محل تبلیغ شما
نادرشاه ؛ پرونده

تاریخ خبر: 1394/6/28

نادرشاه ؛ پرونده

نشر این خبر با ذکر منبع: www.sarzaminjavid.com شایسته است 

نادرقلی ملقب به تهماسب‌قلی خان و نادر شاه افشار از ایل افشار خراسان از ۱۱۱۴ خورشیدی تا ۲۸ خرداد[۳] یا ۳۰ خرداد[۴] ۱۱۲۶خورشیدی، پادشاه ایران و بنیانگذار دودمان افشاریه است. او از مشهورترین پادشاهان ایران، پس از اسلام است و بسیاری از مورخین او را قدرتمندترین پادشاه ایرانی بعد اسلام می‌دانند[نیازمند منبع] که سرکوب افغانها و بیرون راندن عثمانی و روسیه از کشور و تجدید استقلال ایران و نیز فتح هندوستان و ترکستان و جنگهای پیرزومندانه او سبب شهرت بسیارش گشت. به او در اروپا لقب «آخرین جهانگشای شرق»، «ناپلئون ایران» و «اسکندر دوم» نیز داده‌اند.

 

 

کودکی تا مشهور شدن در خراسان[ویرایش]

نادر شاه افشار در سال ۱۰۶۷ در ایل افشار در درگز خراسان به دنیا آمد.

اَفشار یا اوشار یکی از ایل‌های بزرگ و ترکتبارخراسان است[۵][۶][۷][۸][۹][۱۰] که در زمان شاه اسماعیل صفوی همراه با شش ایل بزرگ از آناتولی عثمانی به ایران آمدند و پایه‌های سلسله صفوی را بنیاد گذاردند. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم می‌شد: یکی قاسملو و دیگری قرخلو؛ نادر شاه افشار از شعبه اخیر بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در شمال آن سرزمین، در نواحی ابیورد و درگز و باخرز تا حدود مرو مسکن داد؛ تا در برابر ازبکان و ترکمانان مهاجم سدی باشند. شمار زیادی از این ایلها در زمان شاه عباس اول در ایل شاهسون ادغام گشتند.[۱۱]

نام اصلی او «نادرقلی» بود و بنا به یک روایت غیرمستند، هنگامی که هنوز به ۱۸ سالگی نرسیده بود همراه با مادرش در یکی از یورشهایازبک‌های خوارزم به اسارت آنها درآمد. او بعد از مدت کوتاهی از اسارت گریخت و به خراسان برگشت و در خدمت حکمران ابیورد، باباعلی بیگ بود. او گروه کوچکی را به دور خود جمع کرد و بعد از کنترل چند ناحیه خراسان، خود را «نادرقلی بیگ» نامید.[۱۲]

در این هنگام افغان‌ها به رهبری محمود افغان، اصفهان را تصرف کرده و شاه سلطان حسین صفوی را به قتل رسانده بودند. با سقوط اصفهان و قتلشاه سلطان حسین، پسر او به نام شاه تهماسب دوم صفوی که از اصفهان به قزوین گریخته بود، خود را در ۱۱۳۵ق پادشاه ایران خواند، ولی حکام نواحی گوناگون کشور حاضر به اطاعت از او نشدند.

پیوستن به تهماسب دوم و شکست اشرف افغان[ویرایش]

محمود افغان نیز که تنها بر اصفهان و نواحی اطراف آن حکومت می‌کرد، کمی بعد به‌دست پسر عمویش به‌نام اشرف افغان در ۱۱۳۷ق به قتل رسید. همزمان با این اوضاع، نادر که از میزان نفوذ خاندان صفوی در میان مردم آگاه بود، به شاه تهماسب دوم پیوست و در ۱۱۳۹ق سردار سپاه او شد. سپس خراسان را به تصرف خود در آورد.[۱۳]

مالک بزرگ ملک محمود سیستانی (حاکم سیستان) تا حدی مانع قدرت‌گیری نادر شد، ولی نادر در سال ۱۱۳۷ ق. پشتیبانی شاه طهماسب دومصفوی و فتحعلی‌خان قاجار (پسر شاه قلی خان قاجار و پدربزرگ آقا محمدخان قاجار) را جلب کرد و توانست ملک محمود را شکست دهد و حاکمیت شاه ایران را در خراسان برپا نماید. شاه تهماسب نیز، نادر قلی را والی خود در خراسان اعلام کرد و پس از آن نادر نام خود را به «طهماسب قلی» تغییر داد. سال بعد، او پس از سرکوب چند ایل ترک و کرد، به حکمرانی کامل خراسان رسید.

وی پس از آن، برای به‌قدرت رساندن شاه تهماسب با افغانها وارد جنگ شد. در ۱۷۲۹ رییس افغانها یعنی اشرف افغان را در مهماندوست در نزدیکی دامغان(طی نبرد دامغان) و سپس در مورچه خورتاصفهان و برای بار سوم در زرقان فارس شکست داد. او سپس در تعقیب اشرف، افغانستان را مورد تاخت و تاز قرار داد و قبایل این دیار را مطیع خود نمود. بدین ترتیب پس از هفت سال شورش افغان‌ها در ۱۱۴۲ق به پایان می‌رسد.

تاریخ ایران

تاریخ ایران

دوران باستان
نیا-ایلامی ۳۲۰۰–۲۷۰۰ پ.م.
عیلام ۲۷۰۰–۵۳۹ پ.م.
منائیان ۸۵۰–۶۱۶ پ.م.
 
شاهنشاهی
ماد ۶۷۸–۵۵۰ پ.م.
  (سکاها ۶۵۲–۶۲۵ پ.م.)
هخامنشیان ۵۵۰–۳۳۰ پ.م.
سلوکیان ۳۱۲–۶۳ پ.م.
اشکانیان ۲۴۷ پ.م.–۲۲۴ پس از میلاد
ساسانیان ۲۲۴–۶۵۱
 
سده‌های میانه
خلفای ثلاثه ۶۵۱–۶۵۶
امامان معصوم ۶۵۶–۶۶۱
امویان ۶۶۱–۷۵۰
خلافت عباسیان ۷۵۰–۱۲۵۸
زیاریان
۹۲۸–۱۰۴۳
صفاریان
۸۶۷–۱۰۰۲
آل بویه
۹۳۴–۱۰۵۵
سامانیان
۸۷۵–۹۹۹
 
غزنویان ۹۶۳–۱۱۸۶
سلجوقیان ۱۰۳۷–۱۱۹۴
خوارزمشاهیان ۱۰۷۷–۱۲۳۱
ایلخانان ۱۲۵۶–۱۳۳۵
چوپانیان
۱۳۳۵–۱۳۵۷
مظفریان
۱۳۳۵–۱۳۹۳
جلایریان
۱۳۳۶–۱۴۳۲
سربداران
۱۳۳۷–۱۳۷۶
 
تیموریان ۱۳۷۰–۱۴۰۵
قراقویونلو
۱۴۰۶–۱۴۶۸
تیموریان
۱۴۰۵–۱۵۰۷
آق‌قویونلو
۱۴۶۸–۱۵۰۸
 
معاصر اولیه
صفویان ۱۵۰۱–۱۷۳۶
 
افشاریان ۱۷۳۶–۱۷۵۰
زندیان
۱۷۵۰–۱۷۹۴
افشاریان
۱۷۵۰–۱۷۹۶
 
 
قاجاریان ۱۷۹۶–۱۹۲۵
 
معاصر
خاندان پهلوی ۱۹۲۵–۱۹۷۹
دولت موقت ایران ۱۹۷۹–۱۹۸۰
جمهوری اسلامی ۱۹۸۰–امروز

نادر سپس با دشمنان خارجی وارد جنگ می‌شود و روسها را از شمال ایران می‌راند، اما در زمان جنگ با عثمانیها که غرب ایران را در اشغال داشتند، متوجه شورشی در شرق ایران شده و جنگ را نیمه کاره رها کرده و به آن سامان می‌رود. شاه تهماسب صفوی با توجه به قدرت و شهرت روزافزون نادر و به قصد اظهار وجود، دنباله جنگ وی را با عثمانیان به قصد بازپسگیری ایروان می‌گیرد، ولی به سختی شکست می‌خورد.

برکنار کردن تهماسب دوم و نایب‌السلطنگی[ویرایش]

در سال ۱۱۴۵ق به دنبال قراردادی میان شاه تهماسب دوم و دولت عثمانی و در پی شکست ایران، گرجستان و ارمنستان در ازای تبریز به آن دولت وا گذار شد. نادر که خود این نواحی را به ایران بازگردانده بود، وقتی از این مسأله آگاه شد، به سرعت به اصفهان بازگشت. او از معاهدهٔ صلح به عنوان بهانه‌ای استفاده کرد،تهماسب را از سلطنت برکنار کرد و پسر خردسالش را با نام (شاه عباس سوم) به جانشینی برگزید و برای حفظ قدرت، خود را نایب‌السلطنه نامید. نادر، خصومت علیه عثمانیان را از سر گرفت. پس از یک دور پیروزی قاطع، که در میانش چندین بار برای سرکوب خیزش‌ها به فارس و بلوچستان لشکرکشی کرد، او در دسامبر ۱۷۳۳ معادهٔ جدیدی با احمد پاشا، حاکم عثمانی بغداد امضا کرد. این امر نشان دهندهٔ تلاشی برای دوباره برقرار سازی معاهده عثمانی-صفوی قصر شیرین (ذهاب) بود زیرا خواهان بازگردانی مرزهای تعیین شده در آن زمان، مبادلهٔ زندانیان و محافظت عثمانی از همهٔ حجاج ایرانی بود. سلطان عثمانی این معاهده را تأیید نمی‌کرد، زیرا مناقشه بر سر کنترل بخش‌هایی از قفقاز پابرجا بود، و مخاصمات به تناوب ادامه داشت. یک رشته نبردهای ایران و عثمانی در قفقاز ادامه یافت و نادر گنجه را پس از محاصره به کمک مهندسین روس تسخیر کرد. آنگاه در مارس ۱۷۳۵ روسیه و ایران یک اتحاد دفاعی در گنجه امضا کردند. روس‌ها موافقت کردند بیشتر اراضی فتح شده در دهه ۱۷۲۰ را بازگردانند. این توافق تمرکز دیپلماتیک منطقه‌ای را به مواجههٔ روسیه و عثمانی بر سر کنترل منطقهٔ دریای سیاه منتقل کرد و برای نادر در مرزهای غربی یک آسودگی نظامی فراهم کرد.[۱۴]

پادشاهی[ویرایش]

نادر تا پایان ۱۷۳۵، احساس می‌کرد که از طریق یک رشته پیروزی‌ها اعتبار کافی کسب کرده و وضعیت نظامی را به حد کافی تثبیت کرده که خود قدرت بر تخت جلوس کند. او در فوریه ۱۷۳۶، رهبران ایلی و کدخدایان روستاهای قلمروی صفوی را در اقامتگاه عظیمی در دشت مغان جمع کرد. او از مجمع درخواست کرد او یا یکی از صفویان را برای حکومت بر کشور برگزینند. گفته شده نادر وقتی شنید ملا باشی میرزا ابوالحسن گفته که «همه حامی سلسلهٔ صفوی هستند،» دستور داده این روحانی را دستگیر روز بعد خفه کنند. پس از چنین روز جلسه، مجمع نادر را شاه مشروع اعلام کرد. شاه تازه منصوب، برای به رسمیت شناسی تأیید حاضرین سخنرانی کرد. او اعلام کرد که پس از جلوس بر تخت شاهی، اتباعش رسوم مذهبی خاصی که شاه اسماعیل اول برجای گذاشته بود و ایران را دچار بی نظمی کرده بود، رها خواهند کرد مثل سب (لعن سه خلیفهٔ اول ابوبکر، عمر و عثمان که سنی‌ها آنها را سه خلیفهٔ برحق می‌دانند) و رفض (نفی حق آنان بر حکمرانی بر جامعهٔ مسلمانان). نادر فرمان داد که شیعهٔ اثنی عشری به افتخار امام ششم جعفر صادق که مرجع اصلی آن شناخته می‌شد، به عنوان مذهب جعفری شناخته شود. نادر درخواست کرد که این مذهب دقیقاً همچون مذاهب سنتی چهارگانه اسلام سنی تلقی شود. همهٔ حاضران در مغان لازم بود سندی مبنی بر توافق با نظرات نادر را امضا کنند. نادر درست پیش از تاجگذاری در ۸ مارس ۱۷۳۶، پنج شرط برای صلح با امپراطوری عثمانی مشخص کرد که در ده سال بعد آن بیشترشان را مطالبه می‌کرد. شرطها این‌ها بودند: ۱- به رسمیت شناسی مذهب جعفری به عنوان پنجمین مذهب اسلام سنی؛ ۲- تعیین رکنی برای یک امام جماعت جعفری در بارگاه کعبه مشابه مذاهب سنی؛ ۳-تعیین یک امیرالحاج ایرانی؛ ۴-مبادله سفرای دائمی بین نادر و سلطان عثمانی؛ و ۵-مبادلهٔ اسرا و ممنوعیت خرید یا فروش آنها. در عوض شاه قول داد رسوم شیعی برانگیزندهٔ مخالفت سنی‌های عثمانی را منع کند. نادر سعی کرد مشروعیت ایرانی و مذهبی در ایران را در سطوح نمادین و ماهیتی بازتعریف کند. یکی از اولین اقدامات او به عنوان شاه مرسوم سازی یک کلاه چهار گوشه (تلویحاً به افتخار چهار خلیفهٔ سنی برحق) به عنوان جایگزین عمامه قزلباشی بود که به عنوان کلاه نادری مشهور شد و دوازده تکهٔ سه گوش داشت (به نشانهٔ دوازده امام شیعه). او اندکی پس از تاجگذاری سفیری به عثمانی فرستاد که حامل نامه‌هایی بود که در آن او مفهوم مذهب جعفری خود را توضیح داد و ریشه‌های مشترک ترکمنی خود با عثمانی‌ها را به عنوان مبنایی برای توسعهٔ روابط نزدیک تر یادآوری کرد.[۱۴]

تعقیب افغانها و حمله به هندوستان[ویرایش]

 

نگاره نادرشاه و محمد شاه گورکانی

افغان‌های مخالف نادرشاه پس از فتح قندهار به دست نادر، به دهلی گریخته بودند. نادرشاه سه بار به پادشاه هند، محمد شاه گورکانی، اخطار نمود که نظامیان اشرف افغان (حدوداً ۸۰۰ نفر) را به ایران تحویل دهد. در پی عدم تحویل آنها، سپاه ایران از رود سند گذشت و در جنگ کَرنال هندی‌ها را شکست داد و دهلی را تصرف کرد. سپس ۸۰۰ افغان را در بازار دهلی دار زدند.[۱۵] نادر به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی، توانست با به‌کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی پیروز شود.

در جنگ کرنال در طی یک روز، بین بیست تا سی‌هزار شهروند هندی کشته شدند.[۱۶] به‌ناچار محمد شاه از نادر امان خواست. نادر در قبال گرفتن کلید خزانه سلطنتی هند عقب‌نشینی را پذیرفت و تاج پادشاهی هند را بر سر او باقی گذاشت و او را با تبر مقطوع‌النسل کرد.[۱۷] نادر با غنائم فراوان که از هند به چنگ آورده بود، به ایران بازگشت؛ غنائمی که نادر شاه به ایران آورد ده برابر بیشتر از بیشترین درآمد سالانه دوران صفوی برآورد شده‌است. در میان این غنائم، جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس شهرت دارند. میزان غنائم به حدی بود که نادر برای سه سال از گرفتن مالیات در ایران چشم پوشید.[۱۸]

با حمله نادر به هندوستان زمینه تضعیف و انقراض امپراتوری مغولی هند یا گورکانیان فراهم آمد و پس از مدتی دولت انگلستان توسط کمپانی هند شرقی بر این کشور استیلا یافت.

تغییر اخلاق نادر و ستمگری بر مردم ایران و مرگش[ویرایش]

 

مقبرهٔ نادر شاه افشار

نادر شاه در اواخر عمر تغییر اخلاق داد و پسر خود رضاقلی میرزا را کور کرد. سپس از کار خود پشیمان شد و برخی از اطرافیان خود را که در این کار آنها را مقصر می‌دانست، کشت.

نادر برای تامین هزینه جنگ‌های خود مجبور بود تا مالیات‌های گزافی از مردم بگیرد، به همین دلیل شورش‌هایی در جای‌جای کشور روی می‌داد. زمانی که نادر برای رفع یکی از این شورش‌ها به خراسان رفته بود، جمعی از سردارانش به رهبری علی قلی خان شبانه به چادر وی حمله کردند و اور ا به قتل رساندند. به گفته لارنس لاکهارت مورخ انگلیسی ماجرا از این قرار بوده:

نادر در ماه‌های پایانی عمر در اوج خشونت حکومت می‌کرد و به دلایلی چند به تمامی سردارانش سوءظن داشت. نادر شبی رئیس آنها را احضار کرد و چنین گفت: من از نگهبانان خود راضی نیستم و از وفا و دلیری شما آگاهم. حکم می‌کنم فردا صبح همه آنان را توقیف و زنجیر کنید و اگر کسی مقاومت کند ابقا نکنید. حیات من در خطر است و برای حفظ جان فقط به شما اعتماد دارم. نوکری گرجی این موضوع را به اطلاع سرداران نادر رساند و ایشان مصمم شدند تا دیر نشده، نادر را از میان بردارند. تا پاسی از شب رفت، مواضعین به خیمه چوکی، دختر محمدحسن‌خان قاجار، که نادر آن شب را در سراپرده او بود، رو آوردند. ترس به آنان چنان غلبه کرد که اکثرشان جرات ورود به خیمه را نکردند. فقط محمد خان قاجار، صالح خان و یک شخص متهور دیگر وارد شدند و چوکی تا متوجه آنها شد نادر را بیدار کرد. نادر خشمناک از جای برخاست و شمشیر کشید. پایش در ریسمان چادر گیر کرد و درافتاد. تا خواست برخیزد، صالح خان ضربتی وارد آورد و یک دست او را قطع کرد. سپس محمد خان قاجار سر نادر شاه را از تن جدا ساخت. (بامداد یکشنبه ۱۱ جمادی‌الثانی ۱۱۶۰ قمری/۲۸ خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی[۱۹])

این گفته «لاکهارت» کم و بیش به همین صورت از قول جیمز فریزر انگلیسی که شخصاً نادرشاه را می‌شناخته و ماه‌ها همراه او بوده و «بازن» پزشک فرانسوی نادرشاه آورده شده‌است.[۲۰] پس از مرگ نادر شاه، بسیاری از فرزندان و خاندان وی توسط برادرزاده نادر، عادل‌شاه کشته شدند. علی قلی خان به حدی کینه قطع نسل نادر را به دل بسته بود که زنان نادر را که آبستن بودند هم کشت و از تمام اینان فقط فرزندش شاهرخ را زنده نگهداشت، چون وی از طرف مادر از صفویان بود و گفته‌اند از ابقای او منظورش این بود که شاید روزی مردم ایران خواستند که پادشاهی از نژاد صفوی داشته باشند.

 

شمشیر جواهرنشان نادر بخش کوچکی از جواهرات نادر که اکنون قسمتی از جواهرات بانک مرکزی ایران است.

آرامگاه نادرشاه[ویرایش]

نوشتار اصلی: آرامگاه نادرشاه

[[پرونده:Mooze Naderi.jpg|بندانگشتی|راست|220px|تندیس نادرشاه افشار ساخته ابوالحسن صدیقی]نادر شاه در هنگام زنده بودن خود دستور ساخت آرامگاهی کوچک در بالا خیابان مشهد داد. این آرامگاه کوچک در سال ۱۱۴۵ هجری قمری در کنار چهارباغ شاهی و روبروی حرم امام رضا از خشت و گل ساخته شد. قوام‌السلطنه در اواخر عهد قاجار (۱۲۹۶ خورشیدی) در محل یکی از مقابر ویران شده نادری، آرامگاه تازه‌ای برای وی ساخت و استخوانهای او را از تهران به مقبره مزبور حمل کردند. ساختمان جدید که در محل فعلی آرامگاه وی قرار داشت مدتی بر پا بود تا این که انجمن آثار ملی ایران در سال ۱۳۳۵ خورشیدی درصدد بر آمد آرامگاهی مناسبِ شأن نادرشاه برای وی در همان محل مقبره ساخته قوام‌السلطنه ساخته شود. این کار از سال ۱۳۳۶ شروع و در سال ۱۳۴۲ به پایان رسید.

به یادبود نادرشاه افشار، در سال ۱۳۴۲ خورشیدی آرامگاه نادرشاه در مجموعه باغ موزه نادری در شهر مشهد توسط هوشنگ سیحون طراحی و ساخته شده‌است. ساختمان آرامگاه نادر شاه از قسمت میانی که جایگاه خاکسپاری نادرشاه است و دو تالار موزه تشکیل شده است که یکی از آنها موزه اسلحه دوره‌های مختلف تاریخ ایران و دیگری موزه اسلحه و آثار مربوط به دوران نادرشاه را نمایش میدهد.[۲۱] ساختمان جدید آرامگاه نادر شاه افشار در تاریخ ۱۲ فرودین ماه سال ۱۳۴۲ با حضور محمد رضا پهلوی به همت انجمن آثار ملی ایران در باغ نادری بازگشایی شد.

ایران در دورهٔ نادرشاه[ویرایش]

 

نادر شاه

 

قلمرو نادرشاه افشار

در زمانی که صفویان با شورش افغان‌ها از هم پاشیده بودند و کشور مورد تجاوز دشمنان داخلی و خارجی بود، عثمانی‌ها ازغرب و روس‌ها از شمال واعراب از جنوب و ترکمانان از شرق به تاخت و تاز و قتل و غارت مشغول بودند، نادر وضعیت حاکمیت ایران را سامان داد.

در عهد نادر دشمنان و متجاوزان به کشور توسط وی سرکوب شدند و کشور اندکی از قدرت گذشته خویش را در حفاظت از مرزها و اعمال قدرت یک حکومت مقتدر مرکزی بر تمام وطن، بازیافت. ترکمانان وازبکان به ماوراءالنهر عقب‌نشینی کردند.

بناهایی که به دستور نادر در خراسان بنا شده‌اند، نظیر کلات نادری و کاخ خورشید از آثار مهم بازمانده از این دوران هستند.

در عهد او به سپاه و تأمین نیرو بسیار توجه می‌شد. نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و بار دیگر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت. شهرها یا ولایات ایران در دوره نادر به شرح زیر بودند: آذربایجان، افغانستان، بلوچستان (پاکستان)، ترکمنستان، گرجستان، داغستان، بحرین، قطر،کشمیر و غیره.[۲۲]

نادر از فرمانروایانی بود که برای آخرین بار ایران را به محدوده طبیعی فلات ایران رسانید و با تدارک کشتی‌های عظیم جنگی، کوشید تا استیلای حقوق تاریخی کشور را بر آب‌های شمال و جنوب تثبیت کند. نادر شاه در سال ۱۷۴۲ م. جان التون دریانورد بریتانیایی مقیم سن پطرزبورگ را به رغم کارشکنی روس‌ها و انگلیسی‌ها برای ساختن کشتی جنگی به خدمت گرفت. التون در ژانویهٔ ۱۷۴۳م با سمت دریاسالاری به ریاست کشتی‌سازی ایران منصوب و به «جمال بیگ» ملقب گردید. با وجود تمامی دشواری‌های اجرایی و سیاسی، با حمایت‌های نادر و تلاش‌های التون، نخستین ناو ایران مجهز به بیست عراده توپ به نام «نادرشاه» در کرانهٔ گیلان به آب انداخته شد. پس از آن به موجب فرمانی که پادشاه ایران صادر کرد، تمام کشتی‌های روسی موظف شدند به پرچم ناو جدید سلام دهند.[۲۳]

با افول دولت نادری، سرزمین پهناور فلات ایران که پس از مدت‌ها به زیر یک درفش درآمده و رنگ یگانگی پذیرفته بود، از هم پاشید.

جانشینان نادرشاه[ویرایش]

 

نادر و فرزندانش

بعد از نادرشاه، کریمخان از سرداران نادر که از طایفه زند بود، به‌قدرت رسید و حکومت بازماندگان افشار محدود به‌خراسان شد و کریم خان این منطقه را به‌احترام نادر که او را ولی‌نعمت خود می‌دانست، در اختیار جانشینانش باقی گذاشت.

نادر زمینه را برای جانشینی مناسب از بین برده بود. او بسیاری از اطرافیان خود را از پای درآورد. پس از مرگ وی سرداران او نیز در گوشه و کنار علم استقلال بر افراشتند؛ کریمخان زند وکیل الرعایا در شیرازاحمدخان ابدالی در افغانستان- فتحعلی خان افشار ارشلو در آذربایجان و در شهر ارومیه[۲۴] - حسنعلی خان اردلان در کردستان و محمد حسن خان قاجار در مازندران شروع به حکومت کردند.

در خراسان نیز علیقلی‌خان افشار، برادرزاده نادر بسیاری از اولاد و خانواده نادر را قتل‌عام کرد و خود را «عادلشاه» نامید و شروع به حکومت کرد. وی که مردی خونریز و عیاش بود، محمدحسن خان قاجار را شکست داد و پسرش آقامحمد خان را مقطوع‌النسل کرد، اما سرانجام توسط برادر خود ابراهیم خان، کور و سپس کشته شد.

بزرگان افشار، نوه نادر به نام شاهرخ میرزا را به‌قدرت رساندند. او نیز یک سال بعد مخلوع و کور شد، اما دوباره به قدرت رسید، ولی این بار توسط شاه سلیمان ثانی (از خاندان صفوی که مورد احترام عموم بود) شکست خورد. شاهرخ نابینا چهل و هشت سال سلطنت کرد، اما فقط بر خراسان. پس از مرگ کریم خان، آقامحمدخان به قدرت رسید و به خراسان حمله کرد و شاهرخ را با شکنجه کشت. نادر میرزا فرزند شاهرخ، پدر پیر و نابینا را در دست آقامحمدخان رها کرد و به افغانستان گریخت و در زمان فتحعلی شاه ادعای سلطنت کرد که دستگیر و کور شد، زبانش را بریدند و او را کشتند و بدین ترتیب آخرین مدعی سلطنت از خاندان افشاریه از میان برداشته شد.

جستارهای وابسته[ویرایش]

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا↑ مروی، محمدکاظم، عالم‌آرای نادری، به تصحیح محمدامین ریاحی، کتابفروشی زوّار، چاپ یکم: ۱۳۶۴. (پیشگفتار)
  2. پرش به بالا↑  
  3. پرش به بالا↑ مروی، محمدکاظم، عالم‌آرای نادری، به تصحیح محمدامین ریاحی، کتابفروشی زوّار، چاپ یکم: ۱۳۶۴. (پیشگفتار)
  4.  
  5. پرش به بالا↑ Tapper, Richard (1997). «Frontier Nomads of Iran: A Political and Social History of the Shahsevan‎.» Cambridge University Press, ISBN 0-521-58336-5, 9780521583367, Page 44
  6. پرش به بالا↑ Reid,.J. J. (2000). «Crisis of the Ottoman Empire: Prelude to Collapse 1839-1878‎.» Franz Steiner Verlag, ISBN 3-515-07687-5, 9783515076876, Page 210
  7. پرش به بالا↑ Peter Malcolm Holt, Ann Katherine Swynford Lambton, Bernard Lewis (1977). «The Cambridge History of Islam‎» Cambridge University Press, ISBN 0-521-29135-6, 9780521291354, Page 430
  8. پرش به ب  History of Iran: Afsharid Dynasty (Nader Shah)
  9. پرش به بالا↑ تاریخ ایران، سایکس، جلد ۲، ص ۳۸۵
  10. پرش به بالا↑ کتاب درسی تاریخ سال سوم راهنمایی ایران، شرکت چاپ و نشر کتاب‌های درسی ایران، ۱۳۷۹، شابک ۹۶۴۰۵۰۰۶۶۶
  11. ↑ پرش به بالا به:۱۴٫۰ ۱۴٫۱  . Encyclopædia Iranica. 2006-08-15. Retrieved 2015-01-06.
  12. پرش به بالا↑ کتاب درسی تاریخ سال سوم راهنمایی ایران، شرکت چاپ و نشر کتاب‌های درسی ایران، ۱۳۷۹، شابک ۹۶۴۰۵۰۰۶۶۶
  13. پرش به بالا↑ Axworthy p.8
  14. پرش به بالا↑ ویکی‌پدیای انگلیسی - محمدشاه
  15. پرش به بالا↑ This section: Axworthy pp.۱-۱۶, ۱۷۵-۲۱۰
  16. پرش به بالا↑ مروی، محمدکاظم، عالم‌آرای نادری، به تصحیح محمدامین ریاحی، کتابفروشی زوّار، چاپ یکم: ۱۳۶۴. (پیشگفتار)
  17. پرش به بالا↑ رضازاده شفق در کتاب نادرشاه (ص ۲۲۱ تا ۲۲۲ تهران ۱۳۳۹ چاپ ۱۳۸۶ شابک ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۳۹)
  18.  
  19. پرش به بالا↑ زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی، ترجمه اسماعیل دولتشاهی
  20. پرش به بالا↑ حاکمیت تاریخی ایران بر جزایر تنب و ابوموسی، ص ۲۴.
  21. پرش به بالا↑ تاریخ افشار - میرزا رشید ادیب الشعرا - ۱۳۴۶ - صفحه ۱۳۸

منابع

 

 

 

 

 

زندگینامه مختصری از نادر شاه افشار

نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد .

موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت.

شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت.

نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود .

خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند.

او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است .

12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .
نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد . اندیشمند میهن پرست کشورمان(( ارد بزرگ )) در مورد نادر شاه افشار می گوید : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

 

 

نادر شاه افشار,زندگینامه نادرشاه افشار,زندگی نامه نادر شاه افشار,بیوگرافی نادرشاه

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :
نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .
نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .

نادرشاه : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه : کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم.

نادر شاه : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه  : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود

نادر شاه : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

نادر شاه : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …
نادر شاه : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادرشاه: برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

 

نادر قلي فرزند امام قلي از قبيله " قرخلو "  بود كه شاخه اي از ايل افشار به شمار مي رفت . طايفه مزبور ، از آغاز سلسله صفوي براي جلوگيري از هجوم ازبكان و تركمانان به منطقه شمال خراسان كوچ داده شد و در منطقه ابيورد و دره گز استقرار يافت . مورخ رسمي دربار نادري ، ميرزامهدي خان ،‌تاريخ تولد نادر را روز شنبه بيست و هشت محرم سال هزار صد هجري قمري ذكر كرده و با توصيف مختصري از حيات عشايري ، اصل و نسب آخرين فاتح بزرگ آسيايي را در پرده نگاه داشته است . آنچه مسلم است نادر تا طغيان افاغنه غلزايي قندهار و برافتادن حكومت دويست و پنجاه ساله صفويان ، در گمنامي به سر مي برده و زندگاني بي پيرايه چوپاني او ، تنها با هنر نماييها و قهرمانيهاي ساده اي همراه بوده است .

 

سقوط اصفهان در سال 1135 ه.ق. بهانه خوبي به دست سركشان داخلي و مدعيان خارجي ايران داد تا هر يك از گوشه اي سر برآوردند و كشور را به هرج و مرج طولاني مبتلا كنند . نادر نيز در راس گروهي كه براي حمايت از حيات و هستي اهل ابيورد فراهم ساخته بود ابتدا در خدمت خان همين منطقه قرار گرفت و پس از ازدواج پياپي با دو دختر او ، وارث حكومت محلي كوچك وي شد . آن گاه در سال 1139 ه.ق كه شاهزاده سرگردان صفوي ( تهماسب ميرزا ) در جستجوي ياران و همراهان فداكاري بود به او پيوست و عزم نجات ايران كرد .

سردار افشار در خلال چهار جنگ پياپي كه با شورشيان افغان داشت توانست سردسته آنان ، يعني اشرف و همراهانش را در مناطق مهماندوست دامغان ، سردره خوار ( نزديك تهران ) مورچه خورت اصفهان و زرقان فارس در هم بكوبد . راه را براي استقرار مجدد حكومت صفوي هموار كند . پس از آن در طول چندين نبرد بزرگ و كوچك با تركان عثماني كه بيست سال طول كشيد ( به غير از يك مورد ) همه جا نادر پيروز بود. وي نيروهاي عثماني را شكست داد و آنان را از خاك ايران تا منتهي اليه درياي سياه و ارمنستان و گرجستان بيرون راند . نيروهاي روسي نيز كه وصيت پتر كبير از اختلافات دروني ايران استفاده كرده بودند با سياست و تدبير عاقلانه وي تمامي خطه شمال و باريكه ساحلي خزر را ( از دربند و باكو تا مازندران ) تخليه كردند . نادر با بهره گيريهاي به موقع از ضعفهايي كه شاه تهماسب دوم ( 1145 ? 1125 ه.ق. ) از خود نشان داد وي را از سلطنت خلع كرد. پس از آن با خلع فرزند خردسال شاه تهماسب دوم يعني عباس سوم از سلطنت خود در شوال سال 1148 ه.ق. با راي و اراده بزرگان ، سرداران ، ريش سفيدان و روحانيان عاليمرتبه اي كه در دشت مغان گرد آورده بود ، سلطنت نشست . اقدامات بعدي او ، سركوبي سركشان داخلي در قندهار و ايجاد نظم در سراسر كشور بود . از آنجا كه دولت گوركاني هند جمعي از فراريان افغان را پناه داده بود و به توقعات نادر نيز وقعي نمي نهاد، نادر ناچار شد كه عازم شبه قاره شود . نبرد قطعي ميان فريقين ، در منطقه كرنال در 15 ذيعقده سال 1151 ه.ق. ( 24 فوريه 1739 ه. ) روي داد كه به شكست محمد شاه گوركاني انجاميد . نادر به همراه سپاهيان خود وارد دهلي شد پس از ضرب سكه و اعلام انقياد حريف ، دگرباره تخت سلطنت را به محمد شاه واگذاشت . پادشاه گوركاني نيز در مقابل آن ، مناطق غربي آب اتك و رودخانه سند را به ايران تسليم كرد . شهرت دارد كه نادر در حين عزيمت به هند حاكمي براي كشمير معين كرد، ولي دلايل ديگري درباره تثبيت حاكميت او بر آن منطقه در دست نيست .

در بازگشت نادر به ايران خدايارخان عباسي (‌فرمانرواي سند ) نافرماني آغاز نمود كه نادر ناگزير سالي را براي مطيع ساختن مجدد وي و افاغنه متمرد منطقه صرف كرد و تمشيت كامل به امور آن نواحي داد . واقعه مهم پاياني سال 1153 ه.ق. لشكر كشي شاه ايران به ماوراءالنهر و تصرف مناطق جنوبي آمودريا ( جيحون )‌ بود . ابوالفيض خان ( از احفاد چنگيز ) به شكست قطعي معترف شد و از سوي نادرشاه حكومت سمر قند و بخارا و آن سوي رودخانه تا صفحات سغد و فرغانه را به دست آورد . اما ، ايلبارس خان ( والي خوارزم ) از در جنگ در آمد و لامحاله جان بر سر دعوي نهاد .

بدين سان ، خوارزم جايگاه تاريخي خود را بازيافت و صفحات مابين درياچه هاي آرال و مازندران تا حوالي دشت قبچاق قديم ، كه با قزاقستان كنوني مطابقت دارد ،‌فرمان پذير شدند .

نادر بر اثر اشتباهي كه در تشخيص و داوري در مورد سوء قصد كنندگان به خود مرتكب شد ، به فرزند ارشد خود ( رضا قلي ميرزا ) خشم گرفت و چشمهاي او را كور كرد ( 1154 ه.ق. ).  اين فاجعه موجب شد كه اعتدال رواني وي مغشوش شود و وخامت احوالش فزوني يابد . اغتشاشات داخلي لزگيها در داغستان و قيامهاي محلي فارس و گرگان و ديگر نقاط همراه با لجاجتي كه عثمانيها براي رد شرايط پيشنهادي وي نشان مي دادند و از پذيرش مذهب شيعه جعفري به عنوان ركن پنجم اسلام سرباز مي زدند ، موجب گرديد كه نادر از لشكركشي به روسيه و استانبول و مناطق ماوراءالنهر منصرف گردد و درگير گرفتاريهاي نفس گير و ايذايي داخلي شود .

سرانجام هلاكت وي به دست جمعي از سرداران مقربي انجام گرفت كه همگي بر جان خويش بيمناك بودند . به همين سبب با توطئه هولناكي كه در يازدهم ماه جمادي الثاني سال 1160 در قوچان ترتيب دادند ، او را از پاي در آوردند .

نادر از فرمانرواياني بود كه براي آخرين بار ايران را به محدوده طبيعي فلات ايران رسانيد و با تدارك كشتيهاي عظيم جنگي ، كوشيد تا استيلاي حقوق تاريخي كشور را بر آبهاي شمال و جنوب تثبيت كند .

 

جانشينان نادر شاه افشار

با افول دولت نادري ، سرزمين پهناور فلات ايران كع پس از مدتها به زير يك درفش در آمده و رنگ يگانگي پذيرفته بود ، از هم پاشيد . همچنين ، سرداران متعددي كه از بركت همت و حميت شاه افشار اعتبار و اهميت يافته بودند ( به پيروي آن بزرگ ) صلاي كشورگيري سردادند. از ميان عناصر قدرتمندي كه يك چند بر بخشهاي مختلف ايران حكومت كردند ، مي توان از مدعيان زير نام برد :

-         كريم خان زند ( 1193 ? 1163 ه.ق. ) : از سوابق زندگي خان زند تا سال 1163 ه.ق. كه جنگهاي خانگي بازماندگان نادر شاه بي كفايتي آنان را براي مملكتداري آشكار ساخت و به تبع آن عرصه را براي ظهور قدرتهاي جديد مستعد گردانيد ، خبري در دست نيست . به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومي اين ايام خان زند به همراه علي مردان خان و ابوالفتح خان بختياري اتحاد مثلثي تشكيل داد و چون هيچ يك از آنان خود را از ديگري كمتر نمي شمرد ، ناچار به نزاعهاي داخلي روي آوردند . سرانجام كريم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دائمي بر تمامي حريفان خود از جمله محمد حسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه كند و صفحات مركزي و شمالي و غربي و جنوبي ايران را در اختيار بگيرد . برادر وي ، صادق خان ، نيز موفق شد در سال 1189 ه.ق. بصره را از حكومت عثماني منتزع نمايد و به اين ترتيب ، نفاذ اوامر دولت ايران را بر سراسر اروند رود و بحرين و جزاير جنوبي خليج فارس مسلم گرداند . بعد از در گذشت خان زند دگرباره جانشيانان او به جان هم افتادند و با جنگ و نزاعهاي مستمر ،‌زمينه تقويت و كسب اقتدار آقا محمد خان و سلسله قاجار را فراهم آوردند .

-         شاهرخ افشار: به دنبال قتل نادر ، نخست برادر زاده او ( عليقلي خان عادلشاه ) زمام قدرت را در دست گرفت و به فاصله يك سال ، به دست برادر خود ( ابراهيم خان )‌ مغلوب ،‌كور و زنداني گشت . شاهرخ ، فرزند رضاقلي ميرزا ( نواده نادر ) سرانجام بر بني اعمام پيروز شد و چون به دليل بر نابينا شدن توانايي اداره امور كشور را نداشت ، لاجرم به همان فرمانروايي بر مشهد و نيشابور و گاه هرات و بخشي از صفحات خراسان شمالي بسنده كرد . حكومت او با توجه به احترامي كه خان زند براي ولي نعمت خود ، يعني نادرشاه ، داشت ، بلامعارض بود و تا سال ( 1210 ه.ق. ) كه آقا محمد خان سراسر ايران را به تصرف خود در آورد ادامه يافت .

-احمد خان ابدالي : اين مرد كه از سرداران نادر و از همراهان صديق وي در اواخر كار بود، در اندك مدتي توانست بر قندهار و كابل استيلا يابد و با حملات پياپي بر مناطق سند و پنجاب و كشمير بر وسعت قلمرو خود بيفزايد . تعرضاتي كه وي به مشهد مقدس كرد ، بي نتيجه ماند و چون كريم خان زند به احترام احفاد نادر متوجه صفحات شرقي نبود ، بخشهايي از سيستان و بلوچستان هم در ربقه اطاعت او باقي ماند .

- اوضاع بخشهايي شمال ايران كه مناطق شروان و اران و ارمنستان و گرجستان را در بر مي گرفت تا اندازه اي مبهم است . اما در مجموع حكايت از آن دارد كه به تبع سوابق سر بر خط فرمان خان زند و جانشينان وي داشته اند . در اين ميان ، هراكليوس ( والي گرجستان ) كه از سرداران مورد اعتماد نادر شاه بود ، به تحكيم پايه هاي قدرت داخلي خود اهتمام ورزيد . ليكن ، معلوم است كه تا پايان كار سلسله زنديه و آغاز سلطنت دودمان قاجار و حتي دوره اول جنگهايي كه به مدت ده سال طول كشيد ( 1228 ? 1218 ه.ق. / 1813 ? 1803 م. )‌ و به سلطه طولاني روسها منجر شد ، كماكان حاكميت تاريخي ايران را پذيرفته بوده است .                   

- بخشهاي شمالي خراسان و ماوراءالنهر ( بخارا ، سمرقند و خيوه يا خوارزم ) در تحت حكمراني خانهاي ازبك و تركماناني بودند كه خود را از دودمان چنگيزي مي شمردند و روابطي مبتني بر خود مختاري داخلي و در عين حال ، تمكين به قدرت فائقه مركزي ايران را ضروري مي ديدند .

جنگ نادر و اشرف افغان

اولين جنگ ميان نادرو اشرف افغان در مهماندوست دامغان اتفاق افتاد؛ نادر پسر امامقلي افشار و اماد باباعلي بيك كوسه احمد لو بود كه از دختروي رضاقلي ميرزا متولد گرديد و پس از فوت زنش دختر ديگر باباعلي بيك را بازدواج خود در آورد و امامقلي ميرزا و نصر الله ميرزا از او متولد گرديد.

نادر كه در روز شنبه 28 محرم سنه 1100 (22 نوامبر 1688) در يكي از قراء دره گز پا بدنيا نهاده بود در طفوليت با مادرش اسير ازبكان كشته و تا 21 سالگي همچنان مقيد بود. پس از فرار چون تهور و بيباكي بسيار داشت براي حفظ سرزمين اجدادي بتهيه سپاه و لشكر پرداخت و باندكي مدتي كارش بالا گرفت بطوريكه شاه طهماسب صفوي كه درنتيجه هجوم و تجاوز افاغنه در شوال 1139 بدامغان پناه آورده بود بوسيله حسينعلي خان معيرالممالك  از او استمداد طلبيد، نادر براي نجات ميهن درخواست او را اجابت كرد و پس از تسخير و تصرف خراسان كه شرح آن زايد است با التماس شاه طهماسب بتدارك لشكر كشي با اشرف افغان برامد. شرح اين جنگ بروايت سلطان محمد خان دراني مولف تاريخ سلطاني عيناً چنين است:‌

«در حيني كه نادرشاه بتسخير هرات شتاف وقوع اين خبر در اطراف ممالك شيوع يافت شاه اشرف كه متصدي امر سلطنت بود چون عرصه را خالي و نادرشاه افشار را مشغول كار ابدالي ديد با جمعيت موفور و كثرت غير محصور در روز شنبه 13 شهر محرم الحرام 1142 هجري مطابق سال ششم جلوس خود بعزم تسخير خراسان راهي شد و دفعه بر سر قلعه سيد علي قاضي كه در حدود سمنان است رفته قلعه را بتصرف وقاضي را بدست آورده بمحاصره سمنان پرداخت و نادر شاه پس از استماع اين خبر باجتماع لشكر پرداخته درهيجدهم شهر صفر بمرافقت شاه طهماسب از راه نيشابور و سبزوار شاه اشرف آمده توپخانه را از راه بسطام فرستادند شاه اشرف چون اين خبر بشنيد سيد آل خان ناصري را كه مقدمه الجيش او بود بر سر توپخانه ايشان فرستاد و سيد آل بلد گرفته در حيني كه در حدود بسطام توپخانه و اردوي نادر شاه دو فرسخ با هم تباعد داشتند سيد آل بيكفرسخي آنجا رسيد چون از اتصال توپخانه و لشكر نادر مخبر گرديد بلدها را كشته خود پس رفت و در وقتي كه نادر شاه در شهر بند بسطام منزل كرد سيد آل باجمعي از افاغنه بر توپخانه ايشان شبيخون برد و بواسطه اخلال اضداد و اهل فساد  عناد كاري نساخته بي نيل مقصود مراجعت كرد و اشرف شاه نيز دست از محاصره سمنان داشته در موضعي مسمابمهمان دوست با سيد آل خان مذكور پيوست و در همانجا تهيه جنگ نموده روز شنبه ششم شهر جمادي الاولي در ميان آندو لشكر جنگ پيوست، در كنار آب مهماندوست طرفين دست از جان شسته بمقاتله آويختند و اشرف فوج خود را در آنروز يك تيپ قرار داده عقب توپخانه داشته بود. ليكن چون اختر افاغنه ياري نكرد بجدوجهد كاري از پيش نبردند. اشرف بعد از آنكه در كمال مردانگي از سه ساعت روز تا عصر تنگ نايره جنگ را مشتعل داشت چون فلك را يار نديد و اكثري از دليران كارآمدش كشته گرديد  بقيه السيف عسكرش بصورت بنات النعش از هم پاشيد لابد قرار را برقرار اختيار كرد و توپخانه و خيام و اسابب ايشان بدست افشاريه افتاد»

پايان كار نادر كه شراره شمشير و تبر زين او ايران را دوباره جان بخشيد و پرچم ميهن را بر فراز دهلي پايتخت هندوستان بر افراشت از نظر اينكه اهميتي دارد عينا از كتاب مجمل التواريخ تاليف ابوالحسن بن محمد امين گلستانه بشرح زير درج ميشود:

«نادر شاه تا هنگاميكه از سفر خوارزم بر گشته عازم داغستان شد در امر سلطنت و جهانداري يكانه و از راه و رسم معدلت و عاجز نوازي فرزانه با قاطبة ايراني نادر زمانه بود و اهالي ايران نيز از خرد و بزرگ و ترك و تاجيك فدويانه نقد جان را در راه او ميباختند و بعد از آنكه داغستان مسير كوكبه خلافت مصير شد بنا بر استيلاي وساوس و توهمات چند، قره العين خود رضا قلي ميرزا را كه فرزند مهين، وليعهد و ارشد اولاد بود از نظر انداخته و ديده جهان بين او را از روشنائي عاطل ساخت از غم اين معني تغيير در احوال او راه يافته آشفته مزاج گشت و با عموم اهل ايران بناي بد سلوكي گذاشته ورق حسن سلوك را برگردانيد اهالي ايران بر فساد ضمير او مطلع گشته از چند جا طغيان نموده بناي مخالفت و خود سري گذاشتند؛ از آنجمله اهالي فارس و بنادر عمومآً با تقي خان شيرازي كه در آن اوان برتبه ايالت كل فارس و عمان سرافراز بود اتفاق نموده كلب علي كوسه احمد لوي سردار كه خالوي شاهزادگان بود بقتل رسانيده لواي مخالفت بر افراشتند و همچنين اهالي شيروان حيدر خان افشار حاكم خود را مقتول و ولد سرخاي لزگي را بشيروان آورده در آن ناحيه بناي فساد گذاشتند و اهالي تبريز سام ميرزا نام مجهول النسب را بسلطنت برداشتند و قاجاريه استر آباد با تركمانيه متفق شده سركشي آغاز نمودند، ظهوراين امورات بيشتر سبب شدت مزاج نادري گشته حركاتش از نظم طبيعي افتاده و راه مروت بسته غرض هر روز در خيالي ميبود كه فرقه قزلباشيه را نيست و نابود نمايد.

بعد از چندي كسركردگان از بك و افغان را كه معتمد عليه او بودند در خفيه بنزد خود طلبيده بنا گذاشت كه فرداسر كردگان نامي و بهادران فرقه قزلباشيه را ببهانه اي در معرض باز خواست آورده در حضور خود بقتل رساند و باقي لشگريان سر كردگان كه اطلاعي از اين ماجرا نداشتند لشكر فريقين غافل بر آنها تاخت آورده همگي را از صغير و كبير طعمه شمشير آبدارنموده مال و اسباب و دولت آنها را متصرف شده سر آنها را بحضور رسانند و قبل از انتشار اين خبر بمسامع اهل فساد و شر خود با خاصان معتمد و فرقه افغان و از بك بجمعيت روانه قلعه كلات كه سه منزلي لشكر قيامت اثر و از عجايب جهان است گرديده و بعد از ورود بآن قلعة خدا آفرين بخاطر جمع بتدبير امور مفسدين و اهالي ايران پردازند، باين امر عزم خود را جزم و منتظر وقت مقرر بودند.

چون وقوع اين امر عظيم منافي خواهش رب كريم بود شخصي از حضار مجلس مصلحت را يرت دامنگير شده آخر روز خود را بمحمد قليخان كشيكچي باشي رسانيده و حقيقت را گوشزد او نمود، محمد قليخانهم همانوقت كه اول شب بود بدستور بكشيكخانه رفته اين راز را با چند نفر از سرداران معتمد در ميان آورده با يكديگر مشورت نمودند كه اگر امشب علاج شاه نشود فردا مفسده اي عظيم بر پا خواهد شد و از اين زمان اين بد نامي بر اهل ايران تا يوم الاقيام باقي خواهد ماند، علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد؛ دلاوران شجاعت بنيان كه برق شمشير كج خارا شكافشان در روز مصاف زينت بخش افسر ويدهيم پادشاهان سكندرشان و خواقين ذوي الاقتدار عاليمكان و در كشيكخانه پابامان خاموشي كشيده بودند سر از گريبان خود در آورده افسوس كنان گفتند؛ جان متاعيست ناپايب كه بتدبير خود رموزدان بنقد جواهر گرانبهاي عالم المكان در بازار كاينات دستياب نگردد الحال كه خاطر شاهي بشمشير افغان و اوزبك بقتل بي جهه تعلق گرفته و انسب آنست كه داخل سراپرده شده بپاداش اين كنكاش سر او را از قلعه بدن جدا كرده بسزائي رسانيم و معتمدان او كه جماعت اوزبك و افغانند علي الصبحاح بر سر ايشان رفته همگيرا بديار عدم فرستيم. القصه باين سخن همه دلاوران متفق گشته همانشب كه شب يكشنبه يازدهم شهر جمادي الثاني سال 1160 بود در منزل فتح آباد دو فرسخي خبوشان محمد خان قاجار ايرواني و موسي بيك امير لوي افشار خلخالي و قوجه بيك گوندوز لوي افشار ارومي و محمد صالح خان قرقولي ابيوردي با هفتاد نفر جوانان داوطلب، نيمشب بسمت سراپرده روانه و تا رسيدن بپرده زنبوري كه اول باب سرا پرده است از هيبت و سطوت نادري پاي رفتار دلاوران از حركت باز مانده زمينگير در راه نيمه راه ماندند كه قدم از قدم برنميتوانستند داشت.

سه نفر خود را بپردة زنبوري رسانيده داخل سرا پرده شدند و خواجه سراي كه قاپوچي باشي حرم بود ايشانرا ديده خواست كه فرياد كند كه يكي از جوانان خود را باو رسانيده بحلق او چسبيد و گفت اگر حرفي خواهي زد كشته ميشوي بگو كه شاه در كدام خيمه است خواجه مذكور از ديدن اجل معلق بعجز آمده محل خوابگاه شاهرا باشاره نمود همانوقت حلق او را فشرده جان بقابض ارواح سپرد و آنشب شاه آسمان جاه در خيمه اي كه بيت دختر محمد حسين خان بود آرام كرده بود احوال روزانه آنكه نادر شاه در همانروز در كمال اضطراب بخلاف عادت مقرر چندين بار بحرم داخل شده و بيرون آمده در يكجا قرار و آرام نميگرفت و مردمان حضور همگي در حيرت و تعجب و احدي را ياراي تحقيق اين مرتب نبود.

حس علي بيك معير الممالك كه از جمله دولتخواهان و از ابتداي ظهور دولت نادري الي آلان بخير خواهي موسوم و معتمد عليه و امورات مخفيه نظر باعتماد و اعتبار او جناب شاهي از او پوشيده نميشدات چون حالت او را تباه و مضطرب ديد جرئت نموده سبب وحشت و تفكر مزاج را پرسيد شاه جمجااه او را نزديك طلبيده فرمود كه خوابي ديده ام بتو ميگويم اين را مخفي دار و با حدي اظهار مكن.

پيش از ظهور اين دولت خداداد، در اوايل باباعلي بيك كوسه احمدلوي حاكم ابيوردكه ما را براي امري باصفهان فرستاده بود با چند نفر كه همراه بودند بهمين منزل وارد شد و بهمين مكان كه حالا سراپرده سلطاني برپاست خيمه كوچكي كه همراه بود ايستاده كرده شب آنروز در عامل رويا شخصي مرا نزد خود خوانده گفت همراه من بيا كه حضرت ترا ميطلبند من بموجب گفته او همراه رفتم در صحرا مكان مرتفعي بنظر آمد كه دوازده شخص عظيم الشان كه نور روي ايشان آن صحرا را روشن كرده بود در آن بالا نشسته اند آنشخص مرا پيش برده عرض كرد كه حاضر است، از آندوازده بزرگ يكي از همه بزرگتر بود خطاب بيكي از بزرگان كرده فرمود كه آن شمشير را بياور و آن بزرگ شمشير را بموجب فرموده حاضر كرد و مرا پيش طلبيد و شمشير مذكور را بكمرمن بست و فرمود كه رياست ايرانوابتو داديم با عباداله رويه سلوك را مسلوك دار و مرا مرخص فرمود من از خواب بيدار گششتم؛ شدم و اين خوابرا براي احدي نقل نكردم تا آنكه باصفهان رفته معاودت نزد بالا علي بيك كرده را بروز پيش آمد احوال خود را ديده كارها بروفق مدعا شد تا اينكه با دولت خداداد رسيدم و شب گذشته در خواب ديدم همان شخص كه آن ايام كه مرا بخدمت آن دوازده بزرگ برده بود حاضر شده و من در كمال شدت كشان كشان بخدمت آن بزرگان برده روبروي ايستادن كرد، آن بزرگي كه شمشير بكمرمن بسته بود از ديدن من روي خود را در هم كشيده فرمود كه شمشير را از كمر اين ناقابل بگشا كه لايق اينكار نيست هر چند من خواستم كه شمشير را ندهم مفيد نيفتاد جبر از كمر من وا كرده مرا از نزد خود بيرون كردند از وقتيكه از خواب بيدار شده ام قرار و آرام از من سلب شده نميدانم چه خواهد شد اگر تا دو سه روز خود را بقلعه كلات برسانم كه در اين بين امري واقع نشود اينهمه كدورت بفرح و سرور مبدل خواهد شد. معير الممالك عرض كرد كه از اين خواب متوحش نبايد شد و الحمدالله دشمنان را حالت مقابله مجدله با غازيان شير شكار نيست و آنها از ترس دلاوران نو يكه تازان لشكر ظفر اثر در بستر آسايش خواب و آرام ندارند و قلعه كلات كه نزديكست از هيچ رهگذر مخاطره و تشويشي نميباشد شاه در جواب گفت آنچه من ميدانم تو و ديگري نميدانيد اين را گفته مضطرب بحرم خانه شد در آنوقت لشكر نوم در ملك وجود او تاخت آورده بي اختيار بر بالين استراحت افتاد و آنشب چوكي دختر محمد حسين خان كه يكي از ازدواج خوابگاه در مكان او مقرر بود شاهرا خوب اينقدر بي حواس كرده بوده كه لباس از تن برنياورده كلاه نادري كه چهار جيقه بر او نصب بود از سر برداشته برزمين گذاشت و بدختر محمد حسين خان خطاب كرده گفت كه خواب چندان بر من غلبه كرده است كه عنان اختيار هوش ار از كف ربوده و خوابيدن را از بر خود خوب نميدانم اينقدر كه چشم من گرم شود زود مرا بيدار كن بعد از اين مكالمه چشم جهان بين را بر هم گذاشته بحصار امن بيهوشي متحصن گرديد.

در آنوقت محمد صالح خان افشار ابيوردي كه يكه تاز عرصه دلاووري بود مانند اجل معلقي نزديك رسيد، دختر محمد حسين خان  سياهي او را ديده مرتعش دستي بپاي شاه رسانيد شاه سراسيمه از جاجسته هم آنزمان مشير قدر زمان و تدبير قضا آية كريمه ياويلنا من بعثنا من مرقدنا بگوش هوش او خوانده از خواب غفلتش برخيزانيد، چشم او بر صالح خان افتاد زبان بدشنام گشوده شمشير را از غلاف كشيده و از جا برخاسته بسوي اجل دويد كه پاي او بطناب خيمه بند شده بر او در افتاد. محمد صالح خان پيش آمده شمشير را بكتف او نواخته كه يكدست او از بدن جدا شده بخاك مذلت افتاد. شاهرا از افتادن دست در اركان وجود شكست بهمرسيده بعجز درآمد صالح خان را بعد از زدن ضرب از سطوت شاهي دست او از كارو پاي او از رفتار مانده زمين دوز بود كه محمد بيك قاجار افشار رسيده شاهرا بخون غلطان و صالح خان را بحال خود گرفتار ديد بجلدي پيش آمده سري كه از بزرگان و عظمت و رفعت هم شان آسمان و در محوطة امكان نمي گنجسيد بريده زير دامان پنهان و از سرا پرده بيرون آمد و بتفنگچيان وي سپرد كه كسيرا از محل كشيك اجازه بيرون رفتن و داخل شدن ندهند اگر كسي بنظر آيد بضربت گلوله جانسوز از پاي در آوردند كه تا صبح طلوع نكند اين خبر انتشار نيابد كه بر سر لشكر افاغنه و از بيك بي خبر تاخت آورده توطئه مكنون ضمير آنها بسهولت از اين طرف بعكس بعمل آيد.

چون اين امر عظيم درمشيت ايزدي تعلق نگرفته و تاخيري در قلع و قمع آنها بود لهذا تدبير دلاوران و شير صولتان با تقدير موافقت نكرد خبر قتل شاه سامعه افروز سرداران و سپاه جماعت مذكور گرديد هر چند صدق و كذب برايشان معلوم نبود لكن رويه حزم را از دست نداد شباشب سنگين بار را ريخته و اسباب خوب و اسراي مرغوب را حمل شتران و بار برداران كرده بسمت قندهار روانه شدند. در دميدن صبح صادق دلاوران راي دوشينه را باطمع تبديل كرده در فكر خزانه و جواهر خان افتاده منع محمد قليخان و سركردگان، عنان داري تو سن خواهش ايشان نكرده به نهيب و غارت مشغول گرديدند و محمد قليان باستصواب سرداران سرشاه بصحابت معتمدي بخدمت عليخان فرستاد

الغرض قريب بچهار ساعت از روز مذكور گذشته بود كه اثري از خيمه و خرگاه و اثاثة پادشاهي بر جاي نمانده بود». 

زن در دوران نادر شاه افشار

 



زن در دوران نادر شاه افشار
Date: Tuesday, December 20 @ 09:55:01 PST
Topic: Author:D.Sadeghi

آنچه در دوره سلطنت 228 ساله صفوی در ایران گذشت، در سرنوشت زن اثر فراوان داشت. همانگونه که زنان درباری در ون حرم، بدون هیچگونه پیوندی با بیرون، زندانی بودند، زنان طبقات مختلف اجتماع نیز در سایه سنت و فرهنگ زمان تنها به خانه داری و تولید فرزند بسنده می کردند. در چنین جامعه ای کمتر زنی توانست استعداد نهفته خود را شکوفا کند. زن فرصت آموزش علمی و هنری کافی نداشت و در نتیجه از دخالت در امور کشور بی بهره ، در انجام کارهای اجتماعی بی تجربه، و در دفاع از حقوق و آزادی که سزاوار او بود ناتوان ماند.
 

.
در این دوران ، آنجا که تاریخ از زنانی دانشمند و کاردان چون پریخانم و مهد علیا نام می برد، تنها از ترفند و نیرنگهای سیاسی نادرست که پایانی تلخ و شوم برای مُلک و ملت و خود آنها داشته یاد می کند. افزون بر این در دوران صفوی شماره زنان آزموده و کاردان به نسبت جمعیت و پهناوری ایران آنزمان بسیار اندک و ناچیز بوده .
پس از فروپاشی دودمان صفوی، دگرگونی چندانی در وضع اجتماعی زنان و برای آزادی و حقوق آنهادیده نشد و این روش نیز با روی کار آمدن نادر به صورتی اندوهناکتر پی گیری شد. حمله افغان به ایران، فرمانروائی محمود و چهار سال و نیم دوران حکومت اشرف افغان اوضاع سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی کشور را به گونه ای چشم گیر در هم ریخت. جنگ و ستیز بین ایران ، افغان، عثمانی و روس، پی آمدی جز ویرانی ، گرسنگی ، بیماری و تنگدستی برای کشور و شهروندان نداشت.
مردان در این جنگها کشته شده و زنان و کودکان بی سرپرست و آوراه به اسارت دشمن در آمدند. راوندی می نویسد:
?...
به طور کلی، مردم ایران، وضع وحشتناکی داشتند. در اثر جنگ و شورش و قحطی و طاعون یکدهم عدّه آنها ازبین رفت و زنان و فرزندانشان غالباً به عنوان برده به فروش رسیدند(در منطقه اشغالی ترکها، به سربازان ترک اجازه داده شد، زنان و کودکان ایرانی را مانند برده بفروشند.) این عمل بیرحمانه در اثر فرمان مورخ 5 دسامبر 1720 منسوخ گردید?1
در چنین دوران آشفته ای نادر به میدان سیاسی ایران گام نهاد.نادر پسر امامقلی در سال 1100 هجری برابر با 1688 پس از زایش مسیح، در خانواده ای گمنام و تهی دست در خراسان به دنیا آمد. پدرش پوستین دوز و یا به گفته ای شبان بود و نادر، دوران کودکی و نوجوانی را در همان پیشه پدر گذراند. در هیجده سالگی، همراه مادرش به دست ازبکان بخارا به اسارت گرفته شد. در این دوره اسیری، مادر چشم از جهان فرو بست و نادر از چنگ دشمن گریخت و به خراسان آمد. سپس با کمک حکمران خراسان به سر کوبی ازبکها رفت و دیری نپایید که افغانها، عثمانیها و روسها را از ایران رانده کشور را که به دست فرمانروایان محلی اداراه می شد از خطر تجزیه رهانید و یک پارچه کرد. نادر با به دست آوردن رأی بزرگان کشور، سران ایلها و تیره های مختلف به شاهی برگزیده شد و در روز 8 مارچ 1736 در دشت مغان تاجگذاری کرد. در روز تاجگذاری به شرکت کنندگان در جشن افزون بر پیش کش های فراوان ، زن و دختر از اسیران گرجی، هدیه داد. بنا به گفته کشیش ارامنه که خود در این جشن شرکت کرده?...در میان اسرا زنان حامله ای بودند که در منازل شوهرانشان باردارشده و برخی نیز در مغان بچه هایشان متولد شده بودند.?2
همانگونه که پلی گامی، همیشه در بین مردان از خانواده های توانگر و بی نیاز رواج داشت، در دوران حکمرانی نادر نیز اجتماع ایران از این پدیده بی بهره نماند. در زندگی نادر 33 زن وجود داشته که به بیشتر آنها عشق می ورزید و چون همیشه در جنگ بود حرمسرای مستقری نداشت. در لشگر کشیها و جنگها همه 33 زن نادر اورا همراهی می کردند. او به سربازانش نیز اجازه داده بود تا زنهایشان را در جنگها همراه داشته باشند. در لشگر کشی به هندوستان که شش هزار سرباز اورا یاری می دادند، شش هزار زن با سربازان بودند. در این لشگر کشیها که همیشه با کشتار و غارت به پایان می رسید، زنان اولین گروه از اجتماع بودند که مورد سوء استفاده دشمن قرار گرفته و به اسارت و بردگی گرفته شده و یا به روسپیگری کشیده می شدند. در جامعه ای که اداره کشور بر پایه سپاهیگری است، نخستین انگیزه شاه، خشنودی سپاهیان است. این رضایت و خشنودی سربازان تنها با اقتصاد غنی و پیشرفته در کشور فراهم می شود. هر گاه که اقتصاد جامعه جوابگوی نیاز سپاهیان نبود، جنگ و غارت کشورهای همسایه برای رفع بحران اقتصادی به میان می آیدنادر نیز برای به دست آوردن گنجینه ها به هند لشگر کشید. در این جنگ در پی شایعه کشته شدن نادر، جمعی از سربازان او توسط دشمن در دهلی کشته شدند. آنگاه که نادر با پیکر خون آلود سربازان خود روبرو گردید، چنان خشمگین شد که فرمان کشتار همگان و یغمای شهر دهلی را داد. در این روز شوم کشتن و غارت 7 ساعت به درازا کشیده شدو زنان بزرگترین قربانی این خشم سیاسی شدند. جونز هانوی می نویسد:?...در این قتل عام که از ساعت 8 صبح تا سه بعد از ظهر ادامه یافت، در طی آن چهار هزار ایرانی و صدو ده هزار هندی به قتل رسیدند. تمام جواهر فروشیها و زرگریها غارت شدند...کسانیکه به شرافت خویش پای بند بودند، زنان خود را به قتل رسانیدند و خود کشی کردند...وحشت و نومیدی چنان بر مردم مستولی شده بود که در حدود ده هزار زن مجبور شدند خود را در چاه بیندازند.?3
یکی دیگر از سیاستهای کشور داری نادر جابجائی و کوچ دادن ایلها و تیره های مختلف چادر نشین و نیمه چادر نشین در ایران بود. با انجام این برنامه کوشید تا از همبستگی و یکپارچه شدن آنها کاسته و بر قدرت حکومت خود بیفزاید. جدائی چادر نشینان از زمینها، دور کردن آنها از خانه و کاشانه، کوچ دادن تیره ها و ایلها، باز گرفتن دارائی آنها، برگزیدن اشراف قبیله به سرپرستی قبیله دیگر همه از ترفندهای سیاسی نادر بود. افزون بر این قدرت مطلق سیاسی نادر، اجازه مبارزه به آنها را نمیداد. بر این پایه هر گاه که قبیله برای نگاهداری مال و ملک و آزادی خود ایستادگی می کرد، سخت و بیرحمانه گوشمالی می شد.
در این کوچ و جابجائی، بار دیگر زنان قربانی می شدند. شوربختانه اثرات شوم روانی، اقتصادی و اجتماعی این دگرگونی در زندگی زنان و کودکان، هرگز برای فرماندهان و خود پادشاه اهمیتی نداشت. این برنامه بین خود قبایل دشمنی و ستیز چشم گیر ایجاد و نیز در اقتصاد کشور اثر بسیار گذاشت که خود انگیزه نوینی برای لشگر کشی دیگری می شد. گرچه، تاریخ نویسان و سیاستمدارانی چون احمد کسروی ولورنس لکهارت، نادر را در کشور گشائی ، سلحشوری، یکپارچه کردن کشور و گسترش مرز های ایران همپایه ناپلئون ، اسکندر کبیر، تیمور لنگ و فردریک کبیر می دانند، ولی هرگز به حقوق و آزادی مردم به ویژه زنان و کشاورزان و کارگران ارج ننهاد و در زندگی زن در این دوره نیز دگرگونی قابل توجهی که او را به سوی بیداری و آزادی و دستیابی به حقوق اجتماعی برساند به وجود نیامد.

1-
تاریخ اجتماعی ایران، جلد 2 برگ 436.
2-
سیاست و اقتصاد عصر صفوی، پیشین، برگ 239.
3-
زندگی نادر شاه، Jonas Hanway، ترجمه دکتر اسماعیل دولتشاهی، برگ 216.
4-
نادر شاه، لورنس لکهارت، ترجمه و اقتباس مشفق همدانی.
5-
جامعه شناسی خود کامگی، علی رضاقلی.


 

 

 

This article comes from Payam e Ashena
http://www.ashena.com

The URL for this story is:
http://www.ashena.com/modules.php?name=News&file=article&sid=399