محل تبلیغ شما
پرونده اشغال یا تسخیر سفارت امریکا؛ 13 آبان

تاریخ خبر: 1396/8/14 13:45:18

پرونده اشغال یا تسخیر سفارت امریکا؛ 13 آبان

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

اشغال سفارت اساسا کار خوبی نیست

چهار برداشت از يك واقعه

پیامدهای تسخیر سفارت

خط امامی‌ها چگونه اصلاح‌طلب شدند

مشاهير مخالف تسخير سفارت امريكا

از بهمن ٥٧ تا آبان ٥٨

رسمي كردن تسخير از اصل آن مهم‌تر بود

عليه دولت موقت فضاسازي شد

 

 

ابراهیم اصغرزاده: اشغال سفارت اساسا کار خوبی نیست

 

«ابراهیم اصغرزاده» فعال سیاسی اصلاح‌طلب درباره‌ی اعتراضات دانشجویی نسبت به وزارت غلامی و معرفی شدنش به مجلس از سوی روحانی و رأی مجلسی‌ها به او، گفت: آقای روحانی‌گاهی اوقات خودش را به ندیدن می‌زند و فقط آقای روحانی نیست، بخشی از روحانیون کشور این‌گونه هستند.

ابراهیم اصغرزاده، یکی از دانشجویان تسخیرکننده‌ی سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ ضمن حضور در نمایشگاه مطبوعات با حضور در غرفه‌ی انصاف نیوز، مهمان این رسانه شد و در واکنش به این پرسش که «آیا هنوز معتقدید اشغال سفارت در آن مقطع زمانی کار درستی بود یا نه؟، اینطور پاسخ داد: با فرمولی که ما تعیین کرده بودیم، یعنی ۴۸ ساعت، خیلی بازتاب مثبتی داشت و موجب می‌شد حرف ما هم دیده شود، اما وقتی خیلی طول کشید، تبدیل به یک جریان فرسایشی شد و به ما آسیب رساند

او، طولانی مدت شدن گروگانگیری در جریان این حادثه‌ی تاریخی را آسیب‌زا دانست و ادامه داد: گروگانگیری یا اشغال سفارت اساسا کار خوبی نیست. اعتراض دانشجویی در همه جای دنیا پذیرفته شده است، اما این که حکومت از این کار دفاع کند، قضیه را عوض می‌کند.

آقای روحانی گاهی اوقات خودش را به ندیدن می‌زند

این فعال سیاسی اصلاح طلب درباره‌ی اعتراضات دانشجویی نسبت به وزارت غلامی و معرفی شدنش به مجلس از سوی روحانی و رأی مجلس به وی، گفت: آقای روحانی‌گاهی اوقات خودش را به ندیدن می‌زند و فقط آقای روحانی نیست، بلکه بخشی از روحانیون کشور هم این‌گونه هستند.

او اضافه کرد: قشر روحانی باید بداند که الان آبرو و حیثیتش به موفقیت‌های جمهوری‌اسلامی پیوند خورده است؛ اینها باید انتقاد‌پذیر باشند و آن چیزی که زیر پوست جامعه می‌گذرد را ببینند، من چون دلسوز روحانی هستم، این موارد را می‌گویم.

روحانی پایگاه اجتماعی نداشته و از اصلاحطلبان قرض‌ گرفته است

اصغرزاده با بیان این که «روحانی پایگاه اجتماعی نداشته و آن را از اصلاح‌طلبان قرض‌گرفته است»، گفت: آقای روحانی با کمک اصلاحطلبان به قدرت رسیده و تا زمانی که اصلاح‌طلبان، اصلاح‌طلب باشند و از روحانی حمایت کنند، آقای روحانی می‌تواند رییسجمهور باشد.

این عضو دانشجویان پیرو خط امام با تأکید بر این که «روحانی باید به مطالبات لایه‌های پایین جامعه توجه کند»، تصریح کرد: جریان اصلاح‌طلب، جریانی است که می‌تواند آن چیزی را که زیر پوست جامعه می‌گذرد، انتقال دهد؛ آقای حسن روحانی به عنوان رییس‌جمهور و عضو جامعه‌ی روحانیت مبارز و به عنوان کسی که زمانی به عنوان یک چهره‌ی امنیتی بوده است، اگر بخواهد بازی سیاست را پشت دیوار جلو ببرد؛ یعنی در لابیهای پشت پرده ببرد و مردم را از تصمیم‌ها بیاطلاع نگه دارند، موجب می‌شود سرمایهی اجتماعی که اصلاحطلبان در انتخابات اندوختهاند و اضافه هم شده است، از دست برود.

روحانی موفق نشود آبروی اصلاح‌طلبان هم خواهد رفت

او ادامه داد: بی‌اعتمادی مردم نه تنها به شکاف اصلاح‌طلبان و مردم را دامن می‌زند، بلکه آنها را بیحیثیت میکند. اصلاحطلبان تمام آبروی خود را پای روحانی گذاشتند، روحانی موفق نشود آبروی اصلاح‌طلبان هم خواهد رفت. بیآبرو شدن اصلاحطلبان و متهم شدن آنها به ریاکاری و این که شما فقط دنبال قدرتید و روحانی را به قدرت رساندید و هیچ تاثیری هم بر برنامههای او ندارید، به کشور صدمه می‌زند.

اصغرزاده با مرتبط دیدن این موارد با هم گفت: روحانی بداند که اصلاح‌طلبان باید پاسخگوی مردم باشند و  روحانی هم باید پاسخگوی اصلاح‌طلبان باشد.

حصر مساله‌ی بسیار مهمی برای قشر دانشگاهی و جوان ما هست

او ضمن تایید این نکته که «روحانی چرخش داشته است»، نماد این چرخش را معرفی ‌وزرا ، چینش‌کابینه، مساله‌ای که نسبت به اقلیت‌های مذهبی پیش آمد، استفاده نکردن از اهل سنت، بی‌توجهی به اقوام و حقوق شهروندی و حصر که مساله‌ی بسیار مهمی به خصوص برای قشر دانشگاهی و جوان ما هست، برشمرد و گفت: هر چند عمدی بودن این چرخش ناگهانی را مبهم می‌دانم، اما بی‌تردید موارد مطرح شده، همه به عنوان نگاه منفی به عملکرد آقای روحانی محسوب می‌شود.

جامعه‌ی ما خاطره‌ی خوشی از میانه‌روها ندارد

این فعال سیاسی اصلاح‌طلب ادامه داد: این که روحانی بگوید من میانه‌رو هستم و مساله را به تدریج حل می‌کنم، باید بداند که جامعه‌ی ما خاطره‌ی خوشی از میانه‌روها، تکنوکرات ها و بروکرات‌ها که مشکلشان را حل کنند، ندارد؛ البته از تندروی هم خاطره‌ی خوشی ندارد.

اگر میانه‌روها نخواهند مسایل را جدی حل کنند، کلاهشان پس معرکه است

او افزود: اگر میانه‌روها نخواهند مسایل را جدی حل کنند، کلاهشان پس معرکه است؛ اصلاحطلبان هم متهم به این خواهند شد که دچار استحاله و میانهرو شدهاند؛ هر چند من نمیگویم اصلاحطلبی در مقابل میانهروی است.

قائممقام شورای شهر اول تهران گفت: میانه‌روی و اعتدالی‌که روحانی از آن صحبت می‌کند به این نحو است که من بصورت عملگرایانه و پراگماتیستی مسایل را حل می‌کنم، در حالی که اگر این مسایل حل نشود، چه اقتصادی، چه مسایل فرهنگی و چه مسایل سیاسی سوال به وجود میآید و اصلاح‌طلبان هم باید به آن پاسخ دهند.

برنامههای دولت پاسخگوی افکار عمومی نیست

اصغرزاده با بیان این که «به یک بحران دچاریم»، گفت: بحران این که اگر حمایت کردیم از روحانی، چقدر میتوانیم از برنامههای او حمایت کنیم؟ از شعار های روحانی در ایام انتخابات با کمال میل حمایت و دفاع کردیم، اما از برنامههای دولت او در حال حاضر پاسخگوی افکار عمومی نیست.

۱۲ میلیون حاشیهنشین همچون یک بمب میمانند

او با بیان مفهوم حاشیه‌نشین سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، آن را خطرناک دانست و گفت: جامعه‌ی ایران، چیزی حدود ۱۲ میلیون حاشیهنشین دارد که اینها همچون یک بمب می‌مانند. تمام کسانی که در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند از خدماتی که به آن ها داده می‌شود، ناراضی‌اند. این حاشیهنشینی جغرافیایی در پارهای از موارد به حاشیهنشینی سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود، یعنی کسانی هستند که در شهر و مرکز شهر زندگی میکنند، اما احساس میکنند که کسی حرفشان را نمی‌بیند.

عضو دانشجویان پیرو خط امام، نمونه‌هایی از حاشیه‌نشینی را مثال زد و  با محدود نبودن آن به حاشیهنشینی جغرافیایی گفت: بازنشستهها الان در حاشیه هستند؛ کسانی که پولهای خود را در بانکها گذاشتند و بانکهای بدون اعتبار اینها را بالا کشیدند در حاشیه تلقی میشوند. کسی‌که سرمایه‌ی زندگی خود را در بانکی گذاشته و نمیتواند پس بگیرد، حال چه خانهاش در خیابان انقلاب باشد، چه اسلامشهر چه یافتآباد معلوم است حاشیهنشین است. پدری که فرزندش در زندان است و نمیتواند برای او وکیل بفرستد و اصلا نمیداند چرا فرزندش باید در زندان باشد، این در حاشیه است؛ کسی که بار ها صلاحیتش از سوی شورای نگهبان رد میشود در حاشیه است.

سیاست طرد و حذف گسترش دهنده‌ی حاشیهنشینی است

اصغرزاده، سیاست طرد و حذف را گسترش دهنده‌ی این حاشیهنشینی دانست و عنوان کرد: اگر ما کاری کنیم که دایما بر اساس سیاست طرد و حذف، این بدنهی حاشیه را اضافه کنیم؛ یعنی حاشیهنشینی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و… را گسترش دهیم؛ اینها غریبه میشوند. حس اعتمادشان نسبت به حکومت از بین میرود، حس تعلقشان از بین میرود. این نوع سرمایهی اجتماعی اگر تضعیف شود و بیاعتمادی در جامعه گسترش پیدا کند، فاجعه است و با هیچ چیز نمیتوان آن را جمع کرد.

سرمایه‌ی اجتماعی در ایران بسیار آسیب دیده است

او، سرمایه‌ی اجتماعی در ایران را آسیب دیده خواند و ادامه داد: در جامعه‌ی ایران سرمایه‌ی اجتماعی بسیار آسیب دیده است و مهمتر از همه این که حتی گاهی اوقات آنقدر به لایههای پایین جامعه کشیده شده که خود مردم هم به هم اعتماد ندارند؛ یعنی حتی برادر به برادر اعتماد نمیکند، کار اقتصادی با او انجام نمیدهد. این برای جامعهای که چهل سال پیش انقلاب کرد و مردم در یک تعاونی همگانی به همدیگر کمک میکردند و یا در زمان جنگ، مردم از هستی و همه چیزشان گذشتند و به جنگ کمک کردند، فاجعه است.

اصغرزاده، شکاف دولت و ملت را یک خطر دانست و افزود: اگر مردم بخواهند به سیاست‌های حکومت و همچنین به مسوولان بی‌اعتماد شوند هزینه‌های مدیریت جامعه بالا می‌رود، مردم با خود میگویند همه‌ی اینها از اصلاحطلب و اصولگرا دستشان در یک کاسه است.

انصاف نیوز

چهار برداشت از يك واقعه

شايد سيزده آبان تنها حادثه بعد از انقلابي بود كه تا اين حد بر سر آن اجماع وجود داشت. جز معدودي چهره سياسي و فرهنگي و فكري، در عمل وفاقي سراسري در اين باره وجود داشت؛ بطوري‌كه حتي در مقوله مهم‌تري مانند جنگ نيز جرياني مانند مجاهدين خلق موضع به كل متفاوتي را اتخاذ مي‌كند اما حادثه سيزده آبان به طور قطع يك استثناي فرامو‌ش‌ناشدني در بعد از انقلاب اسلامي است. درباره چند و چون شكل‌گيري اين اجماع تئوري‌هاي مختلفي بيان شده كه برخي از اين تئوري‌ها از خلال مطالعه مصاحبه‌ها و اسناد تاريخي اين حادثه استخراج شده است كه در ادامه مي‌آيد:

 

تئوري اول
جوشش انقلابي

 بر مبناي اين تئوري، اين تصميم ناشي از جوشش انقلابي جوانان بود و اين هيجان متاثر از خاطره جمعي ايرانيان از امريكا در كودتاي ٢٨ مرداد، حادثه ١٧ شهريور و... بود كه حمايت‌هاي امريكا در نهايت منجر به شكست حركت مردمي شده بود. بر مبناي اين رويكرد هدف آنها تسخير سفارت نبود بلكه ضرب شستي از سوي جوانان انقلابي بود تا شاه به ايران بازگردانده شود. چنانچه جواد مظفر- از فعالان تسخير سفارت- در گفت‌وگو با نشريه صدا مي‌گويد: «فقط شور انقلابي بود.» وي در ادامه مي‌گويد «از نگاه ما كه در سفارت بوديم در روز اول هنوز اتفاق ويژه‌اي رخ نداده بود و دركي از رويداد بيروني نداشتيم ونمي‌دانستيم اشغال سفارت و گروگان گرفتن ديپلمات‌هاي يك كشور يعني چه.» موسوي خوئيني‌ها در ديداري كه با دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاه تهران دارد در همين رابطه مي‌گويد «طولاني شدن زمان اشغال لانه و پيامدهايش، با اراده و اختيار دانشجويان نبود. اين قضايا معلول سلسله حوادثي است كه پس از تسخير سفارت، پي در پي رخ داد و مانع تصميم عاجل شد.»

 

تئوري دوم
سقوط امپرياليسم

 اين حركت، اقدامي متاثر از فضاي ضد امپرياليستي آن دوران بود. در راستاي اين فضاي ضد امپرياليستي جريان‌هاي چپ سطح مطالبات مردم را بالا مي‌بردند و دانشجويان خط امام داخل سفارت نيز تحت تاثير امواج مطالبه‌گري مردم قرار داشتند و سطح مطالبات را از امريكا و دولت بالا مي‌بردند به همين دليل ماجرايي كه قرار بود ٤٨ ساعته ختم شود ٤٤٤ روز به طول ‌انجاميد و مطالبه از عدم دخالت امريكا در روند انقلاب، به استرداد شاه و سپس محاكمه اقدامات امريكا در حكومت پهلوي در نهايت برگزاري دادگاه براي نظام امپرياليستي امريكا
ختم مي‌شود.
 جريان‌هاي چپ از شعار «تداوم انقلاب» استفاده مي‌كردند. گروه‌هاي چپ نيروهاي خود را شبانه‌روز در خيابان طالقاني كه سفارت در آنجا واقع شده بود سازماندهي مي‌كردند حتي در خاطرات برخي از فعالان آمده، جريان‌هاي چپ ديگ‌هاي غذا به محل سفارت مي‌بردند و در بين حاضران غذا توزيع مي‌كردند.

 

 تئوري سوم
امريكا بي‌خبر نبود
 طبق اين تئوري امريكا از احتمال گروگانگيري بي‌اطلاع نبوده است. شاهد اين تئوري نامه‌نگاري ساليوان، سفيرامريكا در ايران است. ساليوان در اين نامه در خصوص گروگان‌گيري گمانه‌زني كرده است. مدافعان اين تئوري به مصاحبه و سخناني از مسوولان وزارت خارجه امريكا استناد مي‌كنند كه از وقوع گروگانگيري در پي پناه دادن به شاه ايران احتمال داده شده است. سناريونويسان امريكا به دنبال كسب منافعي در ايجاد يك هيجان در جامعه بودند كه آن را به دست آوردند. مدافعان اين تئوري در درجه اول به آزاد شدن وام چهار ميلياردي چيس‌منهتن است و در درجه بعدي، پيروزي جمهوريخواهان امريكا در انتخابات رياست‌جمهوري امريكا بود كه گروگان‌گيري نقش مهمي در اين پيروزي داشت. محمدتوسلي از جمله باورمندان به اين تئوري است او براي تاييد اين تئوري يادآور مي‌شود، قطع رابطه و تعطيلي سفارت امريكا در ايران از جانب كشور ما نبوده است. توسلي باور دارد اگر سفارت براي امريكا مهم بود براي بازگشايي آن تلاش مي‌كرد نه تعطيلي آن.

 

تئوري چهارم
هدف دولت موقت بود

هدف از اين اقدام ضربه زدن به دولت بود. مدافعان اين تئوري به سلسله حوادثي اشاره مي‌كنند كه در روزهاي قبل از ١٣ آبان اتفاق افتاده است.آن‌ها يادآور مي‌شوند بعد از مذاكره بازرگان و يزدي و چمران با برژينسكي در حاشيه سالگرد پيروزي انقلاب الجزاير، جوي مخالف عليه بازرگان به وجود آمده بود. آنها متذكر مي‌شوند در پي اين اتفاق حزب جمهوري اسلامي بيانيه مي‌دهد، چپ‌ها و حزب توده و مجاهدين خلق نيز موضع‌گيري مي‌كنند. در همين رابطه ٤ دي ماه ٥٨ در برنامه‌ تلويزيوني دو دانشجو عليه نهضت آزادي افشاگري مي‌كنند. با وجود آنكه دانشجويان از بازرگان عذرخواهي مي‌كنند اما اين عذرخواهي تاثيري در نتيجه كارشان نداشته و دولت موقت تضعيف مي‌شود. بازرگان در كتاب «انقلاب ايران در دو حركت» مي‌نويسد: «افشاگري‌ها كه عمده و عمدا عليه دولت موقت، به بهانه جاسوسي آقاي عباس اميرانتظام بود متعاقب اشغال سفارت امريكا»؛ وقتي دولت موقت استعفا داد، نشريات چپ اين تصميم را «سقوط دولت موقت» و معلول اشغال سفارت وانمود كردند .

اعتماد

پیامدهای تسخیر سفارت

نشریه دانشجویی «مدارا» دانشگاه خلیج فارس بوشهر، با محمد توسلی درباره 13 آبان به گفت‌وگو نشسته است. توسلی، عضو نهضت آزادی بود و با روی‌کارآمدن دولت موقت، به‌عنوان اولین شهردار تهران پس از انقلاب انتخاب شد. دولت موقت بازرگان بعد از تسخیر سفارت آمریکا به دست دانشجویان پیرو خط امام استعفا داد. توسلی روایت خود را از آن ماجرا می‌گوید
از نظر شما چه شد که دانشجویان پیرو خط امام در 13 آبان، اقدام به تسخیر سفارت آمریکا كردند؟
در آبان‌ماه سال 1358، محمدرضا پهلوی با پیگیری بعضی از مقامات آمریکایی برای معالجه به آمریکا رفته بود. برای جمهوری اسلامی پذیرش سفر شاه به آمریکا و دلیل آمریکا از اینکه شاه برای معالجه به آمریکا رفته است، مشخص نبود که این سفر چه پیامدهایی دارد. ابتدا دولت موقت در این زمینه اعتراض خود را اعلام کرد و خواست که اگر ایشان بیمار هستند، باید پزشکان مورد وثوق ایران، بیماری ایشان را تأیید کنند. البته ابهامات دیگری در خصوص اعتراض دولت موقت با توجه به تجربه تلخ کودتای 28 مرداد سال 32 در آن مقطع موردنظر بود
در همین دوران بود که جمعی از دانشجویان دانشگاه‌ها، در جلسات خصوصی که داشتند، شاید حدود 10 نفر تصمیم گرفتند برای اعتراض به سفر شاه به آمریکا سفارت آمریکا را تسخیر کنند و یک نوع واکنشی نسبت به این اقدام غیرقابل‌قبول آمریکا انجام دهند. این اقدام ساعت 10 صبح روز سیزدهم آبان صورت گرفت. این اقدام بلافاصله با واکنش مردم و گروه‌های اجتماعی مختلف جامعه روبه‌رو شد. به‌ویژه وقتی سفارت آمریکا به‌وسیله دانشجویان در آن شرایط اشغال می‌شود، به طور طبیعی گروه‌های طیف چپ، از حزب توده، چریک‌های فداییان خلق، اقلیت و اکثریت، جنبش و حتی چپ‌های مذهبی هم به‌عنوان یک حرکت ضد امپریالیستی از این اقدام دانشجویان حمایت کردند و خیابان طالقانی محل تجمع مردم بود. این تجمع ماه‌ها در مقابل سفارت آمریکا ادامه داشت. خانم کاتوزیان همسر آقای دکتر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی در خاطراتش نوشته است: ما که کوچک‌ترین نهادی بودیم که در این اجتماعات شرکت کردیم، چندین دیگ غذا در آنجا گذاشته بودیم که شبانه‌روز از مردم پذیرایی کنیم. در یک چنین فضای ملتهبی است که جریان چپ کوشش می‌کند که حداکثر استفاده را از این رخداد تاریخی داشته باشد
با توجه به اینکه نهضت آزادی پس از تسخیر سفارت، از این اقدام حمایت کرده بود، جناب‌عالی در آن دوره چه نگاهی درباره این رخداد داشتید و آیا هم‌اکنون نیز، بر همان عقیده استوارید؟
در روز 13 آبان، موقعی که سفارت آمریکا اشغال شد، به طور طبیعی دولت موقت با این اقدام مخالفت کرد و مهندس بازرگان همان‌موقع تصریح کرد که این عمل خلاف قانون و تعهدات بین‌المللی ایران است. ابتدا همه نهادهای مسئول مانند شورای انقلاب مخالف این اقدام غیرمنتظره بودند. همان‌طور که مجریان اشغال سفارت گزارش کرده‌اند، قرار بوده بدون اطلاع مسئولان این اقدام صورت گیرد. در روز یکشنبه بعدازظهر بر اساس خاطرات زنده‌یاد دکتر یزدی، آیت‌الله خمینی، آقای دکتر یزدی را احضار می‌کنند و همان دستوری را به ایشان می‌دهند که در 24 بهمن، ظاهرا چریک‌های فدایی خلق سفارت آمریکا را اشغال کرده بودند؛ «که بروید و آنها را بیرون بریزید».
روز دوشنبه چهاردهم آبان، بر اساس مستندات تاریخی، آقای موسوی‌خوئینی‌ها به دانشجویان مستقر در سفارت می‌پیوندند و با قم تماس می‌گیرند و احمد آقا هم همان روز چهاردهم از قم به تهران می‌آیند و وارد سفارت می‌شوند. آقای دکتر ابراهیم یزدی، همان‌طور که در مذاکرات مجلس در شهریور 58 گزارش شده، همان موقع با آقای موسوی‌خوئینی‌ها، تلفنی تماس می‌گیرند که این اقدام دانشجویان به‌عنوان یک اعتراض، اگر یک یا دو روز باشد، قابل قبول است اما کوشش کنید حالا که اعتراض انجام شده، سفارت را ترک کنید تا دولت به‌لحاظ قانونی بتواند پاسخ‌گو باشد.  در این فضای اجتماعی است که جمعی از دوستان ما که نهضت آزادی ایران را آن موقع اداره می‌کردند از جمله آقای مهندس عزت‌الله سحابی و دوستان‌شان، اطلاعیه‌ای می‌دهند و این اقدام را تأیید می‌کنند. اما دولت، مهندس بازرگان و کسانی که یک نگاه راهبردی، به‌لحاظ سیاست جهانی داشتند، می‌دانستند که این اقدام، اقدامی است که جمهوری اسلامی به‌لحاظ حقوقی و قانونی نمی‌تواند پاسخ‌گو باشد و می‌تواند پیامدهای بسیار منفی علیه منافع ملی ما داشته باشد، بنابراین مخالف این اقدام بودند
تسخیر سفارت آمریکا چه تبعات و پیامدهایی در آن زمان و تا امروز برای کشور در پی داشته است؟
همان‌طور که بعدها خود دانشجویان اشغال‌کننده سفارت، در مصاحبه خودشان به دفعات یادآوری کردند، قصدشان این بود که 48 ساعت بیشتر در سفارت نباشند. اما موج سنگینی در فضای عمومی جامعه به وجود آمد و تمام شواهد و قرائن نشان می‌دهد که احساس و غرور ملی مردم در قبال اقدامات خلاف منافع ملی ما توسط آمریکا بعد از کودتای 28 مرداد انگیزه چنین واکنش‌هایی بود؛ اما موتور این تجمعات همان‌طور که تمام گزارش‌ها حاکی است، جریان‌های چپ بودند و دنبال این بودند که از اشغال سفارت در راستای آن گفتمان خودشان که یک گفتمان چپ ضد امپریالیستی، مارکسیستی است، بتوانند استفاده کنند
به نظر بنده آنچه در این دوره کوتاه اتفاق افتاده و می‌توان مستنداتی هم بر این تحلیل ارائه داد، فضای ملتهب شهر تهران بود که خود من در دفتر کارم در ساختمان شهرداری تهران واقع در خیابان ایرانشهر کاملا به رویدادها اشراف داشتم و تمام جزئیات را در آن دوران دنبال می‌کردم، شرایط طوری بود که کنترلش از دست مدیران انقلاب خارج شده بود
مرحوم دکتر بهشتی جمله‌ای را همان موقع مطرح کردند که: «این موجی که ایجاد شده، ما باید بتوانیم سوار بر این موج شویم تا بتوانیم این موج را کنترل کنیم والا این موج ممکن است خود ما را هم ببرد». (نقل به مضمون). 
اما چه پیامدهایی اشغال سفارت آمریکا برای انقلاب اسلامی و منافع ملی ایران داشته است. به‌طور خلاصه، این اشغال به جای دو یا سه روز، 444 روز طول می‌کشد. شرایط طوری ادامه پیدا می‌کند که حتی دانشجویان مستقر در سفارت نه‌تنها حرف دولت بعدی را که بعد از استعفای دولت موقت جایگزین می‌شود نمي‌پذيرفتند (دولت شورای انقلاب) بلکه از هیچ کسی حرف‌شنوی نداشتند. رهبر فقید انقلاب در پنجم بهمن‌ماه سال 58 رسیدگی به این اقدام را در اختیار مجلس شورای اسلامی مي‌گذارند، درحالی‌که مجلس در هفتم خرداد 59 تشکیل شد. در شهریور سال 59 کمیسیون خاصی در مجلس با سرپرستی آقای موسوی‌خوئینی‌ها برای رسیدگی به مسئله گروگان‌ها تشکیل می‌شود. کار رسیدگی به مسئله گروگان‌های آمریکایی آن‌قدر طول می‌کشد و رایزنی‌های مختلفی که تفصیل آنها خارج از ظرفیت این گفت‌وگوست؛ نهایتا در دولت شهید رجایی آقایان بهزاد نبوی و افتخار جهرمی کار مذاکرات با آمریکایی‌ها را با وساطت مقامات الجزایری دنبال می‌کنند. در الجزیره خروجی مذاکرات با مقامات آمریکا منجر به بیانیه الجزایر می‌شود؛ اسم آن را هم بیانیه گذاشتند برای اینکه نیاز به مصوبه مجلس نداشته باشد
پیامد چنین بیانیه‌ای موجب می‌شود کسانی از جمله بانک «چیس منهتن» با مدیریت راکفلر که چهار میلیارد دلار به شاه خلاف ضوابط وام داده بودند و در شرایط عادی نمی‌توانستند پس بگیرند، به استناد بیانیه الجزایر توانستند وصول کنند. حدود 20 میلیارد دلاری که ما ذخیره در آمریکا داشتیم، بر اساس این بیانیه هم آمریکایی‌ها و هم آمریکایی‌های ایرانی‌تبار، توانستند موجودی ایران را از ما بگیرند. این کمترین پیامد اشغال سفارت آمریکا بوده است. پیامد اصلی این اقدام آماده‌شدن شرایط جهانی برای تحمیل هشت سال جنگ تحمیلی بر کشور ما بود... .
دولت موقت چه موضعی نسبت به این اقدام در پی گرفت؟ آیا استعفای دولت صرفا به همین خاطر بوده است؟ و اگر تسخیر سفارت و ماجرای گروگان‌گیری اتفاق نمی‌افتاد باز هم دولت بازرگان مجددا استعفا می‌داد؟
در پاسخ به سؤالات قبل توضیح دادم که دولت موقت از همان ابتدا با اشغال سفارت آمریکا طبق تعهدات قانونی و قوانین بین‌المللی مخالف بود و مهندس بازرگان هم خیلی صریح گفتند که این خلاف قانون است. شورای انقلاب هم در جلسه داخلی‌شان مخالف این اقدام بودند. رهبر فقید انقلاب هم در جریان نبودند. بنابراین دانشجویان رأسا تصمیم گرفته بودند و چنین رخدادی در 13 آبان اتفاق افتاد
اگر اشغال سفارت اتفاق نمی‌افتاد و آن فضایی که بعد از سفر آقای مهندس بازرگان، دکتر یزدی، دکتر چمران، بعد از سفری که در جشن انقلاب الجزایر شرکت کرده بودند و مذاکراتی که با نماینده آمریکا برژینسکی در حاشیه آن برنامه داشتند، با وجود توضیحاتی که مهندس بازرگان، در مصاحبه مطبوعاتی، در بازگشت دادند که ما در این مذاکرات، مطالبات خودمان را از دولت آمریکا و گرفتن خریدهایی که قبلا انجام شده بود، به‌طور طبیعی پیگیری کردیم. اما در همان 13 آبان واکنش بسیار شدیدی به وجود آوردند، به‌طوری‌که حزب جمهوری اسلامی بیانیه داد و تصریح کرد که چرا بدون اجازه امام شما در آنجا مذاکره کردید
بنابراین فضایی در جامعه به‌وجود آمد که اجبارا دولت موقت مجبور به استعفا شد. معلوم نیست که اگر اشغال سفارت اتفاق نمی‌افتاد و این واکنش‌ها نبود؛ قرار بود که دولت موقت و شورای انقلاب تعامل بکنند و جمعی از اعضای شورای انقلاب در جایگاه وزرای دولت موقت قرار بگیرند و این دوگانگی که بین دولت موقت و شورای انقلاب بود از بین برود و مدیریت واحدی در کشور حاکم شود. مقدمه این کار هم انجام شده بود. آقای هاشمی‌رفسنجانی، به‌عنوان معاون آقای مهندس صباغیان در وزارت کشور بودند، دکتر باهنر، معاون شهید رجایی در آموزش‌وپرورش بودند احتمالا می‌توانست یک انسجام مدیریتی در کشور به وجود آید
‌با توجه به اینکه شما و دیگر اعضای نهضت آزادی در صدر انقلاب، به طور فعالانه در آن حضور داشتید، مسلما اهداف انقلاب را به‌خوبی می‌شناسید. گمان می‌برید، هم‌اکنون و بعد از 39سال از انقلاب اسلامی، تا چه اندازه آن اهداف محقق شده و آیا امروز هم، همان اهداف در رأس امور و مورد توجه مسئولان عالی‌رتبه کشور قرار دارد؟
بله، بنده و بقیه دوستان ما نقش مؤثری در مدیریت انقلاب داشتیم. یعنی اگر روشنفکران دینی نبودند یا از آن طرف اگر روحانیون مبارز و رهبری آیت‌الله خمینی نبود و این دو گروه اجتماعی در کنار هم قرار نمی‎‎گرفتند، هرگز انقلاب اسلامی به این صورت پیروز نمی‌شد. چرا همه راهبردها نگاهی که به‌عنوان راهبردهای جمهوری اسلامی و آینده جمهوری اسلامی مطرح شد، و 98 درصد مردم ما در دوازدهم فروردین سال 58 به استناد آنها به جمهوری اسلامی رأی داد، عملياتي نشد، نیاز به توضیح و تحلیل دارد
به نظر من چند عامل در این فرایند تأثیرگذار بوده است. یک عامل ناپختگی درونی جنبش اجتماعی ایران در آن دوران است که درهرحال گروه‌هاي اجتماعی نتوانستند خویشتن‌داری کنند و عملا همه دنبال قدرت بودند و زمینه‌های خشونت خرداد سال 60 را فراهم کردند. جریان چپ مارکسیست، انقلاب اسلامی را قبول نداشت و شعار تداوم انقلاب را مطرح می‌کرد که به‌تدریج آن نگاه راهبردی خودش را که همان دیدگاه چپ مارکسیستی است، را در جامعه حاکم کند. مجاهدین خلق خودشان را حاکم بلامنازع می‌دیدند. روحانیت مبارز هم به‌طور طبیعی حزب جمهوری اسلامی را تشکیل داده بود که قدرت را به‌دست بگیرد. خوب نتیجتا مجموعه این شرایط آن خشونت خرداد سال 60 را به‌وجود آورد و فضای جامعه بسته شد. این یک عامل مهم بود
اما عامل دوم جریانی بود که با آن نگاه آخوندخراسانی و میرزای نائینی که مردم به‌عنوان شهروند باید در جامعه حاکم باشند و حاکمیت باید از آن ملت باشد و مشروعیت نظام هم متکی به آرای مردم است و مردم باید بر سرنوشت خود حاکم باشند مخالف بود.
به عنوان مثال، اصل بیست‌وششم قانون اساسی خیلی شفاف می‌گوید: «فعالیت احزاب سیاسی علی‌الاطلاق آزاد است»، اما این اصل هنوز اجرا نشده است. اصول شوراها در فصل هفتم قانون اساسی، خیلی شفاف است: «کار مردم را باید به دست مردم بسپاریم و مردم در شوراها، در روستاها و شهرها باید حاکم باشند». اما با وجود تمام این ناملایمات و محدودیت‌ها، به‌نظر بنده در این چهار دهه، با ایستادگی روشنفکران جامعه ما، کسانی که دغدغه منافع ملی و اجرای اصول قانون اساسی را داشتند؛ جنبش اجتماعی بارور شد
همین روند بعد از دهه 70 ادامه پیدا می‌کند، با وجود مشکلاتی که در دو دوره ریاست‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد جامعه ما به آنها روبه‌رو بود، اما جنبش اجتماعی ما رشد می‌کند، بارور می‌شود و دلایل و نمود این رشد و بلوغ اجتماعی جامعه ما در انتخابات سال‌هاي 92 و 94 و اخیرا در سال 96 کاملا بروز و ظهور پیدا کرده است. یعنی مردم ما نشان دادند با وجود تمام محدودیت‌ها، اما در انتخابات شرکت می‌کنند، باور به جنبش اصلاحات دارند، باور دارند که باید تغییرات تدریجی و گام به گام صورت بگیرد و در انتخابات، پیام خودشان را به مدیران کشور، جامعه و در سطح جهانی منعکس می‌کنند
بنابراین به این دلایل بنده نسبت به این فرایندی که برای گذار به دموکراسی و تقویت آن هست، نگاه مثبت دارم و نسبت به آینده امیدوار هستم

شرق

خط امامی‌ها چگونه اصلاح‌طلب شدند

حسین جلالی: نزدیک به چهار دهه از تسخیر سفارت آمریکا در سال ۵۸ می‌گذرد؛ تسخیری که به نام دانشجویان خط‌امام و چپ‌ها تمام شد؛ سفارت آمریکا «لانه جاسوسی» نام گرفت و تسخیر آن «انقلاب دوم». آن زمان کمتر کسی با عمل عده‌ای جوان ۲۰ یا شاید هم ۲۲ساله مخالفت کرد و به تعبیری این عمل در زمان خود «مشروعیت اجتماعی» پیدا کرده است. سال‌ها از آن ماجرا گذشت و اجماع اجتماعی و سیاسی‌ای که در موافقت با این کار به ‌وجود آمده بود، کم‌کم جای خود را به خوانش‌ها و موضع‌گیری‌های متفاوتی داد. جالب‌تر آنکه دانشجویانی که سفارت آمریکا را تسخیر کردند و در اول انقلاب به «چپ خط‌امامي» مشهور شده بودند، یکی، دو دهه بعد «چرخش» کردند و به‌جای مبارزه با امپریالیسم، دم از رابطه با جهان زدند. حتی یکی از دانشجویان محوری در ماجرای تسخیر، در روزهای «دوم خردادی» کار خود را اشتباه خواند. چیزی جابه‌جا شده بود؛ چپ‌ها کم‌کم، «اصلاح‌طلب» خوانده می‌شدند و دموکراسی، آزادی و قانون را محور گفتمان خود قرار می‌دادند. به بهانه ۱۳ آبان در مصاحبه با محمدرضا تاجیک، استاد علوم‌سیاسی و استراتژیست اصلاح‌طلب، چرخش چپ‌های دیروز به اصلاح‌طلبان امروز را مورد مداقه قرار دادیم. در ادامه مشروح گفت‌وگو با این استاد علوم‌سیاسی دانشگاه بهشتی را از نظر می‌گذرانید.
‌قبل از بحث درباره چپ خط‌امام و چرخش آن به اصلاح‌طلبان امروزی، بهتر است اول از به‌وجود‌آمدن چپ و راست در جمهوری اسلامی آغاز کنیم. تکوین این دو جریان خودش را بیشتر در موضع‌گیری‌های اقتصادی نشان داد؛ اما این شکاف چقدر ناشی از گرایش‌ها و روابط اقتصادی گروه‌های سیاسی و چه میزان تحت تأثير آبشخورهای فکری آنها بود؟
شاید لازم باشد قبل از ورود به بحث، نوعی ایضاح مفهومی انجام دهم تا مرادمان از چپ و راست مشخص شود. بی‌تردید چپ و راست همان مفهومی را نداشت و ندارد که در غرب با آن مواجه هستیم؛ اگرچه این مفهوم در غرب هم نوعی دیرینه‌شناسی و سیر تطور و تحول دارد. اگر بخواهیم برای مفهوم چپ و راست آغازی در جهان غرب قائل بشویم، باید به انقلاب فرانسه بازگردیم؛ در پارلمان فرانسه رادیکال‌ها و جمهوری‌خواهان چپ می‌نشستند و مشروطه‌خواهان و محافظه‌کاران راست. دیری نمی‌پاید که ما با کم‌سوشدن مشروطه‌خواهی و سلطنت مواجه می‌شویم و این دوانگاری اندک اندک محو می‌شود و اینجاست که مفهوم چپ و راست دچار تحول می‌شود. این بار چپ و راست حول مذهب شکل می‌گیرد. کلیسایی‌ها و مذهبی‌ها راست محسوب می‌شوند و دیدگاه‌های لائیک و سکولار عمدتا چپ قلمداد می‌شوند. این دوانگاری تا اواخر قرن هجدهم که کلیسا تسلطی داشت، باقی ماند؛ اما اندک اندک مفهوم چپ و راست وارد مفاهیم اجتماعی می‌شود و یک‌ سویه اجتماعی به خود می‌گیرد تا در قرن ۱۹ که شاهد بروز و ظهور سوسیالیسم هستیم. سوسیالیست‌ها و مارکسیست‌ها چپ نامیده می‌شوند و در مقابل‌ آنها، لیبرال‌ها و گروه‌های سرمایه‌دار راست قلمداد می‌شوند. از آن زمان تا به حال، این دوانگاری تحول و تطورهای دیگری را نیز از سر ‌گذرانده است. هرچند این سیر تطور و تحول بر ایران بی‌تأثير نبود و در ۱۵۰ سال اخیر، سایه سنگین خودش را بر ایران هم داشت؛ اما ما نمی‌توانیم گروه خاصی را دقیقا ذیل چپ یا راست قرار دهیم. به صورت کلی در بعضی مواقع، عده‌ای چپ نامیده می‌شدند و عده‌ای راست.
اختلاف مدنظر شما ریشه در قبل از انقلاب داشت و نمی‌توان آن را صرفا در بُعد اقتصادی خلاصه کرد و کسانی را که رابطه وسیع و تنگاتنگی با بازار یا به‌اصطلاح بورژوازی جامعه ما داشتند، راست تلقی کرد و کسانی را که به اقتصاد دولتی و به عمومی و ملی‌کردن صنایع معتقد بودند، چپ فرض کرد. اگرچه طلیعه، ترجمان و تجلی چپ بعد از انقلاب را به شکلی در دولت میرحسین می‌بینیم؛ اما توجه داشته باشید که دولت میرحسین تلفیقی‌ است میان دیدگاه‌های چپ و اصولگرایی؛ یعنی چپ اصولگرا. آن چیزی که باید به آن توجه کنیم، این است که در دهه اول انقلاب ما، در پس و پشت گفتمان مسلط انقلابی شبحی از سوسیالیسم و مارکسیسم وجود دارد. بنابراین روی بسیاری از مفاهیم سوسیالیستی و مارکسیستی به تعبیر «لاکانی» روکش و آستر دینی کشیده می‌شود؛ تلاش می‌شود جامعه بی‌طبقه توحیدی شکل بگیرد، تلاش می‌شود از شورا همان شکل سوسیالیستی آن به دست آید، تلاش می‌شود اولین سوسیاليست عالم حضرت امیر معرفی شود و در مجموع تلاش می‌شود تفسیر و خوانشی سوسیالیستی از اسلام به‌دست آورند. شاید گزاره امام خیلی شایان توجه باشد؛ امام آن زمان گفت: «خداوند کارگر است». می‌خواهم بگویم روایت فصل چپ و راستِ بعد از انقلاب را صرفا نمی‌توان از بُعد اقتصادی دید.
چپِ آن زمان، گرایش ضدآمریکایی و ضدغرب داشت؛ نوعی گرایش به ولایت مطلقه فقیه، نوعی برابری اقتصادی و از‌بین‌بردن فاصله طبقات اقتصادی و ملی‌کردن صنایع و اراضی. همه اینها به شکلی چپِ اصولگرای ما را شکل می‌دادند که در زمینه‌های متفاوت به اعتقاد من، ریشه در تفکرات سوسیاليستی داشت. تفکرات سوسیالیستی سایه سنگین خودش را داشت و بعضی از روشنفکران قبل از انقلاب سعی کرده بودند دین را از منظر سوسیالیستی به صدا دربیاورند و تئوریزه کنند و آنها هم سایه سنگین خودشان را بر برخی از روشنفکران پساانقلاب انداخته بودند؛ اما ما یک چپ نداریم؛ ما بعد از انقلاب چپ‌ها و راست‌ها داریم. بنا بر این روایت، هر چپ با چپ دیگر متفاوت است؛ مثلا اگر از دولت میرحسین به عنوان چپ سنتی و اصولگرا نام می‌بریم، به مجمع روحانیون مبارز که جناح چپ روحانیت هستند نیز چپ می‌گوییم؛ اما آیا گفتمان این دو چپ یکی بود یا جایی زاویه داشتند؟ طبیعتا جایی زاویه داشتند. تا می‌رسد به چپ مدرن که این چپ مدرن خیلی از دقایق گفتمانی چپ سنت‌گرا و چپ اصولگرا را به حاشیه می‌برد و حذف می‌کند و نگاه دموکراتیکی اتخاذ می‌کند و توزیع قدرت دولتی را در دستور کار خودش قرار می‌دهد و حتی در عرصه اقتصادی به‌نوعی خصوصی‌سازی روی می‌آورد. بنابراین وقتی از چپ نام می‌بریم درواقع از نحله یا مکتب مشخصی نام نمی‌بریم. گروه‌هایی که در مجموع چپ نامیده می‌شوند، هرکدام یک خرده گفتمان هستند.
‌این خرده‌گفتمان‌ها در نهایت یک جبهه را می‌سازد؛ یعنی بعد از یک‌دست‌شدن قدرت و تثبیت جمهوری اسلامی شاهد یک شکاف در «خودی»های انقلاب هستیم. این شکاف خودش را در مقاطعی به‌صورت کامل نشان می‌دهد؛ مثلا در ماجرای نخست‌وزیری موسوی یا در انشعاب مجمع روحانیون. این شکاف اصلی حول چه شکل گرفته بود؟ چقدر حاصل روابط اقتصادی و گروهی بود و چقدر منشأ نظری داشت و حاصل آبشخورهای فکری آنها بود؟ آیا تفاوت نظری‌ای در کار بود یا نه دعوا خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها بود؟
به نظر می‌رسد که این دعوا سری در دوران پیشاانقلاب دارد. به قول «رزا لوکزامبورگ» خاصیت انقلاب‌ها این است که شقاق‌ها را تبدیل به وفاق می‌کند؛ یعنی گروه‌های متکثر حول یک نقطه سلبی به‌هم گره می‌خورند. آن نقطه سلبی مشترک تغییر وضع موجود- پهلوی- است. سوسیالیسم و ناسیونالیسم، شوونیسم و مذهبی باهم گره می‌خورند و این در تمام انقلاب‌ها وجود دارد. در انقلاب جایی برای شقاق نیست، به تعبیر امام همه «ید واحده» می‌شوند. روایت انقلاب‌ها از آغاز تا پیروزی یک روايت است و از پیروزی به بعد روایتی دیگر است. از فردای استقرار هرکسی می‌خواهد گفتمان خودش را بر منزلت استعلایی بنشاند؛ گفتمان خودش را هژمونیک کند. گفتمانی ترسیم نمی‌شود که همه گروه‌هایی را که در انقلاب مشارکت داشتند، در بافت خود سهیم کند. ازاین‌رو است که می‌گویند «انقلاب فرزندان خودش را می‌خورد». بعد از انقلاب ریزش شروع می‌شود و عده‌ای از خودی‌ها به ناخودی تبدیل می‌شوند و در مقابل یکدیگر صف‌آرایی می‌کنند. مسئله چپ و راست ما هم همین است؛ قبل از انقلاب ما گروه‌های مختلفِ مذهبی داشتیم. بعضی در مکتب شریعتی رشد کرده بودند و از یک نگاه سوسیالیستی و به تعبیر خود شریعتی «مارکس وبری» نگاه می‌کردند، از یک دیدگاه اگزیستانسیالیستی و اومانیستی به اسلام نگاه می‌کردند و تلاش می‌کردند که تضاد طبقاتی را از بین ببردند، تلاش می‌کردند که مستضعفان را جای پرولتاریا بنشانند. بی‌تردید عده زیادی از روشنفکران ما قبل از انقلاب تحت تأثير آموزه‌های شریعتی بودند.
این گروه در آینده همان چپ خط امامی می‌شود؟
خیلی از اینها در آینده به چپ خط امامی گرایش پیدا کردند. در مقابل برخی دیگر هم از همان زمان مخالف چنین مباحثی بودند. مخالفت‌های شهید مطهری را بر شریعتی ببینید که از چه زاویه‌ای مطرح می‌شود، ایشان دقیقا نقاط سوسیالیستی افکار شریعتی را با چالش مواجه می‌کند. از فردای انقلاب ایده‌ها باید شکل تصمیم و تدبیر به خود بگیرند و در تدبیر به صورت تاکتیک، استراتژی و خط‌مشی جلوه کنند. در عرصه عمل و تدبیر است که شقاق‌ها خودشان را بروز می‌دهند، تا جایی که امکان باهم‌بودگی را از بین می‌برد و امام هم اجازه می‌دهد از دل جامعه روحانیت مبارز گروه دیگری بجوشد و این دو دیدگاه از آن به بعد به نحوی در مقابل هم صف‌آرایی کنند. بنابراین اگر بخواهم به سؤال شما پاسخ دهم من مسئله را صرفا به تفاوت در امر اقتصادی تقلیل نمی‌دهم. به‌نظر من این شقاق پسین گفتمانی دارد. این پسینی گفتمانی هم لزوما برای دوران پساانقلاب نیست، پیش از انقلاب هم نشانه‌های آن را می‌بینیم؛ از گروه‌های دینی که اساسا معتقد به امتزاج دین و سیاست نیستند و گروه‌هایی که منتظران امام زمان هستند- انجمن حجتیه – تا گروه‌هایی که بسیار رادیکال عمل می‌کنند و با رژیم، مبارزه مسلحانه می‌کنند. بنابراین ما طیف وسیعی از گروه‌های مذهبی را پیش از انقلاب می‌بینیم که به اشکال گوناگون بعد از انقلاب بروز و ظهور می‌کنند. شاید آشکارترین بروز و ظهور این گرایش‌ها در فضای اقتصادی بود. موضوعات اقتصادی بعد از انقلاب نمود خاصی پیدا کرد، خصوصا در دولت آقای موسوی که مخالفانی جدی داشت. فرض این بود که اقتصاد دارد سوسیالیستی می‌شود، دوران جنگ بود مسائلی مثل کوپنی‌شدن اقتصاد و... به مذاق برخی خوش نیامد و مواضعی را اتخاذ کردند و همان مواضع پرورش پیدا کرد و تبدیل به نوعی راست شد. البته راست‌ هم دورن خودش گرایش‌های متفاوتی داشت که تا امروز ادامه دارد.
آقای دکتر این تعبیر را چقدر درست می‌دانید که راست اول انقلاب، پایی در فقه داشت و چپ ادامه سنت روشنفکری دینی بود؟
تا حدودی می‌پذیرم. از این جهت می‌گویم که تا حدودی چپ اول انقلاب نه اینکه از فقه دور باشد بلکه «فقه پویا» را مطرح کرد. یعنی می‌توان گفت فقه سنتی، فقه محافظه‌کاری است و نمی‌تواند به پرسش‌های نسل و عصر ما پاسخ دهد و ما به یک فقه پویا احتیاج داریم؛ فقهی که خود در حال صیرورت باشد. به فقهی احتیاج داریم که فرزند خلف زمانش باشد و روح زمانش را تشخیص دهد. بنابراین فقه پویا را مطرح کردند اما قبول دارم که تأثير جدی‌ای از روشنفکری و به تعبیری نواندیشی دینی داشتند و شاید سمبل این روشنفکری دینی، شریعتی بود. شریعتی که معلم انقلاب لقب می‌گیرد، در جای‌جای دیدگاه‌هایش و اندیشه‌های سوسیالیستی، اگزیستانسیالیستی و اومانیستی دیده می‌شود. طبیعتا اقتضای زمانه بود؛ جوانان ما فوج فوج به مارکسیسم گرایش پیدا می‌کردند و مارکسیسم را ایدئولوژی رهایی و مقاومت فرض می‌کردند. جوانان به دنبال ایدئولوژی‌اي بودند که برای آنها رهایی را به ارمغان بیاورد و این را در آموزه‌های شریعتی یافتند. شریعتی به یک معنا دین را ایدئولوژیک کرد، از دین یک ایدئولوژی به دست آورد. بسیار از جوانان و دانشگاهیان به افکار شریعتی گرایش پیدا کردند و این نسل شاید همان روشنفکران دینی‌ای بودند که بار انقلاب را بر دوش کشیدند و در دوران پساانقلاب تلاش کردند که آموزه‌های او را رنگ واقعیت ببخشند. تلاش کردند او را از عرصه تئوریک وارد عرصه پراتیک کنند و با آن یک جامعه را اداره کنند و یک جامعه ایده‌آل را بسازند. بنابراین قبول دارم که جریان اصلی چپ بیشتر از روشنفکری دینی ما تأثير داشت اما بی‌تردید نیم‌نگاهی هم به فقه داشت اما فقه پویایی که خود مطرح می‌کرد.
‌از اینجا به بعد چپ و راست در بستر واقعیت و اتفاقاتی که رخ می‌دهد، راه متفاوتی را طی می‌کنند. چپ خط امام دوران گذاری را طی می‌کند تا در دوم خرداد ۷۶ دوباره به عرصه قدرت بازمی‌گردد. چند ماه بعد نیز واژه اصلاح‌طلبی پدید می‌آید و بر سر زبان‌ها می‌افتد و چپ خط‌امامی به اصلاح‌طلبان مشهور می‌شوند. شما این چرخش را چگونه توضیح می‌دهید؟
در سیر تطور یک گفتمان یا یک جریان سیاسی، علل و عوامل گوناگونی تأثير دارد. یکی مقتضیات زمانه‌ است. جریان‌ها تاریخ‌مندند، فراتاریخی نیستند. گفتمان‌ها تاریخ‌مندند، فراتاریخی نیستند. تاریخ در هر لحظه خودش مقتضیات متفاوتی دارد. تاریخ در حال صیرورت است و هر لحظه نقشی را طلب می‌کند. تاریخ نایستاده که گفتمان‌ها بتوانند بایستند. به عبارتی کانتکست جامعه دچار تغيیر می‌شود، تکست [متن] هم باید دچار تحول شود وگرنه بین تکست و کانتکست جدایی می‌افتد و اینها دیگر با هم دیالوگی نخواهند داشت. ذائقه جامعه عوض شده و تکستی که هنوز در گذشته باقی مانده است دیگران را می‌خواند تا در تاریخ به عقب بازگردند. راز و رمز اینکه بسیاری از گفتمان‌ها و جریان‌ها به محاق تاریخ می‌روند همین است که همسو با تاریخ حرکت نمی‌کنند و روح زمانه خودشان را تشخیص نمی‌دهند. اما این یک قضیه است. بعد دوم قضیه این است که ما یک شیفتی در روشنفکری دینی داشتیم. روشنفکری دینی قبل از انقلاب اصلا شبیه روشنفکری دینی بعد از انقلاب ما نیست. نماد روشنفکری دینی بعد از انقلاب امثال سروش، مجتهد شبستری و ملکیان هستند. اینها یک زاویه انتقادی با امثال شریعتی می‌گیرند و نسبت به ایدئولوژیک‌کردن دین انتقاد می‌کنند. این روشنفکران می‌آیند تا از رهگذر گفتمانی تغییر ایجاد کنند، از یک رهگذر دموکراتیک وارد فضا می‌شوند و با دیالوگ به دنبال تأثيرات مدنظرشان حرکت می‌کنند و دیگر شاهد راه‌کارهای رادیکال نیستیم. اینجا دقایق گفتمانی چپ دچار تغییر می‌شود و از عدالت به آزادی شیفت می‌کند، به سمت دموکراسی، پلورالیسم و به سمت گفتمان به‌جای ایدئولوژی. این شیفتی است که در روشنفکری ما ایجاد می‌شود و سایه سنگینش را بر جریان چپ می‌اندازد.
پس در درون جریان روشنفکری دینی ما این شیفت وجود داشته، در کانتکست اجتماعی ما هم این شیفت به‌سرعت رخ داد اصلا جریان روشنفکری در همین بستر صورت می‌گیرد. مضافا در دهه اول انقلاب یک فضای ایدئولوژیک بر جامعه حاکم است که به دوره جنگ هم متصل می‌شود و در این فضای ایدئولوژیک است که چپ معنا پیدا می‌کند. بنابراین تمام مواضع چپ‌ها رادیکال است، هر قدر رادیکال‌تر چپ‌تر، هر قدر پوپولیست‌تر چپ‌تر،‌ هر قدر آنتی‌آمریکاتر چپ‌تر. اما همان‌طور که از اول انقلاب دور می‌شود یک شیفت گفتمانی، یک نوع استحاله گفتمانی در جریان چپ حادث می‌شود و از حالت رادیکال به سمت ملایم‌ترشدن و دموکراتیک‌ترشدن حرکت می‌کند.
چند بزنگاه تاریخی بر می‌شمارند که بر چرخش جریان چپ بسیار مؤثر بود، مثلا فوت امام و فروپاشی بلوک شرق اما یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی که رخ می‌دهد ردصلاحیت چپ‌ها در انتخابات مجلس چهارم و به تعبیری شروع حذف آرام‌آرام آنها از قدرت است. اگر چپ‌ها از قدرت کنار گذاشته نمی‌شدند، آیا باز هم شاهد چرخش این گروه به ارزش‌هایی همچون آزادی و دموکراسی می‌بودیم؟ به عبارت دیگر این چرخش حاصل پتانسیل درونی چپ بود، به عبارت دیگر آیا چرخش به اصلاح‌طلبی آینده محتوم آنها بود یا شیفتی تاکتیکی بود برای تصاحب قدرت از پایین (اجتماع)؟
به نظرم سؤال، جدی و زیرکانه‌ است. اجازه بدهید در یک جغرافیای مشترکی بایستم و از آن منظر پاسخ دهم. بی‌تردید یک جریان وقتی در موقعیت other (غیر و دیگری) قرار می‌گیرد، شکلی از پادگفتمان پیدا می‌کند؛ وقتی بر سریر قدرتی و در قدرتی ذیل گفتمان مسلط هژمونیک قرار داری و مقتضیات و دقایقت بر اساس گفتمان مسلط ترسیم می‌شود. وقتی بیرون آن قرار می‌گیری گفتمانت رنگ پادگفتمان می‌گیرد. وقتی رنگ پادگفتمان بگیری طبیعتا سویه‌های اپوزیسیونی، چه به صورت لطیف و چه به صورت رادیکال (بسته به اقتضائات زمانه)، اتخاذ می‌کنی. بنابراین بی‌تردید اینکه در قدرت باشی یا بر قدرت باشی، درون قدرت باشی یا بیرون قدرت باشی در فضای گفتمانی بی‌تأثير نیست. این درباره جریان چپ هم بی‌تأثير نبود اما خلاصه‌کردن مطلب به اینکه یک شرایط خاص این تغییر را بر جریان چپ تحمیل کرد، یک نوع تقلیل‌گرایی و سطحی‌کردن سطح تحلیل است. ما باید علل و عوامل گوناگونی را که بر این چرخش تأثير گذاشتند پیدا کنیم. دوستانی که در جریان سیر تطور روشنفکری دینی هستند، می‌دانند حتی زمانی که چپ از قدرت حذف نشده بود این سیر تطور در اندیشه شروع شده بود.
چرخش چپ به اصلاح‌طلب هنوز هم برای بسیاری گنگ است بعضی‌ها این شیفت را صادقانه و پایدار می‌دانند و برخی دیگر آن را حاصلِ تلاش چپ‌ها برای رسیدن به قدرت. شما در مصاحبه یک ماه پیش خود با روزنامه اعتماد از لفظ «اصلاح‌طلبان کاذب» استفاده کردید. چطور می‌توان مطمئن بود که این گفتمان بعد از رسیدن به قدرت آرمان‌ها و اهدافش را تغییر نمی‌دهد؟ به عبارتی چطور می‌توان «اصلاح‌طلبان کاذب» را از اصلاح‌طلبان واقعی شناسایی کرد؟
دست روی یک نکته آسیب‌شناختی گذاشتید که من هم به‌شدت مشغول آن هستم و دل‌آشوب این روز‌های من است. معتقدم که امروز درباره بسیاری از اصلاح‌طلبانمان این حکم جاری است که اصلاح‌طلبی بدون اصلاح‌طلب داریم؛ یعنی کسانی که از اصلاح‌طلبی کاملا ابزاری استفاده می‌کنند، کاملا در جهت منافع و قدرت خودشان از آن استفاده می‌کنند.  اصلاح‌طلبی را کارتی می‌دانند که می‌توانند آن را روی میز بگذارند و چون کارتی در دست دارند می‌توانند پشت میز قدرت حاضر شوند. همه دردشان هم این است که ممات و حیات اصلاح‌طلبی را به مایکروفیزیک قدرت خلاصه کنند که اگر ما در مایکروفیزیک قدرت حضور داشتیم حیات داریم و هستیم و اگر نبودیم در حال احتضاریم و مرده‌ایم، بنابراین برای اینکه در بازی قدرت حضور داشته باشیم، حاضریم صورتک دیگران را به چهره بگذاریم، به صورت دیگران درآییم تا امکان حضور در بازی قدرت را داشته باشیم.
حاضریم به نام عقلانیت سیاسی با دیگران وارد ائتلافات میمون و نامیمون بشویم تا در عرصه قدرت حضور داشته باشیم. این جفا به اصلاح‌طلبی است؛ اصلاح‌طلبی یک سرمایه اندیشگی، گفتمانی و سیاسی- اجتماعیِ تاریخی ما است، ساده به دست نیامده که از سوی عده‌ای ساده از بین برود. اصلاح‌طلبی فربه‌تر از آن است که فقط در پالتیک گنجانده شود، فربه‌تر از آن است که فقط در مایکروفیزیک قدرت قرار گیرد. اگر مارکس زمانی مدعی شد که هرم اندیشه هگل را سر و ته کرده است و آن را بر قاعده نشانده، ما امروز احتیاج داریم که هرم اندیشه و گفتمان اصلاح‌طلبی را که از سوی برخی سر و ته نشانده شده برعکس کنیم. درحال‌حاضر هرم اصلاح‌طلبی روی رأس سیاسی نشانده شده و قاعده اصلی آن را که معرفتی، اندیشگی، اجتماعی و فرهنگی است فراموش کرده‌ایم و آن را خلاصه کرده‌ایم به سیاست و انتخابات. ما سیاست را پررنگ کرده‌ایم و کل گفتمان اصلاح‌طلبی را کاریکاتوریزه کرده‌ایم؛ یک سر بزرگ سیاسی و یک تن نحیف فرهنگی و اجتماعی، بنابراین همه‌چیز را در آن سر جست‌وجو می‌کنیم. این جفایی است که به اصلاح‌طلبی شده. من معتقدم و بارها گفته‌ام در اولین گام باید اصلاح‌طلبی را از چنبره این شبه‌اصلاح‌طلبانی که دارند به‌شدت از آن ابزاری استفاده می‌کنند و از فرهنگ اصلاح‌طلبی چیزی ندارند؛ نه یک کلمه به اصلاح‌طلبی افزوده‌اند و نه هزینه‌ای برای اصلاح‌طلبی پرداخته‌اند و فقط از مواهبش بهره برده‌اند، رها کنیم. کسانی که جایی که تقسیم قدرت بوده‌ حضور داشته‌اند و در فردای انتخابات‌‌ها غیبشان زده است، دچار شیفت گفتمانی شده‌اند و دفعتا سر از جای دیگری درآورده‌اند و با نُرم‌های دیگری بازی کرده‌اند. من این موضوع را یک تهدید جدی برای اصلاح‌طلبی می‌دانم و در مقابل این مسئله ایستاده‌ام و اگر لازم باشد در مصاحبه‌های بعدی‌ام شارپ‌تر راجع به اشخاصی که از شخصیت‌ها و جریان اصلاح‌طلبی استفاده ابزاری می‌کنند، سخن خواهم گفت. از دیدگاه من – به‌عنوان كسي که دوتا کتاب استراتژی خوانده‌ام و دوتا کار استراتژی کرده‌ام - ما کماکان در دهه پنجم خود هم آلترناتیوی جز اصلاح‌طلبی نداریم و نباید این آلترناتیو را به حاشیه بکشانیم. این آلترناتیو جامعه ماست، اگر این آلترناتیو به حاشیه برود راه برای یک جریان متفاوت و رادیکال‌تر که تلاش ندارد در قالب یک اپوزیسیون قانونمند یا یک پوزیسیون تغییرات را رقم بزند بازخواهد شد و حتما یک شیوه رادیکال را در پیش خواهند گرفت که به نفع جامعه ملتهب ما نیست.
‌شما بین اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلبان تفاوت قائل شدید و برای اصلاح‌طلبی ‌شأن مستقلی قائل شدید. بعد از فوت آقای ابراهیم یزدی خیلی از اصلاح‌طلبان او، نهضت آزادی و امثال مهدی بازرگان را پدران اصلاح‌طلبی معرفی کردند. آیا قبل از اینکه اصلاح‌طلبی در جنبش دوم خرداد ۷۶ در بخشی از کاست قدرت ظهور پیدا کند، گروه‌های دیگری بودند که بارقه‌های اصلاح‌طلبی را در خود حمل کنند؟ این گروه‌ها چقدر در به‌وجود‌آمدن جریان بعدی مؤثر بودند؟
بی‌تردید مؤثر بودند. ما در دهه اول انقلاب یک دوانگاری داشتیم؛ رفرم و انقلاب. از دیدگاه چپ مارکسیستی به اصلاح‌طلبی نگاه مثبتی نمی‌شود. اصلاح‌طلب کسی بود که از مواضع انقلابی عدول کرده و نوعی محافظه‌کاری پیشه کرده و به نوعی دچار ریویزیونیسم و سکتاریسم (یعنی جدایی از توده‌ها) شده است و رفرم مشی انسان‌های مصلحت‌طلبِ قدرت‌طلبی است که به قدرت چسبیده‌اند و چون نمی‌خواهند برای تغییرات هزینه پرداخت کنند به شکلی رفتارهای خود را توجیه می‌کنند، اما اشکال مختلفی از اصلاح‌طلبی که در دهه اول انقلاب رفرمیست نام گرفته بودند، وجود داشت. بی‌تردید جریان نهضت آزادی از زمانی که شکل گرفت یک جریان رفرمیست بود. جریانی بود با نگاه لیبرالیسیتی، مدرن، علمی و حتی شاید پوزیتیویستی نسبت به دین که می‌خواست روکش علم و عقل مدرن را بر دین بکشد و بخواهد آن را این‌گونه به صدا دربیاورد. طبیعتا چارچوب اینها چارچوب قانون بود؛ یعنی از همان زمانی که متولد شدند در مرام‌نامه آنها می‌خوانیم که خود را به قانون (قانون پیش از انقلاب) متعهد می‌دانند. حتی جریان‌هایی مثل حزب توده اگرچه یک مشی رادیکال دارند و پیرو «برادر بزرگ‌تر» هستند، اما در مقاطعی شیوه‌‌شان کاملا پارلمانتاریستی است و با حضور در مجلس و فضای قانونی کشور تلاش می‌کنند جامعه و ساختار جامعه را تغییر دهند. اما بعد از کودتا ۱۳۳۲ جریان‌ها امکان فعالیت آشکار ندارند، به زیرزمین کشیده و رادیکالیزه می‌شوند. بعد از آن وقتی که انقلاب سفید راه می‌افتد امکان ظهور و بروز جبهه ملی دوم پیدا می‌شود و جبهه ملی و بسیاری از احزاب دیگر شروع به فعالیت می‌کنند تا سال ۴۲ که دوباره در پی یک سرکوب، رادیکالیزه می‌شوند و در شکل سازمان‌های زیرزمینی متشکل می‌شوند تا ۵۷ که به شکلی ظهور و بروز می‌کند؛ بنابراین می‌بینیم که در هر جایی که امکان این پیدا می‌شود که فعالیت آشکار داشته باشند اکثر احزاب ترجیح می‌دهند مشی اصلاح‌طلبانه‌ای اتخاذ کنند، حتی نسبت به رژیم شاه؛ بنابراین جناب آقای بازرگان و نهضت آزادی با مشی لیبرالیستی که داشتند طبیعتا یکی از جریان‌های اصلاح‌طلبی جامعه ما در ‌صد سال گذشته بودند

شرق

مشاهير مخالف تسخير سفارت امريكا

از مشهورترين مخالفان حمله به سفارت مي‌توان از مهدوي كني، مهدي بازرگان، ابراهيم يزدي و محمود نام برد. البته هريك از اين افراد در آن زمان سمت‌هاي متفاوتي داشتند و زاويه ديد آنها به مساله يكسان نبود. علي مطهري اظهار مي‌كند كه اگر پدرش به شهادت نرسيده بود، جزو مخالفان حمله به سفارت قرار داشت (مجله صدا- ١٦آبان ١٣٩٤).

 

مهدي بازرگان؛ اجماع جهاني عليه ايران مي‌شود

رييس دولت موقت در آن زمان مخالف اقدام دانشجويان بود، بازرگان جزو چهره‌هايي بود كه بر مخالفتش اصرار ورزيد و متاثر از فضاي آن زمان سكوت نكرد يا به موافق تغيير موضع نداد. بازرگان ريشه اين مخالفت را در «مسووليت اداري و سياسي مملكت و حفظ حقوق نمايندگان و اتباع خارجي بر طبق تعهدات بين‌المللي، نمي‌توانست مخالف اين عمل نباشد»، مي‌داند. از نظر او اين اقدام موجب ايجاد اجماعي عليه ايران در فضاي بين‌المللي و ديپلماتيك شد. البته رييس دولت موقت، با وجود جو سنگين و يكدست همه گروه‌هاي متضاد و متعارض سياسي از تسخير سفارت امريكا در آن زمان، همچنان بر حرف خود اصرار مي‌ورزيد و مخالف تداوم تسخير سفارت بود. اهم دلايل مهدي بازرگان در اين باره را مي‌توان بطور خلاصه بيان كرد. وي باور داشت كه اين اقدام موجب گرايش مردم امريكا به سياست‌هاي امنيتي اين كشور در منطقه شد. او اضافه مي‌كند اين اقدام فضا را براي فعاليت شوروي در افغانستان مهيا و منطقه را دچار مشكلات جديدي كرد.

ابراهيم يزدي؛ برخلاف عرف ديپلماتيك

ابراهيم يزدي معتقد بود اين كار بر خلاف عرف و قواعد ديپلماتيك است. اما او به دنبال برنامه‌اي براي استفاده از اين تهديد به عنوان يك فرصت بود. يزدي در همين رابطه به روزنامه قانون مي‌گويد «اول اينكه به بهانه گروگان‌ها يك دادگاه بين‌المللي، نظير دادگاه برتراند راسل و محاكمه جانسون، رييس‌جمهور امريكا به مناسبت دخالت نظامي در ويتنام، براي محاكمه عملكرد سياست خارجي دولت امريكا در ايران، از كودتاي ۲۸ مرداد ۳۲ تا زمان انقلاب تشكيل شود. دوم با نزديك شدن روز تولد عيسي مسيح در همان سال ۵۸ پيشنهاد كردم امام طي نامه‌اي خطاب به مسيحيان جهان به مناسبت تولد پيامبر عشق و رحمت اعلام كنند كه گروگان‌ها آزاد مي‌شوند. با اين اقدام، كارتر مجبور مي‌شد سرمايه‌هاي بلوكه شده ايران را بي‌قيد و شرط آزاد كند و غائله نه‌تنها با حداقل زيان و ضرر تمام شود بلكه تصوير رحماني جديدي براي انقلاب در دنيا ترسيم مي‌كرد اما متاسفانه نشد و شايد هم نگذاشتند. »

محمود احمدي‌نژاد؛ كمونيست‌ها اولويت دارند

در ابتداي امر قرار بود احمدي‌نژاد، و دوستانش در كنار اصغرزاده، ميردادماي و... در برنامه‌ريزي تسخير سفارت امريكا حضور داشته باشند، اما آنها مي‌خواستند خلاف جريان دانشجويان حركت كنند و به همين خاطر از حلقه برنامه‌ريزان اين عمليات كنار گذاشته شدند. البته مخالفت احمدي‌نژاد و سيدنژاد از جنس ديپلماتيك نبود. به گفته اصغرزاده استدلال احمدي‌نژاد آن بود كه، ما بايد با شوروي مخالفت كنيم، چون آنها بي‌خدا و كمونيست هستند. آنطور كه معصومه ابتكار مي‌گويد اختلاف به قدري بالا مي‌گيرد كه احمدي‌نژاد ديگر دانشجويان را تهديد به افشاگري مي‌كند. ابتكار در همين رابطه در ديدار با گروه مديران رسانه‌اي و دانشجويان علوم سياسي به مناسبت سالروز ١٣ آبان در سال١٣٩٤ مي‌گويد: جريان احمدي‌نژاد و دوستانش كه در آن طيف قرار داشتند معتقد به تصرف سفارت شوروي بود. آنها مخالف حمله به سفارت امريكا بودند و حتي در مقطعي تهديد كردند كه شما را لو مي‌دهيم. حبيب‌الله بيطرف هم اين ادعا را تاييد مي‌كند و مي‌گويد احمدي‌نژاد مي‌خواست ماجرا را به اطلاع مهدي بازرگان برساند.

آيت‌الله مهدوي‌كني؛ محل سفارت، غصبي است

آيت‌الله محمدرضا مهدوي‌كني در آن دوره نگاه جالبي به ماجرا دارد. مهدوي‌كني باور داشته آنچه تحت عنوان سند به دست دانشجويان رسيده است بخشي از كار همه سفارتخانه‌ها در هر كشوري است. مرحوم كني در همين رابطه در خاطرات خود كه در سايت تاريخ ايراني آورده شده، نوشته است: «من اين حركت يعني اشغال سفارت را نمي‌پسنديدم و اين را نمي‌پذيرفتم كه به سفارتخانه‌ها به خصوص سفارت امريكا حمله بكنيم؛ من اين را مضر مي‌ديدم؛ براي اينكه اول، از نظر قوانين بين‌المللي ريختن به سفارت، ولو اينكه ما مي‌گوييم لانه جاسوسي، در دنيا مورد پذيرش نيست. شايد همه سفارتخانه‌ها لانه جاسوسي باشد. اصلا روال معمول همه سفارت‌ها همين است كه از اين كار‌ها مي‌كنند؛ حالا عده‌اي بيشتر و عده‌اي كمتر و آنها كه قدرتمندترند بيشتر. » نقل شده كه مهدوي كني گفته است «محل سفارت امريكا غصبي است و نماز ندارد.»

 

اعتماد

از بهمن ٥٧ تا آبان ٥٨

ماجراي سفارت امريكا در تهران يكي از طولاني‌ترين حوادث سياسي تاريخ معاصر ايران بود. اين ماجرا از ٢٥ بهمن ١٣٥٧ شروع شد و به سرعت فروكش كرد و دوباره شوري بسيار بزرگ‌تر در ١٣ آبان ١٣٥٨ سفارت امريكا را فراگرفت و اين ماجرا تا ٤٤٤ روز پس از آن ادامه داشت و در نهايت در ٣٠ دي ١٣٥٩ و با پذيرش قرارداد الجزاير از سوي دولت‌هاي ايران و امريكا ماجرا به پايان رسيد و سرانجام گروگان‌هاي امريكايي كه از اعضا و كارمندان سفارت امريكا بودند، آزاد شدند.

 

مهاجمان مسلح و نقاب به صورت؛ ‌٢٥ بهمن ١٣٥٧

چند ماه پيش از آبان در تاريخ ٢٥ بهمن ١٣٥٧ گروهي ناشناس به سفارت امريكا حمله مي‌كنند. در منابع تاريخي با حدس و گمان درباره هويت اين نقاب‌پوش‌هاي مسلح و مهاجم صحبت شده است. نظر غالب بر اين است كه آنها چريك‌هاي فدايي خلق بود‌ه‌اند كه در روزهاي آغازين انقلاب وارد سفارت امريكا شده و قصد داشتند به مراكز استراتژيك سفارت نيز دست يابند اما با واكنش سريع دولت موقت تلاش آنها ناكام مي‌ماند. در اين حادثه امام (ره) به سرعت دستور داد كه مهاجمان از سفارت بيرون رانده شوند. ويليام ساليوان، ‌سفير امريكا در ايران نيز معتقد است مهاجمان چريك‌هاي فدايي خلق بوده‌اند و تنها توانستند براي چند ساعت آنجا را تصرف كنند. بعد از اطلاع كميته انقلاب از ماجراي حمله چريك‌هاي فدايي خلق به سفارت امريكا به دستور امام خميني (ره)، ابراهيم يزدي، وزير امور خارجه دولت موقت و ماشاءالله قصاب، مسوول كميته انقلاب وارد عمل شدند و تسخيركنندگان سفارت را از آنجا بيرون كردند. در اين حادثه كميته انقلاب به قدري ضربتي و سريع وارد عمل شد كه نيروهاي چريك، امان دسترسي به اسناد داخل سفارتخانه را نداشتند. البته ماهيت، شكل و اهداف و پيامدهاي اين حمله به طور كلي از آنچه در سيزدهم آبان ١٣٥٧ اتفاق افتاد متفاوت بوده است؛ به بياني ديگر هرچقدر بر سر حمله دوم به سفارت امريكا كه توسط دانشجويان انجام شد، در آن زمان وفاق ميان گروه‌هاي مختلف اجتماعي وجود داشت، ‌درباره ماجراي اول اختلاف نظر بود و تقريبا همه گروه‌هاي سياسي، چريك‌هاي فداي خلق يا همان نقاب به چهره‌ها را به جوسازي متهم مي‌كردند و معتقد بودند اين افراد از اين اقدام‌شان به دنبال اغراض گروهي هستند و اهداف ملت را دنبال نمي‌كنند.

دانشجويان با هويت و بي‌نقاب

آن‌طور شواهد و تاريخ شفاهي نشان مي‌دهد، هيچ‌يك از مقامات بلند پايه نظام از تصميم دانشجويان اطلاعي نداشتند. اين ادعا را محمد توسلي، ابراهيم يزدي، موسوي‌خوئيني و مهدي بازرگان مي‌گويند و بسياري از دانشجويان خط امام كه در ماجراي حمله به سفارت امريكا حضور داشتند هم آن را تاييد مي‌كنند. محمد توسلي مي‌گويد دانشجويان ايده‌شان را با موسوي‌خوئيني‌ها در ميان گذاشته بودند ولي او امام‌خميني را در جريان تصميم دانشجويان قرار نمي‌دهد. موسوي‌خوئيني‌ها از چهره‌هاي نقش‌آفرين حادثه سيزدهم آبان، در همين رابطه مي‌گويد «از من خواستند كه با امام صحبت كنم و ببينم كه نظر امام چيست؟ من گفتم به نظرم درست نيست كه با امام در ميان بگذاريم. زيرا بر فرض هم كه امام بپسندد، آيا در جايگاه رهبر و رييس يك مملكت، درست است كه به كسي بگويد برو سفارت امريكا را اشغال كن؟ به لحاظ عرف سياسي، بايد بگويد كه چنين كاري نكنيد. پس در اين فرض كه شما كار خودتان را درست مي‌دانيد چرا برويم و امام را در محذور قرار دهيم؟ شما كه نمي‌خواهيد كسي را بكشيد يا جايي را خراب كنيد، مي‌خواهيد وارد سفارت امريكا شويد. به محض ورود، امام خميني مطلع مي‌شود؛ اگر نظرشان اين بود كه كار غلطي است، بلافاصله دستور مي‌دهند كه بياييد بيرون و كار درستي نيست. شما هم بيرون مي‌آييد.»آنطور كه دانشجويان پيرو خط امام مي‌گويند اين برنامه از مدتي قبل و توسط گروه‌هاي دانشجويي ريخته شده بود و آنها هم كسي از مسوولان وقت را در جريان مسائل قرار نداده بودند و حتي برخي از اعضا و برنامه‌ريزان اين تصميم مانند محمود احمدي‌نژاد كه مخالف اين حركت بوده است، ديگر دانشجويان را به افشاي اين راز تهديد مي‌كرده است. موسوي‌خوئيني‌ها مي‌گويد «ديگر دانشجويان نقش‌آفرين نبودند، يعني از اين مرحله به بعد اين مردم بودند كه به هيچ مقامي و قدرتي اجازه نمي‌دادند كه تصميم بگيرد چه بايد كرد. تمام مدت شبانه‌روز، نه يكي دو هفته، چند ماه تمام اطراف سفارت امريكا پر از آدم بود.»ابراهيم يزدي با اشاره به ماجراي حمله نقاب پوش‌هاي مسلح به سفارت امريكا مي‌گويد: در ديداري كه همان روز يكشنبه ۱۳ آبان با امام داشتم وقتي خبر اشغال را دادم ايشان با ناراحتي گفتند «اينها كي‌اند؟ برو بريزشان بيرون» اما من صبح آن روز از دفترم با آقاي موسوي خوئيني‌ها كه در محل سفارت مستقر شده بود، صحبت كرده بودم و مي‌دانستم كه اين‌بار اشغال سفارت توسط نيروهاي ناشناس انجام نشده است و اخراج آنها به سادگي ميسر نيست و من نبايد در آن دخالت كنم.

دولت موقت نتوانست دانشجويان خط امامي را از حضور در سفارت امريكا منصرف كند؛ تا مدت‌ها در برابر سفارت رفت و آمد مي‌كردند. دانشجويان و مردم و گروه‌هاي مختلف با بيانيه‌ها و اطلاعيه‌ها ليستي از مطالبات را مطرح مي‌كردند؛ مطالباتي مانند استرداد شاه از امريكا به ايران، محاكمه دخالت‌هاي امريكا در امور داخلي ايران مانند ٢٨ مرداد و ١٧ شهريور را مطالبه مي‌كردند.

توده‌اي‌ها، حامي دانشجويان خط امامي

حمايت گروه‌هاي مختلفي از روشنفكران، نويسندگان و فعالان سياسي حامي تسخير سفارت كه به فاصله چند ساعت بعد از انتشار به سرعت منتشر مي‌شد، نشان مي‌دهد اين اقدام دانشجويان خط امامي مورد اقبال افكار عمومي قرار گرفته بود و در آن زمان- جزء معدودي از چهره‌هاي حكومتي و سياسي و دانشجويي- كسي مخالفت جدي نشان نداده است؛ به بياني ديگر ادبيات حاكم بر فضاي ذهني روشنفكران، ‌انقلابيون و سياستمداران و دانشجويان آن زمان موافق نشان دادن ضرب شستي به امريكا، كه در آن زمان امپرياليسم خوانده مي‌شد، بوده است. شاهد اين مدعا بيانيه جمع كثيري از روشنفكران با پايگاه‌هاي فكري مختلف توده‌اي، مجاهد و مسلمان و... در حمايت از اين اقدام بوده است؛ از جمله چهره‌هاي سرشناس چپ‌انديش با پايگاه حزب توده مي‌توان به محمد اعتمادزاده (به. آذين)، ‌سياوش كسرايي، امير هوشنگ ابتهاج و فريدون تنكابني اشاره كرد كه در نامه‌اي حمايت خود را از تسخير‌كنندگان سفارت امريكا اعلام كردند. در اين رابطه مي‌توان به چرخش موضع سازمان مجاهدين در بيانيه اول به دوم اين سازمان اشاره كرد. مشابه اتفاقي كه براي فضاي روشنفكري افتاد، در خصوص جريان‌هاي سياسي نيز رخ داد و به فاصله چند ساعت بعد از انتشار خبر اين حادثه، اغلب جريان‌هايي كه از نظر فكري با دانشجويان خط امام همسو نبودند، از اين اقدام حمايت كردند. كانون نويسندگان ايران، حزب توده، سازمان مجاهدين خلق ايران و جامعه روحانيت مبارز در بيانيه و نامه‌هايي حركت دانشجويان را ستايش كردند. همان طور كه گفته شد وقتي به سفارت امريكا حمله شد همه گروه‌هاي سياسي از اين حركت حمايت كردند. حتي با وجود آنكه مهدي بازرگان مخالف جدي تسخير سفارت امريكا بود و جزو بزرگان و صاحبان نفوذان نهضت آزادي شناخته مي‌شود اما درباره نحوه واكنش نشان دادن به اين حادثه حتي در داخل نهضت آزادي هم اختلاف نظر وجود داشت، شاهد اين مدعا هم بيانيه نهضت آزادي در حمايت از دانشجويان خط امام به سفارت است. محمدتوسلي در همين رابطه مي‌گويد، وقتي عصر ١٣ آبان ١٣٥٧ ابراهيم يزدي نزد امام مي‌رود ايشان همان دستوري را مي‌دهند كه روز ٢٤ بهمن ١٣٥٧ به ابراهيم يزدي داده بودند «يعني طبق عرف بين‌المللي عمل كنيد و چريك‌ها را از سفارت خارج كنيد و آقاي مهدوي‌كني كه مسووليت كميته مركزي را داشتند نيروهاي پاسدار را در اختيار دكتر يزدي مي‌گذارند.» (مجله صدا- ١٦آبان ١٣٩٤) اما سوال اصلي اين است كه در فاصله ١٣ آبان تا ١٤ آبان چه اطلاعاتي به امام مي‌رسد كه نظر امام عوض مي‌شود!؟ محمدتوسلي در خصوص تغيير موضع امام از بهمن ٥٧ تا آبان ٥٨ باور دارد كه مخالفت امام با ماجراي ٢٥ بهمن به دليل شائبه حضور گروه‌هاي چپ و مسلح بود چراكه همراهي مجاهدين با آنها مي‌توانست مساله اصلي انقلاب را منحرف كند.

 

اعتماد

تسخير سفارت امريكا در گفت‌وگو با مجيد تفرشي

رسمي كردن تسخير از اصل آن مهم‌تر بود

 

 ٣٨ سال از تسخير سفارت امريكا در تهران گذشته است؛ با اين حال ١٣ آبان ماه، همچنان در تاريخ انقلاب اسلامي از مهم‌ترين روزهاي تاريخي و سرنوشت‌ساز تلقي مي‌شود. در طول اين چهار دهه بارها از جوانب مختلف و با نگاه‌هاي متفاوت به آن پرداخته شده است اما گويي هنوز هم زواياي ناروشني در آن هست كه هر ساله مي‌طلبد طرحي نو درباره آن افكنده و بازخواني ديگري از آن روايت شود.
ما نيز در گروه «سياستنامه» روزنامه اعتماد به سهم خودمان سعي كرديم نگاهي دوباره به آن روز تاريخي و سرنوشت ساز بيندازيم و حتي‌الامكان ماجرا را از دو نگاه كاملا متفاوت دنبال كنيم. ١٣ آبان ماه سال ١٣٥٨ مانند هر روز ديگري كه در تاريخ از اهميت تعيين‌كننده‌اي برخوردار است محل تامل و اختلاف ناظران و تحليلگران قرار دارد. برخي تمام‌قد از همه ابعاد و وسعت آن دفاع مي‌كنند و معتقدند كه در آن مقطع منافع ملي ما جز از اين رهگذر تامين نمي‌شد و در غير اين صورت اساسا حيات انقلاب به خطر مي‌افتاد. اما برخي ديگر با نگاهي متفاوت معتقدند كه مي‌توانست برخي ابعاد اين مساله شكل ديگري پيدا كند و در مواردي از آن طور ديگري رفتار شود.
عباس سليمي نمين به گروه اول و مجيد تفرشي به گروه دوم تعلق دارد. سليمي نمين و تفرشي هر دو نويسنده و پژوهشگر تاريخ معاصر كشورمان هستند كه در اين شماره هر كدام از خواستگاه خود به تحليل واقعه ١٣ آبان ماه سال ١٣٥٨ پرداخته‌اند. طبيعي است كه اظهارات آنها لزوما بيان‌كننده نظر روزنامه نيست و اساسا مسائل تاريخي مهم‌تر و حساس‌تر از آن است كه بتوان با يك يا دو تحليل، حكمي كلي و نهايي براي آن صادر كرد.
بنابراين واقعه تسخير سفارت امريكا همچنان مي‌تواند محل بحث باشد و «سياستنامه» اين آمادگي را دارد كه ضمن استقبال از نظرات صاحب نظران به انتشار و انعكاس ديدگاه‌هاي مختلف بپردازد.

 

 

مجيد تفرشي مورخ و سندپژوه به درستي معتقد است كه رويداد تسخير سفارت امريكا در آبان‌ماه سال ١٣٥٨ خورشيدي هنوز به تاريخ به اين معنا نپيوسته كه بتوان به سادگي درباره علل و انگيزه‌ها و پيامدهايش صحبت كرد و همچنان هر گونه اظهارنظري درباره آن باعث واكنش‌هاي مثبت و منفي ديگران مي‌شود. با اين همه او از منظر مورخي كه مراجعه مستقيم به اسناد مي‌كند و مدام با اسنادي از مناسبات ايران با ساير كشورها سر و كار دارد و مسائل بين‌المللي را تحليل مي‌كند، در گفت‌وگوي حاضر خطر كرده و ديدگاه‌هايش را درباره اين واقعه بيان مي‌كند. از ديد او نفس گروگانگيري مساله بدون سابقه‌اي نبود و حتي انتظار آن مي‌رفت، اما مساله اصلي تداوم آن است كه موجب شد اين واقعه به رويدادي بي‌نظير با پيامدهاي بلندمدت بدل شود.

 

در مورد انگيزه‌هاي رويداد تسخير سفارت امريكا ديدگاه‌هاي متفاوتي مطرح شده است، شما در اين باره چه نظري داريد؟

من در مورد ماجراي اشغال سفارت امريكا در ١٣ آبان ١٣٥٨ يا ٤ نوامبر ١٩٧٩ بسيار گفته‌ام و نوشته‌ام. متاسفانه مثل خيلي از موضوعات مختلف تاريخ معاصر ايران، مساله گروگانگيري و اشغال سفارت امريكا در تهران هم هنوز يك موضوع كاملا جدا و بري از مسائل سياسي روز نشده است و به تاريخ نپيوسته كه بدون عصبيت و احساسات و خشم و عشق و نفرت بتوان راجع به آن سخن گفت و مورخ و تحليل‌گر هر موضعي اتخاذ كند، عده‌اي او را متهم مي‌كنند كه نسبت به مسائل روز نگاه خاصي دارد و حتي اتهامات سياسي و امنيتي به او مي‌زنند. بنابراين فراتر از يك بحث علمي بحث راجع به اين واقعه همچنان داغ است و ابزار سياسي براي آبروبري و آبروخري تلقي مي‌شود. اما بحث من فراتر از يك بحث ساده تاريخي است، زيرا مجال اين را داشتم كه اسناد محرمانه بين‌المللي ماجراي گروگانگيري و ريشه‌ها و تبعات آن را ببينم و به نظرم مي‌رسد كه اهميت اين موضوع از حيث تاريخي بسيار زياد است، زيرا يكي از نقاط عطف و تاثيرگذار در تاريخ روابط سياسي ايران با غرب است كه پيامدهاي ملي و منطقه‌اي و بين‌المللي گسترده‌اي داشته است. اگر سوگيرانه و با اغراض سياسي به اين واقعه بنگريم، به هيچ‌وجه نمي‌توانيم با مسائل جدي و موثر در اين واقعه به صورت كاملا منصفانه و بي‌رحمانه برخورد كنيم. بايد در نظر داشت كه در دوران انقلاب و پس از پيروزي انقلاب اسلامي، باور بسياري در ايران اين بود كه امريكا حامي و مقصر اصلي عملكرد شاه بوده است. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي دولت‌هاي غربي به طور كلي و به خصوص امريكا و بريتانيا از رفتن شاه ناراحت بودند، زيرا با وجود اختلافات جدي با شاه، هيچ كدام از آنها علاقه‌مند سرنگوني او نبودند، اما در ابتدا به هيچ‌وجه هم علاقه‌مند به مقابله آشكار با انقلاب اسلامي نبودند، زيرا تصور كشورهاي غربي اين بود كه حادثه‌اي در ايران رخ داده و بايد با جمهوري اسلامي مذاكره كرد، ضمن آنكه يكي از مسائل اصلي آن زمان بحث جنگ سرد است و خطر اتحاد جماهير شوروي مهم است. بنابراين هم امريكا و هم دولت‌هاي اروپايي در وهله نخست نظرشان اين است كه با تن دادن به واقعيت پيش آمده سرنگوني بزرگ‌ترين متحد منطقه‌اي خود، به نوعي با ايران تعامل كنند و واقعيت را بپذيرند و با ايران رويارويي مستقيم نداشته باشند، ضمن اينكه شرايط ايران را مطلوب نمي‌دانستند و مي‌خواستند خيلي جدي جلوي گسترش انقلاب ايران به كشورهاي منطقه به خصوص كشورهاي حوزه خليج فارس را بگيرند. از سوي ايران نيز اين مساله مطرح است كه شاه حق ندارد به انگيزه يا بهانه درمان به امريكا برود. همچنين نيروهاي موثر در انقلاب ايران در يك مسابقه سياسي مي‌پرداختند براي اثبات ضدامريكايي و ضدامپرياليست بودن خودشان، يعني گروه‌هايي مثل سازمان مجاهدين خلق (منافقين)، حزب توده، سازمان‌هاي چريك‌هاي فدايي خلق و ديگر گروه‌هاي سياسي اسلامي و ملي رقابتي داشتند براي اينكه نشان بدهند كه از ديگر گروه‌ها ضد امريكايي‌تر هستند و دولت مهندس بازرگان و حتي حزب جمهوري اسلامي در اين ميان از سوي اين گروه‌ها در مظان اتهام بودند كه با امريكا مماشات مي‌كنند يا حتي به تعبير برخي گروه‌هاي افراطي امريكايي هستند. بنابراين اين گروه‌ها نيز براي اينكه خود را از اين اتهام مبرا كنند، مدام شعارهاي ضد امريكايي مي‌دادند. در اين ميان بايد به مساله مهمي اشاره كنم كه شايد در گروگانگيري نقش داشت و آن مساله انتخاب سفير جديد امريكا در ايران، والتر كانلو بود. به اين فرد رسما و صريحا توسط دولت ايران اجازه ورود به ايران داده نشد. از نظر دولت مهدي بازرگان و ابراهيم يزدي وزير خارجه، اتهام كاتلر اين بود كه قبلا در زئير سفير بوده و سابقه اقدامات استعماري در جهت منافع امريكا داشته است. به هر حال دولت بازرگان با انتخاب اين فرد مخالفت جدي كرد.

اين عدم پذيرش چه پيامدهايي داشت؟

براي امريكا كه با وجود حمايت كامل از حكومت قبلي ايران حداقل اعلام مي‌كند كه با حكومت جديد قصد مماشات دارد و ادعا مي‌كند كه اصل انقلاب را به رسميت شناخته و واقعيت تغييرات سياسي ايران را قبول دارد، عدم پذيرش سفير جديد ضربه بزرگي به اين مناسبات است. اما به هر حال ضربه نهايي نبود. اما علت اصلي رد كردن سفير جديد امريكا در تهران از سوي دولت ايران در واقع اين نبود كه دولت مهندس بازرگان و وزارت خارجه به طور جدي اين فرد را مي‌شناختند و مي‌خواستند به امريكا و روابط ايران و امريكا ضربه بزنند.

پس علت چه بود؟

علت اصلي حضور در مسابقه امريكايي‌ستيز و جو ضدامپرياليسم اول انقلاب بود كه مي‌خواستند با حزب توده، مجاهدين خلق و برخي اسلامي بگويند كه ما نيز به اندازه شما با امريكا در ستيز هستيم و فكر نكنيد كه ما طرفدار امريكا هستيم. در واقع نوعي ژست امريكايي‌ستيزي بود كه مثل بقيه مناقشات داخلي لطمه منطقه‌اي و بين‌المللي به مناسبات ايران با كشورهاي ديگر زد. در واقع مناسبات ديپلماتيك ايران و امريكا در اين مرحله، قرباني مسابقه تظاهر به امريكاستيزي در بين دولت موقت و منتقدانش شد. درست است كه اكثر قريب به اتفاق دانشجوياني كه به سفارت امريكا حمله كردند، دانشجويان مسلمان انقلابي منتقد دولت مهندس بازرگان بودند و كساني بودند كه از موضع اسلامي با دولت امريكا مخالف بودند، اما در واقع مي‌خواستند به گروه‌هاي چپ، مجاهدين خلق و گروه‌هاي سكولار ضد امريكايي نشان بدهند كه اگر شما در شعارها و اعتراضات خودتان به امريكا حمله مي‌كنيد، ما هم سفارت امريكا را مي‌گيريم و شما در موضوع مبارزه با امپرياليسم جدي‌تر و كوشاتر هستيم.

آيا اين دانشجويان خودجوش چنين تصميمي گرفتند؟

من واقعا نمي‌توانم بگويم كه اين ماجرا خودجوش بوده است يا با همراهي مقامات و جريان‌هاي ديگر رخ داده است، اما به هر حال نتيجه رقابتي براي سبقت گرفتن از گروه‌هاي ضد امريكايي ديگر بوده است تا بگويند ما هم به اندازه شما و بلكه بيش از شما ضدامريكايي هستيم. اول انقلاب اگر خاطرتان باشد گروه‌هايي كه خودشان را منتسب به سازمان چريك‌هاي فدايي خلق مي‌دانستند، سفارت امريكا را اشغال كردند، اما اقدام‌شان با مخالفت شديد رهبر انقلاب و دكتر يزدي، معاون نخست‌وزير مهندس بازرگان مواجه شد و آنها را از سفارت امريكا بيرون كردند و موضوع تمام شد.

البته در مورد حمله چريك‌هاي فدايي فرخ نگهدار از اعضاي اين گروه نيز مدعي است كه اين اقدام كار اين گروه نبود.

بله، كساني كه حمله كردند خودشان را منتسب به سازمان چريك‌هاي فدايي مي‌دانستند، اما سازمان چريك‌ها به خصوص شخص آقاي نگهدار ليدر اين گروه معتقد است كه اين افراد وابسته به ما نيستند و از آنها اعلام برائت كرد. صحبت من اين است كه حداقل اين افراد خودشان را منتسب به اين سازمان مي‌كردند و هوادار آنها بودند. به هر حال در اينكه هوادار چريك‌ها بودند ترديدي نيست. اما اينكه اجازه يا اراده‌اي از سوي سازمان چريك‌هاي فدايي خلق داشتند را مطمئن نيستم و اصراري نيز در اين زمينه ندارم. به هر حال اين گروه‌هاي تندرو معتقد بودند كه بايد نشانه حملات را به سمت امريكا گرفت و مبارزه با امپرياليسم را هدف اصلي انقلاب مي‌دانستند، نه مبارزه با نيروهاي استبدادي و ديكتاتوري.

تفاوت اشغال سفارت امريكا در ١٣ آبان ١٣٥٨ با اشغال قبلي در چه بود؟

در اشغال و گروگانگيري روزهاي نخست انقلاب و همين طور اشغال كمتر شناخته شده سفارت بريتانيا، دولت و حكومت رسما موضع منفي گرفت و با اشغالگران برخورد كرد. در گروگانگيري اصلي در ١٣ آبان ١٣٥٨ چند مساله مهم رخ داد. نخست اينكه در همه دنيا اشغال سفارتخانه‌هاي خارجي نمادي براي اعتراض به سياست آن كشور است. سفارت ايران هم در كشورهاي مختلف از جمله لندن و امريكا بارها مورد حمله قرار گرفته است و اشغال شده است و اين موضوع في‌نفسه امر عجيب و جديدي نيست. اما چند موضوع سبب شد كه اين ماجرا به يك حادثه تاريخ‌ساز و تاثيرگذار حتي تا به امروز بدل شود.

يعني حمله به سفارتخانه‌ها امري رايج بوده است. زيرا برخي مثل آقاي اصغرزاده مدعي شده‌اند كه اشغال سفارتخانه‌ها به خصوص در آن زمان امري معمول بود.

بله، اشاره كردم كه سفارت خود ايران در لندن از قبل از انقلاب تا به امروز بارها مورد حمله قرار گرفته است. اما اين حمله خاص در ١٣ آبان ١٣٥٨ چند ويژگي داشت كه با اين حمله‌ها متفاوت است و نشان مي‌دهد مطلبي كه از قول آقاي اصغرزاده گفتيد، مغلطه و كاملا نادرست است. تفاوت تسخير سفارت امريكا در سال ١٣٥٨ با بقيه موارد مشابه دست كم در سه وجه است: اول اينكه اقدام اشغال امري مقطعي و كوتاه‌مدت است. معمولا يك يا چند ساعت و در نهايت دو، سه روز بيشتر به طول نمي‌انجامد و تمام مي‌شود، يعني چيزي نيست كه يك سال و اندي ادامه پيدا بكند و در هيچ كجاي دنيا سابقه ندارد كه اين اقدام تا اين زمان ادامه پيدا كند.

اين ويژگي چه اهميتي دارد؟

طول كشيدن ماجرا به اين معناست كه دولت با اين اقدام غيرقانوني مماشات مي‌كند، يعني يا ناتوان از جلوگيري از آن است يا با اشغال‌كنندگان همدست است. در هر دو صورت اين اقدام خطاست زيرا نقض مشخص و آشكار قوانين بين‌المللي است كه دولت يا با آن مماشات كرده يا با آن همكاري كرده است. نكته دوم كه مهم‌تر است اين است كه اينكه چند دانشجو از ديوار وارد يك سفارت بشوند، چنان كه اشاره شد، امري جديد نيست، اما حادثه‌اي كه آن را مهلك و خطرناك مي‌كند، رسمي شدن آن است. در همه كشورهاي دنيا دولت‌ها مي‌گويند يك عده دانشجوي خودسر مي‌روند به داخل يك سفارت و در را پشت سر بسته‌اند و آن را اشغال كرده‌اند، ما متاسفيم و سعي مي‌كنيم مشكل را حل كنيم. اما وقتي مساله به شكلي رسمي جدي مي‌شود و با كشوري كه سفارتش اشغال شده رسما مذاكره مي‌شود كه اگر اين كار را بكنيد كه گروگان‌ها آزاد شوند و نه فقط پنجاه و اندي نفر در داخل سفارت بلكه ٦ ديپلمات ارشد در وزارت خارجه حبس شوند، آنگاه اين حادثه خسارتبار و خسارت آن ملي مي‌شود و ديگر بحث چند دانشجو مطرح نيست، بلكه حكومت و دولت مسوول اين اقدام هستند. به عبارت ديگر رسمي شدن گروگانگيري مهم‌تر از اصل آن است. به اين دو دليل گروگانگيري سفارت امريكا در ايران بي‌نظير در تاريخ معاصر جهان است.

ويژگي سوم اين واقعه كه به نظر شما آن را از موارد مشابه متمايز مي‌كند، چيست؟

براي نخستين بار در تاريخ بعد از انقلاب شاهد اين هستيم كه بعد از گروگانگيري كشورهاي غربي بعد از كنفرانسي بين‌المللي كه در ناپل ايتاليا تشكيل شد و من اسناد آن را كاملا در اختيار دارم، جامعه غرب يعني اروپا و امريكا و كانادا به طور كامل عليه ايران متحد مي‌شوند. يعني ما با دست خودمان اقدامي انجام مي‌دهيم كه كشورهاي بزرگ غربي را عليه خودمان متحد مي‌كنيم. تا قبل از اين هيچ‌وقت كشورهاي غربي موضع واحد و يكساني عليه ايران و منافع ملي و مصالح ايران و جمهوري اسلامي تازه تاسيس نداشتند. اما گروگانگيري باعث متحد شدن غرب عليه ايران شد، هم از جهت استراتژيك، هم از حيث اقتصادي و هم از جنبه منطقه‌اي و مذاكراتي كه براي حل و فصل مسائل منطقه‌اي براي مقابله با ايران رخ داد. مي‌دانيد كه تا قبل از گروگانگيري با وجود اينكه دولت بختيار و بعد دولت موقت اعلام كرده بودند كه ما مي‌خواهيم از پيمان نظامي منطقه‌اي سنتو خارج شويم، اما هم امريكا و هم بريتانيا و هم تركيه و پاكستان كه هم‌پيمانان ايران در سنتو بودند، اصرار داشتند كه با وجود پيروزي انقلاب اسلامي، ايران در اين پيمان باقي بماند، اما ماجراي ١٣ آبان و دولتي شدن آن باعث شد كه ايران از مدار و محور هر گونه مذاكره و مماشات جامعه بين‌المللي خارج شود. مساله بعدي گروگانگيري كه بسيار اهميت دارد اين است كه در بعد بين‌المللي، مساله گروگانگيري ايران به نوعي آغاز هجمه بين‌المللي به ايران بود، به عنوان كشوري كه معاهدات و تعهدات بين‌المللي را نمي‌پذيرد و قابل اطمينان و قابل تعامل و مذاكره نيست. به عبارت ديگر اين اقدام به نوعي آغاز انزواي سياسي ايران است. آخرين موضوعي هم كه مي‌خواهم به آن اشاره كنم و البته بسيار مهم است اين است كه تا قبل از ١٣ آبان مي‌بينيم به دلايل مختلفي مثل بهانه جويي يا واقعيت‌هايي كه وجود داشت دولت عراق و حكومت صدام حسين اصرار به حمله به ايران داشت. تا قبل از ١٣ آبان گزارش‌هايي هست كه آقاي مارك گازيوروفسكي منتشر كرده در مورد اينكه امريكا به ايران هشدار داده بودند كه نقشه حمله نظامي عراق به ايران در حال وقوع است. يكي از تبعات مستقيم ماجراي گروگانگيري اين بود كه دولت امريكا به عراق چراغ سبز نشان داد يا حداقل ممانعتي براي عراق در زمينه حمله به ايران ايجاد نكرد و بعدا نيز در عمل از آن حمايت كرد. به نظر من حادثه گروگانگيري يكي از مقدمات بديهي و اصلي حمله عراق به ايران شد.

آيا گروه يا گروه‌هايي در آن زمان با تسخير سفارت امريكا مخالفت نكردند؟

در بدو امر تا جايي كه من مطالعه كرده‌ام، تقريبا هيچ گروه سياسي غير از اپوزيسيون خارج از كشور با آن مخالفت نكردند. آن زمان ايران دو اپوزيسيون خارج از كشور داشت، يكي گروه شاپور بختيار و ديگري گروه ارتشبد غلامعلي اويسي كه هر دو به طور موازي ولي گسترده با صدام حسين تعامل داشتند. اما گروه‌هايي كه داخل كشور بودند، تقريبا در بدو امر مخالفت آشكار و جدي با اين ماجرا نداشت. حتي ابوالحسن بني صدر و طيف هوادارانش كه بعدا در انتقاد به گروگانگيري مرتب نوشته و گفته‌اند، در ابتداي كار در روزنامه انقلاب اسلامي كاملا مدافع اشغال سفارت بود. اما در ادامه كه موضوع فرسايشي مي‌شود و به درازا مي‌انجامد و مساله به تدريج از دست دانشجويان خارج مي‌شود و در عمل به ابزاري براي كشمكش سياسي داخلي جناح‌هاي مختلف تبديل شد، مخالفين به تدريج اعتراض مي‌كنند كه ماجرا بايد حل شود زيرا تبديل به پاشنه آشيل حكومت شده و به نظام و ايران خسارت وارد مي‌كند. در واقع در ميان مدت و دراز مدت اشغال سفارت امريكا در تهران از يك فرصت ابراز مخالفت با امريكا به چالش و مانع مهمي عليه منافع ملي ايران مبدل شد

 

اعتماد

اشغال سفارت امريكا در گفت‌و گو با سليمي نمين

عليه دولت موقت فضاسازي شد

 

٢٥ بهمن ١٣٥٧ گروهي ناشناس و نقاب به چهره وارد سفارت امريكا مي‌شوند. دولت موقت به سرعت به اين اقدام واكنش نشان مي‌دهد و در كمتر از چند ساعت آنها را از سفارت بيرون مي‌كند. نيرو‌هاي مهاجم فرصت و امكان دسترسي به اسناد داخل سفارت امريكا را پيدا نمي‌كنند. چند ماه بعد، ‌يعني در آبان ماه ١٣٥٨ دوباره گروهي به سفارت امريكا وارد مي‌شوند اما اين‌بار اين گروه نه نقابي به چهره داشتند و نه مسلح بودند. با دستان خالي و با هويت انجمن اسلامي دانشجويان وارد سفارت مي‌شوند. اين‌بار دولت موقت تلاش مي‌كند آنها را از سفارت خارج كند اما حركت آنها مورد تاييد رهبري انقلاب، امام خميني (ره) قرار مي‌گيرد و آنها در سفارت ماندگار مي‌شوند و به اسناد داخل سفارت دسترسي پيدا مي‌كنند. حضور دانشجويان خط امام در سفارت امريكا مورد استقبال جريان‌هاي سياسي مختلف قرار مي‌گيرد؛ گروه‌هايي كه نگرش سياسي متضادي داشتند و بيانيه‌هاي حمايتي يكي پس از ديگري صادر مي‌شود. در خصوص اسنادي كه از سفارت امريكا بيرون آمد و پيامدهاي تسخير سفارت نكات بسياري گفته شده است اما موضوع گفت‌وگوي «سياستنامه » با سليمي نمين، پژوهشگر اصولگراي مسائل تاريخ درباره فاصله بين بهمن ٥٧ تا آبان ٥٨ است كه در ادامه مي‌آيد.

 

در ٢٥ بهمن ١٣٥٧ گروهي وارد سفارت امريكا مي‌شوند؛ نظر شما درباره ماهيت اين گروه چيست؟ آيا بين اسناد تاريخي‌اي كه مطالعه كرديد به شاهدي درباره هويت آنها برخورد كرده‌ايد يا نه؟

اين مهم نيست كه در روز ٢٥ بهمن ٥٧ چه گروهي به سفارت امريكا وارد شده است و قصد داشته به اين سفارت حمله كند. حتي اگر دانشجويان، دانشجويان مسلمان يا عضو مجاهدين يا چريك‌هاي فدايي بوده باشند، اهميتي ندارد چرا كه اين حادثه در روندي كه انقلاب اسلامي طي مي‌كرد، تاثيري نداشت و به بياني ديگر هيچ تغييري در منكوب كردن آن اتفاق نداشت. بايد مساله را در نظر داشته باشيم كه در آن روزها هدف انقلابيون دست‌يافتن به سفارت امريكا نبود. در واقع انقلاب اسلامي در روزهاي اول تلاش كرد فصل نويني را با امريكايي‌ها آغاز كند. منظور من از آغاز شدن فصل نوين اين است كه انقلاب و نظام سياسي- جديد يعني جمهوري اسلامي - ارتباطي كه بوي سلطه از آن به مشام نمي‌رسد، با امريكا برقرار كرد و به بياني دقيق‌تر اين فرصت را در اختيار امريكا قرار داد تا مشي خود را در خصوص ايران اصلاح كند؛ اين در حالي است كه در ٢٥ بهمن هنوز مشخص نبود امريكايي‌ها در مقام ضديت با استقلال ايران گام برخواهند داشت يا استقلال ايران را مي‌‌پذيرند؟

اما حافظه جمعي ايرانيان هنوز به ياد داشت امريكاييان با تحركات مردمي و توده‌ها مقابله و مواجهه سركوب‌گرانه داشته‌اند. احتمالا همين خاطره جمعي مي‌توانست بهانه خوبي باشد تا هر گروهي به سفارت امريكا حمله كند.

در آن زمان مشي امام اين بود كه هرگز در مقام تلافي‌جويي در نيايد. به دليل وجود و عمق تنفر جامعه ايران از امريكايي‌ها شهيد بهشتي، به عنوان يار نزديك امام، ماموريت پيدا مي‌كند كه هيات مستشاري امريكا را از هتل آزادي تا فرودگاه مهرآباد بدرقه كند تا كسي به آنها صدمه نزند. مشي انقلاب اين است كه فصل نويي را آغاز كند؛ لذا تفاوتي نمي‌كرد حركت ٢٥ بهمن صورت گرفته باشد اين حركت توسط هركسي صورت مي‌گرفت، ‌امام آن را محكوم مي‌كردند. در آن برهه از تاريخ انقلاب، مشي امام اين بود كه به امريكايي‌ها فرصت داده شود.

به هر حال اين موضوع مهم است كه هويت گروه‌هاي نقاب به صورت و مسلح چه بوده است.

آنطور كه ابراهيم يزدي مي‌گويد اينها گرايش چپ داشته‌اند. اگر آنها نمي‌پذيرند بحث ديگري است.

بحث بر سر اين است كه چرا اين گروه‌ها نبايد مسووليت اين عمليات را بر عهده بگيرند؛ بالاخره اگر چريك‌هاي فدايي بوده باشند، ‌آنها رويكرد مسلحانه به مبارزات سياسي خودشان داشتند و امريكا هم براي آنها مصداق امپرياليسم دوران‌شان بود و خيلي اين حركت بي‌منطق نبود.

به نظر من، ‌اين اقدام خيلي هم با منطق سياسي مطابقت نداشت تا بتوانند مسووليت اين عمليات را گردن بگيرند چرا كه اين حركت براي شوروي تبعاتي را به بار مي‌آورد؛ هر حركت ضد امريكايي- تا حدي كه به سفارت آنها حمله شود- مي‌توانست پيامدهايي سياسي براي شوروي داشته باشد. از سويي ديگر وقتي اين عمليات ناكام و ناموفق شد و نتيجه و عايدي براي آنها نداشت، بايد موضعي را مي‌گرفتند كه زياني را متوجه خودشان نكنند و به همين خاطر ناچار بودند كه مسووليت آن را نپذيرفته و منكر آن شوند. اما اگر مي‌توانستند وارد سفارت شوند و به اسناد دسترسي پيدا كنند آنگاه برگ برنده در دست آنها بود.

اما در اينجا همچنان نكاتي مبهم است. دولت موقت در ٢٥ بهمن بسيار سريع با اين اقدام مقابله مي‌كند ولي تسامح دولت موقت در برخورد با حركت ١٣ آبان خيلي زياد است.

در فاصله بين بهمن ٥٧ و آبان ٥٨ عملكردي را از امريكا شاهد هستيم و اين عملكرد تنفري را از امريكايي‌ها در جامعه به وجود آورد. امريكا در اين فاصله براي دولت مركزي و ايجاد تجزيه‌طلبي تلاش مي‌كرد. مردم ايران به تدريج به اين درك رسيدند كه امريكاييان رويه پيشين خودشان را همچنان ادامه مي‌دهند و به طرق مختلف عليه ملت ايران اقدام مي‌كنند. آن موقع تحليل جامعه اين بود كه نمي‌تواند با دو هزار نيرو – كه نيروي قابل توجهي است- در مرز ايران و تركيه مجتمع شوند و تركيه به آنها امكانات و تسليحات، بدون اجازه امريكاييان بدهد. باتوجه به شناختي كه مردم ايران از تركيه داشتند مي‌دانستند اين حركت الزاما با اجازه امريكاييان بوده است. مشاهدات ميداني ايرانيان براي مردم مشخص مي‌كرد امريكاييان دست به يك تحرك گسترده براي كند شدن و شكست روند انقلاب زده بودند.

برخي نگاه‌ها به امريكا مي‌توانست با مذاكره دولت حل و فصل شود و آنها با روند انقلاب همراه شوند.

اينكه شما امريكا را از طريق گفت‌وگو بتوانيد بر سر عقل بياوريد تجربه و با شكست هم مواجه شده بود. ما تجربياتي قبل از پيروزي انقلاب داشتيم كه نشان مي‌داد مذاكره با امريكاييان بي‌‍‌‌ثمر است. ما در جريان نهضت ملي شدن صنعت نفت با امريكا گفت‌وگو كرده بوديم تا آنها مجاب شوند امريكاييان در كودتا مشاركت نكنند و آنها نيز قول داده بودند تا با انگليسي‌ها مشاركت نكنند. اما اسناد نشان مي‌دهد امريكاييان در ارتباط با مساله كودتا همه توان خود را گسيل داشتند. قدرت‌هاي سلطه‌گر اگر قرار بود به واسطه مذاكره بر سر عقل بيايند كه اصلا جنايتي در جهان شكل نمي‌گرفت.

چقدر انتخاب سفارت امريكا متاثر از حاكميت فضاي فكري چپ‌ها و توده‌اي‌ها بود؟

من براي پاسخ به اين سوال بايد توضيحات مقدماتي را بدهم. در آن ايام حساسيت نسبت به امريكا فزوني گرفته بود. اين احساس هم در رهبر انقلاب وجود داشت و هم در بين مردم ايجاد شده بود. دو عامل باعث شد حساسيت امام نسبت به تحركات امريكاييان بالا رود. امريكا مسامحه ملت ايران را ناديده گرفت. در همان زمان ٥٠ هزار مستشار امريكايي در ايران حضور داشتند و آنها در ايام مبارزات انقلاب ساواك را هدايت مي‌كردند يا كارهاي ديگري كه توسط آنها مديريت مي‌شد اما مردم با وجود جو انقلابي كه مي‌توانست حركت‌هاي خشن را موجه كند، كمترين لطمه‌اي را به مستشاران نزدند، در اين مصالحه رهبر انقلاب ايران عامل بازدارنده بودند از سويي ديگر امام متوجه شدند امريكاييان گروهك‌سازي مي‌كنند و گروهك‌هايي با شكل چپ كه همه آنها امريكايي بودند؛ گروه‌هاي چپي كه امريكايي بودند. امام شاهد بود امريكاييان درصدد متوقف كردن جريان انقلاب اسلامي برآمده‌اند. دومين عاملي كه حساسيت امام را برانگيخت مسائل دولت موقت بود. بازرگان نوعي خوش‌باوري نسبت به امريكا داشت. بازرگان معتقد بود مي‌شود با مذاكره مشكلات را با امريكا حل كرد و ما نمي‌توانيم عليه سلطه امريكاييان در ايران بپاخيزيم و هم با استبداد مبارزه كنيم و هم با استعمار. بعد از پيروزي انقلاب امام احساس كردند آقاي بازرگان به دنبال زمينه حفظ امريكا در ايران است.

دانشجويان ايده تسخير سفارت را از كجا ياد گرفته بودند؟

دانشجويان خط امام مانند معصومه ابتكار تجربه اتحاديه دانشجويي در خارج از كشور را داشتند. اتحاديه دانشجويي در كشورهاي مختلف اين حق را براي دانشجويان قائل مي‌شدند كه دست به اشغال بزنند و اگر با سياستي مخالف هستند و اين ايده راي اكثريت را بياورد براي اينكه اعتراض خودشان را رساتر بيان كنند، اجازه پيدا مي‌كردند مثلا فرض كنيد به شهريه دانشگاه اعتراض داشتند. آنها براي بيان اعتراض‌شان اگر همه موافقت مي‌كردند دست به اشغال مي‌زدند و نظامات سياسي مختلف اين حق را براي رساتر كردن دانشجويان قائل مي‌شدند و هيچ محدوديتي براي آنها ايجاد نمي‌كردند. اين تنها منحصر به مسائل صنفي نبوده و حتي ممكن بود موضوع اعتراض و اشغال يك اقدام نژاد پرستانه باشد.

پس دانشجويان تصميم گرفتند به سفارت امريكا ورود پيدا كنند. در شرايطي كه ‌اغلب رسانه‌هاي آن زمان در اختيار چپ‌ها بود و آنها دايما القا مي‌كردند كه سياست كشور به سمت امپرياليستي مي‌رود، اين اقدام مي‌توانست به نوعي اعتراض به سياست‌هاي دولت باشد؛ به خصوص كه نيروهاي چپ با بازرگان زاويه داشتند.

اين زاويه داشتن طبيعي بود. اين برخورد كليشه‌اي با مسائل است كه بگوييم چون توده‌اي‌‌ها با دولت موقت زاويه داشتند توانسته بودند به فضاي موجود در جامعه نسبت به امريكا خط دهند.

اما در سيزده آبان با وجود آنكه جريان پيروان خط امام به داخل سفارت رفتند و محور اصلي ماجرا بودند اما حزب توده، مجاهدين خلق و كانون نويسندگان هم حمايت كردند.

مگر نهضت آزادي حمايت نكرد؟ نهضت در بيانيه‌اي از آزادي حمايت مي‌كند. اين بيانيه در نهضت آزادي راي اكثريت مي‌آورد. شما هيچ گرايشي را در سال ٥٨ پيدا نمي‌كنيد كه عليه اقدام دانشجويان مخالفت كرده باشند.

اين متاثر از فضاي سنگين نبود.

يعني مردم ما متاثر از توده‌اي‌ها بوده‌اند؟ خير!‌ علت اين بود كه جنايات امريكاييان زياد بود و مردم اين را احساس مي‌كردند.

البته شوروي هم در ايران جنايت كرده بود و اين در حافظه جمعي ايرانيان وجود داشت و به همين خاطر سفارت شوروي هم مي‌توانست هدف دانشجويان باشد.

بعد از انقلاب ملت ايران حافظه جمعي خودش را كنار گذاشت و فصل نويني را آغاز كرد؛ ‌آيا شوروي‌ها در اين فاصله اقداماتي عليه ملت ايران انجام دادند؟

پس فضاسازي چپ‌ها عليه دولت موقت قبل از حمله به سفارت را چطور مي‌بينيد؟

بله، چپ‌ها از مدت‌ها قبل در خصوص اقدامات و ارتباطات دولت موقت با امريكا فضاسازي مي‌كردند اما سوال مهم اين است كه آيا در ميان جامعه ايران حرف‌شنوي در خصوص اين فضاسازي‌ها عليه دولت وجود داشت؟ يعني مردم حرف چپ‌ها را به دقت رصد مي‌كردند؟

جريان‌هاي چپ و توده‌اي در روستا‌ها نيرو و هوادار داشتند، تشكيلات مدني داشتند و در رسانه‌ها و روزنامه‌هاي پرتيراژ آن زمان قلم مي‌زدند؛ ‌حتي در ميان روشنفكران هم طرفدار داشتند.

من فضاسازي‌ها را رد نمي‌كنم اما اينكه رهبري انقلاب ايران متاثر از آنها باشد اصلا اينطور نيست. در اينجا بايد به عملكرد ميداني امريكا توجه كنيم. امريكا برخلاف فرصتي كه رهبري انقلاب به آنها مي‌دهد اما از اقدامات خودش شرمنده نمي‌شود و اين كشور رفتار خصمانه خود را ادامه مي‌دهد و در امور داخلي ايران دخالت مي‌كند.

دانشجويان خط امام در نقطه مقابل دانشجويان توده‌اي و چپ قرار داشتند اما در اين اتفاق در يك سو قرار مي‌گيرند ولي در ٢٥ بهمن اين اتفاق رخ نمي‌دهد. چطور اين جريان‌ها همسو مي‌شوند.

اين مثال نشان مي‌دهد ما متاثر از چپ نبوده‌ايم.

«ما» يعني چه كسي؟

يعني انقلاب؛ ‌اگر انقلاب متاثر از چپ ‌بود حركت مستقل چريك‌ها بايد ديده مي‌شد. ما ذره‌اي تحت تاثير فضاي چپ نبوديم.

دانشجويان خط امام در خاطراتشان مي‌گويند، قرار نبود ماجرا طولاني شود اما در مقابل توده‌اي‌ها بين مردم در بيرون سفارت‌ها تا روزهاي بعد از آن غذا پخش مي‌كردند. چه مي‌شود نيروهاي متضاد بر سر حمله به سفارت اجماع مي‌كنند؟

اين كار را مردم عادي هم مي‌كردند. چپ‌ها مي‌خواستند از اين قضيه بهره بگيرند. چون نيروهاي مردمي از دخالت‌هاي امريكا متنفر مي‌شوند. در ٢٥ بهمن مردم هنوز مي‌خواهند به امريكاييان فرصت بدهند. از٢٥ بهمن تا آبان ٥٨ مشاهدات ميداني هست كه مجددا تنفر قبل انقلاب به امريكاييان را زنده كرد. همه مردم شب‌ها در اطراف سفارت مي‌خوابيدند كه اگر امريكاييان حمله‌اي كردند بيايند و دفاع كنند. جريان‌هاي سياسي و فكري و دانشجويي مقابل جريان دانشجويان خط امام مي‌خواستند ماجراي تسخير سفارت را همراهي كنند. آنها در حقيقت همراهي تبليغاتي مي‌كردند اين بدين معني است كه دانشجويان متاثر از فضاي چپ بودند! خير. آنها به خاطر اينكه جامعه از امريكا تنفر پيدا كرده بود، مي‌خواستند جامعه‌ را همراهي كنند. آن چيزي كه در صنعت ملي شدن صنعت نفت انجام نشد و براي آنها بدنامي تاريخي ايجاد شد، در اين حادثه آمدند و تظاهر مي‌كردند كه با ملت ايران همراه هستند؛ به هيچ‌وجه تاثيري در اراده دانشجويان نداشته‌اند. اين جريان‌ها به دنبال سوءاستفاده بودند. فهم اين سوءاستفاده ثقيل نيست. دانشجويان خط امام با چپ‌ها همكاري نداشتند.

دانشجويان خط امام وقتي وارد سفارت شده و با رمزهاي كدگذاري شده روبه‌رو شدند ماندگار شدند. آنها تحليلي در رابطه با جنايات امريكا داشتند كه وقتي واردسفارت شديم با تحليل‌ خودمان را با اسناد تطبيق مي‌داديم. اين مساله موجب طولاني شدن حضور آنها در سفارت شد.

به نظر شما اگر به سفارت شوروي حمله مي‌شد، اسنادي دال بر تلاش اين كشور براي دخالت در ايران پيدا نمي‌شد؟

اصلا اينطور نيست اگر دانشجويان به سفارت شوروي مي‌رفتند چيز خاصي در سفارت شوروي پيدا نمي‌شد. شوروي سابقه دخالت در ايران را نداشت؛ در واقع امكاناتي براي تحرك در ايران نداشتند، آنها امكان تاثيرگذاري و كودتا نداشتند. ساختار سياسي در ايران دست امريكاييان بود. شبكه فراماسونري داشتند. كجا چپ‌ها در ايران شبكه مديران داشتند؟ در اينكه اتحاد جماهير شوروي تلاش داشت در ايران نفوذ كند ترديدي نيست. اما چند دهه ساختار سياسي دست امريكاييان و انگليسي‌ها بود كه به‌شدت منافذ ورود نيروهاي شوروي را سد مي‌كردند تا روس‌ها نتوانند در ايران نفوذ داشته باشند و هيچ راه منفذي نداشتند. نزديك پيروزي انقلاب آنها تحركاتي را آغاز كردند اما ساختار نيروي انساني نداشتند. تشكيلات حزبي آنها منهدم شده بود و اوايل انقلاب بازگشته بود. يك افسر مرتبط با روس‌ها پيدا مي‌شود كه به‌شدت با او برخورد مي‌شود.

مثلا چپ‌ها در تلويزيون ملي نيرو داشتند.

آنها چپ‌هاي توبه كرده بودند كه توسط فرح وارد صداوسيما شده بودند. اين چپ‌ها از خود غربي‌ها بيشتر براي منافع غرب دلسوزي مي‌كردند. آنها توبه كرده بودند و در خدمت شبكه فرح بودند، چه در كانون پرورش فكري و چه در ارتباط تلويزيون ملي.

در فاصله ٢٥ بهمن تا آبان ٥٨ دولت موقت با برژينسكي در حاشيه جشن استقلال الجزاير ديدار مي‌كند؛ وقتي چمران، ‌يزدي و بازرگان به ايران باز مي‌گردند چه كساني عليه بازرگان فضاسازي مي‌كنند؟ غير از اين است كه توده‌‌اي‌ها بودند؟

همه مردم از اينكه ما با جنايتكاراني جوانان مذاكره مي‌كنيم برآشفته مي‌شدند. جواناني كه مي‌خواستند به روستاها كمك كنند. اين اتفاقات جو عمومي ايجاد مي‌كرد، كانون نويسندگان نمي‌توانست بيانيه ندهد؛ فضاي عمومي كشور آنچنان عليه امريكا شده كه كسي نمي‌توانست دربرابر آن سكوت كند. اين تنفر جامعه ايران را نسبت به امريكا مضاعف كرد.

اجازه دهيد از زاويه ديگري وارد ماجرا شويم؛ محمود احمدي‌نژاد به عنوان عضو انجمن اسلامي دانشگاه علم و صنعت، همان موقع پيشنهاد تسخير سفارت شوروي را مي‌دهد اما اين صدا و درخواست شنيده نمي‌شود و مورد توجه قرار نمي‌گيرد. چرا؟

براي اينكه احمدي‌نژاد در دشمن‌شناسي دچار نوعي كم‌فهمي جدي است. از قضا احمدي‌نژاد دچار كج فهمي جدي در اين قضيه است. او در دشمن‌شناسي همان مشكلي را دارد كه انجمن حجتيه داشتند. همان مشكلي كه اخوان مسلمين داشتند. كج فهمي در دشمن‌شناسي يكي از عوامل موثر در شكست است. شما تا درك نكنيد كه تهديد اصلي چيست و همه توانمندي‌خودتان را عليه عامل اصلي به‌كار نگيريد ناكام مي‌مانيد. من خدا را شاكرم كه در آن قضيه كج‌فهمان‌مان در اقليت بودند. در آن زمان گروه‌هايي مانند احمدي‌نژاد دشمن اصلي را شوروي مي‌دانستند. اما چرا ملت ايران نپذيرفتند؟ اينكه شما بخواهيد ماجرا را متاثر از چپ‌ها جلوه‌ دهيد خود اين نگاه به ماجرا متاثر از رويكردي امريكايي است. امام از ماه‌ها قبل از ماجراي سيزده آبان درباره امريكا موضع‌گيري مي‌كردند. دانشجويان خط امام اين سخنراني‌ها را مي‌شنيدند به همين دليل خودشان را خط امام مي‌دانستند؛ احمدي‌نژاد خودش را خط امام نمي‌دانست چون از امام خط نگرفته است. چرا كه اگر خط امامي بود بايد به سفارت امريكا مي‌رفت. اينكه در آن زمان احمدي‌نژاد دشمن اصلي ايران را شوروي مي‌داند نگاهي بسيار سطحي است.

در همان زمان آقاي مهدوي‌كني هم با ماجراي سفارت مخالفت مي‌كند و حتي با وجود آنكه آقاي موسوي خوئيني‌ها در آنجا نماز مي‌خواند، مي‌گويد سفارت غصبي است و نماز ندارد.

حزب جمهوري اسلامي هم با اين كار موافق نيست و مي‌گويد ما در برابر عمل انجام شده قرار گرفتيم. اين بدين معني است كه حزب جمهوري ضد امريكايي نبود؟!‌ نه. آنها معتقد بودند كار دانشجويان در شيوه برخورد با سفارت درست نبوده است. اينكه مهدوي‌كني كار دانشجويان را تاييد نمي‌كند به معني رد جهت‌گيري دانشجويان نيست. او با شيوه مشكل دارد. يعني شيوه را نمي‌پسندد اما بعدها نشان داده شد كه شيوه هم درست بوده است. آقايان آن موقع اطلاعات‌شان نسبت به سفارت كم بود. آقاي رفسنجاني درباره شيوه بحث دارد كه اين رفتن به داخل سفارت قابل دفاع است يا نه!‌ نه اينكه اين حركت با جهت‌گيري امام همسو نيست.

اما چپ‌ها از اين موضوع استفاده كردند تا دولت را تحت فشار بگذارند. وقتي دولت موقت استعفا مي‌دهد، ‌كدام روزنامه تيتر هيجاني مي‌زند؟

حرف چپ‌ها بردي نداشت و آنها مخاطب نداشتند. روزنامه كيهان و اطلاعات از حركت‌ چريك‌هاي فدايي دفاع مي‌كردند اما تاثيري در انقلاب نداشتند. دولت موقت روز قبل استعفا داده بود. تاريخ ما نشان مي‌دهد علما و ملت ما نسبت به غرب حساسيت ويژه داشته‌اند. شما نمي‌توانيد بگوييد نهضت مشروطه ضد غرب نبوده است

اعتماد

 

به کانال سرزمین جاوید بپیوندید : telegram.me/sarzaminjavid

حروف تصویر