محل تبلیغ شما
ایرانی که توانايی‌هایش دروطن دیده نشد

تاریخ خبر: 1396/4/25 13:24:43

ایرانی که توانايی‌هایش دروطن دیده نشد

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

مریم میرزاخانی، زن ایرانی که توانايی‌هایش در وطن دیده نشد

آذر منصوری

 

 

درگذشت تلخ و فرصت‌هاي پيشِ‌رو

علي عباسپور‌تهراني-عضو هيئت‌علمي دانشگاه شريف

 

حقی برای یادگار ملكه رياضي

نعمت احمدی

 

و ما هم چنان دوره می‌کنیم/ شب را و روز را/ هنوز را...

مسعود سلیمی

 

بغض ایران در ماتم مریم

محمدصادق جنان‌صفت

 

مریم میرزاخانی، زن ایرانی که توانايی‌هایش در وطن دیده نشد

مریم میرزاخانی، نمونه زن ایرانی بود که توانايی‌هایش در وطنش ايران دیده نشد. باید این اتفاق تلخ را به نظاره می‌نشستیم تا باور کنیم و به یاد بیاوریم که یک زن ایرانی توانست نابغه ریاضی جهان باشد و بعد از بیماری و مرگ ناباورانه‌اش انگشت حسرت بر دهان بگیریم و بگوییم کاش تا بود قدر او را می‌دانستیم.
باید قدر همه سرمایه‌های ایران را دانست و قطعا زن و مرد و پیر جوان و اینکه که باشی و چه باشی، نباید میزان و معیاری برای توجه بیشتر و تفکیک باشد چراکه ایران برای همه ایرانیان است. اما فراموش نکنیم تحقق ایران برای همه ایرانیان بدون اتخاذ راهبرد مؤثر در حد شعاری زیبا و دلنشین بیشتر نخواهد بود و در عمل معجزه‌ای رخ نخواهد داد. اگر توانایی و ظرفیت مریم میرزاخانی‌ها در ایران نادیده گرفته شود، یا به خانه‌نشینی و انزوای آنان خواهد انجامید یا رخت هجران بر تن می‌کنند و به دیاری می‌روند که هم زمینه رشد بیشتر داشته باشند و هم توانایی آنان ارج و قدر داشته باشد. این مقدمه را گفتم تا یادآوری کنم آقای روحانی از رئیس‌جمهورانی بوده‌اند که به دفعات از ایجاد فرصت‌های برابر و مخالفت با تبعیض جنسیتی سخن گفته‌اند، این انتظار در سطح عمومی جامعه وجود دارد که این باور در معرفی کابینه دوم به عینیت برسد؛ به‌عنوان فردی که در زمان تبلیغات انتخاباتی برای سخنرانی در بیش از سه‌چهارم استان‌های کشور حضور پیدا کردم، یکی از نقاط اتکای من، توجه دولت به حضور زنان بود و اکنون که مجلسی همراه با دولت شکل گرفته و از سوی دیگر، دولت در چهار سال اخیر برای ایجاد چنین ظرفیتی، تلاش‌های گسترده‌ای صورت داده است، این انتظار وجود دارد در ترکیبی که ایشان برای کابینه دوم به مجلس شورای اسلامی معرفی می‌کنند، شاهد حضور دو یا سه زن باشیم و صدالبته زنانی که مبنای گزینش آنان علاوه بر همراهی با دولت، توان علمی و تخصص لازم نیز باشد.
با این همه یکی از دلایل مهم انتشار شایعه عدم حضور زن در کابینه آقای روحانی –که در چند روز گذشته فضای مجازی را پر کرده- این است که به باور عده‌ای، زنان در سال‌های اخیر در مدیریت‌های میانی حضور نداشته‌اند و از رزومه و تجربه کافی برای انجام مسئولیت سنگین وزارت برنمی‌آیند. اما دیدگاهی که به این نوع نگاه پاسخ می‌دهد، این است که براساس تجربه، هرگاه به زنان مسئولیت داده شده، آنها هم در ایفای مسئولیت خود از تمام ظرفیت‌ها استفاده کرده‌اند و هم بیشترین تلاش را از خود نشان داده‌اند که از امانت سپرده‌شده به آنها به بهترین شکل حراست و حفاظت کنند. با این حساب به نظر می‌رسد این دو دیدگاه در جامعه وجود دارد و قاعدتا تصمیم نهایی را باید شخص رئیس‌جمهور بگیرد که در دولت دوم خود از حضور زنان بهره ببرد یا نه؛ خاصه اینکه در رده میانی مدیریت کشور هم زنانی داریم که توانسته‌اند در ایفای مسئولیت خود نقش مهمی داشته باشند و بار سنگین این امانت را به مقصد برسانند.
نکته دیگری که اهمیت آن را نباید نادیده گرفت، حضور یک زن در دولت دهم بود که توانست در فاصله زمانی دو سال به انجام مسئولیت‌ها بپردازد. اگرچه خانم دستجردی به ناموجه‌ترین شکل ممکن از سوي رئیس دولت وقت کنار گذاشته شد اما به نظر می‌رسد رزومه و کارنامه ایشان، کارنامه موفق و مثبتی بوده و راه را برای شکستن تابوی حضور زنان در دولت‌ها باز کرده است. اگر در دولت اصلاحات حضور زنان در کابینه و در هیئت وزیران، با مقاومت‌هایی همراه بود، اینک این تابوها و مقاومت‌ها شکسته شده و راه را برای این تصمیم آقای روحانی هموارتر کرده است.
دولت یازدهم تجربه موفقی در زمینه حضور زنان در بخشداری‌ها، وزارت امور خارجه، استانداری‌ها، هیئت سفیران و سازمان‌های زیرمجموعه دولت داشت که می‌تواند بستر مناسبی برای سپردن مسئولیت‌های بیشتر در قامت یک وزیر به زنانِ باتجربه کشور باشد. نگاهی به جلسه‌ای که اخیرا خانم موگرینی با وزرای دفاع چند کشور داشته، نشان می‌دهد که در جهان امروز، نه‌فقط زنان از عهده مسئولیت‌های مهم کشوری برمی‌آیند، بلکه نگاه جنسیتی به کابینه، در حال ازبين‌رفتن است. برای این منظور، زیرساخت‌های آموزشی و تحصیلی‌ای خصوصا بعد از انقلاب به وجود آمده و تقریبا زمینه فرصت‌های برابر آموزشی و تحصیلی را برای زنان کشور فراهم کرده که به نظر می‌رسد از این ظرفیت باید برای توسعه و پیشرفت همه‌جانبه ایران استفاده شود که الزام آن، ایجاد فرصت‌های برابر است.
دولت آقای روحانی در معرض یک آزمون بزرگ قرار دارد؛ اگر برای حضور زنان در کابینه دوازدهم، موانعی بر سر راه قرار دارد. دولت باید برای برداشتن آنها از پیش برنامه داشته باشد چراکه این انتظار یک انتظار واقعی است که در ادامه کارِ دولت تدبیر و امید، امکان حضور زنان در کابینه فراهم شود. چنین اتفاق فرخنده‌ای، نشانه اقتدار دولت و توجه به توان ٥٠ درصد از جمعیت کشور است. از یاد نباید برد که مسائل حوزه زنان فقط مربوط به این گروه از افراد جامعه نیست بلکه با توسعه و پیشرفت همه‌جانبه کشور گره خورده است. اگر قرار است قدر میرزاخانی‌ها را بدانیم باید بپذیریم که بدون ایجاد راهبرد و ظرفیت لازم و کافی و بدون ایجاد فرصت‌های برابر برای آنان مریم‌های دیگر ایران نیز ناگزیر یکی از این دو راه را انتخاب خواهند کرد.

درگذشت تلخ و فرصت‌هاي پيشِ‌رو

درگذشت تلخ بانوي رياضي‌دان ايراني، براي همه ايرانيان، جامعه علمي و به‌ويژه جامعه رياضي‌دانان کشور، خبري ناگوار و تکان‌دهنده است. نخبگان ما به‌دليل تفکر اصولي و تمايلات علمي، به‌دور از نگاه‌هاي محدود سياسي، به‌دنبال افزودن بر مدارج خود هستند. آنان با وجود حضور در مراکز علمي ساير کشورها، هيچ‌گاه تعصب به کشور و پيوندهاي خويشاوندي و قومي خود را فراموش نمي‌کنند؛ آنان مي‌توانند از اين وسعت تفکر، درنهايت، کشور و هم‌وطنان خود را بهره‌مند کنند و بارها ديده‌ايم اين عزيزان براي همکاري با مراکز علمي ايران تا چه اندازه مشتاق هستند و بدون هيچ خودبرتربيني يا محدوديتی، به ايران رفت‌وآمد کرده و حتي همکاري‌هايي را تعريف مي‌کنند. رشته تحصيلي و تدريس نگارنده در دانشگاه صنعتي شريف، رياضي نيست؛ اما مطلع بودم مرحوم دکتر ميرزاخاني ارتباط مطلوبي با استادان سابق و دانشکده رياضي دانشگاه شريف داشت. اين براي ايرانيان افتخار است که فرزندانشان با تحصيلات برتر در سطح جهاني، جوايز ارزشمندي دريافت مي‌کنند. دريافت جايزه‌اي که به نوبل رياضي در جهان معروف بود، تحسين همه جهانيان را براي اين رياضي‌دان شاخص و بااخلاق ايراني به‌همراه داشت و امروز متأسفانه در فقدان ايشان، سوگوار شديم. اين رويدادهاي تلخ هرچه بيشتر به ما يادآوري مي‌کند که بايد ارتباط با نخبگان ايراني را براي الگوسازي جوانان خود دنبال کنيم و به‌دور از نگاه‌هاي بسته، از ظرفيت‌هاي آنان براي تغذيه علمي و سرعت‌بخشيدن به شتاب علمي کشور، بهره بگيريم.

 

حقی برای یادگار ملكه رياضي

جامعه ایران امروز در غم مرگ عزیزی فرورفته است که اعتبار علمی و دانش کشور را از مرزها گذراند و نام ایران را در دنیا زنده کرد. هم‌زمان با انتشار خبر غلبه سرطان بر پیکر زن ریاضی‌دان کشورمان، خبر غمناک دیگری نیز مطرح است: دختر مریم میرزاخانی شناسنامه ایرانی ندارد! برای آنها که با مباحث حقوقی چندان آشنایی ندارند، این خبر شوک‌آور است، اما واقعیت این است که در کشور بیش از ٧٠٠ هزار کودک داریم که با مشکلی شبیه به مشکل فرزند خانم میرزاخانی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. بر اساس قانون، شناسنامه ایرانی به کودکانی اختصاص پیدا می‌کند که پدری ایرانی داشته باشند و فرزندانی که پدری غیرایرانی دارند، نمی‌توانند از این حق تابعیت برخوردار شوند. این معضل، ناشی از ازدواج میان زنان ایرانی با مردان غیرایرانی است، اما بار اصلی استرس و نگرانی آن را کودکان بی‌گناهی به دوش می‌کشند که هنوز در ذهن کوچکشان، مفاهیم مرز و تابعیت شکل نگرفته است. اگر پدر فرزند مریم میرزاخانی، تابعیت آمریکا دارد و بالطبع مشکلی برای ادامه زندگی ندارد، در همین تهران خودمان کودکانی داریم که به‌خاطر تابعیت افغانستانی، عراقی و... پدرهایشان، بی‌شناسنامه‌اند و نه می‌توانند از فضاهای آموزشی کشور بهره‌مند شوند و نه از کمترین خدمات رفاهی. هرکدام از ما مردانی را سراغ داریم که رنگ کشور خود را ندیده‌اند و اصلا نمی‌دانند کشورشان کجاست. این افراد نسل دوم مهاجران به ایران را شامل می‌شوند که توانسته‌اند در کشور با دختران ایرانی ازدواج کنند، اما اکنون نمی‌دانند برای برگه‌های هویتی کودکانشان چه باید بکنند. کشور ما به دلیل شرایط جغرافیایی و همسایگی با برخی از کشورها، از معدود نقاط دنیاست که با بیشترین جمعیت افراد فاقد هویت مواجه است. استان‌های سیستان‌وبلوچستان، خراسان و کرمان بیشترین آسیب‌ها را در این زمینه دیده‌اند و انبوهی از جمعیت بی‌شناسنامه را در خود جای داده‌اند تا جایی که اخیرا طرحی برای حل این مشکل در کمیسیون اجتماعی مجلس به تصویب رسیده و باید منتظر ماند و دید که در صحن مجلس، تکلیف آن چه می‌شود. امیدوارم که نفس گرم مریم میرزاخانی که این‌چنین از ما و جهان دریغ شد، بهانه‌ای شود برای اهمیت بیشتر مجلس و تصویب این طرح مهم تا جمعیت زیادی از کودکانی که مشکلی چون کودک مریم میرزاخانی دارند، بتوانند با شناسنامه‌های ایرانی به حیات خود در ایران ادامه دهند و نام مریم میرزاخانی با خاطره مبارکی در یاد همگان باقی بماند.

 

شرق

و ما هم چنان دوره می‌کنیم/ شب را و روز را/ هنوز را...

 

«مرگ حق است»؛ عبارتی کلیشه‌ای اما واقعیتی که هیچ‌کس را گریزی از آن نیست وگرنه اگر غیر از این بود، ستمگران و جهانداران و پولداران از نمرود و هیتلر گرفته تا اسکندر و چنگیز و اوناسیس به ضرب زور و پول و قدرت، کاری می‌کردند که تا ابدیت به حکومت خود ادامه دهند اما از آنجا که آمدن و رفتن که تحت هیچ شرایطی در اختیار انسان نیست- دست‌کم تا امروز- ماندن فیزیکی آدم‌ها ممکن نیست ولی ممکن است برخی آدم‌ها نام‌شان همواره بماند.آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، آدم‌ها به قول شیخ اجل می‌آیند تا عمارتی نو بسازند و به دیگران تحویل دهند. اگر آمدن و رفتن، دست آدم بود، بی‌تردید در زندگی، کمترین روزنه امید و عشق و نیاز به نفس کشیدن وجود نداشت چراکه علامت سوالی که همواره مقابل آینده آدم قرار دارد، باعث می‌شود خود قادر نباشد لحظه رفتن را- حتی کسانی که دست به خودکشی می‌زنند- تعیین کند و این یعنی اینکه تا دم آخر باید زیست، مقاومت کرد، جنگید، با سیاهی درافتاد و نور به دنیا تاباند اما چه باید کرد، اجل که می‌رسد به قول حضرت مولانا، چه بغداد و چه بلخ، اما گاه بعضی رفتن‌ها، نه‌تنها صدها که میلیاردها دریغ هم با خود می‌آورد.فرزند برومند ایران‌زمین رفت؛ سفری بی‌بازگشت که تمام و کمال این شعر را معنا می‌کند:
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
مریم میرزایی به عنوان یک ایرانی، فخر جهان شد؛ جهانی که ایران هم بخشی از آن است، ایرانی که آنقدر ثمن دارد که به یاسمن نمی‌رسد، آری، پیش از رفتنش مریم میرزایی در ایران افتخار می‌آفرید و بعد از رفتن هم در آمریکا افتخارآفرینی کرد. امروز که او رفته است، بی‌تردید جوان‌های دیگری در کشورمان هستند که به انواع و اقسام دلایل قدرشان را نمی‌دانیم و حتی گاه کاری می‌کنیم که عطای ماندن را به لقای رفتن می‌بخشند و بعدها می‌خوانیم و می‌شنویم که بسیاری از آنها در زمینه‌های گوناگون از هنر و علم و صنعت و تجارت و... در دنیا سرآمد و نامور شده‌اند؛ نام‌آورانی که بی‌شک تا آخرین لحظه به یاد ایران و به خاطر ایران نفس می‌کشند، ایرانیانی که حتی آرزو دارند اگر در زنده ماندن نتوانند به خاک وطن برگردند به گاه مرگ در خاک وطن آرام گیرند.
ما ایرانی‌ها عادت داریم- خوب و بدش بماند- پس از آنکه کسی به سفر بی‌بازگشت رفت، آنقدر در مدح و ثنایش بگوییم که از فرط گزافه، چه‌بسا به ناروا کشیده شود اما این بار هر قدر از مریم میرزایی بگوییم و بنویسیم، باز کم است، نه‌تنها گزافه نیست بلکه قطره‌ای از اقیانوس است اما، امای بزرگ؛ چرا سرمایه‌های کشور را به این راحتی به دیگران می‌سپاریم و حتی گاه به موفقیت‌هایشان به کنایه و اشاره نیش می‌زنیم تا به ناگاه بانگ برآید که چه نشستی خواجه رفت آن وقت است که او را به عرش می‌رسانیم.ثروت یک کشور جدا از آب و خاک و نفت و آهن و میراث فرهنگی و ادبی و چند و چندین عامل فیزیکی دیگر، «مردم» هم هستند؛ واژه‌ای که در ایران به خاطر ثمن‌های فراوان، گرد‌و‌غبار فراموشی به خود می‌گیرد. مریم میرزایی اما نامش در فهرست بزرگان جهان باقی می‌ماند، چه افتخاری برای ایران‌زمین. مریم میرزایی یک ایرانی بود که جهان به او می‌نازید و می‌نازد اما حالا که با دنیایی از افتخار رفته، نکند برخی در پی مصادره میراث او باشند که به او و ایران و جهان جفا می‌شود.اگرچه به قول قیصر امین‌پور، چقدر زود دیر می‌شود اما در آخر دریغم می‌آید نوشته‌ام را با وجود همه کاستی‌هایی که در حق مریم میرزایی در خود دارد با شاملو به پایان نبرم:
نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی آسمان می‌گذرد/-متبرک باد نام تو!-/
و ما هم چنان دوره می‌کنیم/ شب را و روز را/ هنوز را...

 

بغض ایران در ماتم مریم

 

دیروز اشک‌های پنهان شماری از فرهیختگان ایران در ماتم از دست دادن یکی از درخشان‌ترین چهره‌های علمی ایران را دیدم. دیروز هر کس که او را می‌شناخت، با بغض و نفس شکسته در گلو از مرگ حزن‌آور مریم میرزاخانی صحبت کرد. هزاران پیام اندوهبار دیروز در شبکه‌های اجتماعی، خبر دردناک مرگ یکی از ایرانیان پرافتخار را به سراسر عالم مخابره کردند. خبر مرگ غم‌انگیز مریم میرزاخانی، خبر مهم رسانه‌های معتبر جهانی به ویژه به زبان فارسی بود.
سیمای دلنشین مریم مهربان با آن ته لبخند عجیب که انگار می‌خواست اندوه و رنج جانکاه خود را پنهان سازد بدون تردید در حافظه و یاد تاریخ این مرز و بوم کهن می‌ماند. امروز ایرانیانی که دوباره او شنیده یا خوانده‌اند، بر جفا و ستم بیماری ویرانگر سرطان نفرین می‌فرستند و می‌گویند کاش مرگ به این زودی سراغ مریم مهربان ایران نمی‌آمد. مریم میرزاخانی، دانشمند جوان ایرانی و نابغه ریاضی جهان بنا به گفته محمدعلی نجفی هرگز یاد ایران و ایرانیان را از ذهن و دل خویش نبرده بود و هماره با همه توانی که سرطان اندک‌اندک از او می‌گرفت، به ایران می‌آمد تا دانش خود را به فرزندان این مرز و بوم یاد دهد. کاش رسانه‌های ایران به ویژه رسانه‌هایی که با پول شهروندان ایرانی اداره می‌شود، سپاس بزرگ ایرانیان را از دانشمند جوان خویش آشکار سازند. کاش هر آن فرد و حزب و گروهی که توانایی دارد و بر سرنوشت جوانان این سرزمین اثرگذار است بداند که ایران پر از مریم‌هایی است که با درجه‌های کم و زیاد از هوش و نبوغ منتظرند گره کارشان گشوده شود و از رنج و اندوه و بی‌حرمتی‌ها و کم‌مهری‌ها رها شوند. ایران امروز مریم‌های پرشماری دارد که با داشتن مدرک کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا در سرزمین خود از اینکه نمی‌توانند استعدادهای خویش را شکوفا کنند، رنج می‌برند. هزاران مریم ایرانی اکنون در سرزمین‌های دیگر زندگی می‌کنند و دانش خود را در اختیار مردم دیگری جز مردم ایران‌زمین قرار می‌دهند و ذهن و دل‌شان با ایران است. می‌توان و باید راه‌های فروبسته در ایران برای شکوفایی استعدادهای این مرز و بوم را باز کرد تا صدها گل مریم ایرانی در جای‌جای میهن شکوفا شوند. کاش آن افراد و گروه‌هایی که بر سر قدرت سیاسی هر میزان خشونت را روا می‌دارند، می‌دانستند و می‌فهمیدند که قدرت ایران همین مریم‌هایی هستند که شمار قابل اعتنایی از آنها دور از میهن، عمر و جوانی‌شان سپری می‌شود. راه را برای اینکه عطر و بوی هزاران مریم ایرانی در گوشه‌گوشه این کشور کهنسال پراکنده شوند بیش از این سخت و ناهموار نکنیم.
مریم درخشان ایرانی زود رفت و اندوه و رنج بزرگی بر ایرانیان تحمیل می‌شود.

 

جهان صنعت

 

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid

0 0
زیباکلام   1396/5/2 09:56:57

در دوران جوانی ما خدمت به وطن، به ایران، به آب‌وخاک و به مردم ایران بخشی از ارزش‌های اجتماعی‌مان محسوب می‌شد. پزشک خوب، پزشک مردمی، پزشک انسان، پزشک شرافتمند، پزشکی بود که زندگی راحت در غرب، در اروپا و امریکا را رها کند و برگردد به ایران تا به مردم محروم آن خدمت کند. مهندس خوب، مهندس شرافتمند و... مهندسی بود که بازگردد به ایران و در ایران خدمت کند. روزی که در سال 1369 از رساله‌ام در دانشگاه برادفورد انگلستان دفاع کردم، استاد راهنمایم وقتی شتر را کشتند و داشتیم چایی و قهوه و شیرینی می‌خوردیم به من گفت که یک کادو برایم دارد. نگاه کردم و چیزی در دستانش نبود. فردایش «مارگارت» منشی رئیس دانشکده‌مان یک پاکت به من داد. دیدم توی پاکت یک نامه رسمی دانشکده صلح‌شناسی است و از من دعوت به همکاری کرده. البته می‌دانستم که استاد راهنمایم و برخی اساتید دیگر دانشکده از من راضی هستند. یکی دو سالی می‌شد هر وقت جایی از دانشکده در خصوص ایران و خاورمیانه سخنران می‌خواستند مرا می‌فرستادند و مدتی هم می‌شد که یک کلاس به من داده بودند. خیلی شگفت‌زده نشدم. تنها فکری که به مخیله‌ام راه نیافت این بود که آن دعوت را لبیک بگویم. تیروتخته و جل‌وپلاسم را که مدتی می‌شد داشتم جمع‌وجور می‌کردم که عازم ایران شوم، سعی کردم زودتر جمع کنم. آن کاغذ را هم فرستادم به سفارت برای تأیید. اصلش را گم کردم ولی فتوکپی‌اش را قاب گرفته‌ام و به دیوار اتاقم در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران مثل عقده‌ای‌ها آویزان کرده‌ام.

سال‌ها بعد یک‌شب دخترانم که حالا بیست‌وچند ساله‌شان شده بود از من پرسیدند: «بابا شما وقتی درستان تمام شد چطور شد که آن‌قدر سریع برگشتید ایران؟» گفتم: «یعنی چی؟ خب باید برمی‌گشتم» گفتند: «چی می‌شد ما می‌ماندیم انگلیس بهتون کار هم که داده بودند؟» گفتم: «نمی‌شد و من باید برمی‌گشتم.» بعد با حالت نیمه‌جدی و نیمه‌شوخی به من گفتند که البته شما باید برمی‌گشتید که خدمت کنید...» و به‌طعنه اضافه کردند که «جالب است که کسی هم اصلاً قبول ندارد که شما دارید خدمت می‌کنید. فی‌الواقع خیلی‌ها معتقدند که اگر شما برنمی‌گشتید و در همان انگلستان می‌ماندید برای جامعه خیلی بهتر می‌بود.» این را البته به مزاح می‌گفتند؛ اما بعدش مطلبی را گفتند که مرا تکان داد و تا به امروز هم جوابی برای آن پیدا نکرده‌ام. به من گفتند که: «شما حق داشتید که انتخاب کنید که کجا دوست دارید و می‌خواهید زندگی کنید. ولی ما چی؟ آیا ما حق نداشتیم که نخواهیم در ایران زندگی کنیم؟ آیا همان‌قدر که شما حق داشتید و اعتقاد داشتید که باید به ایران برمی‌گشتید و در ایران زندگی می‌کردید یا بقول خودتان خدمت می‌کردید، آیا ما حق نداشتیم که نخواهیم به ایران بازگردیم و در ایران زندگی کنیم؟»

البته بچه‌های من زندگی بدی در ایران ندارند و شاید در مقایسه با خیلی‌ها زندگی‌شان بسیار هم خوب باشد. علت اینکه آن سؤال مرا در خود فروبرد ابعاد اخلاقی و فلسفی آن بود. من به‌غلط یا درست معتقد بودم که باید به ایران بازمی‌گشتم و در ایران خدمت کنم یا کارکنم. فکر اینکه یک روز در انگلستان خواسته باشم زندگی کنم برایم اصلاً غیرقابل‌تصور بود. من اعتقاد داشتم باید به ایران برمی‌گشتم؛ اما سؤال این است که اگر فرد دیگری این اعتقاد را نداشت، دوست نداشت در ایران کار کند یا بقول نسل ما «خدمت کند»، آیا ما می‌توانیم او را مقید کنیم که او هم باید در ایران زندگی کند؟ فی‌الواقع سؤال دخترانم آن شب از من این بود که آیا آن‌ها «حق انتخاب» نداشتند؟ به‌بیان‌دیگر، این باور که یک انسان، یک پزشک، یک معلم، یک مهندس، یک حسابرس و... حکماً باید در مملکت خودش بماند تا کارش «خدمت به همنوعان»‌اش باشد مبتنی بر چه منطق و اصولی است؟ این قید «باید» که هرکس «باید» در جایی که متولد شده خدمت کند، کار کند، یا زندگی کند از کجا آمده و منشأ آن چیست؟ اینکه یک جراح مغز و اعصاب به‌جای اینکه در کالیفرنیا کار کند اگر در علی‌آباد کتول خدمت کند البته که برای اهالی علی‌آباد کتول مفیدتر است؛ اما یک پرسش اساسی این وسط می‌ماند. آیا آن جراح مغز و اعصاب خود حق انتخابی نباید داشته باشد که کجا دوست دارد و مایل است زندگی کند؟ اگر آن جراح مغز و اعصاب درس نخوانده بود و یک آدم معمولی می‌بود که فی‌المثل در اداره آب یا برق کالیفرنیا کار می‌کرد، آیا ما بازهم از او این انتظار را می‌داشتیم که به‌جای زندگی در کالیفرنیا باید به علی‌آباد کتول بازگردد؟ قطعاً خیر. پس صورت‌مسئله به این شکل درمی‌آید که آنان که می‌توانند مصدر خدمات اجتماعی باشند باید آن خدمت را در کشور خودشان و نسبت به هم‌میهنان خودشان انجام دهند؛ یعنی همان طرز فکری که ما در دوران جوانی‌مان داشتیم. سؤال اساسی آن است که اولاً حق انتخاب فردی این وسط چه جایگاهی پیدا می‌کند؟ ثانیاً، منشأ الزام این قید اخلاقی از کجا می‌آید؟

واقعیت این است که این قید، الزام یا باور اخلاقی که ما «باید» به مردم کشور و سرزمینی که در آن متولدشده‌ایم خدمت کنیم ظرف سه چهار دهه گذشته به میزان زیادی دچار تغییر و تحول شده است. در عصر ما خدمت یعنی کار کردن در بیمارستان علی‌آباد کتول و در مناطق محروم ایران و اساساً در خود ایران؛ اما آیا نسل امروزی هم همین نگاه را دارد؟ دختران من در حقیقت معرف نگاه و تفکر نسل جدید هستند. به نظر می‌رسد که نسل امروز بیشتر اعتقاد دارد که ما در وهله اول به خودمان دین داریم. ما در وهله اول باید به فکر آنچه برای خودمان مناسب است باشیم. به‌عبارت‌دیگر نسل امروز بیشتر معتقد است برای خودش می‌خواهد زندگی کند. نسل امروز بیشتر معتقد است که «وطن» جایی است که نیازهای اجتماعی و انسانی ما را تأمین می‌کند. اگر نیازهای اجتماعی و انسانی ما در ایالت کبک کانادا بیشتر تأمین می‌شود تا در تهران، علی‌آباد کتول یا رشت، هیچ دلیل اخلاقی و هیچ الزام فلسفی وجود ندارد که چرا ما می‌بایستی در ایران بمانیم و به کانادا مهاجرت نکنیم.

اما چرا این تغییر و تحول دست‌کم برای کسر قابل‌توجهی از نسل‌های بعد از انقلاب یعنی نسل جوانی که در دهه‌های 20، 30 و 40سالگی‌شان به سر می‌برند به وجود آمده؟ چرا دیگر رفتن، خدمت کردن و کار کردن و زندگی کردن در خارج برای نسل‌های بعد از انقلاب «قبحی» ندارد. چرا دیگر خیلی از نسل جدیدی‌ها خود را مقید و مکلف به «خدمت» به ایران، به وطن، به آب‌وخاک و به کشور نمی‌دانند؟ چرا دختران من این‌قدر راحت و با گلایه از من می‌پرسند: که چرا 20سال پیش که تصمیم گرفتم از انگلستان به ایران بیایم، فکر آن‌ها را نکردم و آینده آن‌ها را در نظر نگرفتم؟ چرا پزشکی که در کالیفرنیا طبابت می‌کند، دیگر خیلی دچار عذاب وجدان نیست که پس مردم علی‌آباد کتول چی؟ چرا اساساً پدیده‌ای به نام خدمت به وطن و خدمت به آب‌وخاک دیگر برای خیلی از نسل جدیدی‌ها آن معنا و مفهومی را که برای نسل ما داشت، ندارد؟ پاسخ به این پرسش و اینکه چرا از منظر جامعه‌شناسی این تغییر به وجود آمده امر ساده‌ای نیست. یقیناً مؤلفه‌های فراوانی در داخل و خارج از کشور در شکل دادن به این تغییر مؤثر بوده‌اند. در حوزه خارجی قبل از هر عامل دیگری باید به سروقت پدیده جهانی‌شدن رفت. جهانی‌شدن اساساً انسان‌ها را با یکدیگر نزدیک‌تر ساخته. امروز هر رویداد و حادثه مهمی که در دنیا اتفاق می‌افتد بلافاصله روی صفحات گیرنده‌ها ظاهر می‌شود. مسافرت‌ها و جابه‌جا شدن‌ها خیلی بیشتر و بالنسبه ارزان‌تر از گذشته شده. یک‌زمانی اروپا و بالأخص امریکا، کانادا، استرالیا و... «آن‌طرف» دنیا بود؛ اما امروزه این مناطق در ذهن ما چنین حالت فیزیکی ندارند. جهانی‌شدن یک‌جورهایی فاصله‌ها را خیلی کم کرده. جهانی‌شدن باعث شده که در کل انسان‌ها خیلی متحرک‌تر و خیلی آسان‌تر جابجا شوند. انقلاب در ارتباطات، اینترنت، ماهواره، تلفن موبایل و...آدم‌ها را و جوامع را خیلی به هم نزدیک‌تر ساخته. در دوران ما(دهه 1350) تماس تلفنی مرسوم نبود. آدم‌ها برای تماس با یکدیگر نامه می‌نوشتند؛ اما فکر نمی‌کنم دختران من تابه‌حال حتی یک نامه هم نوشته باشند؛ اما قطعاً بیشترین و مؤثرترین تغییرات داخلی بوده است. نارضایتی‌ها، ناکامی‌ها و سرخوردگی‌های عدیده‌ای که ازنظر سیاسی و اجتماعی برای نسل‌های بعد از انقلاب بوده باعث شده تا اساساً رفتن از ایران برای بسیاری از آن‌ها به‌صورت یک هدف مهم اجتماعی درآید. در بسیاری از موارد نه کشوری که به آنجا می‌روند خیلی اهمیت دارد و نه کاری که ممکن است در آنجا به آن مشغول شوند خیلی برایشان مهم است. فقط یک‌چیز اهمیت دارد: رفتن

«من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است،

بیا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا چنین رنگ است»

نسل ما که علیه رژیم شاه مبارزه می‌کرد پر از امید بود، امید به فردای بهتری که بعد از انقلاب و از بین رفتن رژیم شاه به وجود می‌آمد؛ اما آن امید در نسل‌های امروزی نیست. آن‌ها فقط می‌خواهند بروند. در چنین وضعیتی صحبت از مفاهیمی همچون وظیفه، رسالت، تعهد، خدمت و... به یک شوخی هولناک بیشتر شباهت پیدا می‌کند تا به یک مسئله جدی. ناامیدی‌ها و سرخوردگی‌های سیاسی و اجتماعی سبب شده‌اند تا برای بسیاری از نسل‌های امروزی مهم‌ترین و اولیه‌ترین مسئله سامان دادن به زندگی فردی خودشان باشد. علی‌القاعده انتظار توقع خدمت در علی‌آباد کتول از یک جراح مغز و اعصابی که خود با مشکلات عدیده سیاسی و اجتماعی روبه‌رو است خیلی انتظار موجه و منطقی‌ای نیست. بماند مشکلات و مسائل مالی که نسل‌های بعد از انقلاب خیلی بیشتر با آن دست‌به‌گریبان بوده‌اند تا نسل ما. در نسل‌های ما چیزی به نام بیکاری وجود نداشت. دیپلمه‌ها همه‌شان شاغل بودند چه برسد به لیسانسه‌ها؛ اما امروزه بیکاری بزرگ‌ترین معضل نسل جوان تحصیل‌کرده شده است. من البته اقتصاد را آخر از همه و به‌صورت گذرا آوردم چون معتقدم آنچه باعث «رفتن به آن‌طرف آب» می‌شود نه اقتصاد که ملاحظات عمیق‌تر سیاسی و اجتماعی است؛ و بالاخره این را هم باید گفت که کسر قابل‌توجهی از آن‌ها که رفته‌اند در آنجا زندگی عالی‌ای و ایده‌آلی پیدا نکرد‌ه‌اند؛ اما دست‌کم از بسیاری جهات احساس می‌کنند وضعشان ولو در هیبت یک «بیگانه»، «مهاجر»، «خارجی» و... بهتر از «خودی»، «هم‌وطن»، «ایرانی» و... در داخل جامعه خودشان است.

یادداشت را با پرسش دخترانم آغاز کردم و فکر کنم با پاسخ آن ‌هم بایستی آن را به پایان برسانم. فکر می‌کنم حق با دخترانم است. آن‌ها همان‌قدر حق‌دارند که نخواسته باشند در ایران زندگی کنند و حق‌دارند هر جای دیگری که برایشان مطلوب‌تر است زندگی کنند، که من و هم‌نسلان من معتقد بودیم که ما حق انتخاب نداریم و فقط یک انتخاب وجود دارد و آن‌هم خدمت به ایران و آب‌وخاک است. واقعیت آن است که «وطن جایی است که کسی را با کسی کاری نباشد» و انسان‌ها از یک حداقل احترام و کرامت شهروندی برخوردار باشند.

حروف تصویر