محل تبلیغ شما
همسایه طبقه بالا؛لیلی مشرقی

تاریخ خبر: 1394/12/3

همسایه طبقه بالا؛لیلی مشرقی

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

روزنامه ایران؛ارگان دولت اعتدال، چهارشنبه گذشته در آستانه انتخابات، داستانکی سمبولیک را منتشر کرد که توهین به رهبر معظم انقلاب، فضاسازی علیه نظام و دفاع و تطهیر سران فتنه از فحوای آن برداشت می‌شد

این داستان که در قالب داستانکی سمبولیک پیام خود را به مخاطب القا می‌کند به قلم «لیلی مشرقی» و در صفحه 3 روزنامه ایران با عنوان «همسایه طبقه بالا» منتشر شد و مانند هر داستان سمبولیک دیگری در ظاهر مشغول روایت خاطرات کودک- راوی است که به همراه خانواده و همسایه طبقه بالایی در خانه‌ای مشتمل بر طبقه همکف و زیرزمین زندگی می‌کنند
همه چیز این خانه و خاطراتش عادی است تا اینکه همسایه طبقه بالا -که پیرمردی مرموز و عجیب است- دچار توهم می‌شود و خود را صاحب این خانه فرض می‌کند.
همسایه طبقه بالا جلوی سروصدای بچه‌ها را می‌گیرد و سه تا از پرنده‌های قفس را از حیاط گرفته و در قفسی که روکش سیاه دارد، زندانی می‌کند و حالا که زمان روایت داستان است از آن حادثه – یعنی اسارت سه پرنده- 5 سال است که می‌گذرد
ظاهر این داستان روایتی برش گونه از خاطرات یک کودک-راوی است اما اگر نمادها و سمبل‌های موجود در داستان را رمزگشایی کنیم، متوجه می‌شویم که اینگونه نیست و در واری این رمزها که درک آنها هم چندان مشکل نیست، روایت دیگری خفته است که انتشار آن در آستانه انتخابات در روزنامه کثیرالانتشاری که ارگان دولت اعتدال است، بسیار عجیب می‌نماید
در ابتدای داستان می‌خوانیم: «همسایه طبقه بالا، آدم عجیبی بود. خیلی کم او را می‌دیدیم.. انگار از پشت پنجره داشت ما را نگاه می‌کرد... خانه ما،‌ زیرزمین بود، او بالای سر ما زندگی می‌کرد. سر و صدای زیادی از او نمی‌شنیدیم، گاهی فقط صدای عصایش را می‌شنیدیم که بر زمین می‌زد... که ما کمتر سر و صدا کنیم». 
نویسنده کدهای مشخصی ارائه می‌دهد: «همسایه طبقه بالایی که کمتر دیده می شود و مدام بر اهالی زیرزمین نظارت دارد» یعنی رهبر یک جامعه که بر اهالی آن نظارت دارد. «بچه ها سروصدا می‌کنند و همسایه طبقه بالا با کوبیدن عصا به آنها می‌فهماند که ساکن شوند» بچه‌ها، مردمان آن کشور هستند که اعتراض می‌کنند و رهبر آن جامعه آنها را سرکوب می‌کند. اما این رهبر کیست و این خانه کدام جامعه را نشان می‌دهد؟ 
در ادامه داستان می‌خوانیم: «... همسایه طبقه بالا فکر می‌کرد ما مستأجر او هستیم، اما پدر می‌گفت همسایه بالایی فقط توهم دارد؛ مادر هم حرف‌های پدر را تأیید می‌کرد و می‌گفت که این خانه را با هم ساختند اما موقع ثبت سند گویا همسایه طبقه بالا امضاها را انجام داده بود و حالا خودش را مالک تمام خانه می‌دانست، ما بچه‌ها زیاد چیزی درباره سند و مدارک نمی‌دانستیم». 
«
موقع ثبت سند» آیا این کنایه ارجاعی به وقوع انقلاب و انتقال رهبری دارد؟ به ویژه آنکه در ادامه می‌گوید: «...ما بچه‌ها زیاد چیزی درباره سند و مدارک نمی‌دانستیم...» اشاره به نسل سوم انقلاب دارد که وقایع انقلاب را درک نکرده‌اند و با توجه به تز «انقلاب، مبارزه با دیکتاتور بود نه مبارزه با دیکتاتوری» اشاره می‌کند که نوع جدیدی از دیکتاتوری در کشور حاکم شده است.
اما نویسنده در ادامه داستانک خود به فتنه 88 و حصر سران آن اشاره کرده و می‌گوید: «یک روز همسایه طبقه بالا آمد توی حیاط و سه تا از پرنده‌های حیاط را گرفت و انداخت توی قفس و خیلی سریع رفت طبقه بالا... مادر هم می‌گفت، یک بار که رفته بود بالا تا به همسایه بالایی سر بزند، دیده بود که روی قفس را با پارچه تیره‌ای پوشانده است و گاهی به آن‌ها غذا می‌دهد... همسایه بالایی انگار نه انگار که آن‌ها پرنده هستند، حتی دستمال تیره را از روی قفس برنمی‌داشت. اوایل فکر می‌کردیم خودش خسته می‌شود و آن‌ها را بیرون می‌آورد اما خبری نشد که نشد. حالا پنج سال از آن ماجرا گذشته است...». 
همه چیز در این قسمت از داستان کاملا روشن شد. 25 بهمن ماه سال 1389 و گذشت 5 سال از حصر سران فتنه
البته نظریه دیگری نیز وجود دارد که با حذف 5 سال حبس پرنده‌های در قفس به ما می‌گوید که این داستان صرف یک خیال ورزی اتفاقی است که نویسنده آن غرضی از طرح خود نداشته است و نباید داستان را به شیوه سمبولیک تاویل و تفسیر کرد با این حال به نظر می‌رسد که نظریه اول که معتقد است داستان را باید سمبولیک تفسیر کرد، قوت بیشتری دارد
خردورزی و قانون گرایی دولت کجاست؟ 
متاسفانه توهین و حمله به رهبری و نظام توسط طیفی از جریان اصلاح طلب رویدادی جدید و بدیعی نیست اما اینکه این بار بانی برخوردهایی از این دست، روزنامه دولت تدبیروامیدی باشد که رئیس جمهور آن با حمایت‌های بی دریغ رهبری تایید صلاحیت شد و توانست با پیروزی در انتخابات و پروسه طولانی برجام دولت خود را به سومین سال پیاپی بکشاند، عجیب و بدیع می‌نماید
نکته دیگر آن است که مشوش کردن فضای کشور در آستانه دو انتخابات مهم مجلس‌های خبرگان رهبری و شورای اسلامی چگونه با مشی اعتدالی، قانون گرایی و خردورزی دولت تدبیر و امید همسانی دارد؟ 
در حالی که انتشار مطالبی از این دست در تریبون رسمی دولت که البته اولین نوع آن هم نیست کاملا در برابر شعارها و سخنان دولتمردان مبنی بر پرهیز از افراط گرایی و برخوردهای جناحی قرار دارد
به نظر می‌رسد دولت طی ماه های اخیر مشی نسبی خود را مبنی بر رعایت اعتدال به کناری نهاده و روی همان شیوه‌ای آورده است که پیش‌تر توسط رئیس جمهوری اسبق در دولت اصلاحات تجربه کردیم
با این حال باید منتظر زمان بود و دید که با شروع اعتراضات، پاسخ اداره کنندگان روزنامه ایران و مسئولان دولت چه خواهد بود
انتهای پیام/م

دانا

«لیلی مشرقی» در صفحه ۳ ویژه نامه ایران ۷ روزنامه ی ایران شماره ی پنجشنبه، داستانی به این شرح نوشته است: همسایه طبقه بالا، آدم عجیبی بود. خیلی کم او را می‌دیدیم. گاهی وقت‌ها که توی حیاط بازی می‌کردیم، انگار از پشت پنجره داشت ما را نگاه می‌کرد. سرمان را که برمی‌گرداندیم، دیگر پشت پنجره نبود. خانه ما،‌ زیرزمین بود، او بالای سر ما زندگی می‌کرد. سر و صدای زیادی از او نمی‌شنیدیم، گاهی فقط صدای عصایش را می‌شنیدیم که بر زمین می‌زد و احتمالاً منظورش آن بود که ما کمتر سر و صدا کنیم.

همسایه طبقه بالا فکر می‌کرد ما مستأجر او هستیم، اما پدر می‌گفت همسایه بالایی فقط توهم دارد؛ مادر هم حرف‌های پدر را تأیید می‌کرد و می‌گفت که این خانه را با هم ساختند اما موقع ثبت سند گویا همسایه طبقه بالا امضاها را انجام داده بود و حالا خودش را مالک تمام خانه می‌دانست. ما بچه‌ها زیاد چیزی درباره سند و مدارک نمی‌دانستیم؛ اوایل همسایه بالا از این حرف‌ها نمی‌زد، گفته بود که این خانه برای همه ماست، با هم ساختیم. اما کم‌کم انگار از ما طلب داشت و طوری نگاهمان می‌کرد که توی دلمان آشوب به پا می‌شد.

یک روز همسایه طبقه بالا آمد توی حیاط و سه تا از پرنده‌های حیاط را گرفت و انداخت توی قفس و خیلی سریع رفت طبقه بالا. ما نگران شده بودیم و توی دلمان آشوب بود. حواسمان بود که زیاد توی حیاط آفتابی نشویم. بعد هی سرک می‌کشیدیم که شاید قفسش را از پنجره ببینیم.

پدر می‌گفت بیخودی تلاش نکنید نمی‌توانید آن‌ها را ببینید. مادر هم می‌گفت، یک بار که رفته بود بالا تا به همسایه بالایی سر بزند، دیده بود که روی قفس را با پارچه تیره‌ای پوشانده است و گاهی به آن‌ها غذا می‌دهد. از مادر پرسیدیم که آیا پرنده‌ها را دیده است که گفته بود نه.

ما دلمان برای آن‌ها پر می‌کشید. همسایه بالایی انگار نه انگار که آن‌ها پرنده هستند، حتی دستمال تیره را از روی قفس برنمی‌داشت. اوایل فکر می‌کردیم خودش خسته می‌شود و آن‌ها را بیرون می‌آورد اما خبری نشد که نشد. حالا پنج سال از آن ماجرا گذشته است. همسایه بالایی فکر می‌کند آن‌ها پریدن را فراموش کرده‌اند. ما هم همین فکر را می‌کردیم.

اما مادر می‌گوید، آن‌ها پرواز را فراموش نمی‌کنند حتی اگر بالی برای پریدن نداشته باشند. همسایه بالایی، این روزها آرام و قرار ندارد، شب‌ها توی خواب راه می‌رود و صدای قدم‌هایش را می‌شنویم. پدر نگران است و مادر هم به روی خودش نمی‌آورد. اما ما همچنان به پرنده‌های توی قفس فکر می‌کنیم.

انصاف نیوز

متن کامل مطلب توهین آمیز روزنامه ایران در لینک زیر قابل دسترس است:

http://iran-newspaper.com/?nid=6153&pid=3&type=1

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid

0 0
محبوبه   1394/12/19 06:46:06

داستان سه پرنده توی قفس


روزنامه ایران در داستانی نمادین به قلم لیلی مشرقی نوشت:

همسایه طبقه بالا، آدم عجیبی بود. خیلی کم او را می‌دیدیم. گاهی وقت‌ها که توی حیاط بازی می‌کردیم، انگار از پشت پنجره داشت ما را نگاه می‌کرد. سرمان را که برمی‌گرداندیم، دیگر پشت پنجره نبود. خانه ما،‌ زیرزمین بود، او بالای سر ما زندگی می‌کرد. سر و صدای زیادی از او نمی‌شنیدیم، گاهی فقط صدای عصایش را می‌شنیدیم که بر زمین می‌زد و احتمالاً منظورش آن بود که ما کمتر سر و صدا کنیم.

همسایه طبقه بالا فکر می‌کرد ما مستأجر او هستیم، اما پدر می‌گفت همسایه بالایی فقط توهم دارد؛ مادر هم حرف‌های پدر را تأیید می‌کرد و می‌گفت که این خانه را با هم ساختند اما موقع ثبت سند گویا همسایه طبقه بالا امضاها را انجام داده بود و حالا خودش را مالک تمام خانه می‌دانست. ما بچه‌ها زیاد چیزی درباره سند و مدارک نمی‌دانستیم؛ اوایل همسایه بالا از این حرف‌ها نمی‌زد، گفته بود که این خانه برای همه ماست، با هم ساختیم. اما کم‌کم انگار از ما طلب داشت و طوری نگاهمان می‌کرد که توی دلمان آشوب به پا می‌شد.

یک روز همسایه طبقه بالا آمد توی حیاط و سه تا از پرنده‌های حیاط را گرفت و انداخت توی قفس و خیلی سریع رفت طبقه بالا. ما نگران شده بودیم و توی دلمان آشوب بود. حواسمان بود که زیاد توی حیاط آفتابی نشویم. بعد هی سرک می‌کشیدیم که شاید قفسش را از پنجره ببینیم.

پدر می‌گفت بیخودی تلاش نکنید نمی‌توانید آن‌ها را ببینید. مادر هم می‌گفت، یک بار که رفته بود بالا تا به همسایه بالایی سر بزند، دیده بود که روی قفس را با پارچه تیره‌ای پوشانده است و گاهی به آن‌ها غذا می‌دهد. از مادر پرسیدیم که آیا پرنده‌ها را دیده است که گفته بود نه.

ما دلمان برای آن‌ها پر می‌کشید. همسایه بالایی انگار نه انگار که آن‌ها پرنده هستند، حتی دستمال تیره را از روی قفس برنمی‌داشت. اوایل فکر می‌کردیم خودش خسته می‌شود و آن‌ها را بیرون می‌آورد اما خبری نشد که نشد. حالا پنج سال از آن ماجرا گذشته است. همسایه بالایی فکر می‌کند آن‌ها پریدن را فراموش کرده‌اند. ما هم همین فکر را می‌کردیم.

اما مادر می‌گوید، آن‌ها پرواز را فراموش نمی‌کنند حتی اگر بالی برای پریدن نداشته باشند. همسایه بالایی، این روزها آرام و قرار ندارد، شب‌ها توی خواب راه می‌رود و صدای قدم‌هایش را می‌شنویم. پدر نگران است و مادر هم به روی خودش نمی‌آورد. اما ما همچنان به پرنده‌های توی قفس فکر می‌کنیم.