودات خطرناکی هستند و ویژگی های یک فرقه را دارند چون با یک سوت زدن جمعیتی خود را به خاطر مریم رجوی به آتش کشیدند.

یکی از دلایلی که اروپایی ها نمی پذیرند اعضای سازمان مجاهدین به کشورشان رفته و پناهندگی بگیرند این است که از آنها می ترسند و معتقدند آنها موجودات خطرناکی هستند ممکن است دردسر ساز شوند.

انتقال مسعود رجوی از فرانسه به عراق هم به خاطر ترس از آنها بود؟

فرانسوی ها در حقیقت بازی برد برد را انجام دادند و از سویی با این کارشان به جمهوری اسلامی ایران این پیام را دادند که منافقین را از کشورشان خارج کردند تا از ما امتیاز بگیرند و هم از سوی دیگر به صدام نیروی آماده به خدمت و آماده رزم تحویل دادند خودشان هم از دست آنها راحت شدند.

پرونده منافقین بسته نشده و همچنان مفتوح است ولی ما دشمن خود را در قد و قواره خودش، نه بیشتر و نه کمتر می بینیم.

0 0
jahed   1395/5/1 07:02:04

اولین اظهارنظر مؤسس اطلاعات نخست‌وزیری پس از سال‌ها
خسرو تهرانی: فرقه منافقین به پایان خط رسیده/ از دستگیری کلاهی و کشمیری خوشحال می‌شوم/ رجوی از همان زندان خشونت را شروع کرد
عصر یکشنبه مراسمی با موضوع «۳۰ خرداد و سالروز اقدامات مسلحانه گروهک منافقین» با حضور خسرو تهرانی و اکبر طاهری در مؤسسه اندیشه و قلم برگزار گردید.

به گزارش خبرنگار سیاسی باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا»، عصر یکشنبه (30خرداد) میزگرد با موضوع «30 خرداد و سالروز اقدامات مسلحانه گروهک منافقین» به‌همت انجمن اندیشه و قلم برگزار گردید.

** نکته قابل توجه این مراسم حضور خسرو تهرانی مؤسس اداره اطلاعات نخست وزیری و مشاور امنیتی رئیس دولت اصلاحات در این مراسم بود که پس از سالها در مقابل رسانه‌ها ظاهر می‌شد. دیگر سخنرانان این مراسم اکبر طاهری از مسئولین سابق امنیتی و پژوهشگر و حجت درخشنده پژوهشگر اطلاعاتی و امنیتی بود.

* این مراسم با تبلیغات کمی همراه بود اما با استقبال خوبی مواجه شده بود و صندلیهای سالن پر شده بود و برخی ایستاده بودند.

** یکی دیگر از حواشی این مراسم حضور رضا گلپور نویسنده کتاب «شنود اشباح» بود. وی در هنگام پرسش و پاسخ، سخنانش را با یاد شهید اسدالله لاجوردی شروع کرد و هنگامی که در حال قرائت بخشی از وصیت‌نامه آن شهید بود از طرف مجری برنامه به وی تذکر داده شد که سؤالش را بپرسد.

* نویسنده شنود اشباح درباره ارتباط اکبر طاهری و خسرو تهرانی (از سخنرانان مراسم) با جواد قدیری از اعضای گروهک منافقین و شخصی به‌نام اکبر حجازی‌فر پرسید. اکبر طاهری در پاسخ به وی گفت: جواد قدیری نفوذی در سپاه بود. برادر وی عضو شورای استفتای امام خمینی بود و به‌واسطه برادرش در جایگاههای حساس حضور یافت. این فرد در ترورها نقشی نداشت و چون به وی مشکوک شده بودند چند روز قبل از 30 خرداد 60 مخفی شد و سپس به خارج کشور گریخت.

** طاهری درباره شخصی به‌نام اکبر حجازی‌فر که در اسناد‌ آن زمان از وی سخن آمده اظهار بی‌اطلاعی کرد.

* اکبر طاهری در پاسخ به پرسشی درباره اینکه چرا چهره رجوی از سال 83 تاکنون پخش نمی‌شود، اظهار کرد: این مسئله بسیار مبهم و بااهمیت است. صدای وی را پخش می‌کنند اما تصویر او نیست. یک احتمال این است که در چند بمباران شهر اشرف برای وی مشکلی پیش آمده باشد اما احتمال قوی‌تر به‌نظر می‌رسد برای مسائل امنیتی و حفاظتی این کار را می‌کنند.

** در ادامه برنامه یکی از حاضران گفت: شرط اول چنین برنامه‌هایی این است که سخنرانان مراسم به حضار معرفی شوند، به‌جز آقای خسرو تهرانی که علاقه‌مندان به تاریخ سیاسی وی را می‌شناسند، نمی‌دانیم چه‌کسانی برای ما در حال تحلیل تاریخ 30 تیر هستند. در پاسخ به این پرسش، صباغ‌پور همه اشخاص را پژوهشگر معرفی کرد!

* یکی از حاضران از خسرو تهرانی درباره «خط نفوذ» پرسید و اینکه آیا خط نفوذ کور شده یا همچنان ادامه دارد، هنگامی که طاهری دوباره خواست به‌جای تهرانی به این سؤال جواب دهد، پرسش‌گر اعتراض کرد و گفت: تهرانی دوباره در سکوت تاریخی فرو رفت!

** تهرانی درباره توضیح «خط نفوذ» اظهار کرد: خط نفوذ سازمان چیز معناداری نیست چراکه سازمانی وجود ندارد و تبدیل به فرقه شده است. تاریخ مصرف سازمان سر رسیده و این فرقه به پایان رسیده است اما ممکن است نفوذ در شکل و صورت دیگر اتفاق بیفتد.

* خسرو تهرانی در اواسط صحبتهایش درباره فیلم سیانور ساخته بهروز شعیبی گفت: این فیلم تخصصی است و به‌نظرم کسی شخصیتهای آن زمان مانند شریف واقفی را نمی‌شناسد و گیشه‌پسند نیست اما فیلم خوبی است و کارگردان زحمت زیادی برای ساخت آن کشیده است.

** خسرو تهرانی در پاسخ به پرسش شخصی که مدعی شد واقعه 30 خرداد معلول عملکرد جناح سنتی و راست حزب جمهوری اسلامی است و جناح چپ آن زمان و اصلاح‌طلبان امروز بهتر با مجاهدین خلق کنار می‌آمدند، متذکر شد: اختلافات مجاهدین با روحانیت از زندان شروع شد اما عملکرد مجاهدین بسیار بد بود. رجوی از همان درون زندان، درگیری، خشونت و بایکوت منتقدان و مخالفان خود را شروع کرد. وی هیچ‌گاه نخواست اعضای سازمان ماجرای تغییر ایدئولوژی را بفهمند و اگر کمی بازتر فکر می‌کرد شاید می‌توانست بیرون زندان شرایط بهتری داشته باشد.

* در پایان برنامه خسرو تهرانی در جمع عده‌ای از حاضران گفت: تعجب می‌کنم که این بحثها برای شما جذاب است چراکه دیگر کسی سازمان و اعضای آن را نمی‌شناسد!

** مشاور امنیتی رئیس دولت اصلاحات همچنین درباره خبر دستگیری برخی از اعضای ارشد گروهک منافقین گفت: من خبری از اتفاقات اخیر سازمان ندارم. من از دستگیری کلاهی و کشمیری خوشحال می‌شوم.

0 0
اعتماد   1395/4/1 07:51:50

ناگفته‌ها و روايت‌هاي چهره‌هاي اطلاعاتي بازنشسته از سازمان مجاهدين خلق(منافقين)
راز« خرداد ٦٠»
خسرو تهراني، موسس دفتر اطلاعات نخست‌وزيري پس از سال‌ها سكوت از تاكتيك‌ها و روش‌هاي منافقين در خرداد ٦٠ سخن گفت


٣٠ خرداد ١٣٦٠؛ چند روزي است كه مجلس، عدم كفايت سياسي ابوالحسن بني‌صدر را صادر كرده و بنيانگذار انقلاب هم از رييس‌جمهور بركنار شده خواسته تا گوشه‌اي به درس و مباحثش بپردازد. اسدالله لاجوردي دادستان انقلاب از چند روز قبل دستور بازداشت مسعود رجوي و موسي خياباني را صادر كرده اما بچه‌هاي دادستاني موفق به بازداشت آنان نمي‌شوند. سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در همين گير و‌دار با انتشار بيانيه‌اي ورود به فاز مبارزه مسلحانه با جمهوري اسلامي را اعلام مي‌كند تا تظاهراتي در شهرهاي مختلف كشور نظير تهران، اصفهان، اروميه، شيراز، اراك، اهواز، بندرعباس به نفع ابوالحسن بني‌صدر به پا شود. وضعيت تهران اما از همه شهرها پيچيده‌تر است. مركزشهر و به ويژه ميدان فردوسي، ميدان منيريه، خيابان طالقاني و خيابان وليعصر با بيانيه سازمان پر مي‌شود از هواداران و طرفداران سازمان. نيروهاي حزب‌الله به سرعت عكس‌العمل نشان مي‌دهند و مخالفان و موافقان بني‌صدر هم به‌شدت درگير مي‌شوند. اكبر هاشمي‌رفسنجاني، رييس وقت مجلس سال‌ها بعد در خاطراتش حوادث روزهاي آخرخرداد ١٣٦٠ را اين گونه روايت كرده است: «گروهك‌هاي مجاهدين خلق(منافقين) و پيكار و رنجبران و اقليت فدايي و... تدارك وسيعي براي ايجاد آشوب و جلوگيري از كار مجلس ديده بودند و به نحوي اعلان مبارزه مسلحانه كرده‌اند. از ساعت چهار بعدازظهر به خيابان‌ها ريختند و تخريب و قتل و غارت و آشوب را در تهران و بسياري از شهرستان‌ها آغاز كردند. كم‌كم نيروهاي سپاه و كميته‌ها و حزب‌اللهي‌ها به مقابله برخاستند. من در مجلس بودم. صداي تيراندازي از چندين نقطه شهر به گوش مي‌رسيد. خبر از جراحت و شهادت عده‌اي نيز مي‌رسيد... نزديك غروب آقاي زواره‌اي، مسوول ستاد امنيت آمد و نوار ضبط شده از ارتباطات تلفني مركز فرماندهي مجاهدين خلق (منافقين) با رابط‌هاي آشوب خياباني را آورد كه برنامه وسيع تخريب و آشوب آنها را مشخص مي‌كرد. اوايل شب آشوبگران شكست خوردند و متفرق شدند، بدون اينكه كار مهمي از پيش ببرند، به جز تخريب چند ماشين و مرگ و جرح چند نفر از طرفين.»
پرونده مجاهدين خلق (منافقين) ؛ ٣٥سال بعد
٣٠ خرداد ١٣٩٥؛ خيابان انقلاب، خيابان ١٦ آذر. كوچه ادوارد براون. سالن برگزاري نشست در حال پر شدن است كه خسرو تهراني به همراه اكبر طاهري و علي‌اصغر صباغ‌پور وارد مي‌شوند. يكراست مي‌روند رديف اول. هر سه نفر در حال حاضر در دانشگاه ارشاد دماوند علوم سياسي و تاريخ درس مي‌دهند. هنوز برنامه آغاز نشده پس فرصتي است تا خسرو تهراني و اكبر طاهري هر از چندگاهي و به آرامي درگوشي صحبت كنند. خبري از حجت درخشنده نيست. سميه عظيمي از دست‌اندكاران انجمن انديشه و قلم با هماهنگي فواد صادقي از مسوولان اين انجمن پشت تريبون مي‌رود. خير مقدم مي‌گويد و توضيحاتي درباره تولد انجمن انديشه و قلم مي‌دهد. از سخنرانان مي‌خواهد كه پشت تريبون بيايند. صباغ‌پور مجري جلسه است. سالن پر شده و جاي نشستن نيست. تركيب افرادي كه آمده‌اند جالب است، اصلاح‌طلب و اصولگرا، روزنامه‌نگار و پژوهشگر كنار هم نشسته‌اند. قرار است تا خسرو تهراني، اكبر طاهري و حجت درخشنده به عنوان سه مقام امنيتي بازنشسته با ميدان‌داري دكتر علي اصغر صباغ پور واقعه٣٠ خرداد سال ١٣٦٠ را پس از ٣٥ سال بازخواني و تحليل كنند. در بحران‌هاي امنيتي سال ١٣٦٠، هر يك از اين سه چهره در يكي از نهادهاي امنيتي حضور داشته‌اند. خسروتهراني مسوول اطلاعات نخست وزيري در دوران شهيد رجايي بوده، حجت درخشنده از نيروهاي ارشد امنيتي دادستاني انقلاب و همراهان سيد اسدالله لاجوردي كه سابقه فعاليت در ستاد كل مشترك نيروهاي مسلح را در كارنامه خود دارد واكبر طاهري كه گفته مي‌شود سال‌ها در وزارت اطلاعات از مسوولان پرونده سازمان مجاهدين خلق (منافقين) و اداره كل التقاط بوده است. اين سه چهره امنيتي سابق از زواياي مختلف تلاش كردند تا پاسخي به پرسش‌هايي دهند كه سازمان مردم نهاد قلم و انديشه براي آنان طرح كرده بود. از همين رو اين سه كارشناس امنيتي تلاش كردند تااز راز خرداد ٦٠ و حال و روز سازمان مجاهدين خلق (منافقين) رمزگشايي كنند.

چگونگي تولد سازمان
علي‌اصغر صباغ‌پور، مجري اين نشست حرف‌هايش را با تاثيرگذارتر بودن حزب توده و سازمان مجاهدين خلق (منافقين) آغاز كرد: «اين دو گروه به لحاظ فعاليت تشكيلاتي و پرنسيب حزبي قوي و اثر گذار بودند. اگرچه سازمان پس از پيروزي انقلاب فعاليت‌هاي حزبي‌اش را نمايان كرد و با فعاليت‌هاي زيرزميني ادامه حيات مي‌داد و كارهايش را پيش برد.» او با همين نگاه نقبي به پيش از انقلاب زد و از چگونگي تاسيس سازمان سخن گفت. صباغ‌پور در ادامه براي آنكه كارشناسان امنيتي به كالبدشكافي وقايع ٣٠ خرداد ٦٠ برسند تحليل خود را از كاركرد سازمان ارايه كرد و در آخر يك سوال طرح كرد تا سرآغاز شروع اين نشست باشد: «بايد پاسخي براي اين پرسش پيدا كنيم كه واقعه ٣٠ خرداد ٦٠ چه واقعه‌اي بود؟ چه زمينه‌هايي داشت؟ چه فعل و انفعالاتي باعث شد تا به يك تظاهرات مسلحانه از حدفاصل ميدان فلسطين تا سه راه شريعتي امتدا پيدا مي‌كند؟آيا اين تظاهرات قابل پيش‌بيني بود؟ آيا سازمان در قيام مسلحانه عليه نظام شتاب نكرد؟ آيا سازمان مي‌توانست روش ديگري را اتخاذ كند. شايد پاسخ به اين پرسش‌ها براي مايي كه امروز در فضاي سياسي كشور در حال تنفس هستيم اين پرسش‌ها پيام داشته باشد و عبرتي براي امروز ما داشته باشد. از همين واقعه قابل بررسي و ارزيابي هست كه سازمان مجاهدين خلق (منافقين) سبب‌ساز بروز خشونت يا نهادينه شدن خشونت، برجسته‌سازي تضاد‌ها و دوقطبي‌سازي اجتماعي شد و به نظر مي‌رسد اگر سازمان كمي دندان روي جگر مي‌گذاشت و تحمل از خود نشان مي‌داد شايد در كشور و در انقلاب اسلامي به اين وضعيت نمي‌رسيديم. انقلابي كه رهبرش هيچ‌وقت وارد فاز مسلحانه نشد و با پيام و ارتباط با مردم كار انقلاب را پيش برد. انقلابي كه شبيه اصلاحات بوده و حتي برخي انقلاب را اصقلاب هم خوانده‌اند. به واقع چه اتفاقي افتاد كه خشونت در جامعه و فضاي سياسي كشور گسترش پيدا كرد و مردم شاهد ترورها و انفجارهاي مختلف بودند و چرا جوانان اين كشور هزينه دادند. براي شروع بايد به اين سوال پاسخ داد كه چرا سازمان دست به اسلحه برد؟» صباغ‌پور با اين مقدمه از اكبر طاهري، كارشناس ارشد پرونده سازمان خواست تا حرف‌هايش را آغاز كند.

روايت اول؛ اكبر طاهري
سال ٤٢ و وقايع قبل از آن سبب شد كه دغدغه ذهني جدي‌اي براي بسياري از جوانان انقلابي چه مسلمان و چه ماركسيست شكل بگيرد. دغدغه اول آنان مبارزه مسلحانه و جنگ چريكي بود كه گروه‌ها و سازمان‌هاي بسياري در سراسر كشورهاي جهان سوم و به ويژه امريكاي لاتين در آن رشد كرده بودند. مساله دوم هم قيام ١٥ خرداد و خشونت رژيم در آن اتفاق بود. همين دو مساله باعث شد تا ذهن جوانان انقلابي مسلمان و ماركسيست و به ويژه دانشجويان به اين سمت برود كه براي تغيير شرايط چه كاري بايد انجام دهند. نظريه غالب در اين فاصله بين جوانان اين شد كه مبارزه با رژيم از اين پس ديگر نمي‌تواند مبارزه مسالمت‌آميز باشد و بايد به سمت مبارزه مسلحانه رفت تا اين تفكر كه مسوولان رژيم بايد تغيير كنند جاي خودش را به از بين رفتن كل رژيم بدهد. در فاصله بين سال‌هاي ٤٤ تا ٥٠ تعدادي از جوانان مسلمان دور هم جمع شدند و با آموزش‌هاي مختلف سياسي، تشكيلاتي، اعتقادي ونظامي توانستند حدود ١٥٠ نفر را دور هم جمع كنند. اين تشكيلات تا نيمه دوم سال ٥٠ هم اسم مشخصي نداشت. علت هم اين بود كه مي‌خواستند يك شرايط غافلگير‌كننده را براي رژيم ايجاد كنند. مسوولان سازمان در نشستي كه در اواخر سال ٤٨ داشتند به اين نتيجه رسيدند كه براي مبارزه مقتدرانه با رژيم و دستيابي به اهداف بايد سه اصل را در صدر كارهاي خود قرار دهند.
«تشكيلات منسجم، ايدئولوژي مشخص و مبارزه مسلحانه» سه اصلي بود كه باعث شد تا سازمان تصميم بگيرد وارد فاز مبارزه مسلحانه با رژيم پهلوي شود: «آنها ابتدا تصميم گرفتند تا شاه را ترور كنند اما وقتي فهميدند توان چنين عملياتي را ندارند به اين نتيجه رسيدند كه خرابكاري و ترور‌هايي از مقامات رژيم و سفرا و ميهمانان خارجي را در جشن‌هاي ٢٥٠٠ ساله داشته باشند تا به اين شكل خودشان را تثبيت كنند.» به گفته طاهري اما سازمان به دليل عدم رعايت حفاظت امنيتي و ارتباطات گسترده و تلاش‌هاي مستمر آنان براي جمع‌آوري سلاح باعث شد ساواك از قبل بر آنان مسلط شود و درنهايت ١٤٠ نفر از ١٥٠ نفر كادر سازمان را بازداشت كند تا تلاش ٦ ساله سازمان در طرفه‌العيني ابتر شده باشد.

فعاليت‌هاي سازمان از٥٠ تا نيمه اول ٥٥
فعاليت‌هاي سازمان در فاصله بين سال‌هاي ٥٠ تا نيمه اول ٥٥ اقدامات جزيي و ايذايي بود كه اين اقدامات به هيچ عنوان قابليت براندازي و سرنگوني رژيم شاه را نداشت. ترور تعدادي ساواكي و نظاميان امريكايي و انفجارهايي غيرمهم عمده اقدامات سازمان در حدفاصل اين سال‌ها بوده است.

از ٥٥ تا ٥٧
طاهري در بخش ديگري از سخنانش به ماجراي تغيير ايدئولوژي سازمان اشاره كرد و گفت: «ماجراي تغيير ايدئولوژي و همكاري برخي از اعضاي سازمان با ساواك باعث شد تا ساواك توانسته باشد ضربه شديدي به سازمان بزند. از همين جهت از نيمه دوم سال ٥٥ تا ٥٧ هيچ خبري از سازمان نيست.»

سازمان و پيروزي انقلاب
با پيروزي انقلاب زندانيان آزاد مي‌شوند. سازمان دوباره زنده شده. آنان كه پاييز ٥٧ تنها ١٥٠ نفر بودند تا ٣٠ خرداد ٦٠ به تشكيلاتي تبديل مي‌شوند كه كادر رهبري‌اش ادعا مي‌كند قدرت بسيج ٥٠٠ هزار نفر در كشور را دارد. اهداف‌شان را مسعود رجوي از پيش از انقلاب مشخص كرده: «انقلاب و رهبري آن متعلق به ما است و روحانيت آن راغصب كرده و بايد تلاش كنيم تا رهبري را در دست بگيريم.» سازمان در اين ٣٠ ماه سه مرحله را براي رسيدن به اين هدف در نظر گرفته.
مرحله اول از بهمن ٥٧ تا مرداد ٥٩ تلاش مي‌كنند تا تشكيلات سازمان را در جامعه تثبيت و گسترش دهند. در برابر بنيانگذار انقلاب موضع‌گيري نمي‌كنند اما ديگر مسوولان كشور را زير سوال مي‌برند. همزمان كه شعار‌هاي انقلابي مي‌دهند عضو‌گيري‌هاي‌شان را در سراسر كشور آغاز مي‌كنند. سمپات‌هاي سازمان جداي از شهرهاي بزرگ براي شهرهاي كوچك هم برنامه دارند. حتي مي‌شود تراكت‌هاي سازمان را در كوچك‌ترين روستاهاي كشور ديد. جايي كه حداقل دو نفر تركت‌ها و مواضع سازمان را توزيع مي‌كنند. در اين مرحله افراد زيادي جذب سازمان مي‌شوند، اعضايي كه رده‌هاي مختلف سازمان را تشكيل مي‌دهند و هر كدام وظيفه‌اي بر عهده دارند.
مرحله دوم؛ از اواخر مرداد ٥٩ تا اسفند ٥٩ سازمان تصميم مي‌گيرد تا اهدافش را تشديد كند. مخفي كاري و فعاليت زيرزميني سازمان در حدفاصل اين هفت ماه به اوج خود رسيده. نشريات‌شان مخفيانه منتشر و توزيع مي‌شود. دو قطبي‌سازي جامعه مهم‌ترين هدف‌شان است. موج تفاوت اسلام انقلابي و اسلام ارتجاعي توسط سازمان مديريت و تبليغ مي‌شود. در فضاي سياسي ليبرال‌ها و بني‌صدر را تبليغ مي‌كنند.
مرحله سوم؛ سازمان رودربايستي با امام و مسوولان كشور را كنار مي‌گذارد. شعارها عليه امام آغاز شده و همزمان تهمت‌هايي مثل نقل و نبات به مسوولان كشور روانه مي‌شود. همزمان رجوي دستور حفاظت از تشكيلات سازمان و جمع‌آوري سلاح و مهمات مي‌دهد. ديگر صف‌كشي در سياست و اهداف سازمان مشخص است.

فاز نظامي سازمان
مسعود رجوي تصميم خودش را گرفته. مي‌خواهد سازمان وارد فاز نظامي شود. بهانه‌هايي لازم است تا دست سازمان به قنداقه تفنگ برود. همين است كه به امام نامه مي‌نويسند. گلايه مي‌كنند كه چرا شما همه گروه‌ها حتي اقليت‌هاي مذهبي را به حضور مي‌پذيريد اما با ما ديدار نمي‌كنيد. امام محكم و قاطع جواب‌شان را مي‌دهد: «اگر سلاح‌هاي‌تان را روي زمين بگذاريد من به ديدن شما مي‌آيم.» خلع سلاح مي‌شوند. نمي‌دانند چه پاسخي بدهند. همزمان دادستاني انقلاب اعلاميه‌اي ١٠ ماده‌اي منتشر كرده و از سازمان مي‌خواهد سلاح‌هاي‌شان را تحويل دهند، كاري كه سازمان هرگز قصد انجام دادنش را نداشت. كمي جلوتر ماجراي عزل از جانشيني فرماندهي كل قوا و عدم كفايت سياسي ابوالحسن بني‌صدر مي‌رسد. همين‌ها كافي است تا ولوله‌اي در كادر رهبري سازمان به پا شود. چه بايد بكنيم؟ مسعود رجوي اواخر سال ٦٠ جلسه‌اي براي كادر رهبري سازمان تشكيل مي‌دهد. شرايط سياسي كشور و موقعيت سازمان را تشريح مي‌كند. كبري صغري مي‌چيند كه بايد وارد فاز نظامي شد. اكثريت سازمان با اين ايده مخالفند. رجوي محاجه مي‌كند و ادله مي‌آورد. مي‌گويد رژيم شاه با آن همه دم و دستگاه امنيتي و ساواك و اقتدار سرنگون شد، جمهوري اسلامي كه هيچ يك از اينها را ندارد راحت‌تر سرنگون مي‌شود. رجوي بازهم دليل مي‌آورد. تفاوت قدرت و توان سازمان سال ٥٠ با سال ٦٠ را مقايسه مي‌كند. مي‌گويد سال ٥٠ سازمان تنها ١٥٠ عضو سمپات داشت اما الان تشكيلات گسترده سراسري، امكانات مالي و نظامي وسيع داريم. بازهم اكثريت سازمان قانع نمي‌شود. رجوي حاشيه‌اي به جنگ مي‌زند. مي‌گويد نظام و حزب‌اللهي‌ها درگير جنگند و فرصت مقابله با ما را ندارند. رجوي هرجور شده مي‌خواهد نظر خود را به سازمان غالب كند. جرات و جسارت مردم را نشانه مي‌گيرد. خاطره ربودن شهرام پهلوي را دوباره تعريف مي‌كند. مي‌گويد مردم در آن پروژه جرات همراهي با ما را نداشتند و به جاي آنكه به ما كمك كنند بچه‌هاي ما را گرفتند و تحويل ساواك دادند. به خيال خودش با ورود به فاز نظامي، مردم به كمك آنان مي‌آيند. رجوي دست‌بردار نبود. هرجور كه شده مي‌خواست موافقت همه را براي ورود سازمان به فاز نظامي بگيرد. چنين بود كه ادعا كرد اگر جمهوري اسلامي، طرح سازمان براي رفراندوم را مي‌پذيرفت بيش از ٢٠ ميليون به سازمان راي مي‌دادند. ١١ ميليون راي بني صدر را هم راي سازمان مي‌دانست. مي‌گفت جداي از اينها رژيم حامي بين‌المللي ندارد. رجوي همه دلايلش را يك به يك توضيح مي‌دهد تا مي‌رسد به آخرين دليل. جايي كه او از نفوذي‌هاي سازمان در مراكز و پست‌هاي حساس نظام خبر مي‌دهد و مي‌گويد كه با وجود افراد نفوذي- عملياتي مان در رژيم مي‌توانيم عمليات‌هاي‌مان را با موفقيت انجام دهيم. همزمان اعلام مي‌كند كه هماهنگي‌هايي با حزب دموكرات و حزب بعث عراق شده و آنها سازمان را پشتيباني مي‌كنند. رجوي در پايان دلايلش براي چرايي ورود سازمان به فاز نظامي رو به اكثريت كادر رهبري سازمان مي‌گويد: «با استراتژي ضرب تنه مي‌شود راس نظام را از بين برد و بعد از اين اتفاق تنها تشكيلاتي كه با يك سازماندهي مناسب مي‌تواند قدرت را در دست بگيرد، ما هستيم.» مقصود رجوي از زدن راس نظام، ترور رهبري انقلاب، روساي قواي سه‌گانه، فرماندهاي سپاه و تسخير صدا و سيما بوده. در تمامي اين مراكز حساس هم از ابتداي انقلاب نفوذي‌هاي‌شان را در سطح بالا كاشته‌اند. اكثريت سازمان در نهايت دلايل رجوي را براي ورود به مبارزه مسلحانه عليه نظام مي‌پذيرد و مخفيانه دستورالعملي براي اعضا و سمپات‌هايش صادر مي‌كند. همه شرايط به زعم كادر رهبري سازمان براي رسيدن به راس قدرت فراهم است. ٣٠ خرداد ٦٠ روز موعود مي‌شود. راهپيمايي سازمان با حدود ٥٠٠٠ نفر از ميدان فلسطين تا انتهاي طالقاني آغاز مي‌شود. كوچه پس‌كوچه‌هاي حد فاصل اين خيابان‌ها در اختيار نيروي حفاظتي سازمان است تا اگر نيروهاي حزب‌الله خواستند كاري كنند سريعا واكنش نشان دهند. اما كار بالا مي‌گيرد. زد و خوردها در نهايت باعث كشته شدن ٥٠ نفر مي‌شود. ٢٠٠ نفر هم مجروح شده و بيش از ١٠٠٠ نفر دستگير مي‌شوند. شدت عمل دادستاني، كميته، سازمان اطلاعاتي نظام در بازداشت تظاهر‌كنندگان، باعث مي‌شود تا عرصه بر سازمان تنگ شود. ١٥ بهمن ٦٠ ضربه نهايي به سازمان وارد مي‌شود. كادر رهبري سازمان از هم مي‌پاشد. اعضاي سازمان مي‌فهمند كه ديگر ايران براي‌شان امن نيست و از طريق رابط‌هاي‌شان از ايران به سمت عراق فرار مي‌كنند. جماعت كثيري از جواناني كه عضو سازمان بودند با مشاهده اين وضعيت ترجيح مي‌دهند توبه كنند و ايران را ترك نكنند. سازماني كه سال ٥٠ تصميم به براندازي رژيم پهلوي گرفته بود در نهايت با پيروزي انقلاب در دو مقطع خرداد ٦٠ و حدفاصل سال‌هاي ٦٥ تا ٦٧ تحت عنوان ارتش آزاديبخش تلاش كرد تا نظام جمهوري اسلامي را از بين ببرد كه به هيچ يك از اين اهدافش نرسيد.
روايت اوليه اكبر طاهري كه تمام مي‌شود صباغ‌پور اين روايت را جمع‌بندي مي‌كند: «سازمان در تمام اين مقاطع فعاليت‌هاي مخفي و زيرزميني خود را ادامه داد. آنها اما برنامه مفصلي در تبليغات داشتند تا جايي كه سمپات‌هاي سازمان بحث و جدل با مردم در كوچه و بازار تا دانشگاه با مردم و دانشجويان راه مي‌اندازند. همزمان دفتر بنياد پهلوي را از همان روز اول گرفته بودند. بنيادي كه ديوار به ديوار سفارت عراق بود و به راحتي مي‌توانستند با افسر اطلاعاتي عراقي در سفارتخانه‌شان ارتباط بگيرند و كسي متوجه نشود. با پذيرش ادله‌هاي رجوي و ورود سازمان به فاز نظامي، خط فرماندهي سازمان با اعضا واسطه‌اي و راديويي مي‌شود.»

روايت دوم؛ خسرو تهراني
تكمله صباغ پور به تاريخ گويي اكبر طاهري كه تمام مي‌شود نوبت به خسرو قنبري تهراني مي‌رسد. همان چهره‌اي كه شهيد رجايي بلافاصله پس از رياست‌جمهوري براي او حكم مسووليت دفتر اطلاعات نخست‌وزيري را صادر مي‌كند. چهره‌اي كه سال‌هاي سال است سكوت كرده و كم در محافل حاضر مي‌شود. در تمامي دو دهه گذشته تنها يك بار با هفته‌نامه شهروند آگاه مصاحبه كرد و حرف‌هايي زد كه حرف و حديث‌هاي زيادي را به دنبال داشت. حاضرين در نشست منتظر بودند تا ببينند اين چهره شناخته شده امنيتي كه ناگفته‌هاي بسياري دارد چه تحليلي از فراز و فرود سازمان مجاهدين خلق (منافقين) ارايه مي‌دهد و چه نگاهي به حال و روز اين سازمان دارد. خسرو تهراني بلندگوي روبه‌رويش را روشن مي‌كند و روايت خود از تولد سازمان و اقداماتش را چنين بيان مي‌كند: انقلاب اسلامي توانسته يك نظام ٢٥٠٠ ساله را به خاطر فساد دروني و وابسته و ضد اسلامي بودنش فروپاشي كند. سال ٥٧ شده، سازمان مي‌خواهد وارد قدرت شود. هسته اوليه‌شان براي ورود به قدرت پس از انقلاب هم همان‌هايي هستند كه در زندان بودند. مسعود رجوي با رفقايش در زندان كادرسازي كرده بود. بيرون از زندان چيزي وجود نداشت. از سال ٥٦ به بعد ديگر نه خبري از سازمان بود و نه كادر جدي‌اي وجود داشت. اين هسته درون زندان بود كه خودش را به بيرون آورده است. نخستين مشكل آنان اين بود كه يك سازمان مخفي با مشي مسلحانه با پيروزي انقلاب چگونه مي‌خواهد در فضاي باز فعاليت كند و خود را با فضاي مردم و كشور هماهنگ كند، خلاصه اين كار براي سازمان، سخت بود. سرعت انقلاب بسيار بالا‌تر از حد تصور بود و سازمان در بدو انقلاب در سال ٥٧ نتوانست خود را با سرعت انقلاب هماهنگ كند. سازمان بدون اينكه زيرساخت‌هاي لازم را داشته باشد مي‌خواست در قدرت شريك شود. براي اينكه بفهميم چرا سازمان به دنبال كسب قدرت بود بايد كمي به عقب برگشت، به سال ٥٤. سالي كه سازمان تغيير ايدئولوژي مي‌دهد كه اين خود يك بحث جداگانه مي‌طلبد كه چرا جمعي در سازمان تغيير ايدئولوژي دادند. آيا از اساس ايراد داشت؟ خيلي‌ها معتقدند از سنگ بنا ايراد داشت. برخي معتقدند در طول كار اين انحراف ايجاد شده است و البته يك نكته را هم بايد اضافه كرد كه در مركزيت سازمان علاوه بر حنيف‌نژاد و سعيد محسن فردي به نام عبدي نيك بين بود كه رسما ماركسيست بوده. حالا چطور در مركز قرار گرفته و او را بعدا كنار گذاشتند يا خودش كنار رفت كه خيلي براي من هم روشن نيست. اين هم خود قابل تامل است. يك سازماني اگر مي‌خواسته با مشي اسلامي به ادعاي خودشان و ايدئولوژي انقلابي اسلام رفتار كند چطور با اين فرد كه قطعا ماركسيست بوده كنار آمده و حالا چرا بعدا او را كنار گذاشتند را الان كاري ندارم. به نظر من تغيير ايدئولوژي بحث خيلي مهمي است. روايت‌هاي مختلفي هم شده است. آقاي محمد محمدي گرگاني از بچه‌هاي قديمي و مركزيت سازمان مي‌گويد من بيش از ١٨ ماه در زندان بحث كردم. مي‌دانيد كه در زندان بعضي قبول نمي‌كردند. برخي مدتي نماز مي‌خواندند اما ماركسيست بودند و مي‌گفتند مصلحتي بايد نماز بخوانيم. ورژن‌هاي مختلف در زندان داشتيم. به هر حال سرگيجه‌اي پيدا شد. او مي‌گويد من ١٨ ماه با مسعود رجوي و موسي خياباني بحث كردم. بايد به اين نكته اشاره كنم كه سازمانِ دربسته چيز عجيب و غريبي است و اجازه نمي‌دهند كسي چيزي بفهمد همين است كه وقتي مسعود و موسي در زندان كه جاي بزرگي نبوده با هم بحث تغيير ايدئولوژي را مطرح مي‌كنند بقيه خبردار نمي‌شوند. يعني اينكه اين تصميم به ديگران منتقل نمي‌شود. در داخل زندان خانواده‌ها ملاقات مي‌آمدند و خبر از بيرون مي‌آوردند. اين خبرها يكجا جمع مي‌شد و دسته‌بندي مي‌شد. مي‌خواهم بدانيد فضاي سازمان‌هاي در بسته چطور بوده است. اين خبرها دسته‌بندي مي‌شد و مي‌شد خبر يك و خبر دو و الي آخر. خبر يك را بايد به مركزيت مي‌دادند. خبر دو را به كادر درجه يك و خبر سه را به كادرهاي رده‌پايين مي‌دادند. اين دسته‌بندي خبري- تحليلي در بيرون از زندان و فعاليت‌هاي سازمان پس از انقلاب هم ادامه پيدا كرد. مسعود رجوي و كادر رهبري سازمان بيرون از زندان اجازه نمي‌دادند تا سمپات‌ها از خيلي مسائل خبردار شوند. آقاي محمد محمدي مي‌گويد بعد از ١٨ ماه بحث با مسعود رجوي به اين نتيجه رسيدم كه خدا در سازمان نقشي ندارد و مثل كلاه است. اين كلاه را مي‌توان برداشت يا گذاشت بدون اينكه در تئوري سازمان تغييري پيدا شود. او مي‌گويد تشكيلات سازمان خودش به شرك تبديل شده و سازمان جاي خدا نشسته و ما تشكيلات را به جاي خدا مبنا قرار داده‌ايم. آقاي محمدي تاكيد مي‌كند كه ايدئولوژي سازمان عجولانه تدوين شده و بايد بازنگري شود. محمدي مي‌گويد موضوع چهارم بحثم با مسعود رجوي سر صلاحيت رهبري سازمان بود. و هرچه مي‌گفتم صلاحيت رهبري سازمان را نداري، رجوي زير بار نمي‌رود. همين مي‌شود كه سال ٥٤ آقاي محمد محمدي را درون زندان بايكوت مي‌كنند. اين روش سازمان در زندان به بيرون از زندان هم منتقل شد. سرعت انقلاب بالا بود. كسي نمي‌توانست و وقت اين نبود بخواهند تحول ايدئولوژيك به وجود بياورند. مسعود رجوي همان طور كه در زندان يكه‌تاز بلامنازع بود وقتي آزاد شد ابتكارعمل را به دست گرفت و سعي كرد سازمان را زير چتر خود دربياورد و صدالبته كه آورد. جلوي هرگونه ريشه‌يابي و پيدا كردن عمق بحران را گرفتند و به جاي اينكه نقد كنند و تضارب آرا باشد و اعضا بتوانند برخورد داشته باشند، او درصدد تحكيم موقعيت خودش بود. همينجا نكته‌اي را بگويم به اين دليل كه خودم هم زندان بودم و از برخي مسائل خبر دارم. برخي در زندان معتقدند مسعود رجوي خودش هم تغيير ايدئولوژي داده بود. من خيلي وارد اين بحث نمي‌شوم. براي اينكه آنجا رو نمي‌كردند و معلوم نمي‌شد. با وجود اينكه در يك بند بوديم دسترسي به اينها سخت بود. اولا با بقيه كه مخالف بودند صحبت نمي‌كردند. اگر هم صحبت مي‌كردند سر كار مي‌گذاشتند و مي‌پيچاندند. آقاي كاظم بجنوردي مي‌گفت مسعود رجوي در زندان به بيژن جزني گفته كه من ماركسيست هستم. وقتي جزني كه خودش يك ماركسيست بوده از او سوال مي‌كند كه تو واقعا ماركسيست هستي؟ مي‌گويد؛ بله. كاري ندارم كه او ماركسيست شده يا نه. مهم اين است كه رجوي قدرت بلامنازع سازمان بود. هر كاري كه او مي‌خواست بايد انجام مي‌شد، چه داخل زندان و چه بيرون از زندان. هر كسي هم كه با رجوي مخالفت مي‌كرد سريع برچسب ساواكي و اپورتونيست و مرتجع نصيبش مي‌شد. رفتار سازمان اين گونه بود كه مخالفانش را با انگ‌زني خاموش و ساكت مي‌كرد. به هر حال سازمان پس از انقلاب خيلي سريع مي‌خواهد خودش را گسترش دهد و پخش كند. تمايل قوي به تمركز قدرت در سازمان و به ويژه مسعود رجوي و موسي خياباني وجود دارد. همين هم باعث شده بين اين دو نفر با بدنه سازمان اختلاف‌ها زياد باشد. آنها در راس بودند و با كادر مركزي فاصله داشتند و كادر مركزي هم با بقيه فاصله خيلي زيادي داشت. كلا كادر رهبري سازمان به عناصر مستقل و آزاده اجازه رشد نمي‌داد. قبل از انقلاب خيلي راحت مجيد شريف‌واقفي را حذف مي‌كنند. اتفاقا ديدم فيلمي به نام سيانور براي واقفي ساخته‌اند كه خيلي فيلم تخصصي‌اي است و بعيد مي‌دانم مخاطب عام بفهمد مجيد شريف كه بوده و چه اتفاقي برايش افتاده. بگذريم، حرف بسيار است اما من از آقاي صباغ‌پور يا آقاي طاهري سوال مي‌كنم. بعد از انقلاب سازمان كار تئوريك جدي كرده است؟ من تقريبا نديده‌ام سازمان بعد از انقلاب كار جدي‌ در ايدئولوژي و اقتصاد كرده باشد به جز تبيين جهان مسعود رجوي. خلاصه آنكه سازمان هسته مخفي‌اش را تا پس از پيروزي انقلاب نگه داشت و به سرعت پس از انقلاب تشكيلاتي را در ساختمان بنياد پهلوي كه پس از انقلاب شد بنياد علوي راه انداخت. جالب است بدانيد اين ساختمان پر از فرش بود. سازمان فرش‌هاي بنياد پهلوي را جمع كرد و فروختند كه شايد حدود ١٥٠ ميليون تومان ارزش داشت كه البته بعدها سر همين موضوع گير افتادند. سازمان و مسعود رجوي هم بنيه مالي سازمان را تقويت كردند با چنين روش‌هايي و هم اينكه از خيلي قبل‌تر اينها سلاح جمع مي‌كردند. وقتي انقلاب شد شروع كردند به اينكه حاكمان و مديران فعلي كشور نمي‌توانند جامعه بي‌طبقه توحيدي درست كنند، رهبري انقلاب ضدامرياليست نيست. مي‌گفتند كسي كه صلاحيت و توانايي ايجاد يك جامعه بي‌طبقه توحيدي را دارد فقط ما هستيم. امام اين حرف‌ها را قبول نداشتند. سازمان نامه‌اي به امام مي‌نويسد با عنوان رهبر كبير انقلاب حضرت آيت‌الله خميني. در اين نامه سازمان را پيشتاز انقلاب معرفي مي‌كند، امان از اين پيشتازي. همه حرف‌شان در اين نامه اين است كه ما پيشتاز هستيم و هر كاري در كشور در صلاحيت پيشتاز است و ديگران شايستگي مديريت ندارند. همه بايد تابع ما باشند. راس سازمان كيست؟ مسعود رجوي. او بارها و بارها گفته بود كه هيچ كس نمي‌تواند از مسعود رجوي حسابرسي كند، مطلق‌العنان بود. حتي كدهايي داريم كه او گفته بود همه بايد به رهبري جواب دهند و رهبري بايد به خدا جواب دهد. كار به جايي رسيد كه هر سياستي كه مطابق ميل و خصلت‌هاي رجوي بود بايد انجام مي‌شد. با همين رويكرد سازمان شروع به عضو‌گيري كرد. پس از مدتي نامه ديگري نوشتند. اين‌بار امضاي مسعود رجوي و موسي خياباني فقط پاي نامه به امام بود. يك پيام هم براي ياسر عرفات فرستادند. پس از اين سه نامه ساكت بودند تا ٢٣ بهمن ٥٧ كه پيروزي انقلاب قطعي شد. شروع به عضو‌گيري دانش‌آموزي، دانشجويي، كارگري و كارمندي كردند. اسم تشكيلات‌شان را هم گذاشتند؛ جنبش ملي مجاهدين. به نظر من عنوان جنبش، پوشش بود. اصل كاري‌ها همان هسته مخفي بودند كه از زندان دور مسعود رجوي بودند. اوايل اطلاعات خود را مي‌دادند روزنامه‌ها چاپ مي‌كردند، بعد نشريه به نام پيام خلق دادند كه بعدها شد روزنامه مجاهد. در شماره يك مجاهد من ديدم كه اول از همه عكس امام بود، چون نمي‌توانستند عكس امام را كار نكنند اما همزمان با اين كار داشتند شبكه زيرزميني‌شان را بازاحيا مي‌كردند. هسته اصلي اين كار هم همان كادر زندان با ابريشمچي و تدين و ديگران بود. جداي از شبكه زيرزميني شروع به تشكيلات‌سازي‌هاي مختلف كردند؛ سازمان جوانان، جنبش كارگران مسلمان، كانون توحيدي اصناف كه فقط اسم بودند. براي اينكه ديگران فكر كنند سازمان عجب تشكيلات عريض و طويلي است. سازمان در بعد تبليغات قوي كار مي‌كرد و معتقدم در تبليغات استاد تمام بودند. مثالي بزنم بهتر اين موضوع را درك كنيد. يك محسن رضايي بود كه برادرِ رضايي‌ها بود. خوب از محسن رضايي تحت عنوان اينكه ما با خانواده رضايي و پدر چهار شهيد ارتباط داريم مانور دادند. از آقاي طالقاني هم همين طور. از هر كسي براي پيشبرد و بزرگنمايي سازمان استفاده مي‌كردند. اين تجربه را از دوران زندان كسب كرده بودند. سازمان بعدها آمد بخش اجتماعي درست كرد كه به نظر من مهم‌ترين آن بخش دانش‌آموزها بود. خوب روي دانشجو‌ها كار كردند. هرچند داس و چكش را حذف كرده بودند اما شعارشان آيه قرآن فضل‌الله المجاهدين بود كه در جامعه اثرگذار بود. چرا كه بچه‌هاي مسلمان به دليل همين آيه اعلاميه‌هاي آنان را پاره نمي‌كردند.

پيشنهاد شهيد بهشتي به رجوي
صباغ‌پور پس از پايان روايت خسرو قنبري‌تهراني از قدرت‌خواهي سازمان و مسعود رجوي به نكاتي تاريخي اشاره كرد: «كادر رهبري سازمان خود را صاحب انقلاب مي‌دانستند و مي‌گفتند ما بايد ميراثخوار اصلي انقلاب باشيم حتي مرحوم بهشتي با رجوي ملاقات داشت و پيشنهاد شهردار شدن به رجوي داده بود اما او نپذيرفته بود.»

روايت سوم؛ حجت درخشنده
پس از خسرو تهراني و تكمله صباغ‌پور نوبت به حجت درخشنده مي‌رسد كه خودش را كارشناس اطلاعاتي و امنيتي معرفي مي‌كند. چهره‌اي كه بيش از ١٠ سال قبل يكي دو مصاحبه با روزنامه سياست روز و حمايت داشت و او هم، مانند خسرو تهراني در اين سال‌ها سكوت كرده بود. درخشنده سعي كرد تحليلي تاريخي براي امروز فضاي سياسي ايران ارايه دهد: «ايده مبارزه مسلحانه در دهه ٤٠ در حالي كه مبارزه نهضت اسلامي ارشاد و آگاهي بود و نه مبارزه مسلحانه بسيار مهم است. در دهه ٤٠ تحولات خاصي رخ مي‌دهد. جداي از رقابت سرويس‌هاي امنيتي جهاني در ايران حسنعلي منصور ترور مي‌شود و شرايط پايدار براي دولت هويدا فراهم مي‌شود. با نخست‌وزيري هويدا ديكتاتوري شاه كه تا آن روز بيشتر توسط امريكا مهار مي‌شد شروع مي‌شود. همزمان ايده مبارزه مسلحانه شكل مي‌گيرد كه ايده شتابزده‌اي است. كارهاي شتابزده مخصوص گروه‌هايي است كه ولع قدرت دارند. چطور مي‌شود با شتابزدگي يك جريان بخواهد منافعش را به دست آورد؟ چه نسبتي بين شكل‌گيري اين ايده با تحولات و تغيير قدرت‌ها در ايران بود؟ تا پيش از اين دهه حاكميت شاه توسط انگليس‌ها كنترل مي‌شد. در ١٣٤٠ منوچهر اقبال كه دولت را در اختيار مي‌گيرد با طرح اصلاحات اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي يك سال دوام آورد و با شاه دچار تعارض شد. نوعي ترس در ذات محمدرضاشاه وجود داشت و آن هم ترس از كار كردن با افراد بزرگ بود. معمولا مي‌خواست به عنوان نفر اول در كشور قدرت داشته باشد. رقابت‌ها و خصلت‌هاي شاه سبب شد بعد از اقبال شرايط به سمت نگاه امريكايي‌ها برود تا جايي كه شاه از اين تاريخ به بعد توصيه امريكايي‌ها را گوش مي‌دهد. در همين مقطع خروشچف رهبر شوروي مي‌شود. مي‌گويد ايران مانند يك سيب گنديده در دامن شوروي خواهد نشست. امريكايي‌ها به‌شدت نگران شدند. در ملاقاتي كه سفير وقت امريكا با شاه داشت همين موضوع مورد بحث قرار مي‌گيرد. همزمان كشور دچار ركود شديد اقتصادي از حدود ٣٧ شده بود و امريكايي‌ها چند برنامه به شاه مي‌دهند. پيشنهاد مي‌كنند تا شاه از عناصر تكنوكرات استفاده كند. از اين تاريخ به بعد شاه نمي‌خواست تا نخست وزيرانش با قدرت‌هاي جهاني و به ويژه امريكا ارتباط داشته باشند. شاه دنبال اين بود كه خودش تنها فردي باشد كه طرف حساب امريكا قرار بگيرد. بعد از آن رقابت‌ها و ترور منصور دوقطبي شاه- نخست وزير تمام مي‌شود. شاه به امريكايي‌ها مي‌گويد من خودم همه كارهايي كه مي‌خواهيد را انجام مي‌دهم. در واقع آن كشمكشي كه بين شاه و نخست وزير از زمان مصدق به وجود آمده بود با ترور منصور پرونده‌اش بسته شد. تا مقطع هويدا اين وضعيت ادامه داشت. هويدا وابستگي يا گرايش به قدرت‌ها نشان نمي‌داد و ذوب در شاه بود. با توجه به اين شرايط از مقطع دولت هويدا به بعد اطلاعات امريكايي‌ها و انگليسي‌ها نسبت به داخل كشور واقعي نيست و از طريق شاه و برآورد سرويس شاه به آنها داده مي‌شد. از سوي ديگر بايد به رويكرد ساواك در اين دوران توجه داشت. در اين مقطع تمام تمركز ساواك روي توده‌اي‌ها بود و بر همين اساس يك سازمان تاكتيكي و عملياتي بود و نگاه دوربرد نداشت. از ١٣٤٠ به بعد ساواك متحول مي‌شود. عده‌اي از توده‌اي‌ها، روشنفكران، قلم به دستان و كساني كه در حوزه اجتماع و فرهنگ موثر بودند جذب ساواك مي‌شوند. از همينجا دو گرايش در ساواك رشد مي‌كند. گرايش توابين توده و گرايش ضدتوده. اما به سرعت توابين توده در ساواك رشد مي‌كنند. وضعيت آنان به گونه‌اي مي‌شود كه ساواكي‌هاي غيرتوده‌اي مي‌گويند‌ اي كاش ما هم يك توده‌اي بوديم. اين يك سوال اساسي است كه كدام گرايش در ساواك موافق ايده مبارزه مسلحانه بود؟ حامي و هادي اين ايده چه گروهي بود؟ مبارزه مسلحانه يك انحراف در مسير مبارزاتي مردم ايران بود. پشت اين انحراف چه كسي بود؟ در دهه ٣٠ و ٤٠ اين نگاه مبارزه مسلحانه به يك سازمان تبديل مي‌شود كه مولود آن سازمان مجاهدين خلق (منافقين) بود. خيلي وقت‌ها مردم اينها را با انقلابيون اصيل اشتباه مي‌گرفتند و فكر مي‌كردند اينها خط اصلي مبارزه هستند چون هم دسترسي به امام محدود بود و هم فضاي رسانه‌اي وجود نداشت. سازمان پس از تسويه درون‌گروهي در اختيار ساواك بود. با زنداني كردن افراد به كادر‌سازي براي تحول قدرتي كه در آينده در پيش است كمك مي‌كردند. خطاي مجاهدين خلق (منافقين) اين بود كه در دهه ٦٠ خواست به جاي مردم تصميم بگيرد. توقع داشتند كه همه قدرت در دست آنان باشد. توقع و مطالبه قدرت داشتند. مردم هم با اين نگاه مشكل داشتند. اسلام مجاهدين خلق (منافقين) ، اسلام من كولت مي‌كنم مي‌برمت بهشت بود، اسلام تزوير و كوله‌پشتي‌اي بود. همين است كه هر چقدر مدام طلب قدرت كردند مردم بيشتر اينها را پس زدند. در مجلس اول سازمان ليست داد اما يك نفر از ليست سازمان راي نياورد. وقتي حتي رجوي راي نياورد با مبارزه مسلحانه از نظام و مردم خواستند انتقام بگيرند. بچه‌هاي سازمان مگر چه كساني بودند؟ بچه‌هاي همين مردم بودند. اما شست‌وشوي مغزي شده بودند. ما همه در آن دوران كنار هم بوديم. ما با اينها آموزش نظامي ديديم. فقط وقتي جنگ شد ما رفتيم جبهه آنها رفتند خانه‌هاي تيمي. آنها به خانه‌هاي تيمي رفتند تا قدرت را به زور بگيرند، رفتند تا با ترور نظام را از كادر مديريتي خالي كنند. خلاصه آنكه اين مبارزات مسلحانه توسط يك سازمان مانند سازماني مثل مجاهدين، از نگاه انحرافي درونِ ايدئولوژي‌هاي مبارزاتي نشات مي‌گيرد. مانند همان نگاه سهم‌خواهانه مسعود رجوي كه تمام كشور را مي‌خواست و معتقد بود اين انقلاب مديون سازمان اوست. اسلام مجاهدين خلق (منافقين) اسلام تزريقي و در حال انتقام‌گيري از مردم بود كه اين نگاه خطرناك است و ما را ملزم به توجه و مراقبت از اين آسيب‌ها در انقلاب اسلامي مي‌كند.

نتيجه‌گيري امنيتي‌هاي قديمي
پس از پايان تحليل حجت درخشنده نوبت به اكبر طاهري رسيد تا نتيجه روايت خود را اينچنين بيان كند: «سازمان مجاهدين يك تشكيلات پيچيده‌اي است. سازماني كه مي‌تواند در شرايطي پيچيده، متوسط چهار پنج هزار نفر را در يك محيط بسته نگه دارد و از آنها هر چيزي را بخواهد با مقاومت روبه‌رو نشود جاي كار تحقيق دارد. اين نشان مي‌دهد كه اعضاي سازمان شست و شوي مغزي شده‌اند اما آنچه سبب شد كه اين تشكيلات ضربه بخورد با وجود اين همه نيروي تشكيلات قوي، سرمايه اقتصادي و حمايت‌هاي بين‌المللي، عدم واقع‌بيني و واقع‌گرايي بود. مهم‌ترين عامل شكست سازمان هم رهبري سازمان و مسعود رجوي است. همه راهبردها و استراتژي‌هاي سازمان بر اساس خواست‌انديشه رجوي تنظيم شده. وقتي رجوي نيت مي‌كرد كاري را انجام بدهد همه امكانات و تشكيلات محور خواست رجوي قرار مي‌گرفت. بر اين اساس نيروهاي سازمان را در ميدان آورد و دم تيغ برد مانند ٣٠ خرداد٦٠ و ماجراي مرصاد و ارتش آزادي بخش. خسرو تهراني اما در بخش پاياني حرف‌هايش از كارويژه سازمان مجاهدين(منافقين) سخن گفت؛ مساله‌اي كه خيلي از حاضرين نشست گوش‌هاي‌شان را تيز كردند تا حرف‌هاي او را بهتر بشنوند. همين است كه او چند داستان براي تعريف كردن دارد: «يك مساله مهم در سازمان هم پيش از انقلاب و هم بعد از انقلاب خط نفوذ بوده است. به نظر من جدي‌ترين تاكتيك سازمان خط نفوذ بوده است. خط نفوذي كه براندازي به دنبالش باشد. نفوذ در دادگاه‌هاي انقلاب، ، سپاه، كميته، نخست‌وزيري و حتي صداو سيما. همين است كه در تمامي اين مراكز سازمان نفوذي داشت. اين خط نفوذ هم به پيش از انقلاب بازمي‌گردد. يادم هست حسن حسنان كه سمپات سازمان بود به عنوان مترجم در سفارت امريكا كار مي‌كرد. او در واقع نفوذي سازمان در سفارت امريكا بودكه بعد‌ها او را كشتند كه ماجرايش مفصل است. يا عبدالرضا منيري جاويد كه شنود بيسيم‌هاي ساواك را راه انداخته بود مي‌دانست در ساواك چه مي‌گذرد و با شنود بيسيم‌هاي ساواك به اعضاي سازمان مي‌گفت كه ساواك كجا دنبال چه كسي و چه چيزي مي‌گردد. سازمان با همين نفوذ‌ها به چريك‌هاي فدايي خلق هم اطلاعات مي‌دادند. بعضي اوقات گروكشي مي‌كردند و اطلاعات نمي‌دادند. اينها داستان دارد و مفصل است. پايان نامه خودم روي همين موضوع است. سازمان در تكنولوژي هم وضعيت خوبي داشت. آنها از همه اسنادشان در پيش از انقلاب ميكروفيلم داشتند و اين رويه را بعد از انقلاب هم ادامه دادند. حتي با خارجي‌ها كار كردند و با وسايل جديدتر كار كردند. ماجراي سعادتي يك مساله مهم تاريخي است كه ردپاي سازمان را در آن مي‌بينيد. سعادتي پيش از انقلاب يك عنصر مهم اداره دوم بوده. مقربي جاسوس روس‌ها بود. ساواك اين را مي‌فهمد و تيمسار مقربي را اعدام مي‌كند. روس‌ها به دنبال اين بودند كه ببينند مقربي چطور لو رفته است. سعادتي بود كه مي‌رود اين پرونده را از اداره دوم بلند مي‌كند كه وقت دادن پرونده به مامور روس‌ها دستگير مي‌شود. سازمان اين پرونده را چگونه به دست آورد؟ سازمان حتي پس از انقلاب و رو شدن دستش به دنبال اين بود كه نظام بيشتر رو به احكام اعدام بياورد. حتي احسان نراقي جايي گفته كه من با سعيد متحدي هم زندان بودم و او مي‌گفت دادگاه‌هاي انقلاب خوب دارند بچه‌هاي ما را اعدام مي‌كنند كه اين خط ما است. بعد از اين بود كه امام دستور پاك‌سازي دادگاه‌هاي انقلاب را دادند. يادم هست كه شيخ‌الاسلام كه وزير بهداري شاه بود به حبس ابد محكوم شد. سازمان بيانيه داد كه چرا او را اعدام نكرديد. شيخ الاسلام پزشكي بود كه لزومي نداشت اعدام شود. كه البته او در دوران جنگ به نظام خيلي كمك كرد. به نظر من اما از همه اينها مهم‌تر سعادتي است. به نظر من سعادتي نفر دوم سازمان بعد از مسعود رجوي بوده است. من فكر مي‌كردم او نبايد اعدام مي‌شد. بايد او را نگه مي‌داشتند و اطلاعات او را مي‌گرفتند. بعدها شايد به كار مي‌آمد. هميشه هم مجاهدين خلق (منافقين) ماجراي سعادتي را تحت عنوان اينكه شكنجه شده در بوق و كرنا كردند. همان طور كه تقي شهرام نبايد اعدام مي‌شد. از سعادتي و تقي شهرام اطلاعات خوبي مي‌شد به دست آورد. با تسخير سفارت امريكا، سازمان ضربه بدي خورد. در موضع‌گيري، خلع‌سلاح شد. سازمان در آن ماجرا و براي عقب نماندن و لو نرفتن اطلاعيه داد. سازمان به قانون اساسي راي نداد. همان زمان مرحوم مهندس بازرگان ازسازمان خواسته بود كه به قانون اساسي راي بدهيد. همين راي ندادن باعث شد كه امام به سازمان و رجوي بگويد كسي كه به قانون اساسي راي نداده، چگونه مي‌خواهد كانديداي رياست‌جمهوري شود و همين شد كه سازمان از انتخابات كنار كشيد. وقتي مي‌گويم سازمان يعني مسعود رجوي. مي‌گويند سازمان ٥٠٠ هزار نفر عضو داشته كه من اين عدد را اغراق آميز مي‌دانم. اما به واقع با ٥٠٠ هزار نفر مي‌خواست كشور را بگيرد؟ در عمليات مرصاد از جاده راه مي‌افتد و مي‌گويد گام اول كرمانشاه و گام دوم همدان. آخر ممكن است؟ از اين ماشين‌هاي زره پوش چرخ‌دار روي جاده راه انداخته بودند. مقداري خاك جلوي آن مي‌ريختند يا يك گردان جلوي آن مي‌رفت كارشان تمام بود. اما چرا اين همه آدم پشت سر رجوي راه افتادند ؟به اين دليل كه اراده همه در اختيار رجوي بود و او بود كه سازمان را به هر سمتي مي‌خواست مي‌برد. رجوي در عمليات مرصاد يا فروغ جاويدان كه خودشان مي‌گفتند اصلا انگار دلش مي‌خواست همين طور آدم‌ها را به كشتن دهد. اسراييل هم كه آدم‌هايش را مي‌كشد برمي‌دارد و مي‌برد. همه جنازه‌ها را بردند اما اينها به نظر من در سازمان خواب بودند. اين همه جنازه را جا گذاشتند. بديهي‌ترين آدم نظامي مي‌توانست بفهمد از كرمانشاه و از لب مرز اسلام‌آباد چطور مي‌خواهند تهران بيايند. مي‌گويند شايد خيال‌شان راحت بود كه مردم با آنها همراهي مي‌كنند كه اينكه اصلا شدني نبود. در انتخابات مجلس اجازه دادند و مسعود رجوي آمد و كانديدا شد. يادم مي‌آيد كه البته شايد كمي جابه‌جا باشد، ٢٧ نفر از مجاهدين از ٢٢ شهر كانديدا شدند. هيچ‌كدام راي نياوردند و فقط رجوي به دور دوم رسيدكه بازهم راي نياورد. مرحوم مهندس بازرگان مي‌گفت دور دوم به رجوي راي دهيد. ما بازرگان را مي‌شناختيم. او مي‌خواست كه اينها از نظام و مردم و كشور جدا نشوند. حتي اطلاعيه داد و مرحوم عزت سحابي و حسن حبيبي نظرشان اين بود كه به رجوي راي دهيم. مي‌گفتند رجوي به مجلس بيايد اوضاع مقداري آرام‌تر مي‌شود و هم اينكه در قدرت به نوعي شريك‌شان كرديم، ولي خب راي نياورد. از همين جا بود كه كم‌كم مواضع‌شان تند شد. امام و آقاي منتظري و دكتر يزدي كه وزير خارجه بود و دانشجويان خط امام و همه عليه مواضع سازمان صحبت كردند. سال ٥٩ كودتاي نوژه پيش آمد. كودتاي نوژه هم خيلي مهم است. گروهي نظامي وابسته مي‌خواستند كودتا كنند و امام و مقر امام را و سپاه را بمباران كنند. سازمان جالب بود كه اعلام كرد ما به مسوولان جمهوري اسلامي خبر داديم و ما اطلاع داشتيم. درست است و اسناد آشكار هم هست. بعد از اينكه ديگر لو رفته بود و مسوولان جمهوري اسلامي فهميده بودند آنها آمدند و يك اطلاعي دادند. جنگ كه شد آنها احساس كردند نيروها دارند به جبهه مي‌روند و فضا براي‌شان باز‌تر شد. سازماندهي را قوي‌تر كردند. از روز اول اينها سلاح جمع مي‌كردند. در منزل مهدي بخارايي اينها دويست يا سيصد قبضه كلاشنيكف نو داشتند. معلوم بود كه برنامه دارند. ماجراي ١٤ اسفند اوج غرور بني‌صدر بود. از فرداي ١٤ اسفند درگيري‌ها شديدتر شد.
به نظر من از اينجا ارتباطات سازمان با فرانسه و عراق استارت خورد. البته قبل از انقلاب هم ارتباط داشتند. حتي جاهايي مي‌گفتند مسعود رجوي مخفيانه رفته فرانسه و آمده كه نمي‌دانم چقدر درست است. از بهار ٦٠ آمادگي براي شورش مسلحانه پيدا كرده بودند. سال ٦٠ يادم مي‌آيد كه كميته‌هاي انقلاب و دانشگاه تهران را پاك‌سازي كردند. حتي خود بني صدر دستور داد گروه‌ها از دانشگاه‌ها بيرون بيايند چون خيلي وحشتناك بود. سازمان شديدا مخالفت مي‌كرد. دانشكده فني دست سازمان بود. نكته‌اي كه مهم است اين است كه سال ٥٩ سه نفر به نام رضا رييس طوسي، حميد نوحي و حسين رفيعي كتابي به نام روند جدايي نوشته‌اند. اگر دوستان دوست دارند كه سازمان را بشناسند به نظر من خيلي كتاب خوبي است. خيلي روشنگرانه بود. اينها عضو مركزيت سازمان خارج از كشور بودند. مجموعه بحث‌هاي‌شان را كتاب كردند. همين كتاب تا حدودي دست سازمان را رو كرد. بلافاصله سازمان ادعاي اين سه نفر را تكذيب كرد. يادم است تيتر كيهان اين بود كه سه نفر از اعضاي اوليه سازمان جدا شدند. سازمان تكذيب كرد و گفت اينها اصلا عضو ما نبوده‌اند. اعتراض‌هاي اين سه نفر به سازمان اين بود كه بروكراسي در سازمان زياد است و دموكراسي در سازمان نيست. در اين كتاب خطاب به كادر رهبري سازمان و مسعود رجوي نوشته بودند؛ «مگر نمي‌گوييد كه مركزيت سازمان ما دموكراتيك است پس چرا اصلا چيزي از ما نمي‌پرسيد و چيزي به ما نمي‌گوييد؟ بين استراتژي و تاكتيك‌تان پيوند نيست.» در اين كتاب نوشته بودند شما ظاهرتان اسلامي است و به ظاهر دموكراتيك هستيد اما در واقع التقاطي و ارتجاعي هستيد. اين هم البته از خصوصيات سازمان‌هاي بسته است. نقدي كه اين سه نفر به سازمان داشتند به همين دليل بود. چرا كه رده تشكيلاتي در سازمان اصالت داشت. يعني در سازمان رده يك و دو و سه داشتند مثل همين چيزي كه با عنوان شهروند درجه يك و دو مي‌گويند. مركزيت سازمان به اعضايش مي‌گفت بايد اول به من اعتماد كني و خودت را مطلق در اختيار من قرار بدهي تا من تو را به سعادت برسانم. اصلا جايي مسعود رجوي يا موسي خياباني مي‌گويد پيچ و مهره‌هاي مغزت را به من بده تا مسائل را حل كنم. از بالاترين تا پايين‌ترين رده تشكيلاتي اين نگاه در سازمان اعمال مي‌شد. رده تشكيلاتي در سازمان مجاهدين به عنوان معيار ارزش بود. تو آدمي يا تو آدم‌تر هستي. هر كسي به مركزيت سازمان نزديك‌تر بود، آدم‌تر محسوب مي‌شد. انضباط تشكيلاتي در سازمان مفهوم انحرافي پيدا كرده بود. اصلا به دنبال انسان آزاده‌خوي نبودند. فورا به فرد مارك مي‌زدند كه مساله دارد. آنها انسان‌هايي مي‌خواستند كه هيچ ابتكاري نداشته باشد. در جزيي‌ترين امور زندگي اعضاي سازمان دخالت مي‌كردند. حتما ديده‌ايد كه زن مهدي ابريشمچي از او طلاق مي‌گيرد و همسر مسعود رجوي مي‌شود و خود ابريشمچي در عروسي كف مي‌زند، خب اين غير از يك شست و شوي مغزي تمام‌عيار است؟
سازمان از همان روزي كه با محوريت مسعود رجوي براي امام نامه نوشت كه شما اجازه بدهيد ما به سمت جماران راهپيمايي كنيم، معلوم بود كه براي نظام مي‌خواهند قدرت‌نمايي كنند. درباره نامه رجوي به امام، سعيد حجاريان يك تحليلي دارد كه نامش را گذاشته «تحليل تابلو» ظاهرا خود رجوي هم مي‌گفته تابلو است. مسعود رجوي مي‌گفته ما كاري نداريم، ما مي‌خواهيم راهپيمايي كنيم و به جماران بياييم. او دو هدف را دنبال مي‌كرده. اگر امام مي‌پذيرفت كه اينها مانور قدرت مي‌دادند و براي‌شان مشروعيت داشت. اگر هم امام موافقت نمي‌كرد، مي‌گفتند ببينيد امام حتي اقليت‌هاي مذهبي را به حضور مي‌پذيرد اما ما را راه نمي‌دهد كه امام در پاسخ به اين درخواست فرمودند: «اگر يك درصد هم احتمال مي‌دادم كه برمي‌گرديد و اسلحه‌هاي‌تان را كنار مي‌گذاشتيد من ده‌ها جلسه با شما مي‌گذاشتم.» بني‌صدر هم تلويحا به سازمان اعلام مي‌كند اسلحه را كنار نگذاريد چون در اين كشور قانون اجرا نمي‌شود. ماجرايي ديگر پيش آمد كه درباره سرقت اسناد از وزارت خارجه بود كه كاظم رجوي برادر مسعود رجوي در آن نقش داشت. اين اسناد را هم دزديدند كه در آستانه ٣٠ خرداد ٦٠ بود. مسعود رجوي در همين ايام به بني صدر مي‌گويد ١١ ميليون راي داري و مي‌تواني همه جارا جارو كني و بيرون بريزي. رجوي آتش غرور بني‌صدر را بيشتر برافروخت. همين شد كه وقتي بني‌صدر عزل شد اينها در ٣٠ خرداد به خيابان ريختند تا به خيال خودشان كار نظام را يكسره كنند. به هر حال معتقدم سازمان و كادر رهبري آن، خودبزرگ‌بين، جاه‌طلب، خود محور، فرصت‌طلب و رفاه‌طلب بودند. من معتقدم تشكيلات سازمان از سازمان به فرقه تبديل شده و در حال از بين رفتن است.