محل تبلیغ شما
فرخی یزدی+پرونده

تاریخ خبر: 1394/7/25

فرخی یزدی+پرونده

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است 

به مناسبت سالمرگ فرخی‌یزدی، شاعر و روزنامه‌نگار

دیوارنویس زندان

در بیست‌و‌پنجم مهرماه ١٣١٨ که محمد فرخی‌یزدی شاعر، روزنامه‌نگار و وکیل دوره هفتم مجلس شورای ملی در زندان قصر درگذشت، برای مطبوعات آن زمان اتفاق مهمی نبود. هنوز از استبداد رضاخانی حدودا دو سالی باقی مانده بود و ظاهرا مرگ مشکوک یکی از بنیان‌گذاران مطبوعات مستقل ایران، خبر درخوری نبود. فرخی در ١٣٠٠ -در طلیعه همین قرن پرآشوب ما- روزنامه «طوفان» را تأسیس کرد و با آنکه بیش از پانزده بار توقیف شد، تا زمان توقیف و حبس مدیر‌مسئول آن، از انتشار بازنماند. فرخی از فرزندان طوفان مشروطیت بود و با محیط خفقان‌زده و استبداد کنار نمی‌آمد. اساسا اهل کنار‌آمدن نبود. زبان تند‌و‌تیزی داشت و تنها دو بیت در وصف ضیغم‌الدوله قشقایی، حاکم یزد را واداشت تا دستور بدهد دهانش را با نخ‌و‌سوزن بدوزند. در مجلس هفتم هم که به‌صراحت از رضاخان انتقاد کرد، هواداران سردار سپه طاقت نیاوردند و حیدری، نماینده مهاباد به‌سختی او را مورد ضرب‌و‌شتم قرار داد. فرخی در شگفت مانده بود که این چه خانه عدل و دادی است که وکیل ملت در آن امنیت ندارد. فرخی دستش همه‌جا که کوتاه می‌شد، با زغال بر دیوار زندان‌ها می‌نوشت. همین اواخر علی‌اصغر مونسان، مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای شهری چنین گفته بود که بر دیوار یکی از سلول‌های زندان قصر اشعاری از فرخی رؤیت شده است و به ظن قریب‌به‌یقین فرخی در همان سلول زندانی بوده است.
به‌استثنای بیست‌و‌پنجم مهرماه ١٣١٨ که پزشک احمدی به سلولش آمد و کار را یکسره کرد، در اغلب اوقات فرخی گریزپا بود. بارها موفق شده بود از زندان فرار کند. بعد از آنکه در زندان یزد دهانش را دوختند، مردم سر به اعتراض برداشتند و حتی وزیر کشور وقت را به استیضاح کشاندند. دولت همه‌چیز را انکار می‌کرد. صدای هیچ‌کس به جایی نمی‌رسید. اما فرخی به‌تنهایی دو ماه بعد از زندان فرار کرد. واقعیت آن است که فرخی از چنگ رضاخان نیز گریخته بود و از طریق شوروی خود را به آلمان رسانده بود. اما چندی بعد با فریب تیمورتاش به ایران بازگشت و گرفتار شد. او از مخالفان سرسخت  قرارداد ١٩١٩ وثوق‌الدوله بود و از هر راهی که باز بود اعتراضش را به گوش همگان رساند.
اما دلیل توقیف فرخی‌یزدی جرم سیاسی نبود. شهربانی وقت، آقا رضا کاغذ‌فروش را مجبور کرد تا بدهی‌اش از فرخی را مطالبه کند. شاعر پولی در بساط نداشت. در آن زمان با حق‌التبعید روزانه گذران زندگی می‌کرد. دارو‌نداری نداشت. بی‌خانمان و دربه‌در هر شب در جایی سکونت می‌کرد. کاخ و قصرش، «کاخ دادگستری» و «زندان قصر» بود. رأی بدوی دادگاه روزنامه‌نگار بدهکار، بیست‌وهفت ماه زندان بود. در تجدید‌نظر، قانون برای قانون‌گذار سابق سی ماه زندان در نظر گرفت.  فرخی بی‌خانمان، پس از مرگ گوری از آن خود نیافت. در جایی نامعلوم دفنش کردند. برخی معتقدند که در گوری بی‌نام‌و‌نشان در مسگرآباد دفن شده است. ولی کسی محل دفن او را به‌درستی نمی‌داند. در گواهی رئیس زندان، علت فوت ابتلا به مالاریا و نفریت ذکر شده است.
پس از شهریور بیست، معلوم شد که مرگ فرخی به دلیل تزریق آمپول هوا بوده است. از طنزهای تلخ تاریخ معاصر ایران، یکی هم این که فرخی در طلب هوای آزادی و طوفان بود و با هوا جان سپرد. طنز دیگر اینکه تیمورتاش هم به سرنوشت فرخی دچار شد. فرخی همواره در انتظار طوفانی بود که در آن خدای آزادی، ناخدای استبداد را شکست می‌داد. نقل این نبرد را خود در غزلی آتشین آورده است. بی‌دلیل نبود که در بهمن پنجاه‌وهفت، این غزل به یکی از سرودهای انقلاب بدل شد: «درمحیط طوفان‌زای ماهرانه در جنگ است/ ناخدای استبداد با خدای آزادی». تا قبل از بیست‌و‌پنجم مهرماه ١٣١٨، تا سهم شاعر و روزنامه‌نگار عصر استبداد از هوای آزادی مستقیما در رگ‌هایش جریان یابد، تا قبل گواهی جعلی فوت و تأییدیه دادستان تهران، غالب اسناد گواه آن‌اند که فرخی آرام و قرار نداشت. از کودکی به گریزپایی شهرت داشت و همیشه از مکتب و مدرسه می‌گریخت. او که چندین‌بار موفق شده بود از زندان فرار کند، در شامگاه برآمدن استبداد رضاخان نیز از مملکت گریخت. با‌این‌همه، سرانجام  محکوم بدهکار زندان قصر بود. پاییز ١٣١٨ امانش نداد تا زنده بماند و هوای طوفان‌زای دو سال بعد را ببیند.
از مشروطیت به بعد، حداقل در پنج روزنامه به‌طور مداوم نوشت. ذهن کنجکاوش به همه‌جا سرک می‌کشید. اما آزادی و برابری دو آرمان بزرگش بود که هیچ‌وقت در زندگی‌اش تجربه‌شان نکرد. از همه اینها گذشته، فرخی یکی از مؤسسان روزنامه‌نگاری مدرن بود که در گمنامی و بی‌گوری به جرم بدهکاری زندگی را وداع گفت. اگرچه ادبیات ما، تا حد زیادی حق فرخی یزدی را ادا کرده است و محمد‌علی سپانلو، شاعرِ فقید معاصر او را در زمره یکی از «چهار شاعرآزادی» برشمرده است و در کتب درسی و دانشگاهی نیز شخصیت ثبت‌شده‌ای است اما مطبوعات ایران به روزنامه‌نگار بدهکار همچنان بدهکار است.  

 

 

میرزا محمد فرخی یزدی (تاج الشعرا) (۱۲۶۸ یزد - ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریاتحزب کمونیست ایران از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او نامعلوم است.

خانواده و تحصیلات

پدرش محمدابراهیم سمسار یزدی بود. برادری داشت عبدالغفور نام که یازده سال از وی بزرگ‌تر بود. فرخی علوم مقدماتی را در یزد فرا گرفت. قدری درمکتبخانه و مدتی در مدرسه مرسلین انگلیسی یزد تحصیل نمود. فرخی تا حدود سن ۱۶ سالگی تحصیل کرد و فارسی و مقدمات عربی را آموخت. وی در حدود سن ۱۵ سالگی به دلیل اشعاری که علیه مدرسان و مدیران مدرسه یزد می‌سرود، از مدرسه اخراج شد

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت

آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت

در دفتر زمانه فتـد نامش از قلـم

هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

در پیشگاه اهل خرد نیست محترم

 

هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت

باآنکه جیب و جام من از مال و می تهی ست

 

ما را فراغتی ست که جمشید جم نداشت

انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی

 

چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت

شعر

فرخی شاعری را از کودکی آغاز کرد و فرخی خود معتقد بود که طبع شعرش برخاسته از مطالعه اشعار سعدی به خصوص رباعی زیر است:

گر در همه شهر، یک سر نیشتر است

 

در پای کسی رَوَد که درویش‌تر است

با این همه راستی که میزان دارد

 

میل از طرفی کند که آن بیشتر است

شعر فرخی از میان شعرای متقدم، بیش از همه از مسعود سعد سلمان متأثر است .او علاوه بر اشعار سیاسی، در سرودن غزلیات عاشقانه نیز تبحر داشته‌است:

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

 

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا

 

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

 

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

 

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

 

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

 

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

 

آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم

سروده فوق مورد استقبال تمام شعرای پارسی زبان واقع گردید؛ مخصوصا شعرای بزرگ افغانستان مانند قاری عبدالله خان و امیر عمرخانحسین مکی در مقدمه دیوان فرخی در ادامه اضافه می‌کند:

«مقام فرخی در غزل‌سرایی [را باید] دریابند. نه تنها مرگ وی را یکی از ضربات سهمگین بر پیکر دلفریب ادب و درشت سیلی بر چهره زیبای سخن دانند بلکه فقدان المناک ادبی جبران‌ناپذیر به شمار آرند، زیرا این قبیل اشخاص در هر عصری خود به خود پیدا نمی‌شوند و قرن‌ها می‌گذرد تا چنین افرادی پا به عرصه ظهور گذارند». این شعر نیز از اوست:

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

دست خود زجان شستم از برای آزادی

آغاز مبارزه در یزد

فرخی از هواداران جدی و حقیقی حزب دموکرات در شهر یزد بود. وی در غزلی آزادی را چنین می‌ستاید:

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی

 

که روح‌بخش جهان است نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بُوَد آن‌کس

 

که داشت از دل و جان، احترام آزادی

چگونه پای گذاری به صِرف دعوت شیخ

 

به مسلکی که ندارد مرام آزادی

هزار بار بُوَد به ز صبح استبداد

 

برای دسته پابسته شام آزادی

به روزگار، قیامت به پا شود آن روز

 

کنند رنج‌بران چون قیام آزادی

اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز

 

کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی

ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد

 

چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی

در نوروز سال ۱۳۲۷ ق، فرخی برخلاف سایر شعرای شهر که معمولاً قصیده‌ای در مدح حاکم و حکومت وقت می‌ساختند شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادیخواهان یزد خواند. در پایان این مسمط ضمن بازخوانی تاریخ ایران، خطاب به ضیغم‌الدوله قشقایی حاکم یزد چنین گفت:

خود تو می‌دانی نی ام از شاعران چاپلوس

 

کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس

لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی

 

بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی

به همین مناسبت حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. تحصن مردم یزد در تلگرافخانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد؛ ولی وزیر کشور به‌کلی منکر وقوع چنین واقعه‌ای شد. دو ماه بعد فرخی از زندان یزد فرار کرد و شعر زیر را با زغال بر دیوار زندان نگاشت.

به زندان نگردد اگر عمر طی

 

من و ضیغم‌الدوله و ملک ری

به آزادی ار شد مرا بخت یار

 

برآرم از آن بختیاری دمار

فرخی درباره دوخته شدن لبانش سروده‌است:

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام

 

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام

مبارزه در تهران

در اواخر سال ۱۳۲۸ ق فرخی به تهران کوچید و در آنجا مقالات و اشعار مهیجی را درباره آزادی در روزنامه‌ها به نشر سپرد. وی در جریان جنگ جهانی اول، رهسپار بغداد و کربلا شد، در آنجا تحت پیگردانگلیسی‌ها قرار گرفت. وی هنگامی که به طور ناشناس عزم ورود به ایران از طریق موصل را داشت به دست سربازان روسیه مورد سوء قصد قرار گرفت. در دوران نخست‌وزیری وثوق‌الدوله با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت کرد و به همین سبب مدت‌ها در زندان شهربانی محبوس شد. با وقوع کودتای سوم اسفند، همراه با بقیه آزادیخواهان باز هم مدتی را در باغ سردار اعتماد زندانی گردید. او در شهریور ۱۳۰۰ شمسی در نقد قرارداد ۱۹۱۹ خطاب به لرد كرزن سیاستمدار انگلیسی می سراید:

لرد كرزن عصبانی شده است

 

داخل مرثیه خوانی شده است

ما بزرگی به حقارت ندهیم

 

گوش بر حكم سفارت ندهیم

...آخر ای لرد ز ما دست بردار

 

كشور جم نشود استعمار

بهر دلسوزی ما اشك مبار

 

تا نگویند ز الغای قرار

روزنامه‌نگاری

فرخی در سال ۱۳۰۰ ش در تهران روزنامه طوفان را منتشر ساخت.

کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست

 

بس که مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست

نقد جان را رایگان در راه آزادی دهیم

 

گر به جیب و کیسه ما مفلسان نقدینه نیست

خوب و بد را صفحه طوفان نماید منعکس

 

زانکه این لوح درخشان کمتر از آیینه نیست

طوفان در طول مدت انتشار بیش از پانزده مرتبه توقیف و باز منتشر شده‌است. گاه نیز به سبب زندانی شدن فرخی، انتشار روزنامه دچار وقفه گردیده‌است. در مواقعی که روزنامه طوفان توقیف می‌شد، فرخی با در دست داشتن مجوز و امتیاز سایر روزنامه‌ها همچون پیکار، قیام، طلیعه، آیینه افکار و ستاره شرق مقالات و اشعار خود را منتشر می‌نمود.فرخی درباره توقیف‌های مکرر روزنامه‌هایش سروده:

هر خامه نکرد ناکسان را توصیف

 

هر نامه نکرد خائنان را تعریف

آن خامه ز پافشاری ظلم شکست

 

آن نامه به دست ظالمان شد توقیف

نمایندگی مجلس

در سال ۱۳۰۷ ش فرخی یزدی به عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم قانون‌گذاری، از طرف مردم یزد انتخاب گردید و به همراه محمدرضا طلوع، تنها نمایندگان بازمانده در جناح اقلیت را تشکیل دادند. با توجه به اینکه تمامی بقیه وکلا حامی دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتباً از سایر وکلا ناسزا می‌شنید و حتی یک بار در مجلس توسط حیدری، نماینده مهاباد مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت. از آن پس با اظهار اینکه حتی در کانون عدل و داد نیز امنیت جانی ندارد، ساکن مجلس شد و پس از چند شب، مخفیانه از تهران فرار کرد.

زندان و مرگ

وی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌امتیاز آن غیرایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت. در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و از طریق ترکیه و بغداد به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه بدهی به یک کاغذفروش ابتدا به زندان ثبت و سپس به زندان شهربانی افتاد. همزمان پرونده‌ای با اتهام «اسائه ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید. ابتدا به ۲۷ ماه و پس از تجدید نظر به سی ماه زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید.

فرخی در زندان قصر و ظاهراً در شهریور ۱۳۱۸ به طور عمدی مسموم شد. بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، به وسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدیکشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالاً در گورستان مسگرآباد به طور ناشناس دفن شده‌است.

سلول فرخی یزدی

 

سلول فرخی زندان قصر بعد از مرمت

بنابر اظهارات علی اصغر مونسان مدیر عامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهر تهران در زمان مرمت زندان قصر به سلولی برخوردند که بر دیوارهایش اشعار فرخی یزدی نقش بسته بوده و با توجه به این موضوع اتاق مذکور را به عنوان سلول فرخی یزدی شناسایی کرده و تنها آن را مرمت و بازسازی کرده در معرض بازدید عموم قرار داده‌اند. البته جای آن دارد که متخصصان فن صحت این مطلب را به شکل دقیق تری مورد بررسی قرار دهند.

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

 

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست

 

هرکه شادی می‌کند از دوده جمشید نیست

بی گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه

 

ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

 

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست

زندان قصر ۱۳۱۸

 

 

میرزا محمد فرخی یزدی زمینهٔ کاری شاعر، روزنامه‌نگار، نماینده مجلس زادروز ۱۲۶۸ ایران، یزد پدر و مادر محمدابراهیم سمسار یزدی مرگ ۲۵ مهر ۱۳۱۸ ایران، تهران، زندان قصر ملیت  ایرانی محل زندگی یزد، تهران علت مرگ از طریق تزریق آمپول هوا به وسیله پزشک احمدی جایگاه خاکسپاری نامعلوم در زمان حکومت احمدشاه قاجار رضاشاه پهلوی بنیانگذار روزنامه طوفان سبک نوشتاری مقاله‌ها و اشعار تند سیاسی تخلص فرخی دلیل سرشناسی عضو حزب کمونیست ایران اثرپذیرفته از سعدی، مسعود سعد سلمان   میرزا محمد فرخی یزدی (تاج الشعرا) (۱۲۶۸ یزد – ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات حزب کمونیست ایران از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او نامعلوم است. خانواده و تحصیلات پدرش محمدابراهیم سمسار یزدی بود. برادری داشت عبدالغفور نام که یازده سال از وی بزرگ‌تر بود. فرخی علوم مقدماتی را در یزد فرا گرفت. قدری در مکتبخانه و مدتی در مدرسه مرسلین انگلیسی یزد تحصیل نمود. فرخی تا حدود سن ۱۶ سالگی تحصیل کرد و فارسی و مقدمات عربی را آموخت. وی در حدود سن ۱۵ سالگی به دلیل اشعاری که علیه مدرسان و مدیران مدرسه یزد می‌سرود، از مدرسه اخراج شد. هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت در دفتر زمانه فتـد نامش از قلـم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت در پیشگاه اهل خرد نیست محترم هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت باآنکه جیب و جام من از مال و می تهی ست ما را فراغتی ست که جمشید جم نداشت انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت شعر فرخی شاعری را از کودکی آغاز کرد و فرخی خود معتقد بود که طبع شعرش برخاسته از مطالعه اشعار سعدی به خصوص رباعی زیر است: گر در همه شهر، یک سر نیشتر است در پای کسی رَوَد که درویش‌تر است با این همه راستی که میزان دارد میل از طرفی کند که زر بیشتر است   شعر فرخی از میان شعرای متقدم، بیش از همه از مسعود سعد سلمان متأثر است. او علاوه بر اشعار سیاسی، در سرودن غزلیات عاشقانه نیز تبحر داشته‌است: شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کردم   سروده فوق مورد استقبال تمام شعرای پارسی زبان واقع گردید؛ مخصوصا شعرای بزرگ افغانستان مانند قاری عبدالله خان و امیر عمرخان. حسین مکی در مقدمه دیوان فرخی در ادامه اضافه می‌کند: «مقام فرخی در غزل‌سرایی [را باید] دریابند. نه تنها مرگ وی را یکی از ضربات سهمگین بر پیکر دلفریب ادب و درشت سیلی بر چهره زیبای سخن دانند بلکه فقدان المناک ادبی جبران‌ناپذیر به شمار آرند، زیرا این قبیل اشخاص در هر عصری خود به خود پیدا نمی‌شوند و قرن‌ها می‌گذرد تا چنین افرادی پا به عرصه ظهور گذارند». آغاز مبارزه در یزد فرخی از هواداران جدی و حقیقی حزب دموکرات در شهر یزد بود. وی در غزلی آزادی را چنین می‌ستاید: قسم به عزت و قدر و مقام آزادی که روح‌بخش جهان است نام آزادی به پیش اهل جهان محترم بُوَد آن‌کس که داشت از دل و جان، احترام آزادی چگونه پای گذاری به صِرف دعوت شیخ به مسلکی که ندارد مرام آزادی هزار بار بُوَد به ز صبح استبداد برای دسته پابسته شام آزادی به روزگار، قیامت به پا شود آن روز کنند رنج‌بران چون قیام آزادی اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی   در نوروز سال ۱۳۲۷ ق، فرخی برخلاف سایر شعرای شهر که معمولاً قصیده‌ای در مدح حاکم و حکومت وقت می‌ساختند شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادیخواهان یزد خواند. در پایان این مسمط ضمن بازخوانی تاریخ ایران، خطاب به ضیغم‌الدوله قشقایی حاکم یزد چنین گفت: خود تو می‌دانی نی ام از شاعران چاپلوس کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی   به همین مناسبت حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. تحصن مردم یزد در تلگرافخانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد؛ ولی وزیر کشور به‌کلی منکر وقوع چنین واقعه‌ای شد. دو ماه بعد فرخی از زندان یزد فرار کرد و شعر زیر را با زغال بر دیوار زندان نگاشت: به زندان نگردد اگر عمر طی من و ضیغم‌الدوله و ملک ری به آزادی ار شد مرا بخت یار برآرم از آن بختیاری دمار فرخی درباره دوخته شدن لبانش سروده‌است: شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام مبارزه در تهران در اواخر سال ۱۳۲۸ ق فرخی به تهران کوچید و در آنجا مقالات و اشعار مهیجی را درباره آزادی در روزنامه‌ها به نشر سپرد. وی در جریان جنگ جهانی اول، رهسپار بغداد و کربلا شد، در آنجا تحت پیگرد انگلیسی‌ها قرار گرفت. وی هنگامی که به طور ناشناس عزم ورود به ایران از طریق موصل را داشت به دست سربازان روسیه مورد سوء قصد قرار گرفت. در دوران نخست‌وزیری وثوق‌الدوله با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت کرد و به همین سبب مدت‌ها در زندان شهربانی محبوس شد. با وقوع کودتای سوم اسفند، همراه با بقیه آزادیخواهان باز هم مدتی را در باغ سردار اعتماد زندانی گردید. روزنامه‌نگاری فرخی در سال ۱۳۰۰ ش در تهران روزنامه طوفان را منتشر ساخت. کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست بس که مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست نقد جان را رایگان در راه آزادی دهیم گر به جیب و کیسه ما مفلسان نقدینه نیست خوب و بد را صفحه طوفان نماید منعکس زانکه این لوح درخشان کمتر از آیینه نیست   طوفان در طول مدت انتشار بیش از پانزده مرتبه توقیف و باز منتشر شده‌است. گاه نیز به سبب زندانی شدن فرخی، انتشار روزنامه دچار وقفه گردیده‌است. در مواقعی که روزنامه طوفان توقیف می‌شد، فرخی با در دست داشتن مجوز و امتیاز سایر روزنامه‌ها همچون پیکار، قیام، طلیعه، آیینه افکار و ستاره شرق مقالات و اشعار خود را منتشر می‌نمود. فرخی درباره توقیف‌های مکرر روزنامه‌هایش سروده: هر خامه نکرد ناکسان را توصیف هر نامه نکرد خائنان را تعریف آن خامه ز پافشاری ظلم شکست آن نامه به دست ظالمان شد توقیف نمایندگی مجلس در سال ۱۳۰۷ ش فرخی یزدی به عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم قانون‌گذاری، از طرف مردم یزد انتخاب گردید و به همراه محمدرضا طلوع، تنها نمایندگان بازمانده در جناح اقلیت را تشکیل دادند. با توجه به اینکه تمامی بقیه وکلا حامی دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتباً از سایر وکلا ناسزا می‌شنید و حتی یک بار در مجلس توسط حیدری، نماینده مهاباد مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت. از آن پس با اظهار اینکه حتی در کانون عدل و داد نیز امنیت جانی ندارد، ساکن مجلس شد و پس از چند شب، مخفیانه از تهران فرار کرد. زندان و مرگ وی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌امتیاز آن غیرایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت. در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و از طریق ترکیه و بغداد به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه بدهی به یک کاغذفروش ابتدا به زندان ثبت و سپس به زندان شهربانی افتاد. همزمان پرونده‌ای با اتهام «اسائه ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید. ابتدا به ۲۷ ماه و پس از تجدید نظر به سی ماه زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید. فرخی در زندان قصر و ظاهراً در شهریور ۱۳۱۸ به طور عمدی مسموم شد. بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در بیمارستان زندان، به وسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالاً در گورستان مسگرآباد به طور ناشناس دفن شده‌است. سلول فرخی یزدی بنابر اظهارات علی اصغر مونسان مدیر عامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهر تهران در زمان مرمت زندان قصر به سلولی برخوردند که بر دیوارهایش اشعار فرخی یزدی نقش بسته بوده و با توجه به این موضوع اتاق مذکور را به عنوان سلول فرخی یزدی شناسایی کرده و تنها آن را مرمت و بازسازی کرده در معرض بازدید عموم قرار داده‌اند. البته جای آن دارد که متخصصان فن صحت این مطلب را به شکل دقیق تری مورد بررسی قرار دهند.   سوگواران را مجال بازدید و دید نیست بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست هرکه شادی می‌کند از دوده جمشید نیست بی گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست وای بر شهری که در آن مزد مردان درست از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست  

شرق/ویکی پدیا/شاهو