محل تبلیغ شما
سیاوش،نمونه‌ی درخشان شهادت

تاریخ خبر: 1394/7/30

سیاوش،نمونه‌ی درخشان شهادت

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است 

سوگ سیاوش در آیین‌های ایران

 

آیین سیاوشان یا سوگ سیاوش سنتی از روزگار قدیم است که در رثای سیاوش و قتل ناجوانمردانه‌ی او از دیرباز برگزار می‌شده است. عزاداری برای مرگ او، در کتاب های تاریخی ثبت و ضبط شده است. داستان سیاوش، نمونه‌ی درخشانی از شهادت است که ویژگی ممتاز آن، معصومیت و آگاهی وی از سرنوشت شوم خویش است...

یکی از ماجراهای غمبارى که فردوسى به بهترین شکل در شاهنامه نقل می‌کند داستان سیاوش است. شخصیت سیاوش در شاهنامه با ماجراهایی از عشق و حسادت و بی‌گناهی و دربه‌دری درآمیخته است. سیاوش پسر کیکاووس و زنی زیبا و پارسا از نژاد فریدون است. مادر سیاوش در جوانی درمی‌گذرد و رستم سیاوش را به نیکی پرورش می‌دهد و به دربار کیکاووس می‌برد. همسر کیکاووس ـ سودابه ـ به سیاوش دل می‌بندد. اما سیاوش از قبول تمناى اهریمنى سودابه امتناع می‌ورزد. سودابه خشمگین می‌شود و پیش شوهرش یعنى کیکاوس شکایت می‌برد و سیاوش  را به خیانت متهم می‌کند. کیکاووس دستور می‌دهد که موبدى براى داورى انتخاب و مقرر گردد. قرار بر این می‌شود که سیاوش و سودابه از آتش بگذرند، و هریک از آن دو که به سلامت از آتش بگذرد، بى‌گناه شناخته می‌شود. سیاوش که بى‌گناه بود بدون شک و تزلزل و با اطمینان به سلامتى از آتش می‌گذرد،

 اما نوبت به سودابه که می‌رسد، چون خود را مقصر مى‌داند می‌ترسد و از آتش عبور نمی‌کند. چون بی‌گناهی سیاوش بر همه‌گان اثبات می‌شود، سیاوش قهرآلود پدر را ترک می‌نماید و راه توران را در پیش می‌گیرد. در توران‌زمین، افراسیاب دختر خود فرنگیس را به همسری سیاوش درمی‌آورد. از آن‌جا که پس از مدتی گرسیوز برادر افراسیاب به‌خاطر الطاف شاه توران نسبت به سیاوش بر او حسد می‌برد، با نیرنگ و دام و فریب اسباب کشتن سیاوش را فراهم می‌سازد و تورانیان به فرمان افراسیاب خون ناحق او را بر زمین می‌ریزند.

به این ترتیب عالم و آدم در سوگ سیاوش به عزا می‌نشیند، و چنين شد كه از هرات تا مازندران و جنوب آشتيان و اطراف شيراز  و لرستان و حتي خطه‌ی خوزستان مراسمی در سوگ سياوش برگزار می‌کردند و سياه مي‌پوشيدند و خاك بر سر مي‌ريختند و مويه مي‌كردند.

نخل‌گرداني يكي از آدابي است که از گذشته‌های دور در شهر یزد بر پا می‌دارند و ریشه در اين داستان دارد. در ميان اقوام كرد و قشقايي نيز اين آئين به عزاي حسيني گره خورده، و اقوام لر که مرده را در كفني از شاخه‌هاي بيد مي‌پيچند و كنار گورش مي‌گذارند و اسب سياهي را مي‌آورند و زنان شيون‌كنان بر سر مي‌كوبند و چمرخواني مي‌كنند و سرناي عزا نواخته مي‌شود ریشه در آیین سیاوش دارد.

آیین سیاوشان یا سوگ سیاوش سنتی از روزگار قدیم است که در رثای سیاوش و قتل ناجوانمردانه‌ی او  از دیرباز برگزار می‌شده است. عزاداری برای مرگ او، در کتاب های تاریخی ثبت و ضبط شده است. داستان سیاوش، نمونه‌ی درخشانی از شهادت است که ویژگی ممتاز آن، معصومیت و آگاهی وی از سرنوشت شوم خویش است.

اما خون سیاوش بی‌پاسخ نمی‌ماند. در شاهنامه‌ی فردوسی چون خبر کشته شدن سیاوش به ایران رسید، کیکاوس و رستم را سخت خشمگین کرد. رستم که خود سیاوش را تربیت کرده بود و به او مهر مى‌ورزید، تصمیم گرفت که انتقام خون سیاوش را بستاند. پس به توران لشکر کشید و افراسیاب را شکست داد و سرزمین توران را گرفت و مدتى بر تخت او تکیه زد. رستم قبل از حمله به توران کین سیاوش را از سودابه گرفت و او را نیز کشت.

تبسم غبیشی

                                                                         سپاه جاویدان

                                                                        سوگ سياوش

سوگ سياوش تراژدي اندوهباري است و يكي از سوگنامه هاي مهم شاهنامه فردوسي مي باشد.

مادر "سياوش" از خاندان "گرسيوز" بود كه پدرش بر او خنجر كشيده و او ناچار راه بيابان گرفته بود.

"گيو" و "طوس" كه براي شكار به دشت "دغوي" رفته بودند آن دختر را ديدند و هريك مي خواست كه او را به چنگ بياورد، كار بالا گرفت تا جايي كه خواستند تا سر دختر را ببرّند، يكي از همراهان پيشنهاد كرد كه دختر را نزد "كاووس" ببرند تا او داوري كند. "كاووس" با ديدن آن دختر پري چهره، نژاد او را پرسيد، پس از پاسخ گفت كه او شايسته ي همسري شاه است، او هم پذيرفت و به پيوند "كاووس" در آمد.

دختر از شاه آبستن شد و پسري همانند پري زاد، زماني گذشت تا "رستم" به بارگاه "كاووس" آمد و گفت كه شاه زاده را با خود به زابلستان مي برد تا بپرورد.

"سياوش" با تربيت "رستم" در همه ي هنرها سرآمد گشت. آن گاه كه پا به جواني گذاشت از رستم خواست تا نزد "كاووس" برود. "رستم" هديه هاي فراوان آماده كرد و خود با "سياوش" راه پايتخت در پيش گرفت.

"كاووس" از ديدن فرزند برومند شاد گشت و همه ي بزرگان از چگونگي فرّ "سياوش" درماندند. هفت سال پدر پسر را مي آزمود و سپس منشور فرمانروايي خراسان شرقي را براي او نوشت.

"سوداوه" همسر "كاووس" با ديدن چهره ي "سياوش" شيفته شد و چون مويي باريك گشت، او را به شبستان خواند ولي نپذيرفت، ناچار از "كاووس" خواست كه "سياوش" را به شبستان بفرستد تا خواهران او را ببينند. شاه زاده را از پذيرفتن فرمان پدر گريزي نبود. روز ديگر "سياوش" به شبستان رفت، "سوداوه" از تخت فرود آمد و چشم و رويش را بوسيد. شاهزاده دانست كه آن مهرباني مادرانه نيست، نزد خواهران رفت و زماني در ميان آنان بود.

پس از بازگشت نزد شاه دستگاه پدر را ستود، از سوي ديگر "سوداوه" نزد شوهر از خوبي او و پسرش گفت و افزود كه مي خواهد يكي از دختران خود يا يكي از دختران "كي آرش" و "كي پشين" را به همسري "سياوش" درآورد. شاه پذيرفت و اين امر را با پسر در ميان نهاد. دوباره "سوداوه" پيام فرستاد و شاهزاده را به شبستان خواند و با او گفت كه يكي از دختران را به نامزدي او برمي گزيند و خود در نهان با او عشق بازي مي كند تا "كاووس" بميرد و رسمي به عقد "سياوش" درآيد. ناگهان سر "سياوش" را گرفت و بر دهان او بوسه زد. شاه زاده ي پاك تن از شرم سرخ شد و گفت كه اين انديشه را در مغز او جاي نيست ولي از بيم نيرنگ سخن نرم گفت و از نزد او رفت.

"سوداوه" به "كاووس" مژده داد كه "سياوش" دختر او را پسنديده است. شاه گنج ها و هديه هاي فراوان برگزيد، "سوداوه" كه براي مقصود خود به جان مي كوشيد براي بار سوم "سياوش" را نزد خود خواند و گفت كه آرزوي او را برآورد و عشق هفت ساله ي او را به خوبي پاسخ دهد يا آماده ي بي آبرويي باشد. "سياوش" گفت كه دين را به دنيا نمي فروشد و از راستي باز نمي گردد، به او هم پند داد كه در راه گناه نپويد. "سوداوه" برآشفت و با چنگ به او در آويخت، جامه ي خويش را چاك زد و فرياد برآورد. "كاووس" با شنيدن بانگ و فغان به شبستان رفت، "سوداوه" داد خواست و گفت كه "سياوش" گفته است كه فقط او را مي خواهد نه هيچ يك از دختران را.

 

"كاووس" ديگران را بيرون فرستاد و آن دو را نزد خويش خواند، "سياوش" آنچه را گذشته بود بازگفت و "سوداوه" هم سخناني عكس آن و افزود كه كودكي در شكم دارد و مي ترسد كه بچه را بيفكند. "كاووس" دستان و تن "سياوش" را بوييد و دانست كه دست او به تن "سوداوه" نخورده است وگرنه از عطري كه زن بر خود پاشيده بود بويي هم به دستان "سياوش" مي رسيد. با خود گفت كه بايد آن زن گناهكار كشته شود ولي درباره ي كين خواهي شاه هاماوران انديشيد و خوبي هاي "سوداوه" را هنگام در بند بودن خود به ياد آورد، از سويي ديگر عشق به همسرش او را از‌ آن كار بازداشت. "كاووس" به "سياوش" گفت كه به بي گناهي شاه زاده يقين دارد.

"سوداوه" كه خواري خود را ديد دست به نيرنگي زد. او به يكي از زنان آبستن پرده گفت كه دارويي بخورد تا كودك خود را بيفكند، آن زن پذيرفت و شب دارويي خورد و دو بچه كه در شكم داشت افكنده شد. "سوداوه" در بستر خوابيد، دو كودك مرده را در تشتي نهاد و فغان و فرياد برآورد. اين خبر را به "كاووس" بردند و او بامدادان به ديدن آن صحنه آمد، اخترشناسان را فراخواند تا در طالع آن دو كودك بنگرند. زيج و اصطرلاب آوردند و ديدند و به شاه گفتند كه كودكان از بطن "سوداوه" و پشت شاه نيستند. "كاووس" فرمان داد تا به جست و جو بپردازند و ببينند مادر آن كودكان كيست. مأموران او را شناختند و نزد شاه بردند، هرچه "كاووس" بيم و اميد داد زن اقرار نكرد. به دژخيمان گفت كه او را ببرند و اگر باز هم انكار كرد او را با ارّه به دو نيم كنند. زن به طور ضمني امر را آشكار كرد. شاه "سوداوه" را نزد خود خواند و با او در اين باره سخن گفت. باز هم آن زن حيله انگيخت و گفت كه ستاره شناسان از بيم "رستم" گناه "سياوش" را مي پوشانند.

 

 كاووس" ناچار با موبدان به رايزني نشست و آنان گفتند كه براي آشكار شدن بي گناه بايد يكي از آن دو از آتش بگذرد چرا كه بي گناه به آساني از آن مي گذرد، "سوداوه" گفت كه كسي كه بايد بي گناهي خود را ثابت كند "سياوش" است. شاه زاده پذيرفت و گفت كه براي رهايي از اين ننگ از كوه آتش هم خواهد گذشت. "كاووس"فرمان داد تا صد كاروان شتر باركش هيزم آوردند. راهرويي به پهناي چهار سوار آراستند و در دو سوي آن هيزم گذاشتند و آن دو كوه هيزم را آتش زدند. "سياوش" جامه اي سپيد بر تن كرد و بر اسب سياه خود نشست. بر خود كافور پاشيد و نخست نزد " كاووس" رفت. او شرم زده بود ولي پسر به پدرش گفت كه اگر بي گناه باشد از آتش زياني نمي بيند.

مردم به ديدن آمده بودند و "سوداوه" در ايوان نشسته بود و از خدا مي خواست كه آتش شاه زاده را بسوزاند. "سياوش" بي هيچ بيمي از ميان دو كوه آتش گذشت و گويي از گلستان گذشته است. لكه يي هم بر او ننشسته بود. مردم بانگ شادماني برآوردند و "

سوداوه" از خشم بر روي مي زد و موي مي كند. "سياوش" پس از نيايش به درگاه خداوند نزد پدر رفت. "كاووس" او را به ايوان خود برد و مجلس شادماني آراست. سه روز با پسر مي نوشيد و روز چهارم "سوداوه" را پيش خواند و فرمان داد تا او را بيرون ببرند و بكشند. "سياوش" مي دانست كه پدرش از آن كار پشيمان خواهد شد، به شاه گفت كه او را مي بخشد. "كاووس" كه منتظر اين پيشنهاد بود او را بخشود و به شبستان فرستاد.

زماني گذشت و كار مهر "كاووس" و همسرش بالا گرفت، "سوداوه" باز هم از سياوش بدگويي مي كرد. در آن هنگام خبر رسيد كه "افراسياب" به مرز ايران لشكر كشيده است. "كاووس" گفت كه اين بار خود به جنگ دشمن مي رود ولي "سياوش" كه از فتنه گري هاي "سوداوه" به تنگ آمده بود پيشنهاد كرد كه او لشكر به سوي دشمن ببرد. "كاووس" پذيرفت و "رستم" را فراخواند و او را براي اين كار با "سياوش" يار كرد.

"سياوش" و "رستم" لشكر را نخست به زابلستان بردند و يك ماه در آنجا به شادي گذرانيدند. سپس به بلخ راندند. سپاهيان توران به فرماندهي "گرسيوز" ، "بارمان" و "سپهرم" در آن شهر بودند. تورانيان در دو جنگ پياپي شكست خوردند و گريختند. "سياوش" در آن شهر ماند و نامه يي به "كاووس" نوشت و از او پرسيد كه لشكر را به آن سوي جيحون ببرد و با "افراسياب" كه در "سغد" نشسته است بجنگد يا نه. پاسخ شاه اين بود كه بهتر است درنگ كند، اگر "افراسياب" از رود بگذرد به شكست تورانيان مي انجامد. از سوي ديگر "گرسيوز" نزد برادر خود "افراسياب" رفت و چگونگي سپاه ايران و شكست تورانيان را باز گفت. شاه توران به جاي انديشيدن به آن كار جشن و سور را برگزيد و به شادماني و شادخواري پرداخت.

"افراسياب" شب خوابي آشفته ديد و بانگ برآورد، "گرسيوز" نزد او رفت و چگونگي كار را پرسيد. "افراسياب" پاسخ داد كه بياباني پر از مار را ديده كه سراپرده در آنجا زده بود، بادي برخاسته و درفشش را نگونسار كرده است، او را دستگير كرده و نزد "كاووس" برده اند كه در سنّ چهارده سالگي به نظر مي رسيده است. فرداي آن شب شاه توران خوابگزاران را فراخواند و آنان پس از شنيدن خواب پاسخ گفتند كه سپاهي به فرماندهي شاهزاده ي ايرانيبه توران آمده است. اگر جنگ درگيرد چه "سياوش" پيروز شود و چه كشته گردد جهان پر آشوب خواهد شد. "افراسياب" در انديشه شد و با "گرسيوز" راي زد كه از "سياوش" آشتي بخواهد. سپس بزرگان كشور را فراخواند و در اين زمينه با بزرگان توران هم سخن گفت، آنان از نظر او استقبال كردند.

"افراسياب" برادرش را با هديه هاي بسيار براي "سياوش" و "رستم" به بلخ فرستاد. شاهزاده ي جوان زمان خواست سپس با "رستم" راي زد. جهان پهلوان گفت كه صد تن از نزديكان "افراسياب" را از او گروگان بخواهد. "گرسيوز" را پيش خواندند و با نظر "رستم" گروگانان را نام بردند و خواستند تا "افراسياب" سپاه را از مرز بازگرداند. "گرسيوز" سواري سوي برادر فرستاد، شاه توران صد تن از بزرگان نام برده شده را به بلخ فرستاد و سپاه را بازپس برد.

"سياوش" كه از اين آشتي شادمان شده بود نامه يي به "كاووس" نوشت و "رستم" آن را به پايتخت برد. شاه ايران پس از خوانده شدن نامه ي پسرش سخت برآشفت و "رستم" را سرزنش كرد كه او "سياوش" را به آن آشتي واداشته است. "رستم" پس از پند دادن به شاه با خشم بارگاه را ترك گفت و به سيستان رفت. "كاووس" نامه يي به "سياوش" نوشت تا گروگان ها را به پايتخت بفرستد و هديه هاي "افراسياب" را بر آتش بنهد و به جنگ تورانيان برخيزد وگرنه سپاه را به "طوس" بسپارد و خود به ايران بيايد.

"سياوش" كه پيمان شكني را نمي پسنديد، گروگانان و هديه هاي "افراسياب" را به "زنگه ي شاوران" سپرد تا به توران ببرد و از "افراسياب" بخواهد تا اجازه دهد كه شاهزاده ي ايراني از كشورش بگذرد و به گوشه يي از جهان برود. "سياوش" با اين كار مي خواست از فتنه هاي "سوداوه" هم دور باشد. "افراسياب" با شنيدن اين پيام وزير خود "پيران" را نزد خويش خواند و با او سخن گفت. نظر "پيران" بر اين بود كه شاهزاده ي ايراني را به توران بخوانند و همين امر سبب آشتي دو كشور خواهد شد. "افراسياب" در نامه يي محبت آميز "سياوش" را به توران دعوت كرد. او پذيرفت و سپاه را به "بهرام" پسر "گودرز" سپرد. آنچه را بدان نياز بود با خود برد و با سيصد تن به توران رفت. "پيران" به پيشباز آمد و وي را بسيار گرامي داشت. هنگامي كه به شهر كنگ رسيدند "افراسياب" خود پياده به پيشباز رفت و او را سخت گرامي داشت و در بزم و شكار و بازي "سياوش" را از خود دور نمي كرد.

"سياوش" به پيشنهاد "پيران" دختر "افراسياب" به نام "فريگيس" را خواستگاري كرد. شاه توران پس از ترديد پذيرفت و "پيران" و همسرش "گلشهر" مراسم آن پيوند را به خوبي انجام دادند و يك هفته سور آن عروسي بر پاي بود. پس از گذشت يك سال شاه توران منشور فرمانروايي توران شرقي را براي "سياوش" نوشت. "پيران" او و همسرش را نخست به ختن برد و از آنجا به آن سرزمين رفتند. "سياوش" شهري بنا كرد كه "سياوش گرد" خوانده شد و در زيبايي رشك بهشت برين بود.

پس از گذشت روزگاري، دوباره "پيران" نزد "سياوش" رفت و از ديدن آن شهر و دستگاه "سياوش" شادمان و شگفت زده شد. پس از بازگشت به پايتخت از خوبي هاي "سياوش" و "فريگيس" با "گلشهر" و "افراسياب" سخن گفت. شاه توران هديه هاي بسيار براي دختر و دامادش فراهم كرد و آنها را با برادرش "گرسيوز" به "سياوش گرد" فرستاد. "گرسيوز" با هزار تن از بزرگان برگزيده به آن شهر رفت و "سياوش" او را بسيار محترم داشت، ولي "گرسيوز" در دل به شاهزاده ي ايراني رشك برد و از توانايي ها و دستگاه او سخت اندهگين شد. پس از بازگشت چندان از "سياوش" نزد "افراسياب" بدگويي كرد تا او را به ترديد انداخت كه مبادا دامادش انديشه ي شورش داشته باشد. نامه يي به "سياوش" نوشت و از او خواست كه به پايتخت بيايد. "گرسيوز" آن نامه را نزد "سياوش" برد ولي با نيرنگ او را واداشت تا نپذيرد. "سياوش" در پاسخ نوشت كه "فريگيس" بيمار است و زماني ديگر به درگاه "افراسياب" خواهد رفت.

"گرسيوز" از يك سو به "سياوش" گفت كه شاه توران مي خواهد او را بكشد و از سوي ديگر به "افراسياب" گفت كه شاهزاده ي ايراني نامه ي او را نخوانده و قصد شوريدن دارد. سرانجام "افراسياب" لشكر به "سياوش گرد" برد. شبي "سياوش" در كنار همسرش خفته بود كه خوابي آشفته ديد. نگران برخاست و به "فريگيس" گفت كه افراسياب" او را خواهد كشت. در آن زمان "فريگيس" آبستن بود. "سياوش" به همسرش گفت كه پسري از او پاي به جهان مي گذارد، وي "كيخسرو" بنامد. اسب خود را هم گفت كه در بيابان رها باشد تا زماني كه "گيو" از ايران بيايد و بخواهد "كيخسرو" رو به كشور بازگرداند.

سپاه توران نزديك "سياوش گرد" رسيد. "سياوش" با اندرز پيشين "گرسيوز" جامه ي رزم پوشيده بود. آن مرد نيرنگ باز همين امر را دليل سرپيچي "سياوش" بيان كرد و از "افراسياب" خواست تا فرمان دهد كه سر شاهزاده ي جوان را از تن جدا كنند. يكي از برادران "پيران" به نام "پيلسم" به "افراسياب" بسيار پند داد ولي "گرسيوز" ، "گروي زره" و "دمور" او را به كشتن "سياوش" تشويق مي كردند.

سرانجام شاه توران به كشتن او فرمان داد. "گروي زره" تشتي نهاد و سر "سياوش" را از تن جدا كرد.


یکی از مشخصه هایی که بر پری‌زادگی سیاوش دلالت دارد داشتن فره ایزدیست. فره نیرویی کیهانی و ایزدی است که به واسطه‌ی خویشکاری، از جهان خدایان به انسان برگزیده منتقل می‌شود(زمردی،3239:1385) سیاوش با سخن گفتن از فره ایزدی‌اش به تبار فراسویی خود اشاره و در پاسخ به پرسش سودابه، راز مگوی ازلی بودن و آفرینش از فر الهی خود را برای سودابه آشکار می‌کند (فردوسی،209:1383). سخن راز‌گونه‌ی سیاوش می‌تواند به بخش از میان رفته‌ی داستان او اشاره داشته باشد که بر پایه‌ی آن سیاوش انسانی از گونه‌ی دیگر است.1سیاوش دارای فره ایزدی

اشاره‌ی گریسوز به شاخ ایزدی سیاوش (همان،255:1970)، فرا مردمی بودن سیاوش از نظر افراسیاب  (همان،236)، ادعای خود او که جهان را زیر فر کلاهش می‌داند(همان،672،219) و نیز نماز بردن و پرستش پردیگان شاهی(همان،205)، همه پری‌زادگی سیاوش را تایید می‌کنند. این توصیف و پرستش آیینی او می‌تواند به پیوندی از یک باور کهن در بافتی نو اشاره داشته باشد که سیاوش را تا سر حد ایزدی شایان ستایش، بالا می‌برد و در ردیف مغان و خدایان نرینه‌ای جون مردوک و آدونیس و ایزدان نباتی چون تموز و ایشتر قرار می‌دهد. همچنین می‌تواند خاطره‌ی پرستش پری را که در نقش باروری "مام- ایزد بزرگ" ظاهر می‌شد، فریاد آورد(سر کاراتی،5-24،1385).

سیاوش برای پیشگویی حوادث آینده از فره اهورایی خویشتن یاری می‌گیرد(فردوسی ،247:1386). همچنین از آن برای ساخت بهشت زمینی گنگ‌دژ یاری گرفته، به‌طوری که گویا این بنا را در ارتباط با سرش ساخته است(همان:249). رفتار آیینی و داوری شگرف پردگیان و استقبال کنندگان او و صراحت خود او درباره فره ایزدی اش می تواند این انگاره را تقویت بخشد که سیاوش خدای غله و باروری است و داستان او از اسطوره‌ی بین النهرینی تموز مایه گرفته است، چنان‌که بهار نیز شخصیت سیاوش را در ایام بسیار کهن، متعلق به دموزی، ایزد شهید شونده می‌داند که در اثر جابجایی و دگرگونی به داستان سوگ‌آور سیاوش و بازگشت کیخسرو (حیات مجدد او) تبدیل شده است(بهار،1-170:1384).

 

                                                                                                  مادر سیاوش

نام و نشان مادر سیاوش در هیچ یک از منابع حماسی_اساطیری نیامده است. این بی‌نامی، ناشناختگی و حضور مبهم و راز آمیز او و خروج ناگهانی اش از دایره‌ی داستانی شاهنامه، پژوهشگران را به وجه اسطوره‌ای کهن در زندگی او رهنمون می‌کند. برخی مادر سیاوش را در مفهوم کهن اسطوره‌ای خود پری می‌دانند(آیدنلو،28:1384) که در اثر جابجایی ادبی اساطیر تعییر ماهیت می‌دهد و نقش اساطیری خود باروری را با به دنیا آوردن سیاوش انجام می‌دهد(چون مریم، عیسی را). برخی دیگر او را کهن الگوی دوشیزگان زاینده‌ی سوشیانت‌ها می‌دانند (خالقی مطلق،325:1386). گروهی دیگر معتقدند در ساختار کهن‌تر این داستان، مادر سیاوش همان سودابه بوده(چون ادیپ شهریار) که به سبب ناپسند بودن عشق مادر و پسر بدین‌گونه تغییر شکل داده.

مهم‌ترین ویژگی پری، این "بغ بانوی دیرینه" به عنوان زن_ایزد، باروری، زیبایی و فریبندگی او در عشق است. پری به صورت نگار فریبای بسیار زیبا از نیکویی، خوب‌چهری و حتی فره برخوردار است. رابطه‌ی پری با ایزدان و پهلوانان و انتخاب همسر از میان یلان در راستای ایفای نقش باروری‌اش انحام می‌شود(سرکاراتی،13،7:1485). کاووس با مشاهده‌ی جمال پری‌گونه‌ی او آنچنان شیفته‌اش می شود که او را "مهتر ماه رویان" بارگاه خود معرفی می‌کند.(فردوسی،60) .همچنین در این داستان مادر سیاوش، قدرت انتخاب پیدا می‌کند. کاووس را از میان دو پهلوان دیگر به همسری برمی‌گزیند(همان،203) .

از دیگر ویژگی های پریان، وجود مه‌آلود و گریزان آنها در کنار بیشه و جنگل است که با در آمدن به صورت شکار یا فرستادن پیکی در کالبد شکار، پهلوانان را به سوی خود فرا می‌خوانند(مزدا پور،303:1381) که این ویژگی بازمانده‌ی نوعی گزارش مقدس در آیین پرستندگان پری است.در این داستان هم پهلوانان ایرانی در پی شکار، به بیشه‌ای می‌رسند که دختری زیبا در آن اقامت دارد(فردوسی،202:1383). که مقدمه بودن شکار برای رسیدن به این دلیر، گونه ای از همان شیوه عشق انگیزی پریان است(آیدنلو،33:1384)

از دیگر مضامین داستان‌های پریان، مهرورزی و ازدواج دختر شاه پریان با شاهزاده‌ای جوان و سپس رها کردن شوهر و فرزند و بازگشتن به سرزمین خود و به میان پریان است(سرکاراتی،14:1385). در این داستان هم مادر سیاوش‌، پس از زادن سیاوش و ایفای نقش اساطیری خود، از نظرها پنهان می‌شود.

فرمود پس تا سیاووش را / مرآن شاه بی‌کین و خاموش را

که این را بجایی بریدش که کس / نباشد ورا یار و فریادرس

سرش را ببرید یکسر ز تن / تنش کرگسان را بپوشد کفن

بباید که خون سیاوش زمین / نبوید نروید گیا روز کین

همی تاختندش پیاده کشان / چنان روزبانان مردم کشان

سیاوش بنالید با کردگار / که‌ای برتر از گردش روزگار

یکی شاخ پیدا کن از تخم من / چو خورشید تابنده بر انجمن

که خواهد ازین دشمنان کین خویش / کند تازه در کشور آیین خویش

همی شد پس پشت او پیلسم / دو دیده پر از خون و دل پر ز غم

سیاوش بدو گفت پدرود باش / زمین تار و تو جاودان پود باش

درودی ز من سوی پیران رسان / بگویش که گیتی دگر شد بسان

به پیران نه زین‌گونه بودم امید / همی پند او باد بد من چو بید

مرا گفته بود او که با صد هزار / زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار

چو برگرددت روز یار توام / بگاه چرا مرغزار توام

کنون پیش گرسیوز اندر دوان / پیاده چنین خوار و تیره‌روان

نبینم همی یار با خود کسی / که بخروشدی زار بر من بسی

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت / کشانش ببردند بر سوی دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون / گروی زره بستد از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک / نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکی تشت بنهاد زرین برش / جدا کرد زان سرو سیمین سرش

بجایی که فرموده بد تشت خون / گروی زره برد و کردش نگون

یکی باد با تیره گردی سیاه / برآمد بپوشید خورشید و ماه

همی یکدگر را ندیدند روی / گرفتند نفرین همه بر گروی

بفرمود پس تا سیاووش را / مرآن شاه بی‌کین و خاموش را

که این را بجایی بریدش که کس / نباشد ورا یار و فریادرس

سرش را ببرید یکسر ز تن / تنش کرگسان را بپوشد کفن

بباید که خون سیاوش زمین / نبوید نروید گیا روز کین

همی تاختندش پیاده کشان / چنان روزبانان مردم کشان

سیاوش بنالید با کردگار / که‌ای برتر از گردش روزگار

یکی شاخ پیدا کن از تخم من / چو خورشید تابنده بر انجمن

که خواهد ازین دشمنان کین خویش / کند تازه در کشور آیین خویش

همی شد پس پشت او پیلسم / دو دیده پر از خون و دل پر ز غم

سیاوش بدو گفت پدرود باش / زمین تار و تو جاودان پود باش

درودی ز من سوی پیران رسان / بگویش که گیتی دگر شد بسان

به پیران نه زین‌گونه بودم امید / همی پند او باد بد من چو بید

مرا گفته بود او که با صد هزار / زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار

چو برگرددت روز یار توام / بگاه چرا مرغزار توام

کنون پیش گرسیوز اندر دوان / پیاده چنین خوار و تیره‌روان

نبینم همی یار با خود کسی / که بخروشدی زار بر من بسی

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت / کشانش ببردند بر سوی دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون / گروی زره بستد از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک / نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکی تشت بنهاد زرین برش / جدا کرد زان سرو سیمین سرش

بجایی که فرموده بد تشت خون / گروی زره برد و کردش نگون

یکی باد با تیره گردی سیاه / برآمد بپوشید خورشید و ماه

همی یکدگر را ندیدند روی / گرفتند نفرین همه بر گروی

 

چکیدهٔ داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه

 

سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز باکیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد.سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاووس، شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بی‌گناه است. خواست که سودابه را بکشد، از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‌خواهی برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بی‌گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش که بهزاد نام داشت، وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش میانجیگری کرد و او را از این کار مانع شد. بعد از مدتی سپاه افراسیاب به سرحداد ایران حمله کرد شاه که در اندیشه رهایی از سیاوش بود و از سوی سودابه در آرزوی انتقام از او بود پس از درخواست سیاوش برای سپه سالاری لشکر شاه سریعا پذیرفت و او را همراه دیگر بزرگان مانند رستم دستان راهی نبرد با افراسیاب نمود.

مرگ سیاوش

 

به دلیل حسودی های سودابه از محبوب شدن سیاوش در سرزمین توران،دو تن از افراد خود را به نزد افراسیاب فرستاده و به دروغ میگویند سیاوش قصد کشتن تورا دارد.افراسیاب باور نمیکند.روزی رستم با لباس جزامی به طرف خانه سیاوش میرود.به افراسیاب خبر میدهند که رستم با سیاوش هم پیمان شدن که تورا از سلطنت بر کنار کنند و به قتل برسانند.افراسیاب باور میکند و دستور کشتن داماد خود یعنی سیاوش میدهد.سیاوش پهلوان از برج شهری که خود بنا کرده بود به پایین انداخته شد و در یاد و خاطره مردم باقی ماند.

اشک سیاوش

 

گل لاله واژگون در پاوه و اورامانات و برخی دیگر از مناطق ایران به نام گل اشک سیاوش نامیده می‌شود. گویند این گل در آن زمان که گلوی سیاووش پاک‌نهاد با تیغ تیز گرسیوز خونریز، آن پلید دژخیم بدنهاد، آشنا می‌شد، گواه آن رخداد بود. از پس آن اندوه، گلگونه رخ، سر به زیر افکند تا آرام آرام اشک بریزد بر بی گناهی سیاووش.چو سرو سیاوش نگونسار دیدسراپرده دشت خونسار دیدبیفکند سر را ز انده نگونبشد زان سپس لاله واژگونلاله واژگون یا لاله نگونسار، در نقش سرستون‌های ساسانی‌ها هم در موزه طاق بستان در کنار نقش پادشاه ساسانی دیده می‌شود.

 

 

سیاوش در شاهنامه فردوسی خیر مطلق است در نهایت زیبایی و پاکدامنی که بر اثر حسادت و سوء تفاهم مظلومانه کشته میشود.

او بسیار پاکدامن است تن به گناه نمی دهد و آتش بر او بی اثر است تولدی عجیب دارد و بسیار دلاور و شجاع است.

شخصیت سیاوش به سه شخصیت ادیان ابراهیمی شباهت دارد یعنی زیبایی یوسف را دارد که از دام گناهی که زنی مکار برای او گسترده است میگریزد، همچون ابراهیم آتش به فرمان خداوند به او گزندی نمی رساند و مانند یحیی مظلومانه کشته میشود و قاتلانش تاوان سنگینی می دهند.

پیش از اسلام برای بزرگ داشت سوگ انسانهای وارسته و بر سوگ سیاوش مراسم برگزار میکردند.

 

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid