محل تبلیغ شما
اشعار منتخب آزادی خواهانه از محمد فرخی یزدی

تاریخ خبر: 1399/7/25

اشعار منتخب آزادی خواهانه از محمد فرخی یزدی

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی

 

آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میكند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر كنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می كند در این محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

 

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی

 

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‌بخش جهان است، نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس 
که داشت از دل و جان، احترام آزادی
چگونه پای گذاری به صرف دعوت شیخ   
 به مسلکی که ندارد مرام آزادی
هزاربار بود به ز صبح استبداد      
برای دسته پابسته، شام آزادی
به روزگار، قیامت بپا شود آن روز     
کنند رنج‌بران چون قیام آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک‌روز
کِشم ز مرتجعین انتقام آزادی
ز بند بندگی خواجه کی شوی آزاد
چو «فرخی» نشوی گر غلام آزادی

 

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

 

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم
آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش
که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف
چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم
میر میراث خوران هم نشوم تا گویم
مردم از جور بمیرند که من میر شوم
منم آن کشتی طوفانی دریای وجود
که ز امواج سیاست ز بر و زیر شوم
گوشه گیری اگرم از اثر اندازد به
که من از راه خطا صاحب تاثیر شوم
پیش دشمن سپر افکندن من هست محال
در ره دوست گر آماجگه تیر شوم
غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنون
چون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم
شهره شهرم و شهریه نگیرم چون شیخ
که بر شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم
کار در دوره ما جرم بود یا تقصیر
فرخی بهر چه من عامل تقصیر شوم

ای كه پرسی تا به كی در بند دربنديم ما

ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما

تا که آزادی بود دربند ، دربندیم ما

خوار و زار و بیکس و بیخانمـان و دربدر

  با وجود اینهمه غم ، شادو خرسنـدیـم ما

جای ما در گوشه صحرا بود مانند کوه

گوشه گیر و سربلند و سخت پیوندیم ما

در جهان کهنـه ماند نـام ما و فرخی

چون ز ایجاد غزل طرح تـو افکندیم ما

 

رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد

یا آنکه ز جان بازی اندیشه نباید کرد

سودی نبری از عشق گر جرائت شیرت نیست

آسوده گذر هرگز ز ین بیشه نباید کرد

گر آب رزت باید ای مالک بی انصاف

خون دل دهقان را در شیشه نباید کرد

در سایه استبداد پژمرده شد آزادی

این گلبن نورس را بی ریشه نباید کرد

 

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است