محل تبلیغ شما
بهروز وثوقی: فقط با خاطرات «ایران» زنده‌ام؛میام که خاطراتمو پس بگیرم

تاریخ خبر: 1397/2/25

بهروز وثوقی: فقط با خاطرات «ایران» زنده‌ام؛میام که خاطراتمو پس بگیرم

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

 

بهروز وثوقی: فقط با خاطرات «ایران» زنده‌ام


شهاب حسینی در آمریکا میزبان آقای بازیگر شد

 

این بازیگر قدیمی و محبوب سينماي ايران نوشت: «امروز میخوام باهم وطنان عزیزم در ایران که همیشه بهر وسیله اى منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرارمیدن درد دل کنم و بگم درسته که سالهاست که در غربت غریبى هستم ولى مگرمیشود نقطه به نقطه اون خاک پاک رو از یاد برد. ‌‎منم بهروز، بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران ‌‎من بهروز وثوقی هستم ‌‎من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشت. ‌‎مگه می شه ‌‎سواحل زیبای دریای خزر رو از یاد ببرم ‌‎مگه جاده کندوان چالوس از یادم می ره! ‌‎ ، صحنه فیلمبرداری همسفر، ‌‎جاده شمال، ماه عسل،
‌‎امامزاده داوود، سوته دلان، ‌‎داش آکل و لارستان و ممسنی شیراز،
طوقی کاشان و محله قالیشوران، آرامگاه ‌‎حافظ و بازارهای قدیمی،
‌‎تنگسیر و کوچه بهمنی بوشهر رییس علی دلواری وزار ممدوکشتی های به گِل نشسته انگلیسی ها ‌‎سهراب سالاری اهل آبادان،
‌‎که ‌‎پنجره ای رو به خاطرات داشت ‌‎گوزنها و مسگرآباد و لاله زار تهران
‌‎مگه یه لحظه از اونا می شه غافل شد.
‌‎منم بهروز ‌‎منم ممل آمریکایی ‌‎و استادیوم آریامهر و قالپاق دزدی خاص خودم ‌‎نسرین جان و بار شکستنی ش، و چه دعواهایی که واسش نکردم
‌‎با اون کت پاره شده علی لباس شور،
‌‎قولنامه پمپ بنزین تو آمریکا ‌‎و انتظار برت لنکستر تو فرودگاه مهرآباد نیویورک، بیمارستان سینا و اون مدرک دُکی از نیوجرسی یادتونه؟ ، بهش گفتم مدرکت به درد جرز لای دیفال می خوره، آخرش حرف منو گوش کرد و رفت دنبال مدرک دکترا از نیویورک
‌‎آره منم، بهروز ‌‎منم بلوچ، بمن میگن رضا، ‌‎رضاموتوری همیشگی شما، با موتورم تو میدون بهارستان ‌‎منم بهروز شما ‌‎بهروزی با غیرت قیصر ‌‎روزی میام زیر بازارچه حاج مِیتی ( مهدی)، ‌‎میام که خاطراتم رو پس بگیرم ‌‎منم بهروز شما ‌‎عباس آقای فیلم دشنه ‌‎ اگه چاخان گفتم ‌‎اگه زبونم گیر کرده بود ‌‎فقط واسه شما مردمم بود ‌‎حالااینجا هر چی راست هم بگم ‌‎باز تو غربتم غریبم.
‌‎اینجادرسته همه امکانات هست ‌‎ولی اینجا خونه من نیست.
منم مرد دالاهوی کرمانشاه ‌‎تنگه اژدها یادتونه؟؟؟ ‌‎قصرشیرین
قیس عامری چطور؟ یادتونه؟ ‌‎لیلی و مجنون و آن کویر سوزان ‌‎من بهروز هستم و ‌‎تا به امروز هم فقط و فقط با یاد و خاطرات لحظه به لحظه اون خاک مقدس و مردم سرزمینم ‌‎در غربت ایستاده ام و نبضم در تپش هست.
هموطنان عزیزم
‌‎من هرگز شما رو در این سالیان در غربت غریب فراموش نکردم ‌‎منم بهروز شما ‌‎آیا تو اون مملکت ‌‎پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو می ده ؟ ‌‎من با شما زندگی کردم ‌‎من با شما بزرگ دم. دوری تون خیلی سخت بود ولی با اون همه خاطرات ریز و درشت با شما هستم در سواحل سانفرانسیسکو هنگامی که مرغان دریایی بر فراز آسمان پرواز می کنند، صدای ایران را، صدای دوران جوانی ام را گویی می شونم. یاد علی تعارفی بت شکن می افتم، کنار اون رودخانه و شکار پرندگان با پدر بزرگ (جمشید خان مشایخی)
هموطنان عزیزم من همیشه و همه جا یادتون و به یاد خاک پاک ایران و زادگاهم بودم و خواهم بود.
ممنونم
قربان همه شما بهروز وثوقی»

در همین رابطه بهرام رادان نوشت: شما آقایید، بزرگید، اسطوره بی تکرارید و همیشه در قلب ما.
سیامک عباسی، خواننده پاپ نیز نوشت: شما تاریخ هنر ایرانو ساختی، این پرده‌های سینما تا ابد بوی هنر شمارو می‌ده.

بهار

شهاب حسینی در آمریکا میزبان آقای بازیگر شد؛ هنرپیشه‌ای که در هشتاد سالگی دلتنگ ایران است

منم بهروز
وثوقی: میام که خاطراتمو پس بگیرم
مهدی فیضی‌صفت‪- «خاطرات ما با آقای وثوقی مربوط به دوره‌ای میشه که ویدئو یه چیزِ خلاف قانون بود و ما مجبور بودیم قاچاقش کنیم ببریم خونه. وقتی هم می رفتیم اون فیلمی رو بگیریم که قرار بود از زیر پستو به ما بدن، می گفتیم چون وقتمون کمه، پول نداریم و ویدئو رو برای فقط دو روز گرفتیم، فیلمِ خوب بده. اونم می گفت: می خوای فیلم خوب ببینی، کارهای "بهروز" رو ببین.» در فیلمی که «خبرآنلاین» منتشر کرده، صدای سوت و کف می آید، شهاب حسینی میکروفون را پایین می آورد، لبخندی می زند رو به «آقای بازیگر» که آرام کنارش ایستاده و انگار چنین تعریف و تمجیدهایی دیگر سر ذوقش نمی آورد. برنده جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره فیلم کن 2016 که کم فیلمِ خوب در کارنامه اش ندارد، بوسه ای می زند بر شانه «بهروز وثوقی» تا نشان دهد حدود چهار دهه دوری از پرده و قاب هم هم نمی تواند جایش را در گوشه قلب مردمِ سینمادوست سرزمین مادری اش تنگ کند.
شهاب حسینی در قامت تهیه کننده و بازیگر به ایالات متحده رفته تا فیلم «خورشید نیمه شب» را در اکران های آمریکایی اش همراهی کند. سان‌فرانسیسکو، لس آنجلس، سن خوزه و ساکرامنتو میزبان اثر شبیر جوانبخش شیرازی هستند اما فیلم مستقلِ سوپر استار سینمای ایران در اولین رونمایی بیش از هر چیز تحت تاثیر میهمان ویژه اکرانش قرار گرفت؛ بهروز وثوقی. او که آرام بود و انگار سکوتِ غربت در جانش نفوذ کرده، شبیه به آخرین اثر سینمایی اش که به زور می شد از زیر زبانش حرف کشید. اما نفس به نفسش، شهاب حسینی ذوق داشت، مثل دو سال پیش که در خاک آمریکا وقتی جوایز بهترین بازیگری و کارگردانی جشنواره ای به نام «actio- o- film» را برای فیلم های «هیس دخترها فریاد نمی زنند» و «ساکن طبقه وسط» گرفت، از بهروز وثوقی به عنوان بهترین بازیگر تاریخ سینمای ایران یاد کرد که سی و اندی سال است دور مانده از سینمای وطن.
ممنوع می‌شوند اما حذف نه!
بعضی ها را نمی توان حذف کرد، هر چه قدر هم ممنوع شان کنند و هر اندازه روی اسم شان بکشند قلم قرمز اما نمی توان به زور از قلب و ذهن مردم بیرون شان کرد. کمتر کسی را می توان یافت که دوستش نداشته باشد. روزگاری جوان اول سینمای ایران بود و چهره کاریزماتیکش انگار آهنربایی که می کشیدت سمت سینما تا بنشینی و زل بزنی به پرده نقره ای، ببینی و عشق کنی با هنرنمایی هایش. محمدعلی فردین با چهره جذاب و بی نقص و موهای خوش فرمش سوپر استار بود و ناصر ملک مطیعی، سلطان خیابان‌های سینما اما چه کسی می توانست هم تضمین کننده گیشه باشد و مردم را به صف کند دم در سالن های سینما و هم منتقدان را به تحسین وادارد جز بهروز وثوقی؟
نه قد و بالا و «فِیس» فردین را داشت که لب بزند زیر چهچه های ایرج و نه بزن بهادری رضا بیک ایمانوردی که فن های کشتی کجی را روی سیاهی لشکرهای بخت برگشته اجرا کند اما نقش‌هایی ایفا می کرد یکی متفاوت تر از دیگری. روزی «رضا موتوری» می شود و زخمِ چاقو خورده روی موتور ویراژ می دهد، روز دیگر 
«
آ‌سید مرتضی» پسر عقب مانده ای است که عاشق زنی بدکاره شده، زمانی دیگر «داش‌آکل» شهره مردانگی شیراز و وقتی دیگر «بلوچ» که پی انتقام ناموسش به تهران آمده، گاهی «ابی» می شود که از لاله زار تا تجریش تلو‌تلو می‌خورد و قیصری که نمی تواند از خون خواهرش بگذرد. سینه چاک هایش مانند حامد بهداد که بسیاری معتقدند تلاش بی سرانجامی برای تقلید از الگویش دارد، بر این باورند ردای «آقای بازیگر» بیش از عزت الله انتظامی برازنده بهروز وثوقی است. او اما سال هاست از وطن دور مانده، در هوای غربت سیر می کند با رویایی از خانه که شاید مانند بسیاری دیگر از هم نسلانِ آن سوی آب رفته اش، به گور ببردش. چند دهه سکوت نیز «قیصر» را از خاطر مردم سرزمینش پاک نکرده، هر چند برخلاف بسیاری دیگر از هنرمندانِ کوچ کرده، هیاهویی نداشت و تا چند سال پیش که یاد بگیرد در هشتاد سالگی، صفحه اینستاگرامی داشته باشد، دوستدارانش خبر زیادی نمی شنیدند از او. دنیای مجازی شد پل ارتباطی وثوقی با مردم ایران؛ از فرسنگ ها دورتر، نزدیک تر از هر وقت دیگری بود به سرزمین آبا و اجدادی اش. یک روز عکس «علی آلمان»، الگوی شخصیت معتاد «گوزن‌ها» را منتشر می کرد و روزی دیگر عکسی می گذاشت کنار «کلینت‌ایستوود» اما حالا دلش بیش از هر زمان دیگری برای «ایران» تنگ شده.
بهروز وثوقی در صفحه اینستاگرامش صراحتا از علاقه به بازگشت حرف زده و پای شخصیت‌های فراموش نشدنی فیلم هایش را وسط کشیده تا شاید «داش آکل» و «زائر محمد» وساطت کنند برای نفس کشیدن در هوای تهران پس از چهل سال: «امروز میخوام با هموطنان عزیزم در ایران که همیشه به هر وسیله اى منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرار میدن درد دل کنم و بگم درسته که سال هاست در غربت غریبى هستم ولى مگر می شود نقطه به نقطه اون خاک پاک رو از یاد برد؟ منم بهروز، بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران، ‌‎من بهروز وثوقی هستم، ‌‎من دلم و قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین آبا و اجدادى جا گذاشتم
می گویند دلتنگی امان می برد از آدمِ غریب و کرور کرور پول هم نمی تواند پر کند جای خالی آنهایی که دلت برای شان تنگ شده: «مگه میشه ‌‎سواحل زیبای دریای خزر رو از یاد ببرم؟ ‌‎مگه جاده کندوان چالوس از یادم میره! صحنه فیلمبرداری همسفر، ‌‎جاده شمال، ماه عسل، امامزاده داوود، سوته دلان، ‌‎داش آکل و لارستان و ممسنی شیراز، طوقی کاشان و محله قالیشوران، آرامگاه ‌‎حافظ و بازارهای قدیمی، تنگسیر و کوچه بهمنی بوشهر، رئیسعلی دلواری و زار ممد و کشتی های به گِل نشسته انگلیسی ها، ‌‎سهراب سالاری اهل آبادان که ‌‎پنجره ای رو به خاطرات داشت. ‌‎گوزن ها و مسگرآباد و لاله زار تهران. مگه یه لحظه از اونا می‌شه غافل شد؟»
‏‌بهروز وثوقی پس از چهل سال دلش قرص تر از هر زمان دیگری است برای بازگشت، انگار چیزی درونش فریاد می زند اطمینان از لمس دوباره خاک وطن را: «منم بهروز، ‌‎منم ممل آمریکایی ‌‎و استادیوم آریامهر و قالپاق دزدی خاص خودم، ‌‎نسرین جان و بار شکستنیش و چه دعواهایی که واسش نکردم. با اون کت پاره شده علی لباس شور، قولنامه پمپ بنزین تو آمریکا ‌‎و انتظار برت لنکستر تو فرودگاه مهرآباد نیویورک، بیمارستان سینا و اون مدرک دُکی از نیوجرسی یادتونه؟ بهش گفتم مدرکت به درد جرز لای دیفال می‌خوره، آخرش حرف منو گوش کرد و رفت دنبال مدرک دکترا از نیویورک. آره منم، بهروز، ‌‎منم بلوچ، به من میگن رضا، ‌‎رضاموتوری همیشگی شما، با موتورم تو میدون بهارستان، ‌‎منم بهروز شما، ‌‎بهروزی با غیرت قیصر، ‌‎روزی میام زیر بازارچه حاج مِیتی (مهدی)، ‌‎میام که خاطراتم رو پس بگیرم، ‌‎منم بهروز شما، ‌‎عباس آقای فیلم دشنه، اگه چاخان گفتم، ‌‎اگه زبونم گیر کرده بود ‌‎فقط واسه شما مردمم بود. ‌‎حالا اینجا هر چی راست هم بگم ‌‎باز تو غربتم غریبم. اینجا درسته همه امکانات هست ‌‎ولی اینجا خونه من نیست. منم مرد دالاهوی کرمانشاه ‌‎تنگه اژدها یادتونه؟؟؟ ‌‎قصر شیرین. قیس عامری چطور؟ یادتونه؟ ‌‎لیلی و مجنون و آن کویر سوزان. ‌‎من بهروز هستم و ‌‎تا به امروز هم فقط و فقط با یاد و خاطرات لحظه به لحظه اون خاک مقدس و مردم سرزمینم ‌‎در غربت ایستاده ام و نبضم در تپش هست
مخاطب «آقای بازیگر» اما در این نامه مجازی، مردمی است که همیشه دوستش داشتند. انگار صدای ایران را واضح تر از هر زمان دیگری می‌شنود و دلش طاقت نیاورده در موردش درد دل نکند: «هموطنان عزیزم. من هرگز شما رو در این سالیان در غربت غریب فراموش نکردم. ‌‎منم بهروز شما. ‌‎آیا تو اون مملکت ‌‎پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو میده؟ ‌‎من با شما زندگی کردم. ‌‎من با شما بزرگ شدم. دوری تون خیلی سخت بود ولی با اون همه خاطرات ریز و درشت با شما هستم در سواحل سانفرانسیسکو، هنگامی که مرغان دریایی بر فراز آسمان پرواز می کنند، صدای ایران را، صدای دوران جوانی ام را گویی می شنوم. یاد علی تعارفی بت شکن می افتم، کنار اون رودخانه و شکار پرندگان با پدر بزرگ (جمشید خان مشایخی). هموطنان عزیزم، من همیشه و همه جا یادتون و به یاد خاک پاک ایران و زادگاهم بودم و خواهم بود، ممنونم، قربان همه شما بهروز وثوقی».
شاید فرصت تنگ باشد برای اسطوره! مثل بزرگانی در قد و قواره خودش. حتی شاید مثل گابوی دوست داشتنی که رئالیسم جادویی قبل از او سوء تفاهمی بیش نبود. مثل نویسنده کلمبیایی‌تبار که نوبل به حضورش در میان برندگان این جایزه معتبر مفتخر است، آن جا که می گوید: «در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است و در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.» شاید «آقای بازیگر» هم راه چندان درازی را پیش روی خود نمی بیند و می خواهد برگردد، با محبت برگردد، حتی اگر مانند حبیب که دل به دریا زد و آمد، هیچ وقت فرصت رویارویی بی واسطه با سینمادوستان و سینماگران را پیدا نکند. شایدها بسیارند اما حتما می ارزد به جزئی از خاکِ وطن شدن تا ذره ذره های وجود را در جایی غریبه جا گذاشتن.

همدلی

 

 

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است