محل تبلیغ شما
پرونده واقعه 28 امرداد؛چرا احزاب حامی مصدق نتوانستند مانع کودتا شوند؟برکناری یا کودتا؟

تاریخ خبر: 1399/5/28

پرونده واقعه 28 امرداد؛چرا احزاب حامی مصدق نتوانستند مانع کودتا شوند؟برکناری یا کودتا؟

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

 

 

چرا احزاب حامی مصدق نتوانستند مانع کودتا شوند؟

روایت لطف‌الله میثمی از کودتای ۲۸ مرداد: جنگی در قالب یک کودتا

برکناری یا کودتا؟

کودتای 28 مرداد به روایت جراید 32

 سیر تاریخی مفهوم «استقلال» از کودتای 28 مرداد تا انقلاب

قمه‌کشی گنده لات‌ها به افتخار شاه و سفارت آمریکا !

اذعان جان کِری به دخالت آمریکا در سقوط دولت مصدق

نام بزرگ تو

کودتاچیان قلم به دست

 

 

چرا احزاب حامی مصدق نتوانستند مانع کودتا شوند؟

ضیا مصباح
نقش اجتماعی و سیاسی مردم در دوران پر فراز و نشیب حضور بسیار موثر و ماندگار شادروان دکتر محمد مصدق از دیدگاه‌های متفاوتی قابل تامل است.
حضور توأم با شور و نشاط در عرصه‌ سیاسی منتهی به 30 تیرماه 1331 و نهضتی که همراه با احساسات پاک و خالص ملی برآمده از هماهنگی و درک موقعیت و شرایط بوجود آمد که بدون شک مرهون کوششی بود که مجموعه دولتمندان آن زمان با درایت کامل و با هماهنگی بدون اختلاف دیدگاه به هدایت اصولی ملت همت گماردند و به کسب موفقیت انجامید.
با فاصله‌ای اندک طی یکسال بعد، برنامه ریزی گروه‌های سازمان یافته و هدایت شده مزدوران داخلی و نقش آنان در توفیق برنامه‌های استعماری دولت‌های انگلیس و آمریکا با هماهنگی دربار، منتهی به کودتایی شد که عاملی اساسی در ادامه حکومت دیکتاتوری وقت تا سال 57 به شمار می‌رود. براین مبنا که قابل مطالعه است همان سیاهی لشکر در یکروز دو چهره متفاوت از خود نشان می‌دهد. 
تا قبل از امرداد ماه 32 حمایت مردم از دکتر مصدق غیرقابل انکار است اما، در روز کودتا مردمی که در یک خیابان به نفع مصدق شعار می‌دادند در مسیری دیگر مرگ او را می‌خواستند.
این چگونگی را بایستی با ادبیات مناسب‌تری بدون توهین به مردم که در هر دو ماجرا نقش داشتند عنوان کرد به این ترتیب که مردم ایران بیشتر با تکیه بر شورشان وارد کنش‌های سیاسی و اجتماعی می‌شوند تا تکیه بر بلوغشان، که برآمده از میزان بینش و نحوه‌ مطالعه و تحلیل محدود آنان است.
به عبارت دیگر طی جنبش ملی شدن صنعت نفت، شاید بتوان گفت مردم حضوری از سر شور داشتند نه بر مبنای بلوغ سیاسی. 
این دلیل تغییر رویکرد مردم، اتفاقاتی است که از آغاز جنبش ملی شدن صنعت نفت پیش آمد و به وقایعی منجر شد که زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد شد.این شر و شور را در غالب روزهای خاص می‌توان مشاهده کرد. 
حتی امروز بخشی از جامعه‌ را می‌توان با تشریح فوق همراه دید و مثال زد. یعنی آنان که در صحنه حضور می‌یابند گاه 180 درجه تفاوت موضع می‌دهند. فرهنگ رایج که عامل اصلی دغدغه معاش، عدم اعتماد به آینده، حکومت رابطه‌ها، روزمرگی و نکاتی بسیار اساسی از این قبیل است، در تغییر مواضع می‌تواند نقش داشته باشد. همچنین عامل این تشتت را می‌توان نبود برنامه‌ریزی گروه‌های سیاسی در قالب تشکل‌های فعال و شناخته شده بعنوان حزب و رعایت اصول تحزب با مفهوم اصولی دانست که موانعی متعدد و آشکار در این مسیر کماکان وجود دارد.
بنابراین بر متفکرین و رهبران راستین، دلسوز، میهن دوست و آینده‌نگر جامعه است که این شور به بلوغ تبدیل شود و به تابعیت محض تبدیل نگردد. یعنی یک روز «در حمایت از حرکت گروه یا هر جنبش سیاسی» و روز دیگر «بی‌تفاوتی و به نظاره نشستن» که شرایط مطلوبی در پی نخواهد داشت.
اما اینکه چرا «جبهه‌ ملی ایران» به عنوان یک تشکل سیاسی معتبر و متشکل در آن زمان نتوانست یا نخواست از هوادارانش بخواهد برای حمایت از مصدق در روزهای مانده به 28 امرداد به خیابان بیایند تا حدودی از همین شناخت نشأت می‌گرفت. «جبهه‌ ملی اول» از احزاب ایران ـ ملت ایران ـ زحمت‌کشان و مجمع مجاهدین اسلام تشکیل شده بود و یک حزب تک بعدی نبود که حمایت و حرکت آنان را به سادگی بتوان هدایت و مدیریت کرد.
به این دلیل که «حزب ملت ایران» به رهبری شادروان داریوش فروهر را ناسیونالیست‌های تندرو هدایت می‌کردند و از قدرت چندانی برای سازماندهی مردم برخوردار نبودند و به همین دلیل نقش چندانی در جریان ملی شدن صنعت نفت و مبارزه با کودتا ایفا نکردند.
«حزب ایران» دیگر حزب این ائتلاف، به وسیله‌ گروهی از روشنفکران و اساتید دانشگاه که اندیشه‌ ناسیونالیستی داشتند مانند مهندس زیرک‌زاده ـ مهندس حسیبی ـ شاپور بختیار ـ نظام‌الدین موحد ـ کریم سنجابی و الهیار صالح بنیانگذاری شده و از پایگاه اجتماعی چندان مستحکمی برخوردار نبود و نمی‌توانست نقش مؤثری برای سازماندهی توده‌ مردم داشته باشد. 
«حزب زحمتکشان» به نسبت قدرت بسیج عمومی مردم را داشت ولی، به مرور و با شدت گرفتن اختلاف خلیل ملکی و مظفر بقایی (دو تن از رهبران این حزب) و اعلام انشعاب خلیل ملکی و تشکیل گروه خط سوم هر چند که تا پایان وفادار به مصدق ماند ولی، وقوع این انشعاب بیانگر ضعف شدید تشکیلاتی و وجود اختلاف در نیروی تشکیل‌دهنده‌ جبهه‌ ملی بود.
«مجمع مجاهدین اسلام» به رهبری آیت‌الله کاشانی، قدرتمندترین عضو ائتلافی و دارای بیشترین نفوذ در بین توده‌ مردم، در بزنگاه‌ها به خوبی از این نفوذ استفاده کرد و با حضور در مجالس و منابر به سادگی مردم را برای قیام تهییج می‌کرد و خروج آن در پی ائتلاف با جبهه‌ ملی این حربه را از دست سیاسیون وقت خارج کرد.
بنابراین با افول «جبهه‌ ملی» در پی خروج کاشانی و حزب زحمتکشان، 28 مرداد به وقوع پیوست که کمتر به آن پرداخته شده است.
جهت آگاهی نسل جوان هشیار و برومند از گوشه‌های ناگفته تاریخ معاصر کشورمان لازم است همزمان با شصت و هفتمین سالگرد فاجعه امرداد 32 یاد آور شود احزاب ایران، ملت ایران و مجاهدین اسلام رسماً در تاریخ 10 آبان 1328 اعلام موجودیت می‌کنند و در بیانیه‌ رسمی آغاز کار خود، تلاش برای ملی شدن صنعت نفت را جزو اهداف خود قرار دادند.
ضمنا اعضاء فعال «جبهه‌ ملی» دکتر مصدق را که از سال 1323 در مخالفت با بحث واگذاری نفت شمال به شوروی نقش فعالی داشت به عنوان رهبر منصوب می‌کنند.
مصدق بعدها در دفاعیات خود می‌گوید: من یک گناه بیشتر نکرده‌ام و آن این است که تسلیم تمایلات خارجی نشده و دست آنان را از منابع ملی کشورم کوتاه کردم و در تمام مدت زمامداری از لحاظ سیاست خارجی و داخلی یک هدف داشتم و آن این بود که ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هیچ عاملی در سرنوشت مملکت جز اراد‌ه‌ ملت دخالت نکند. او در ادامه میگوید:امیدوارم تمامی طبقات و آحاد . افراد از پیر و جوان، در هر مسلک، مذهب و دین و در هر شغل و مقامی این معنا را به خوبی درک کنند.
کوتاه سخن اینکه تقویت و حفظ منافع ملی واقعی، توجه به جایگاه برتر ایران و ایرانیان، ارزشمندی مقام و منزلت دیرینه ما در جهان، اعتماد کامل و راسخ به پایداری ارزشهای واقعی ملی،از همه مهمتر رعایت شئونات انسانی مبتنی بر پندار نیک که آرامش و آبادانی میهن را همراه می‌آورد و ... تکلیفی است بر عهده تمامی مردم این مرز و بوم که به طور مداوم این رسالت اجتماعی (حتی در بدترین شرایط اقتصادی و تنگناهای معیشتی که تشدید آن با برنامه و در جهت نابودی تشکلهای اجتماعی و پرداختن آحاد مردمان به تامین هزینه‌های زندگی با هر انحراف و آلودگی است) را باید بطور جدی و پیوسته با تاکید بر وظیفه ای فردی به هموطنان یادآور شد.

 

مردم سالاری

روایت لطف‌الله میثمی از کودتای ۲۸ مرداد: جنگی در قالب یک کودتا

زمان مصدق دیوان بین‌المللی لاهه به نفع ایران رأی داد و هم اکنون نیز این دیوان در موضوع ترور سردار سلیمانی به نفع ایران رای داده است.

 

فردا؛ سالروز کودتای ننگین ۲۸ مرداد است. کودتایی که به موجب آن، دولت ملی محمد مصدق با همکاری آمریکا و انگلیس و عوامل داخلی آنها سرنگون شد. با اینکه تاکنون روایت‌های مختلفی از چرایی و چگونگی این کودتا صورت گرفته، اما شاید هنوز هم پرداختن به چنین رویدادی به ویژه در مقطع فعلی به منظور یافتن درکی درست از نگاه‌های خارجی به کشورمان، بی‌فایده نباشد.

 
در همین رابطه، به سراغ یکی از مبارزین قدیمی در دوران شاهنشاهی و از فعالان باسابقه سیاسی و رسانه‌ای دوره معاصر رفتیم و نظر او را درباره این کودتا، اقدامات فعلی آمریکا و همچنین راهبردی که باید از سوی ایران در برابر چنین اقداماتی در پیش گرفته شود، جویا شدیم.

 

متن کامل گفت‌وگو با لطف‌الله میثمی را در ادامه می‌خوانید:

 

*آقای میثمی! از آنجا که سالروز کودتای ۲۸ مرداد فرا رسیده و تاکنون روایت‌های مختلفی از این رخداد در تاریخ معاصر ایران صورت گرفته است، نظر و تحلیل خود را درباره این کودتا بیان کنید؟

 

درباره کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ نظرات مختلفی وجود دارد. یکی از این نظرها مربوط به کمپانی‌های نفت انگلیس و آمریکایی است. نگرانی آنها از این بود مبادا با این اتفاق حزب توده بر ایران حاکم شود، کمونیسم همه جا را تحت مدیریت خود درآورد. آنها همچنین از بازشدن پای شوروی به ایران ابراز نگرانی می کردند.

 

ملی شدن نفت ایران ضربه بزرگی به شرکت‌های فراملیتی زد

 

این کمپانی‌ها کودتا را «رستاخیزی ملی»می پنداشتند و آن را عاملی می دانستند که مانع حاکم شدن کمونیست‌ها در ایران شد. این نظر کاملا مردود دانسته شد. بنابر کتابی که آبراهامیان تحت عنوان«کودتا» (که نشر صمدیه ترجمه کرده است) نوشته، این نظر مستندا رد شده است. در کتاب «همه مردان شاه» (انتشارات صمدیه) نیز که من ترجمه کردم این مسأله کاملا رد شده است.

 

نظر دیگری هم وجود دارد که به «نظریه شمال و جنوب»مشهور است. بر مبنای آن به اندازه ای استخراج فرآورده‌های نفتی ایران به شرکت‌های فراملیتی کمک کرد و موجب رفاه کشورهای آنها شد که «ملی شدن نفت ایران» ضربه بزرگی به آنها زد. بنابراین طرفداران چنین نظری معتقد بودند که اگر این ملی شدن در ایران نهادینه شود، می تواند تسری پیدا کند و ممکن است در کشورهای دیگر نیز همین خواسته دنبال شود.

 

بعد از ملی اعلام شدن صنعت نفت از سوی مصدق، نفت عراق ملی شد

 

این نظریه را آقای نیکسون در کتاب«جنگ حقیقی» مطرح کرده و گفته است، «اگر ایران را و خطراتی که متوجه آمریکا است، به درختی تشبیه کنیم ریشه و ساقه درخت ایران و مصدق است و ضربه ای که این مرد به منافع آمریکا زده، تاکنون هیچ کس نزده است». این حرفی کاملا درست است. زیرا بعد از ملی اعلام شدن صنعت نفت از سوی مصدق، نفت عراق ملی شد و عبدالکریم قاسم قانون شماره ۸۰ را وضع کرد و ۹۵ درصد زمین‌های نفتی تحت قرارداد را ملی کرد و فقط ۵ درصد زمین‌هایی که چاه نفت در آنها دایر شده بود، در دست کمپانی‌ها بود.

 

عبدالکریم قاسم نیز جانش را بر سر همین ملی شدن نفت در عراق گذاشت و علیه او نیز کودتا شد. یک نظریه دیگر هم است که مصدق با این تحریم‌های نفتی، تحریم‌های حداکثری نفتی که حتی مانع صدور یک قطره نفت از کشور می شد، توانست تدبیری بیندیشد و اقتصاد بدون نفت را ساماندهی کند.

 

مصدق توانست الگویی موفق و خودکفا بدون تکیه بر صادرات نفت ارائه کند

 

مصدق بودجه ریزی بدون نفت را انجام داد و در این راه موفق هم بود. در سال ۱۳۳۱ صادرات غیرنفتی ایران بر واردات فزونی گرفت. مصدق توانست الگویی موفق و خودکفا بدون تکیه بر صادرات نفت ارائه دهد. بنابراین ابرقدرت‌های آمریکا و انگلیس و کمپانی‌های نفتی به این نتیجه رسیدند اگر کشور جهان سومی آن هم بدون نفت بتواند اقتصادی خودکفا داشته باشد و موفق عمل کند، طوری که این موفقیت را کارشناسان بین‌المللی تایید کنند. ممکن است تبدیل به الگویی برای سایر کشورهای منطقه شود و این از هر شوکی برای انگلیس و آمریکا بدتر بود.

 

ناگفته نماند آمریکا و انگلیس از ابتدا با ملی شدن نفت ایران مخالف بودند. و هیأت‌های انگلیسی می گفتند تا مصدق بر سرکار باشد ما نمی توانیم قراردادی ببندیم. آمریکایی‌ها نیز همین طور، یعنی قبل از اینکه قانون ملی شدن صنعت نفت به امضای شاه برسد، در تاریخ ۲۶ اسفند سال ۲۹ «مک گی» معاون وزارت خارجه آمریکا مستقیم به کاخ شاه رفت و از او خواست تا ملی شدن صنعت نفت ایران را امضاء نکند.

 

شاه می گفت اگر پای مصوبه ملی شدن نفت ایران را امضاء نکند، آب او را می برد

 

شاه در پاسخ به او گفت اگر او پای مصوبه ملی شدن نفت ایران را امضاء نکند، آب او را می برد. زیرا موج ملی ‌گرایی قوی ای در کشور ایجاد شده که نمی تواند امضاء نکند. بنابراین فشار ملت به حدی بود که نمی توانست امضاء نکند.

 

نظریه دیگر مربوط به جان پرکینز در کتاب «اعترافات یک قاتل اقتصادی» است. این کتاب را نیز من ترجمه کردم و نشر صمدیه آن را منتشر کرده است. پرکینز فردی مانند روزولت است که کودتا را انجام داد. در کتاب خود مطلب جالبی نوشته که کمتر به آن توجه شده است. او می نویسد، «آمریکا و انگلیس نگران این بودند که اگر علیه مصدق لشکرکشی کرده و او را سرنگون کنند، با استالین و حساسیتی که او داشت، روبه رو خواهند شد. آنها می دانستند که شوروی در سال ۱۹۴۹ دارای بمب اتم شده بود و بنابراین ممکن بود که درگیر جنگی اتمی شوند».

 

کودتای ۲۸ مرداد، در واقع جنگی بود که در قالب کودتا شکل گرفت

 

این را مصدق نیز در کتاب «خاطرات و تألمات» خود چند بار نوشته و آورده است«اگر استالین زنده بود به دلیل اینکه حساسیت‌های ضدامپریالیستی داشت، کودتای ۲۸ مرداد شکل نمی گرفت.» در آستانه کودتای ۲۸ مرداد استالین مُرده بود. آمریکا و انگلیس به این نتیجه رسیده بودند برای اینکه با حساسیت شوروی مواجه نشوند، جنگ علیه مصدق را از طریق یک کودتا انجام دهند.

 

آنها می ‌دانستند که حزب‌توده درواقع شوروی ‌چی است و در شوروی بعد از استالین آن حساسیت وجود ندارد و حزب‌توده هم پای کار مقاومت در برابر کودتا نخواهند بود.

 

جان پرکینز خودش فردی بوده که او را برای کودتاهای این چنینی تربیت کرده بودند. او به نوعی کادر کودتاساز محسوب می شده است. نویسندگان و مورخین معمولا به این مسأله توجه نداشتند که کودتای ۲۸ مرداد، در واقع جنگی بود که در قالب کودتا شکل گرفت. ضمن اینکه طیف‌هایی از آن به عنوان رستاخیز ملی یاد می کنند.

 

*کدام طیف‌ها چنین تصوری داشته یا دارند؟

 

برای نمونه آقایان دکتر بقایی، دکتر آیت، آیت‌الله کاشانی(۱) و بسیاری دیگر فکر می کردند که کودتای ۲۸ مرداد، رستاخیزی ملی بوده است. خود شاه نیز از این کودتا به عنوان رستاخیز ملی یاد کرده است.

 

*پس یعنی بیشتر طرفداران رژیم چنین برداشتی از کودتای ۲۸ مرداد داشته‌اند؟

 

چند طیف بودند. یک عده حامیان سلطنت بودند و عده ای نیز از روی ساده اندیشی چنین برداشتی داشتند. کسانی که مستقیم و غیرمستقیم با کودتا همراه شدند ولی شاه بعدها همان‌ها را نیز کنار گذاشت.

 

منافع ملی ایران برای دکتر مصدق اولویت داشت

 

*به نظر شما به شناختی که از دکتر مصدق دارید، چه روحیاتی در ایشان باعث شد که چنین مخالفت‌هایی با او شکل بگیرد؟

 

مصدق فردی پاک سرشت بود. به تعبیری شیر مادر و نان پدر او هر دو حلال بود. او شخصیتی ملی محسوب می شد که دارای تحصیلاتی عالی بود. بی تردید منافع ملی ایران برای دکتر مصدق اولویت داشت . خود ایشان می گفت نهضت ملی نفت ایران در واقع احیای قانون اساسی انقلاب (که در سال ۱۳۲۸ توسط مؤسسان دوم تحریف و دورزده شده بود) مشروطیت است.

 

مصدق به اجرای قانون اساسی بسیار وفادار بود و همین پشتوانه انقلابی و عشق به مردم بود که به او انگیزه مقاومت می داد. نهضت ملی ایران برخلاف مشروطیت در همه جای ایران تسری پیدا کرده بود و همه جای کشور را فراگرفته بود.

 

در دوره مرحوم دکتر مصدق حتی نمی توانستیم یک قطره نفت صادر کنیم

 

*اگر کودتای ۲۸ مرداد را اولین مواجهه جدی آمریکا با منافع ملی ایران در نظر گرفته و آن را عامل اصلی بدبینی ملت ایران به آمریکا تلقی کنیم، آیا امروز هم می توانیم بگوییم که آمریکای ترامپ با اقداماتی که علیه ایران انجام می دهد، دنباله همان سیاست‌ها را در پیش گرفته است؟ و اینکه آیا دوره فعلی با دوره مرحوم دکتر مصدق قابل مقایسه است؟

 

شاید به لحاظ تحریم نفتی شباهت‌هایی میان زمان حال با آن دوره باشد. با این تفاوت که ما در دوره مرحوم دکتر مصدق حتی نمی توانستیم یک قطره نفت صادر کنیم ولی امروز دست کم می توانیم مقداری نفت صادر کنیم. تحریم نفتی که در دوره مصدق بود، شدت بیشتری داشت. امروز ناوگان کشتی رانی نفتی داریم ولی آن زمان چنین امکانی نداشتیم.

 

شرایط امروز سخت‌تر از دوره مصدق است

 

در دوره مصدق، انگلیس نفت کش‌هایی را که می خواستند نفت ایران را بخرند مصادره کرد. بنابراین از نظر تحریم نفتی شباهت‌هایی میان این دوره با دوره مصدق وجود دارد. با این تفاوت که مردم در زمان مصدق به دولت او اعتماد کامل داشتند. اما حالا دیگر اعتمادی به آن شکل نیست. به دلیل اینکه ما ۴۰ سال در این مملکت انتخابات داشتیم، ولی غیر از انتخابات‌هایی که در ده سال اول انقلاب و دوره امام انجام شد، ردصلاحیت‌های گسترده و بی اعتمادی از بالا باعث شد تا از اعتماد مردم کاسته شود.

 

بنابراین شرایط امروز سخت‌تر از دوره مصدق است. آن زمان قبض ملی می خریدند و پاره می کردند. بدین معنا که پول به دولت می دادند. اما امروز حتی نهادهای انقلابی نیز مالیات گریز هستند و مالیات پرداخت نمی کنند. مهندس بازرگان نقل می کرد که پدرش حاج عباس قلی بازرگان می گفته که بازاری‌ها در دوره مصدق صف می کشیدند تا داوطلبانه مالیات بپردازند. متاسفانه این روزها مالیات گریزی حتی در نیروهای انقلابی هم زیاد شده است.

 

بعد از کودتای ۲۸ مرداد تمام نیروهای مصدقی را کنار گذاشتند

 

*با نگاهی به سوابق اقدامات آمریکا علیه ایران، چنین رویکردی می تواند چه دلایلی داشته باشد؟

 

کودتای ۲۸مرداد باعث شد تمام نیروهایی که مصدقی قلمداد می شدند و توانسته بودند ۲۸ ماه مملکت را بدون نفت اداره کنند، کنار گذاشته شوند. تاریخ هم نشان داده که هیچکدام از اطرافیان و مدیران مصدق اهل دزدی از اموال مردم یا اختلاس نبودند ولی به هرحال کنار گذاشته شدند. چنین نیروهایی از چرخه قانون و قدرت حذف شدند و دیگر نمی توانستند وکیل یا وزیر شوند.

 

ادامه این روند پس از قیام ملی ۱۵ خرداد سال۴۲ شدت گرفت. به نحوی که یادم می آید آقای احمد نفیسی شهردار وقت تهران کنگره ای تحت عنوان«آزادمردان و آزادزنان» تشکیل داده بود و در سخنانی گفت، «هرکس اعلیحضرت و اصلاحات ایشان را قبول ندارد، نمی تواند وزیر و وکیل شود و یا حتی روزنامه داشته باشد».

 

آن زمان نیز نیروهای دیگری حذف شدند. طوری بود که حتی آیت‌الله میلانی و آیت‌الله شریعتمداری بیانیه ای مشترک دادند و انتخابات دوره بیست و یکم را تحریم کردند «اولین برخورد قهرآمیز با نظام شاهنشاهی». کشور همین طور که پیش می رفت شاه می گفت، «حزب رستاخیز تشکیل شده هر کس عضو آن نشود یا پاسپورت بگیرد از کشور خارج شود یا به زندان رود». بنابراین همین طور نیروهای مردم از چرخه مدیریت حذف می شدند تا نزدیکی‌های سال ۵۷ که دیگر کسی دور شاه باقی نمانده بود که دست به دامان مخالفان خود شد.

 

تشییع پیکر فرمانده ایرانی بی‌نظیر بود

 

*سال گذشته شاهد یک اقدام دیگر از سوی آمریکا بودیم که باعث اعتراض در ایران و جامعه بین‌المللی شد. ترور سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس ایران در حالی به رهبری آمریکا صورت گرفت که بنابر تحلیل کارشناسان وقتی دو کشور در حال جنگ مستقیم با یکدیگر نیستند، ترور فرمانده ارشد نظامی یک کشور معنایی جز «نقض قوانین بین‌المللی» ندارد. در این رابطه چه نظری دارید؟ آیا چنین اقدامی به نفرت بیشتر مردم ایران از آمریکا منجر نشد؟

 

عملا همین اتفاق افتاد. وقتی که سردار سلیمانی به شهادت رسید، مردم به خیابان‌ها ریختند. به نحوی که هم در عراق تشییع جنازه مفصلی شد و آیت‌الله سیستانی بیانیه داد و به مقام رهبری تسلیت گفت. هم در تهران و مشهد و قم و کرمان تشییع پیکر این فرمانده ایرانی بی نظیر بود. مردم وقتی دیدند فردی این همه وقت صرف منافع ملی ایران و در جبهه‌های جنگ به طور حرفه‌ای فداکاری کرده است، از او پشتیبانی می کنند.

 

اگر همه جناح‌ها با هم باشند، کشور خارجی نمی تواند کاری انجام دهد

 

چنانچه بعدها معلوم شد، آخرین مأموریت شهید سلیمانی هم این بود که میان عربستان و ایران صلح برقرار کند. آمریکا این نوع اقدامات سردار سلیمانی را که فهمید، برنتافت و در نهایت دست به ترور او زد. ضمن اینکه نتانیاهو اعلام کرد که ترور سردار سلیمانی پیشنهاد او به ترامپ بوده است. نتانیاهو تاکنون سه پیشنهاد «تحت تحریم قرار دادن سپاه، بیرون آمدن از برجام و ترور سردار سلیمانی » را به ترامپ پیشنهاد داده که همه آنها اجرایی شده است. شکی نیست که این ترور رویارویی مردم و نظام را با آمریکا بیشتر کرد.

 

یک عده دائم استراتژی برد-برد را مطرح می کنند. این یعنی چه؟ بالاخره وقتی ما می بریم طرف مقابل شکست می خورد. بنابراین چنین حرفی معنی ندارد. ما که سلطه آمریکا و انگلیس و هیچ کشوری را قبول نداریم. تنها اگر کمی انسجام در درون کشور داشته باشیم و همه جناح‌ها باهم باشند، کشور خارجی نمی تواند کاری انجام دهد. دلیلش هم اینکه ترامپ گفت ایرانی‌ها در هر مذاکره ای برنده می شوند. بنابراین نقطه قوت ایران را مطرح کرد. ایرانی‌ها از مذاکره نمی ترسند. هر مذاکره ای هم به اعتبار مقاومت بوده، اگر مقاومت نمی کردیم که نمی توانستیم در مذاکره موفق باشیم.

 

ترامپ هدفی جز به کاربردن زور در برابر ایران ندارد

 

ترامپ وقتی این نقطه قوت ایران را بازگو می کند، نشان می دهد که هدفی جز به کاربردن زور در برابر ایران ندارد. او معتقد است باید از سیاست زور در برابر ایران استفاده کرد زیرا ما در مذاکره ای منطقی برنده می شویم. زمان مصدق دیوان بین‌المللی لاهه به نفع ایران رای داد و هم اکنون نیز این دیوان در موضوع ترور سردار سلیمانی به نفع ایران رای داده است.

 

البته اینکه می گویم برجام معناش این نیست که ما به صنایع داخلی، تجارت خود و معیشت مردم خود توجه نکنیم. چطور زمان مصدق ما اقتصادی بدون نفت داشتیم؟ حالا نیز باید تلاش کنیم که کشور را در این مسیر قرار دهیم. از این رو همه نهادها و شرکت‌ها باید مالیات دهند و میزان تولید را افزایش دهیم. باید تولید اشتغال محور را مدنظر قرار دهیم و خلاء ناشی از عدم فروش نفت را جبران کنیم.

 

تحریم‌های نفتی امیدی به وجود می آورد برای اینکه ما بتوانیم بدون نفت، کشور را اداره کنیم.

 

باید برجام را زودتر انجام می دادیم

 

*امروز با توجه به بهره گیری از تجربیات تاریخی ایران باید چه استراتژی یا اقداماتی در برابر نوع مواجهه خصمانه آمریکا به کار برد؟

 

بعد از اینکه مرحوم امام در ۲۷ تیر سال ۶۷ قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفتند، آقای محسن رضایی خدمت ایشان رسید و پرسید که آیا این پذیرش تاکتیکی است؟ گفتند نه استراتژیک است. بنابراین ما همان موقع باید این خط امام را تداوم می بخشیدیم و به برجام می رسیدیم. وقتی امام قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت، چنین مسأله ای، راهبردی جدید بود و اگر ما این راهبرد را ادامه می دادیم، زودتر به برجام می رسیدیم.

 

اگر برجام را تعامل «سازنده با دنیا» درنظر بگیریم، باید چنین توافقی را زودتر انجام می دادیم. خط برجام بسیار خوب است به شرطی که همه نیروها به آن تن دهند. بعضی‌ها در داخل به حدی با برجام دشمنی می کنند که حتی ترامپ به اعتبار دشمنی آنها بود که از برجام خارج شد. رئیس جمهور آمریکا فکر کرد بنابر رجزخوانی یک عده در ایران مبنی بر آتش زدن برجام پس از خروج آمریکا، حاکمیت ایران واقعا چنین کاری انجام دهد.

 

اگر بایدن پیروز شود به برجام برمی گردد

 

اگر رویکردی که در برجام دنبال شد در درون فرهیخته‌های کشور و نظام تئوریزه شود به نفع منافع ملی ایران است. اخیرا هم دیدیم در شورای امنیت همین که ما به برجام و تعهدات خود وفادار مانده بودیم، موجب شد تا آمریکا با این همه ابرقدرتی و تلاش‌هایی که انجام داد نتواند به لحاظ حقوقی موفق شود.

 

آمریکا جز جمهوری دومینیکن نتوانست هیچ کشوری را در شورای امنیت با خود همراه کند. و حتی چون مانیفست دموکرات‌ها نیز منتشر شده که اگر بایدن پیروز شود به برجام برمی گردد، اروپایی‌ها دیدند صرف نمی کند به قطعنامه پیشنهادی ترامپ رای مثبت دهند. ترامپ یکجانبه گرایی را به حدی افراطی دنبال می کند که حتی مرکل می گوید من که عضو ناتو هستم باید از توئیت‌های ترامپ بفهمم چه اتفاقی در ناتو افتاده است.

 

اکثر کارشناسان دنیا می گویند شکست آمریکا بی سابقه بوده است

 

*فکر می کنید ترکیب آرای شورای امنیت در قبال قطعنامه پیشنهادی آمریکا علیه ایران تا چه اندازه بی‌سابقه بوده است؟

 

اوبراین، مشاور امنیت ملی ترامپ گفت ما شکست خوردیم. اکثر کارشناسان دنیا نیز می گویند شکست آمریکا بی سابقه بوده است. این شکست چند عامل داشت. یکی اینکه به لحاظ حقوقی حق با آمریکا نبود. دوم اینکه اروپایی‌ها به دلیل یکجانبه‌گرایی آمریکا حاضر نبودند رای مثبت دهند. ضمن اینکه امیدی به بقای ترامپ نداشتند. به این دلیل که دموکرات‌ها مانیفست خود را منتشر کردند و در آن آورده اند که در صورت پیروزی بایدن به برجام باز خواهند گشت، اروپایی‌ها به رای آوردن مجدد ترامپ امیدی ندارند.

 

بنابراین اگر به این قطعنامه رای مثبت می دادند آینده شان در خطر می افتاد. دلیل آخر به همه‌جانبه‌نگری ایران در روابط بین‌الملل بازمی‌گردد. بالاخره ایران ضمن اینکه برجام را رها نکرده، با قرارداد ۲۵ ساله با طرف چینی و دوستی با روسیه بر یکجانبه‌گرایی آمریکا پیروز شد.

 

می توانیم بر پایه صلح و نجنگیدن درآمد نفتی خود را صرف عمران و آبادانی کنیم

 

*به نظر می رسد که منتقدین برجام حرف روشنی دارند و آن اینکه طرف‌های غربی به بسیاری از تعهدات برجامی خود عمل نکرده‌اند. با توجه به اینکه بیشتر مفاد این قرارداد یا نادیده گرفته شده و یا از سوی آمریکا نقض شده، نظر شما درباره این حرف‌ها چیست؟

 

اولا که آقای ظریف تا به حال بارها گفته تمام مفاد برجام را با مقام رهبری درمیان گذاشته است. بنابراین اقدامی برخلاف نظر مقام رهبری انجام نشده است. کسانی که از رهبری هزینه می کنند و ایشان را فصل الخطاب می دانند چرا به این گفته خود وفادار نیستند؟

 

دوم اینکه برجام اولین قراردادی بین ایران و قدرت‌های دنیا است که همه طرفین آن را امضا کرده اند. ضمن اینکه سازمان ملل و شورای امنیت نیز آن را پذیرفته است. بنابراین ما می توانیم بر پایه صلح و نجنگیدن درآمد نفتی خود را صرف عمران و آبادانی کنیم.

 

با ادامه برجام خیالمان نیز از این بابت آسوده است که آمریکا یا هیچ کشور دیگری نمی تواند تغییر رژیم انجام دهد و یا ایران را تجزیه کند.

 

منبع: جماران

برکناری یا کودتا؟ مهرشاد ایمانی: سقوط دولت دکتر مصدق گرچه از نظر ملی لطمه‌ای جبران‌ناپذیر بر پیکره سرنوشت مردم و کشور ایران وارد کرد، از نظر حقوقی محل بحث است که آیا یک برکناری قانونی بوده است یا یک کودتای تمام‌عیار؟ برخی معتقدند که شاه این اختیار را داشت که در غیاب مجلس رأسا نخست‌وزیر را عزل کند و از‌آنجایی‌که دکتر مصدق انحلال مجلس را اعلام کرده بود، شاه می‌توانست بدون تأیید مجلس این اقدام را انجام دهد؛ اما در مقابل بسیاری باور دارند که شاه تحت هیچ شرایطی دارای چنین حقی نبود و برای برکناری قانونی نخست‌وزیر تأیید مجلس ضروری است. برای بررسی این دو نگاه مجید تفرشی، مورخ و مهدی معتمدی‌مهر، پژوهشگر و از اعضای نهضت آزادی ایران در گفت‌وگو با «شرق» به بیان دیدگاه‌های خود پرداختند که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.
‌تفرشی: از نظر حقوقی برکناری مصدق کودتا نبود
‌تفرشی درباره زمینه‌های سقوط دولت دکتر محمد مصدق گفت: «با گذشت 67 سال از رویداد/ کودتای 28 مرداد 1332، نه‌تنها از تب‌و‌تاب و کشمکش درباره نقد و بررسی ابعاد و دلایل گوناگون وقایع سال‌های نهضت ملی‌شدن صنعت نفت و سقوط دولت دکتر محمد مصدق در ایران کاهش نیافته؛ بلکه هر سال نیز توجه به آن افزایش یافته است. اگر در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و حکومت محمد‌رضا شاه پهلوی، روابط راهبردی و مستحکم نظام سلطنتی با آمریکا و بریتانیا و قراردادهای گسترده و متنوع ایران با شرکت‌های بزرگ نفتی اروپایی و آمریکایی دلیلی بر توجه به کارنامه و میراث مصدق و جنبش ملی‌شدن صنعت نفت بود، در سال‌های پس از انقلاب، رقابت بر سر آمریکاستیزی و چالش بی‌وقفه با غرب، موجب تشدید توجه به تاریخ ملی‌شدن نفت و دولت مصدق شده است. علاوه بر این دلایل تاریخی، در هر دوره قبل و بعد از انقلاب، گرایش جدی افکار عمومی برای یافتن یک نمونه و الگوی تاریخی، مصدق را به موردی مطلوب برای نشان‌دادن یک بدیل آرمانی و ابزاری تبدیل کرده است. از سوی دیگر، اینکه دولت مصدق با حمایت و مشارکت آمریکا و بریتانیا سرنگون شده، اینکه در سال‌های پس از 28 مرداد 1332، نام و خاطره مصدق برای کمتر حکومت و دولتی در ایران مطلوب و خواستنی بوده و اینکه نهضت ملی‌شدن نفت و سقوط دولت جبهه ملی، شهدا و قربانیانی را در راه استقرار و تثبیت دولت کودتا داده، کار را برای محققانی که سعی دارند متوازن، مستقل و فارغ از هیجانات از پیش تعیین‌شده تاریخ بنویسند و صرفا به جمع‌آوری استشهاد برای مقاصد از پیش معلوم نپردازند، دشوار می‌کند. از سوی دیگر، در هر چهار نحله تاریخ‌نگاری داخلی آن دوران (تاریخ‌نگاری چپ، سلطنت‌طلب، مذهبی و ملی) با همه زیرشاخه‌های آنها و همچنین تاریخ‌نویسی غربی اعم از رسمی و حکومتی یا آکادمیک و مستقل، به‌تدریج و به فراخور گذشت ایام، درس تجربه و سیلی روزگار، تغییرات، بازنگری و تجدید‌نظر‌طلبی‌های شگرفی رخ داده که این نوسانات نیز کار را برای پژوهشگران دشوار می‌کند. برخلاف علاقه شماری از تاریخ‌نگاران معاصر، سقوط دولت مصدق، ماجرایی خلق‌الساعه، یک‌شبه یا نهایتا سه‌روزه نبود. بدون اعتنا به تحولات تدریجی داخلی و خارجی 13 ماه پایانی نخست‌وزیری او و به‌ویژه شش‌ ماه پایانی آن (اسفند 1331 تا مرداد 1332) نمی‌توان به واکاوی و بررسی دقیق دلایل این سقوط و پایان نافرجام آن پرداخت». ‌‌تفرشی با نقد دوره دوم نخست‌وزیری مصدق گفت: «در ماه‌های پایانی دولت مصدق، دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی او، برخلاف دوره نخست صدارتش، تا حد زیادی از دقت نظر و مشارکت در روندهای بین‌المللی مربوط به ایران غافل ماند. اگر در دوره نخست نهضت ملی، تا قبل از تیر 1331، وزارت خارجه ایران با استفاده از ابزار مذاکرات فشرده، کار با مشاوران و نخبگان داخلی و خارجی و ایرانیان نخبه خارج از کشور، رسانه‌های بین‌المللی و افکار عمومی جهان توانست تلاش‌های سیاسی-حقوقی استعمار بریتانیا را خنثی کرده و تلاش ایران برای ملی‌کردن نفت خود را تا حد زیادی به کرسی بنشاند؛ ولی در دوره دوم، وزارت خارجه و دستگاه دیپلماسی ایران، روز‌به‌روز درگیر مناقشات پایان‌ناپذیر خارجی شد و وزیر خارجه وقت نیز به جای توجه جدی به امور بین‌المللی عملا و بیشتر، نماینده جناح تندرو دولت و متولی تبلیغات و سخنگوی مطبوعاتی و رسانه‌ای حکومت بود. تصویری که جامعه بین‌المللی در دوران نخست صدارت مصدق از ایران داشت، کشوری بود که خواستار به‌دست‌گرفتن سرمایه ملی خود و رفع استعمار بریتانیا از طریق مذاکره و راه‌های قانونی مسالمت‌جویانه بود؛ ولی در دوره دوم، به‌تدریج چالش‌های داخلی و خارجی، این تصویر را به نخست‌وزیر و دولتی لجوج و غیرقابل مذاکره تبدیل کرد که با اشتباهات و ضعف مدیریت تدریجی‎اش، خواسته یا ناخواسته، در حال آماده‌سازی راه برای قدرت‌گرفتن حامیان شوروی در ایران بود».
‌او با تشریح حوادث بین‌المللی‌ای که بر سرنوشت ایران اثرگذار بود، ادامه داد: «در همین دوران بود که سه حادثه شگرف بین‌المللی مؤثر بر سرنوشت ایران رخ داد، بی آنکه دولت و دستگاه دیپلماسی توجه جدی به این تغییرات و تأثیرات مستقیم آن بر ایران بکنند: شکست دولت کارگری بریتانیا به رهبری کلمنت اتلی که بی‌علاقه به مماشات و مصالحه با ایران نبود و روی‌کار‌آمدن وینستون چرچیل محافظه‌کار که هم خودش و هم اطرافیان تندروتر از خودش، مصدق را غیرقابل مذاکره و چاره کار را فقط در براندازی می‌دانستند. در آمریکا نیز هری ترومن دموکرات که در آغاز کار به دنبال ایجاد راهکاری مسالمت‌جویانه بین تهران و لندن بود، جای خود را به دوایت آیزنهاور نظامی جمهوری‌خواه داد که او نیز با بیمناکی از خطر شوروی و کمونیسم، از حل مسالمت‌آمیز مسئله ایران ناامید بود. این در حالی بود که در همین دوران، با مرگ ژوزف استالین و آغاز جنگ قدرت بر سر جانشینی او، از توجه شوروی به امور ایران کاسته شد و هم از این بابت خیال لندن و واشنگتن راحت شد و هم حزب توده هدایت و نظارت حزب مادر در مسکو را از دست داد و دچار اغتشاش در تصمیم‌گیری در آن برهه حساس شد. از آغاز نهضت ملی‌شدن صنعت نفت، جناح‌های تندرو در بریتانیا اصرار داشتند که مذاکره با ایران بی‌فایده است و با پیرمرد لجوج خطاب‌کردن مصدق، سعی در کشاندن آمریکا به عملیات براندازی داشتند. از نظر لندن، مسئله ملی‌شدن نفت ایران مهم‌ترین دلیل برای ضرورت براندازی دولت مصدق بود. این در حالی بود که از منظر دموکرات‌های آمریکایی‌، مسئله جنگ سرد و خطر شوروی و کمونیسم و منطقه وجه مهم‌تر در ماجرای ایران بود و دخالت نظامی در امور ایران را خطرناک و غیرضروری می‌دانست. روی‌کار‌آمدن چرچیل و آیزنهاور این دو دیدگاه را به هم نزدیک کرد تا عملیات براندازی با بهره‌گرفتن از عناصر داخلی شکل بگیرد». او نقش‌آفرینی حزب توده را تا حدی اغراق‌شده می‌داند: «نگرانی از رشد قدرت حزب توده و نزدیک‌شدن تدریجی چپ‌ها به مصدق، امری غیرواقعی نبود ولی دستگاه‌های جاسوسی و امنیتی خارجی و عوامل داخلی آنها، در این مورد بسیار اغراق کردند. این اغراق منفعتی دوسویه داشت. اول، تردیدهای سران آمریکا و بریتانیا در براندازی را از بین می‌برد و دوم، جریان اصلی جامعه مذهبی و سنتی ایران را که در حال روگردانی از مصدق بود، نسبت به سرنوشت افتادن به دست کمونیست‌ها یایران هراسان می‌کرد و آنان را بیشتر به‌سوی شاه و توافق با براندازی دولت مصدق سوق می‌داد ولی چنان‌که گفته شد، مسئله صرفا به عناصر خارجی منحصر نبود. در داخل کشور، هم مصدق و هم طیف‌های مختلف از متحدان دیروز که امروز از یکدیگر روگردان شده بودند، در پی پیشبرد اهداف خود، به هر قیمتی و بدون ملاحظه تبعات آن بودند. این به هر قیمتی ماندن و عدم تغییر در وضع موجود بی‌اعتنا به تبعات و هزینه‌های آن یا به هر قیمتی بدون توجه به تبعات و هزینه‌های آن، نتیجه‌ای جز رقم‌خوردن اندیشه انسداد و براندازی مصدق نداشت».‌‌تفرشی نقدهایی را به مصدق وارد می‌داند: «از نظر مصدق، همه منتقدان و اپوزیسیون او جاهل، مغرض، فریب‌خورده، خائن یا جاسوس بودند. از نظر مخالفان او، در آخر کار نیز مصدق نخست‌وزیری عوام‌فریب، لجوج، ناتوان، خودکامه و تحت تأثیر عناصر تندرو بود که مدام در پی گسترش اقتدار خود برای سرپوش‌گذاشتن بر ناکامی‌های داخلی و خارجی خود بود. به این موضوع باید سهم‌خواهی و اصرار به مشارکت در امور از سوی طیف آیت‌الله کاشانی را نیز افزود که خود را عنصر اصلی بازگشت مصدق به قدرت پس از 30 تیر می‌دانستند و مصدق به این امر بی‌اعتنا بود».
‌این مورخ درباره ابعاد تصمیم مصدق مبنی بر انحلال مجلس نیز گفت: «مسئله مهم دیگر در جریان براندازی، موضوع مجلس هفدهم بود. دکتر علی شریعتی در جایی در وصف مصدق می‌گوید: «مردی که 70 سال برای آزادی نالید». انتخابات مجلس هفدهم که در دوران صدارت مصدق برگزار شد، از نظر سازوکار برگزاری و نتیجه، بدترین نمونه با فاصله بسیار، در طول دوران مشروطیت بود. تعداد مراکزی که انتخابات در آنجا برگزار نشد و به اصطلاح آن زمان، کرسی‌های معطل‌مانده داشت، به‌تنهایی در دوره هفدهم، از کل ادوار اول تا شانزدهم و هجدهم تا بیست‌و‌چهارم مجلس شورای ملی بیشتر بود. ناتوانی در برگزاری انتخابات در برخی شهرستان‌ها از یک سو و ابطال نتیجه انتخابات در مناطقی که نماینده مد‌نظر دولت رأی نیاورده بود، عملا مجلس یک‌دستی را برای دولت رقم زد، ولی با تحولات بعدی و مخالفت تدریجی مجلس با لوایح دولتی، به‌خصوص مطالبه اختیارات فوق‌العاده فراقانونی و کم‌رنگ‌کردن نقش پارلمان، میانه دولت و پارلمان را به هم زد. در این شرایط بود که مصدق در اقدامی حیرت‌انگیز، تصمیم به انحلال مجلس گرفت. تصمیم برای برگزاری همه‌پرسی انحلال مجلس هفدهم، با مخالفت شماری از نیروهای معتدل جبهه ملی مواجه شد، ولی مصدق و تندروهای دولت تصمیم به اجرای این کار گرفتند. انحلال مجلس از سوی رئیس دولت، اقدامی معمول در نظام‌های پارلمانتاریستی است، ولی در این مسیر، اول باید خود دولت استعفا دهد و بعد مجلس را منحل کند. نخست‌وزیر مشروعیت قانونی خود را از مجلس می‌گیرد و بدون استعفا نمی‌تواند مجلس را منحل کند؛ چنان‌که یک مدیرعامل منتخب هیئت‌مدیره، حق ندارد هیئت‌مدیره را برکنار کرده و خود مدیر‌عامل باقی بماند. سوای این مسئله، سازوکار برگزاری رفراندوم انحلال مجلس نیز شگفت‌آور بود؛ برگزاری انتخابات در تهران و شهرستان‌ها در دو روز (12 و 19 مرداد)، جدا‌کردن صندوق رأی موافقان و مخالفان، ارعاب مخالفان انحلال در مقابل صندوق‌ها و موارد متعددی که در گزارش‌های رسمی نخست‌وزیری و وزارت کشور دولت دکتر مصدق به آنها تصریح شده است. نتیجه کار نیز عبرت‌آموز بود؛ در فاصله یک هفته تا 28 مرداد و تنها‌ماندن دولت مصدق، اعلام شد فقط یک‌هزارم مردم ایران (یک‌دهم درصد) به انحلال مجلس هفدهم رأی منفی داده‌اند. مردم خاورمیانه با این نوع انتخابات یک‌سویه آشنایی کاملی دارند».
‌تفرشی با بیان گزاره‌های یادشده، به این نتیجه رسید که از نظر قانونی برکناری مصدق را نمی‌توان کودتا دانست: «در این شرایط و در نبود مجلس باید سؤال کرد که در یک کشور دموکراتیک و با وجود دولتی قانون‌مدار، در آن هنگام، چگونه و چه نهاد قانونی‌ای می‌توانست و حق داشت نخست‌وزیر منتخب مجلس منحل‌شده را برکنار کند؟ با اقدام انحلال مجلس، ناگزیر تنها نهاد و شخص موجود برای چنین اقدامی، شاه بود که رأی تمایل و تنفیذ نخست‌وزیر را امضا کرده بود. این در واقع حقی بود که عملا از سوی مصدق در غیاب مجلس به شاه داده شده بود و قبلا نیز در ادوار دیگر در دوران فترت مجلس از آن استفاده شده بود. از این منظر می‌توان گفت از حیث حقوق و قانون، برکناری مصدق را نمی‌توان کودتا خطاب کرد؛ اما مسئله فقط این نکته اساسی نیست. سازوکار نظامی، ابلاغ حکم در نیمه‌شب از سوی فرمانده گارد سلطنتی و به‌کار‌بردن قوای نظامی و دستگیری وزرای دولت و رفتار خشونت‌بار با آنان از یک سو و دخالت انکارناپذیر نیروهای بریتانیایی و آمریکایی و پرداخت پول به عوامل کودتا (سوای بحث مناقشه‌برانگیز کم‌ و کیف، ابعاد و جزئیات کار و گیرندگان پول‌ها)، سازوکار عملیات برکناری مصدق را به کودتا شبیه می‌کند؛ بنابراین به گمان من، از حیث ماهیت امر، برکنار‌کردن دولت مصدق در غیاب مجلس از اختیارات شاه بود که در نبود مجلس از سوی مصدق به شاه اعطا شده بود، ولی از حیث سازوکار و نحوه اجرا و حضور عوامل مختلف، براندازی دولت مصدق، کودتایی نظامی بود. با همه مسائلی که گفته شد، بررسی تاریخ ملی‌شدن صنعت نفت و ماجرا/کودتای 28 مرداد 1332، حتی پس از حدود هفت دهه، بسیار فراتر از یک بررسی تاریخی محض بوده و چالشی سیاسی-ایدئولوژیک باقی مانده است، ازاین‌رو بررسی منصفانه و بی‌رحمانه این رخداد نیازمند فضایی آرام، علمی و به دور از مطلق‌انگاری و بت‌سازی‌های ملی، مذهبی، چپ و سلطنتی است».
‌‌معتمدی‌مهر: دستور شاه مبنی بر خلع مصدق، بدون تأیید مجلس وجاهت قانونی نداشت
‌معتمدی‌مهر دیدگاهی متفاوت از آنچه تفرشی گفت، دارد. او درباره آنچه در 28 مرداد سال 32 رخ داد، گفت: «28 مرداد، یکی از روزهای سال یا حتی یک روز تاریخی نیست. تاریخ کودتای ضد ‌ملی علیه یکی از معدود دولتمردان مدافع ایران و ایرانی هم نیست. 28 مرداد 1332 عصاره تاریخ ایران است؛ اصلا خود تاریخ است؛ تاریخی سرشار از تضاد، اندوه، بیداد، نارفیقی، جهل، تزویر، شکست، کوتاه‌آمدن و گردن‌کج‌کردن در برابر مستبد خودکامه و اما تاریخی برآمده از مقاومت، فداکاری، شهادت، شرف، بهجت، عرفان و عشق که راز و رمز بقای فرهنگی کهن و سرزمینی هفت‌هزار‌ساله با مردمانی بیدار، آزادی‌خواه و عدالت‌جو را روایت می‌کند. یادآوری 28 مرداد بنا بر هر انگیزه و هر جهت‌گیری سیاسی‌ای که انجام شود، نشان می‌دهد همچنان مصدق مسئله مردم و نماد این تاریخ به‌ شمار می‌رود و از همین‌رو است که ایادی بیگانه‌، هنوز دست از سر مصدق بر‌نمی‌دارند و هنوز سایه مصدق فراتر از شخصیتی سیاسی و در قامت چکیده تاریخ و پیشوای مبارزات ملی و دموکراتیک ایران، رو به افقی روشن و پرامید و در راه بی‌بازگشت حاکمیت قانون و حقوق اساسی ملت، پرواز ‌ می‌کند»
او برخلاف دیدگاه‌های تفرشی باور دارد از هر نظر اتفاقی که در 28 مرداد رخ داد، یک کودتای تمام‌عیار بوده است: «آخرین شاه مستبد ایران، با نادیده‌گرفتن متعمدانه منطق مشروطه و فروکاستن معنای حاکمیت نظام قانون اساسی یا به عبارتی موجزتر، حاکمیت قانون که ترجمان دقیق‌تری از CONSTITUTION بود، به نوعی حکومت پادشاهی و به‌منظور سرپوش‌‌گذاشتن بر ننگ همکاری در کودتایی سیاه علیه دولت مصدق و نهضت ملی ایران، اصرار داشت القا کند 28 مرداد 1332 نه کودتا، بلکه قیام ملی برای دفاع از مشروطه بود که در واکنش به عدول مصدق از قانون اساسی مشروطه، انحلال مجلس هفدهم و در چارچوب اختیارات سلطنت تحقق یافت؛ بااین‌حال اسناد تاریخی، مسلمات حقوق اساسی، افکار عمومی و حافظه تاریخی ملت ایران، حکایت دیگری دارند. این ادعا که در استدلالی ضعیف خلاصه شده و انحلال مجلس شورای ملی از سوی مصدق را به‌منزله حق برکناری نخست‌وزیر به دست شاه به رسمیت می‌شناسد، با اساس نظام مشروطه و مبانی حقوق اساسی مغایرت دارد. هر نوآموز دانش حقوقی می‌داند که منابع حقوق در ظاهر قانون خلاصه نمی‌شود. قانون، عرف، رویه قضائی و عقل یا دکترین، منابع چهارگانه حقوق قلمداد می‌شوند و تفسیر و تفهیم قانون، بنا بر درک عرفی و اصول و قواعد معتبر حقوقی و قضائی معنا پیدا می‌کند و نگرش انتزاعی به قانون صرف، نه‌تنها واجد جهت‌گیری‌های عدالت‌گرایانه نیست، بلکه در مغایرت مطلق با اهداف و چشم‌اندازهای دموکراتیک و خیر همگانی قرار دارد. نهضت مشروطیت که بنا بر ترجمانی نادرست و نارسا، آن را به نوعی حکومت پادشاهی تنزل داده‌اند، سابقه‌ای تاریخی و قدیمی‌تر از انقلاب مشروطه ایران دارد. به عبارت دیگر، انقلاب مشروطه در ایران، در راستای نهضتی جهانی رخ داده و معنا می‌یابد که در فضای عصر جدید و شکل‌گیری حقوق اساسی نوین قرار داشته است. در ادامه مختصات فکری و حقوقی جهان پسارنسانس و اقتضائات تردیدناپذیر مدرنیسم که در پرتو خردگرایی بشر و آگاهی‌های ناشی از تحولات کیفی دوران رنسانس در حوزه‌های بازرگانی، فلسفی، رشد صنعتی و فراگیر‌شدن سرمایه‌داری مطرح شد، اصلاح نظامات سیاسی، اجتماعی به‌مثابه ضرورت‌های بی‌بدیل این عصر در عرصه ساختار قدرت، در دستور کار اندیشمندان و پیشگامان اجتماعی قرار گرفت. نهضت حاکمیت قانون (Constitutionalism) حاصل همین کنش‌های خردگرایانه انسانی و دستاورد جنبشی اجتماعی و جهانی است که به دنبال انقلاب صنعتی در راستای «قانونی‌سازی» جوامع به وقوع پیوست».
‌این پژوهشگر ادامه داد: «واقعیات عصر جدید نه‌تنها به مردم، بلکه به هیئت‌های حاکمه خواهان توسعه و رشد اقتصادی، یادآور شد که روابط پیچیده این دوران در عرصه‌های ملی و بین‌المللی و در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و روابط دیپلماتیک، در قالب‌های کهن و کلاسیک گذشته، دوام نمی‌یابد و قابل حل‌وفصل نیست و از‌این‌رو نه‌تنها شهروندان، بلکه فرمانروایان نیز باید بپذیرند که به‌منظور دستیابی به مفهوم دولت جدید و مزایای ناشی از آن، زیر نفوذ قانون قرار گیرند و در چارچوب دستورنامه‌های حقوق اساسی که بعدها به قانون اساسی معروف شد، به محدودیت‌های قانونی تن دهند و قدرت ‌خود را به حاکمیت ملت واگذار کنند».‌‌ معتمدی‌مهر با اشاره به اصول قانون مشروطیت بحث خود را این‌گونه پیش برد: «در واقع، عصاره مشروطیت که همان حاکمیت قانون است، در انتقال حق حاکمیت از پادشاه به ملت معنا پیدا می‌کند و هرگونه تفسیری از نظام مشروطه، ملزم به رعایت قواعد دموکراتیک و احتراز از اعمال سلطه‌های فردی و اقتدارهای غیردموکراتیک است. 
بر‌اساس این است که فلسفه نهایی مشروطه با عبارت شاه سلطنت می‌کند و حق حکومت ندارد، تبیین می‌شود. در راستای همین قرائت از مشروطیت است که اصل 35 متمم قانون اساسی مشروطه، سلطنت را ودیعه‌ای الهی بر‌می‌شمارد که از طرف ملت به شخص شاه مفوض شده است و اصل 44 همان متمم نیز بر‌اساس ‌اینکه شاه فاقد هرگونه اختیارات حکومتی است، او را مبرا از مسئولیت اعلام می‌کند. نه رویه سیاسی مشروطه در ایرانِ پس از انقلاب مشروطه تا ظهور استبداد رضاخانی و نه تجربه جهانی از مشروطه و نظام‌های مبتنی بر حاکمیت قانون، نمی‌پذیرند که مقام مسئول که مؤثر بر حکمرانی است، بری از مسئولیت باشد. اصل 64 متمم قانون اساسی مشروطه ایران به‌صراحت مقرر می‌دارد که: وزرا نمی‌توانند احکام شفاهی یا کتبی پادشاه را مستمسک قرار داده و از خودشان سلب مسئولیت کنند. مفهوم این اصل، هیچ اقتضایی ندارد؛ مگر اعلام بی‌اعتباری هرگونه تمایلات مقام سلطنت به هر نحو از اعمال حکومت. اصل هفتم متمم یادشده به‌صراحت بیان می‌کند که اساس مشروطیت، در جزء و کل آن تعطیل‌بردار نیست. اساس مشروطیت چیست؟ اساس مشروطیت، حکومت قانون و احتراز از اعمال قدرت فردی است.
او با استناد به اصول قانون مشروطه گفت که دستور شاه بدون تأیید مجلس وجاهت قانونی نداشته است: «بنا بر همین گزارش موجز از قانون اساسی مشروطه، مشخص می‌شود که صدور و ابلاغ دستور کتبی شاه بدون توشیح و تأیید مجلس شورای ملی، مبنی بر حکم خلع مصدق از مقام نخست‌وزیری، از وجاهت قانونی برخوردار نبوده است و در تعارض صریح و آشکار با اساس مشروطه و نقض اصل 64 متمم آن قلمداد می‌شود. مبانی و رویه مشروطیت، اقتضا می‌کرد که مجلس بعدی در اولین فرصت، شکل گیرد و نخست‌وزیر از سوی آن نهاد، خلع یا ابقا شود. شاه در قانون مشروطه، حتی حق معرفی خودسرانه و بدون تأیید نخست‌وزیر را ندارد؛ چه برسد به خلع او؛ آن هم نخست‌وزیری مانند مصدق که حمایت افکار عمومی را دارد و بزرگ‌ترین خدمات را به منافع و حاکمیت ملی ایران انجام داده است. شیوه ابلاغ حکم خلع مصدق از نخست‌وزیری که در نیمه‌شب و با همراهی گارد زرهی در معیت مقامی نظامی و امنیتی (نصیری) انجام می‌شود، حکایت از روندی غیرعادی و مغایر با قانون و متکی بر زور و رفتارهای غیرقانونی دارد و وقایع روز کودتا و همکاری اوباش با کودتاگران و منش و تصمیمات شخص شاه پس از سقوط دولت ملی دکتر مصدق که متمرکز بر ارعاب و تشدید جو امنیتی و اعدام‌های وسیع مخالفان سیاسی و حبس و حصر و شکنجه آنان بود، نشان می‌دهند که نه‌تنها هدف شاه از خلع مصدق، پافشاری و تعهد به اصول مشروطه نبوده؛ بلکه دقیقا در نقطه مقابل و در راستای تحقق استبداد فردی و نقض اساس مشروطه قرار داشته است. کسانی که عزل مصدق از نخست‌وزیری از سوی شاه را منطبق با حقوق مصرحه در قانون اساسی مشروطه بر‌می‌شمارند، افزون بر مغایرت‌های آشکار قانونی که در این نوشتار به طور خلاصه به آنها اشاره شد، باید پاسخ دهند که مستند قانونی آنان چیست و کدام نمونه از حکومت مشروطه در سراسر جهان از چنین اختیاراتی بهره برده است؟ آیا ملکه بریتانیا یا پادشاه سوئد یا هر کشور دموکراتیکی که نظام مشروطه سلطنتی دارد، در عالم واقع می‌تواند بدون تأیید و نظر مجالس ملی، حتی به صدور حکم خودسرانه عزل نخست‌وزیر بیندیشد، چه برسد به اجرای آن».
‌معتمدی‌مهر در پایان سخنانش در نقد ادعایی مبنی‌بر قیام‌بودن 28 مرداد گفت: «معنای قیام ملی کاملا مشخص و بر شاخص حمایت و حضور مردم استوار است. در قیام 30 تیر 1331 یا دیگر قیام‌های اجتماعی و سیاسی، این حضور به‌وضوح دیده می‌شود. طرفداران نظریه قیام وظیفه دارند مشخص کنند که اگر 28 مرداد را کودتا ندانسته و قیام تلقی می‌کنند، شاه چه نیازی به مداخله خارجی، توطئه در ارتش و قتل رئیس شهربانی دولت مصدق داشت؟ کدام طیف از اجتماعات مردمی در 28 مرداد در حمایت از شاه و علیه مصدق قیام کردند؟ آیا همکاری سرویس‌های امنیتی دولت‌های آمریکا و انگلستان و آشوب‌طلبی‌های چماق‌داران و لمپن‌های پایتخت به سرکردگی «شعبان جعفری»‌ها، کمترین حکایتی از حمایت مردمی را روایت می‌کنند؟ در سایر شهرهای ایران نیز، کدام تجمع در روز 28 مرداد در حمایت از شاه پدید آمد؟ با قطعیت و بنا بر مستندات قانونی فراوان و اصول مصرح نظام‌های قانون اساسی و نیز رویه‌های سیاسی رایج مشروطیت در سراسر جهان و در طول دست‌کم 200 سال گذشته و با اتکا به ماهیت تردیدناپذیر استبدادی و حاکمیت فردی رژیم پهلوی پس از 28 مرداد 1332 که متمرکز بر نقض آزادی‌های اساسی و حقوق ملت بود، می‌توان استدلال کرد که این روز، فراتر از رخدادی تاریخی و بلکه به‌مثابه فرایندی مستمر و مؤثر که با مشارکت و هم‌گرایی استیلای خارجی و استبداد داخلی روی داد، مانعی جدی در مسیر گذار به دموکراسی قرار داد ».

شرق

 

سیر تاریخی مفهوم «استقلال» از کودتای 28 مرداد تا انقلاب

رحمن قهرمانپور
استاد دانشگاه و کارشناس مسائل استراتژیک
مفهوم استقلال در ســیاســـت خارجـــی و روابط بین‌الملل در چارچوب خاص خود معنا می‌شود. این مفهوم در دوره دکتر مصدق بسیار متأثر از فضای پس از سوم شهریور 1320 بود؛ یعنی در دوره حاکمیت رضا شاه که انگلیس، روسیه و امریکا در ایران نیرو پیاده کرده و به صورت مستقیم کشور را اشغال کرده بودند و شرایط به حدی وخیم بود که نخست‌وزیر وقت بعد از شهریور 1320 حتی نمی‌توانست از سفرای این کشورها وقت ملاقات بگیرد. در چنین شرایطی که بخشی از مردم، ایران باستان را دوره باشکوهی می‌دانستند، با اشغال رسمی سه کشور و پیامدهای وخیم پس از آن رو‌به‌رو شده بودند تا جایی که حتی روایت شده است که در جریان برگزاری انتخابات مجلس در دوره پس از سوم شهریور 1320 نمایندگان با کامیون‌های ارتش شوروی، امریکا یا انگلیس تبلیغات می‌کردند.
 این وضعیت ایرانیان را دچار حس تحقیر ملی کرد. بخشی از واکنش به این حس به ملی شدن صنعت نفت و شکل‌گیری نوعی ناسیونالیسم دموکراتیک با پرچمداری دکتر مصدق منتهی شد و در نهایت به تعارض میان او با انگلیس و امریکا و کودتای 28 مرداد 32 انجامید.
مفهوم استقلال در 28 مرداد 1332 از چنین بستری بیرون می‌آید و اتفاقاً این کودتا کار را بدتر کرد و آن حس تحقیر ملی که از سال 1320 تا 1332 وجود داشت، بیشتر شد و حس بدبینی نسبت به نیروهای خارجی را در بخشی از نیروهای مخالف نظام سیاسی موجود تقویت کرد.
در سیر تاریخی این مفهوم، انقلاب 1357 رخ می‌دهد که گفتمان آن از ناسیونالیسم برنمی‌آید بلکه مبتنی بر یک نگاه فقهی و بر اساس قاعده نفی سبیل است. البته همچنان نیروهای ناسیونالیسم حضور دارند اما قدرت در دست روحانیت شیعی است که از نگاه فقهی خود استقلال را تعریف کرد و در شعارهای انقلاب اسلامی هم بروز یافت. قاعده نفی سبیل یعنی مسلمانان خودشان باید در امور خود تصمیم بگیرند و این اتفاق رخ می‌دهد. چنانکه شماری از دانشجویان سفارت امریکا را اشغال می‌کنند و بعدها به وضوح مشاهده می‌شود که حداقل نفوذ کشورهای خارجی هم از میان می‌رود؛ یعنی واقعاً یک نظام تصمیم‌گیری به معنای واقعی مستقل شکل می‌گیرد که رویکرد آن در جنگ با عراق دیده می‌شود و ایران در نهایت خودش تصمیم به صلح می‌گیرد نه تحت فشار کشورهای خارجی. اصل عدم مداخله کشورهای خارجی در قانون اساسی هم به صراحت مورد اشاره قرار گرفت و این سیاست در گفتمان حاکمیت و سیاست خارجی در مقابله با نظام سلطه تحت عناوین مختلف از جمله حمایت از محور مقاومت یا جنبش‌های آزادیبخش متجلی شد.
بعد از پایان جنگ سرد در سیاست بین‌الملل به جای واژه استقلال، مفهوم وابستگی متقابل شکل گرفت یعنی اگر در گذشته استقلال برای کشورها اهمیت داشت و نشانه اعمال حاکمیت بود در دهه 90، بحث جهانی شدن و گشایش در عرصه‌های فرهنگی و ارتباطاتی مطرح می‌شود و مفهوم وابستگی متقابل جایگزین مفهوم استقلال و به یک ارزش تبدیل می‌شود که ذیل آن منطقه‌گرایی در اروپا، امریکای لاتین و امریکا و همه جای دنیا شکل می‌گیرد؛ اما بعد از یازده سپتامبر که امریکا بحث مبارزه با تروریسم را پیش می‌کشد دوباره نیروهای ناسیونالیسم در سیاست بین‌الملل سر بر می‌آورند. جریان راست افراطی یا ناسیونالیست‌های راستگرا در اروپا رشد می‌کنند و در نهایت موفق می‌شوند یکی از بزرگ‌ترین و مؤثرترین پروژه‌های خود را که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپاست، رقم بزنند. بعد از 2010 جریان احیای مجدد ناسیونالیسم به راه می‌افتد که در امریکا به شکل انتخاب ترامپ، حضور اردوغان در ترکیه و در روسیه با حضور پوتین و... ظهور می‌کند بنابراین موجی از ناسیونالیسم جدید راه افتاده که نه در مقابل استعمار که در مقابل فرآیند جهانی شدن قد علم کرده است. از نظر این جریان یازده سپتامبر و بدتر شدن وضعیت اقتصادی اروپا در نتیجه بی‌توجهی به مرزها و عدم جلوگیری از حضور مهاجران بود.
در ایران هم جریان‌هایی به مواجهه با سیاست‌هایی پرداختند که از منظر آنها استقلال کشور را خدشه‌دار کرده است. باید دید این منتقدان از چه گفتمانی صحبت می‌کنند. به عنوان مثال توافق راهبردی 25 ساله ایران و چین به عنوان یکی از کشورهای بزرگ حوزه شرق با انتقاداتی رو‌به‌رو شد. این در حالی است که اصولگرایان جریان سیاسی پیشروی رابطه با شرق بودند و اصلاح‌طلبان علاقه چندانی به این رویکرد نداشتند. در اینجا منتقدان توافق با چین دو گروه هستند؛ گروهی که ممکن است از زاویه قاعده نفی سبیل بگویند که این قرارداد موجب سلطه چین بر امور داخلی ایران می‌شود که شمار منتقدانی که از این دیدگاه سخن می‌گویند، کم است. عده دیگر سلطنت‌طلبانی هستند که خارج از ایران خود را داعیه‌دار ناسیونالیسم ایرانی می‌دانند. ادعای این گروه‌ها در حالی مطرح می‌شود که بیشترین نفوذ در ایران زمانی بوده که اتفاقاً همین سلطنت‌طلبان فعلی قدرت را در دست داشتند. چنانکه شاهد بودیم انگلیسی‌ها در آستانه ششم شهریور 1320 در گزارش معروفی که به رضا شاه دادند گفتند که چندصد نیروی جاسوسی سرویس‌های اطلاعاتی آلمان در ایران به نام مهندس، پزشک و معلم فعالیت می‌کنند.
در مقطع کنونی سیاست گروه اپوزیسیون که در موضوع توافق چین یا توافق خزر علیه دستگاه دیپلماسی جوسازی می‌کنند، مبتنی بر فراموشی گذشته است. تندترین سلطنت‌طلبان هم می‌پذیرند 28 مرداد یک کودتا علیه مصدق بوده است و نقش سازمان‌های اطلاعاتی انگلیس و امریکا در آن به اثبات رسیده است. بنابراین واضح است کسانی که امروز می‌گویند که خزر ایران فروخته شد، کسانی هستند که کودتای آشکار علیه مصدق را یک قیام مردمی اعلام می‌کنند. نسل جدید این منتقدان سلطنت‌طلب به دلیل عدم آشنایی با تاریخ ایران، تصویری فانتزی از نکات مثبت رژیم‌های گذشته را بدون اشاره به اصل واقعیات ساخته‌اند و بر دوش مردمی که ممکن است تحت تأثیر تنگنای اقتصادی قرار گرفته باشند، موج‌سواری می‌کنند. این گروه اما باید به یک سؤال بزرگ جواب دهند که اگر شرایط گذشته به اندازه‌ای خوب بوده است که آنها ادعا می‌کنند چرا مردم انقلاب کردند؟ نگاه آنها برآمده از یک نگاه دیکتاتوری است که می‌گوید مردم اشتباه کردند و ما شرایط را بهتر تشخیص می‌دهیم. بنابراین قاعده نفی سبیل همچنان بر سیاست خارجی ایران حاکم و هنوز هم ایران نسبت به نفوذ خارجی حساس است.

روزنامه ایران

 

قمه‌کشی گنده لات‌ها به افتخار شاه و سفارت آمریکا !

جواد نوائیان رودسری – عوامل متعددی در طراحی و اجرای کودتای 28 مرداد سال 1332 نقش داشت که پرداختن به همه آن‌ها، در یک نوشتار ممکن نیست. صرف‌نظر از تأثیر اقدامات دکتر مصدق در ماه‌های پایانی نخست‌وزیری‌اش، از جمله انحلال مجلس که در روند اجرای کودتا نقش مهمی داشت، دربار و سفارتخانه‌های آمریکا و انگلیس نیز، صحنه‌گردان‌های اصلی ماجرای کودتا بودند؛ شاه می‌خواست به حکومت مستبدانه مدنظر خود دست پیدا کند و آمریکایی‌ها هم می‌خواستند جاپای خود را در ایران، سرزمین نفت‌خیز خاورمیانه، محکم کنند؛ انگلیسی‌ها هم در تکاپو بودند تا لقمه چرب و شیرین ازدست‌رفته را، دوباره فراچنگ آرند. برخلاف آن‌چه برخی مورخان ادعا می‌کنند، ساختار اجرایی کودتای 28 مرداد، چندان پیچیده نبود؛ این را می‌توان از کم هزینه‌بودن آن دریافت؛ کرمیت روزولت پنج میلیون دلار برای ساقط‌کردن حکومت مصدق به ایران آورد و دست‌آخر، 900 هزار دلار از این مبلغ اضافه آمد و به دولت زاهدی واگذار شد؛ بنابراین، کودتایی که چنین ارزان اجرا می‌شود و خرج زیادی روی دست طراحانش نمی‌گذارد، نمی‌تواند الگوی چندان پیچیده‌ای داشته‌باشد. وجه دیگر این مسئله را می‌توان در شخصیت عوامل اجرایی کودتا دید؛ لُمپن‌ها و اراذلی که می‌شد آن‌ها را با ثمن‌بخس راضی کرد و به میدان کشاند؛ زنان بدنام از محلات معلوم‌الحال و چاقوکش‌‌هایی که به دنبال اسم و رسم و پول بودند، هزینه زیادی برای طراحان کودتا برنداشتند. شاید بد نباشد در شصت‌وهفتمین سالگرد این رویداد غم‌انگیز، نگاهی به شبکه‌ای بیندازیم که طراحان از آن برای اجرای کودتا استفاده کردند.
شبکه‌های مرتبط با سفارت
ریچارد کاتم، مأمور مشهور سیا در ایرانِ سال 1332، طی گفت‌وگویی با خبرنگار نیویورک‌تایمز درباره عوامل فعال در کودتای 28 مرداد گفته‌است:«گروه‌های خیابانی با کمک یک‌شخص متنفذ که دوست ماست، سازمان داده‌شد.» شاید اشاره کاتم در این گفت‌وگو به شاپور ریپورتر، مأمور ارشد ام.آی.6 در ایران باشد. ریپورتر نقش مؤثری در انتخاب و جذب اوباش برای راه‌اندازی آشوب‌های 28 مرداد 1332 داشت. واسطه‌های او می‌توانستند با سردسته‌های اوباش در تهران، قرارومدار بگذارند. برادران رشیدیان به عنوان محوریت این تدارکات شوم، فعال بودند؛ سیف‌ا...، اسدا... و قدرت‌ا...، فرزندان حبیب‌ا... رشیدیان که داستان وابستگی او به سفارت بریتانیا از دوره قاجار شهرت داشت. آن‌ها در جریان جذب اوباش برای سفارتخانه‌های انگلیس و آمریکا، نقش کاتالیزور را ایفا می‌کردند؛ زبان گنده‌لات‌ها را می‌شناختند و می‌دانستند چطور باید آن‌ها را رام کرد و در مسیر دلخواه حرکت داد. برخی از پژوهشگران و مفسران انگلیسی، مانند بریان لیپینگ، از یک‌ونیم میلیون لیره به عنوان دست‌خوش انگلیس به برادران رشیدیان، پس از به‌نتیجه‌رسیدن کودتای 28 مرداد سخن گفته‌اند. رشیدیان‌ها ارتباطات مستمری با شعبان جعفری و دارودسته او داشتند. آن‌ها با استفاده از عوامل خود در شهربانی، موفق به توزیع پول در میان اوباش شدند؛ یکی از این افراد اسدا... خدایکی، معروف به اسدا... کَچَل بود که پول خود را روز 27 مردادماه، از سروان غفاری، افسر پلیس راه‌آهن دریافت کرد. به دیگر سخن، سفارتخانه‌های انگلیس و آمریکا برای اطمینان از ورود اراذل به معرکه کودتا، فقط به شبکه‌های ارتباطی دربار تکیه نداشتند؛ آن‌ها با استفاده از عواملشان، به ماجرا ورود کرده‌بودند.
دار و دسته گنده‌لات‌های اشرف پهلوی
بخش مهمی از عوامل اجرایی کودتا در خیابان‌های تهران، توسط عوامل دربار جذب شدند. افزون بر شعبان جعفری که هم با سفارت و هم با دربار مرتبط بود، افراد دیگری مانند پری آژدان‌قزی، یکی از گردانندگان محله فواحش در تهران نیز، با دربار ارتباط مستمری داشت. حسین فردوست در خاطراتش آورده‌است که این افراد، با اشرف مرتبط بودند و البته با واسطه برادران شاه، سهم خود را از پول کودتا دریافت می‌کردند. جالب این‌جاست که شعبان جعفری، مشهور به «شعبون بی‌مخ»، تا ساعت سه بعدازظهر روز کودتا، در زندان به‌سر می‌برد و از همان‌جا، با واسطه آژدان‌قزی، با دار و دسته خود ارتباط داشت. با دستور اشرف و با مدیریت غلامرضا پهلوی، اوباش دیگری هم وارد میدان شدند؛ ملکه اعتضادی که مانند پری آژدان‌قزی مسئولیت محله فواحش تهران را برعهده داشت، یکی از این افراد بود که ماجرای عربده‌کشیدنش روی جیپ شهربانی و تهییج اوباش برای آشوب و بلوا، مشهور است. در کنار این‌ها، الواطی مانند امیرموبور، حبیب سیاه و برادران عباسی، مشهور به «هفت کَچَلون» نیز، فرصت استفاده از پول کودتا را پیدا کردند. گنده‌لات‌های تهران با دریافت مواجب بیشتر، پای بقیه همپالکی‌های خود را وسط کشیدند. خیابان‌های تهران، در ساعات بعدازظهر روز 28 مرداد، در قُرُق امثال رمضان‌یخی، باقر کچل، ناصر جیگرکی، کبری گُنده و صُغری غوله بود! همه این افراد، زیرشبکه دربار به حساب می‌آمدند. شعبان جعفری در خاطراتش به چگونه آزاد شدنش از زندان اشاره می‌کند و می‌گوید: «یادمه دیدم تیمسار خلعتبری، معاون شهربانی بود اون موقع، تیمسار خلعتبری و بیوک صابر و ... اومدن زندان و گفتن زاهدی، جعفری رو می‌خواد. منو ورداشتن بردن بالای شهربانی ... مام رفتیم اونجا. تا رسیدیم زاهدی بغل واکرد، مام رفتیم بغل تیمسار و... گفتم قربان رفقام زندان هستن. رئیس زندان رو صدا کرد و گفت: اینا رو بده دست این برن.» به این ترتیب، شبکه دربار، مرکب از حدود دو هزار و 500 فاحشه و صدها لات و چاقوکش، روز 28 مرداد 1332، به خیابان‌های تهران ریختند و حدود ساعت 17، خود را به خانه دکتر مصدق در شمال شهر رساندند و آن‌جا را تصرف و غارت کردند. این‌که چرا مانند دو روز قبل از آن، مردم برای حمایت از نخست‌وزیر وارد میدان نشدند، موضوعی است که باید در فرصتی دیگر به آن پرداخت.

خراسان

 

اذعان جان کِری به دخالت آمریکا در سقوط دولت مصدق

فرشید فرحناکیان- دکترای حقوق نفت و گاز :کـــتاب «هرروز مـــوهـــبتی اســـت» (Every Day Is Extra) زندگینامه خود نوشت (Autobiography) جان کِری (Joh- Kerry)
وزیر امور خارجه آمریکا در دولت دوم باراک اوباماست که برای 28سال از سال 1985 تا 2013 سناتور دموکرات ایالت ماساچوست در مجلس سنای آمریکا بوده است. سیر کتاب از الگوی زمانی خطی و پیوسته پیروی می‌کند و بدین‌صورت نیست که از یک حوزه و یک‌زمان به حوزه و زمان دیگری گریز بزند. با این اوصاف متن کتاب درهم‌تنیده نیست و خواننده‌ای که به دنبال موضوعات مربوط به ایران است می‌تواند مستقیم به فصل 18 این کتاب تحت عنوان «جلوگیری از جنگ» (Preventing a War) راجع به مذاکرات هسته‌ای با ایران و برجام رجوع نماید. به همین جهت غالباً این فصل از این کتاب در ایران موردنظر قرار گرفته است و موضوع این نوشتار به جهت آنکه در فصل دیگری از این کتاب مطرح شده است، جلب‌توجه نکرده است.
1. اذعان مقامات آمریکایی به دخالت آمریکا
در سقوط دولت مصدق
از نظر مقام معظم رهبری «طبق بعضی از گزارش‌ها، آمریکا پس از جنگ دوّم [جهانی] تا امروز برای سرنگونی پنجاه دولت اقدام کرده! در مورد پنجاه دولت انواع و اقسام اقدام‌ها را کرده؛ باده‌ها جریان مقاومتِ مردمی مخالفت کرده که این‌ها در کارنامه آمریکا و دیگران مضبوط است.»
اندکی پس از کودتای سال 1383 (2004 میلادی) آمریکا در هائیتی، «آیرا کورزبان» وکیل «ژان برتراند آریستاید» رئیس‌جمهور این کشور در میامی آمریکا طی سخنرانیِ خود، یک سوال و جواب جالب را مطرح کرد: «چرا تاکنون در واشنگتن کودتا شکل نگرفته است؟ چون در واشنگتن، سفارت آمریکا وجود ندارد.»
مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه وقت آمریکا برای نخستین بار در سال 1378 (۲۰۰۰ میلادی) به تایید نقش‌آفرینی آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد 1332 (1953 میلادی) ایران پرداخت.
باراک اوباما رئیس‌جمهور وقت آمریکا در دیدار سه‌روزه از کشورهای عربستان سعودی و مصر در تاریخ ۱۲ تا ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ (2 تا 5 ژوئن ۲۰۰۹) در نطق از پیش تنظیم‌شده خود در قاهره اذعان کرد که کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کار آمریکا بوده است. اوباما در این رابطه گفت: «این موضوع منشا تنش بین ایالات‌متحده و نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است. ایران خودش را به دولتی قسم‌خورده در مخالفت با کشور من تعریف کرده ‌است و به‌راستی تاریخچه پرآشوبی بین ما وجود دارد. در میانه جنگ سرد، ایالات‌متحده، در براندازی دولت دموکراتیک انتخاب‌شده ایران، نقش بازی کرد.»
هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه اسبق آمریکا نیز در ۴ آبان ۱۳۹۰ (۲۶ اکتبر ۲۰۱۱) در دو مصاحبه اختصاصی مفصل و جداگانه با دو شبکه فارسی‌زبان با یادآوری پوزش مادلین آلبرایت از مردم ایران به دلیل نقش آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بار دیگر از این واقعه ابراز تاسف کرد.
برنی سندرز نماینده حزب دموکرات در انتخابات سال ۲۰۱۶ ریاست‌جمهوری ایالات‌متحده، در مناظره خود با هیلاری کلینتون (دیگر نامزد حزب دموکرات) در 22 بهمن 1394 (۱۱ فوریه ۲۰۱۶) درباره دخالت‌های آمریکا در ساقط کردن دولت‌های کشورهای دیگر، به دولت محمد مصدق اشاره کرد. سندرز همچنین در گفت‌و‌گو با شبکه تلویزیونی سی‌ان‌ان با تائید دوباره سخنان خود، گفت: «به عقیده من، سرنگونی (مصدق) نخست‌وزیر انتخاب‌شده طی فرایند دموکراتیک در ایران، فاجعه بود؛ بنابراین، تصور نمی‌کنم آمریکا به لحاظ قانونی یا اخلاقی حق داشته باشد دولت‌ها را سرنگون کند و این تلاش‌ها اغلب نتیجه عکس داشته و بی‌ثباتی بسیاری را در مناطق مختلف به بار آورده است.»
2. اذعان جان کِری به دخالت آمریکا در سقوط دولت مصدق
جان کِری در فصل 7 کتاب خود تحت عنوان «سنای پیر» (The Old Senate) آورده است که: «دالس به همراه برادرش آلن که در همان دوره مدیر سازمان سیا بود، روند انقلاب را در ایران معکوس کرده و شاه را دوباره به مقام خود بازگردانده بودند»
‏(Dulles, along with his brother, Allen, who was CIA director i- thasame era, had reversed the revolutio- i- Ira- and reinstalled the shah).
جان فاستر دالس وزیر خارجه وقت آمریکا بود که زمانی گفته بود: «برای ما تنها دو گروه در جهان وجود دارند: گروهی که مسیحی هستند و به رقابت آزاد عقیده دارند و گروه دیگر!»
شایان‌ذکر است که اگرچه جان کِری به دخالت آمریکا در سقوط دولت مصدق اذعان داشته است؛ اما او هم همانند سایر مقامات آمریکایی این مداخله را «کودتا» تلقی نکرده و بدین مداخله وصف «معکوس کردن روند انقلاب» و «بازگرداندن دوباره شاه به مقامش» داده است.

آفتاب یزد

 

نام بزرگ تو

اين مساله که در تاريخ‌نويسي، چه ميزان مي‌شود به‌ متون ادبي آن زمانه رجوع کرد، از مهم‌ترين و محبوب‌ترين بحث‌ها ميان مورخان و دانشمندان جامعه‌شناسي تاريخي يا خود اهل ادبيات بوده و يحتمل خواهد بود. عده‌اي ادبيات را آيينه‌ تمام‌نماي جامعه و تفکر مردم عصر مي‌دانند؛ عده‌اي برعکس، با توجه به‌ اينکه اکثر شاعران ما، بلندگوي طبقه‌ مرفه يا دربار حکومتي بوده‌اند يا از مسلک خاص يا ايدئولوژي‌اي حمايت مي‌کرده‌اند، معتقدند اين گفته‌ها نمي‌تواند گزارشگر درستي باشد. خواه‌ناخواه مي‌شود بين شاعران، گشت و در تذکره‌ها هم نوشته‌اند که مثلا فردوسي رابطه‌ خوبي با دربار غزنه نداشته و اگر مدحي براي محمود غزنوي فرستاده، دلايل مادي داشته و اگر اندکي هم به‌هجونامه يا حتي همان مدايح دقت کنيم، فردوسي چندان ايدئولوژي محمود را که مثلا «جنگ با کُفار» باشد نمي‌ستايد -چنانچه در فرخي يا عنصري مي‌بينيم که شاعرانِ تماما‌درباري‌اند و روي همين موضوع مانور مي‌دهند- و اگر مثلا مديحه‌هاي نظامي را مي‌بينيم، صرفا دالِ بر اين نيست که پس نظامي موافقِ تمامِ اعمال دربار سلجوقيان عراق است؛ چون نظامي به‌عزلت‌گزيني و دوري از دربار معروف است. ما بايد حتما «معيشت» شاعر در قرون گذشته را در نظر بگيريم. اگر عطار نيشابوري هيچ سلطان يا حاکمي را مدح نکرده و معروف است که «عطاري» داشته -که معلوم نيست- به‌هرحال از «سخنراني» او در مسجد جامع نيشابور خبر داريم که خواجه نصير توسي پاي منبر او نشسته. شاعرِ بدونِ ممدوح، از سيستان هجرت مي‌کند و دنبال چند کره اسب مي‌دود و اسباب خنديدنِ اربابان و عام و خاص مي‌شود و اين ننگ را در تاريخ ايران به‌نام خود مي‌خرد که فقط بتواند شکم عيالش را سير کند! اين واقعيتي ا‌ست کتمان‌ناشدني. اسلامي‌ندوشن در توصيف دِهِ ندوشن در دهه‌ بيست مي‌گويد که اهالي روستا «نمي‌فهميدند» چرا من کتاب دستم گرفته‌ام «وقتي که اين کار سودي ندارد!» بلکه بايد بيلي يا کلنگي يا مشغوليتي نشان مي‌دادم که «سودمند» باشد. جدا از مساله‌ اقتصادي که خب براي قضاوت، مجبوريم آن را در بررسي ادبيات به‌مثابه‌ تاريخ اجتماعي لحاظ کنيم، مساله‌ «تمام اشعار» هم وجود دارد. ما مي‌توانيم از «قصايد» انوري، به‌چندوچونِ نگاهِ دلخواهِ حاکميت و ايدئولوژي‌اي که از طريق شاعران در جامعه تزريق مي‌کند پي ببريم، اما از «قطعات» او؟ «رباعيات» را چه درنظر بگيريم؟ اين رباعيات سرگردان در تاريخ ادبيات ايران که به‌ خيام و بوسعيد معروف شده، چشم مي‌پوشيم که سندي نداريم که «عمرخيام» يا «بوسعيد ميهني» سروده باشند؛ اما «وجودداشتن» آن در قرن 5 و 6 چيزي را به‌ما نمي‌گويد؟ قطعات انوري آيا سيماي ديگري از «شاعر طبقه‌ مرفه» نشان نمي‌دهد؟ براي بررسي تاريخ اجتماعي، چقدر اين قسمت مورد توجه قرار مي‌گيرد؟
براي بررسي تاريخ معاصر -که اسناد بيشتري مثل روزنامه‌ها و مجلات و عکس و... وجود دارد- کمتر به‌ ادبيات پرداخته مي‌شود. ادبيات معاصر براي مورخان معاصر، عملا سند دسته پنجم هم محسوب نمي‌شود! نشان به‌ آن نشان که در منابع تواريخ معاصر، کمتر کتاب شعر يا زندگينامه‌ خودنوشتِ «شاعر» يا «نويسنده» به‌چشم مي‌خورد. اصلا تا وقتي «عکسِ» سفر ناصرالدين‌شاه به‌فرنگ يا عکس فقر و قحطي مردم ايران در جنگ جهاني دوم باشد، چه نيازي ا‌ست به «روزنامه‌ خاطراتِ همان ناصرالدين‌شاه» يا «زندگينامه‌ خودنوشت اسلامي‌ندوشن در دهه‌ 20»؟ براي همين ا‌ست که اين غفلتِ بزرگ، خودش را در «تاريخ اجتماعي معاصر» نشان مي‌دهد؛ مثلا وقتي‌مي‌خواهند فيلم تاريخي بسازند يا تئاتر تاريخي بازي کنند؛ جز روايت‌هاي خشک -يا نهايتا مخالف با ديگري- تصوير کشيده مي‌شود و سانتي‌مانتال از آب درمي‌آيد. ما از «دانشگاه‌هاي دهه‌ 40» چه اطلاعاتي داريم؟ کجاي ايران در دهه‌ 40 مهم‌تر از «دانشگاه‌ها» وجود داشته در فرهنگ سياسي که منجر به‌رويدادهاي بعدي شد و ما چقدر از آن مي‌دانيم؟ در تاريخ دانشگاهي نوشتن، چقدر به‌اشعار استادان دانشگاه يا زندگينامه‌هاي خودنوشت افراد مهم دانشگاهي رجوع مي‌کنيم؟ آيا اصلا فهرستي داريم؟ کجا را بايد کاويد؟
جداي از تاريخ اجتماعي، براي نوشتن تاريخ سياسي نيز از منبع ادبيات غفلت شده است. بديع‌الزمان فروزانفر رجل سياسي شناخته‌شده‌اي است که «سناتور» و «معلم شاه» از سمت‌هاي او بوده‌اند. ديوان اشعار چنين شخصي، دهه‌ 80 (بيش از 40 سال بعد از مرگش) چاپ مي‌شود. با کلي نواقص. اين غفلتي نيست که بشود براي آن دليل تراشيد که «اسناد ما در حمله‌ مغول سوخته!» يا «نسخه‌اي از آن باقي نمانده». تنها کم‌کاري و مهم‌نبودنِ اين منابع براي اهلش را مي‌رساند. مبحثِ دکتر محمد مصدق و جنبش ملي‌شدن نفت و کودتاي 28 مرداد 1332 از درازترين و پربحث‌ترين موضوعات در تاريخ معاصر است و عملا تاريخِ سياسي-اجتماعي‌اي که نوشته شود و از اين موضوع عبور کرده باشد، ابتر است. هر روز اسناد سياسي تازه‌اي از خبرگزاري‌ها يا خانواده‌هاي رجال سياسي آن دوران منتشر مي‌شود و موجي از گمان به‌ساحلِ امنِ يقين مي‌رسد و اميد است که هر روز ما با دست گشاده‌تري بتوانيم «قضاوت» تاريخي انجام بدهيم؛ اما پرسش اينجاست که در بررسي سال‌هاي 20 تا 32 که همگان سر «دوره»بودنِ آن اتفاق‌نظر دارند، چقدر «ادبيات» کاويده شده؟ کجا خودش را نشان مي‌دهد؟ هنگامي‌که مفسران اقتصاد تاريخي عصر مصدق، مي‌گويند: «مردم دسته‌دسته طلاهاي خودشان را مي‌دادند و اوراق قرضه‌ ملي مي‌خريدند» و «صادرات بيشتر از واردات شد و ايران توانست 28 ماه بدون نفت چرخ اقتصاد را بچرخاند و توليد ناخالص ملي رشد زيادي پيدا کرد» و از طرفي به‌اين موضوعات برمي‌خوريم: «ايران به‌رکود اقتصادي و تورم شديدي خورد که مجبور به‌چاپ اسکناس بدون پشتوانه شد» يا «درخواست وام از صندوق پول و کشورهاي بي‌طرف، از مصائب دولت بود و با پافشاري مصدق و تيمش، همه سردرگم بودند که عاقبت کار به‌کجا خواهد کشيد.» و صف‌آرايي به‌انجام خود نزديک مي‌شود که «مردم به‌خاطر فشارهاي شديد اقتصادي در روز 28 مرداد از سقوط دولت ملي «خوشحال» شدند» يا «مردم با سقوط دولت ملي از بر بادرفتن آرزوهاي سياسي-اقتصادي خود عملا به‌نااميدي پناه بردند». حق با کدام است؟ چه کسي ياورِ مورخان براي نتيجه‌گيري و تحليل است؟ آمارهاي ضدونقيضِ اقتصادي که از مصائب هميشگي ايران بوده که نتيجه‌گيري را ناممکن مي‌سازد؟ اعتماد به‌نوشته‌هاي روزنامه‌ها و مجلات اقتصادي-سياسي عصر؟ روي‌آوردن به‌نظرات دو طيف؟ قبول‌کردن تحليل‌هاي سياسي روزنامه‌هاي فرنگ و کارشناسان خارجي؟ به‌راستي چه منبعي بهتر از اسناد «مردم» و «نخبگان عصر»؟ چه ادبيات کوچه‌بازار که براي ما به‌ارث رسيده «دکتر مصدق تو پينه‌دوزي، کفش ثريا پاره شد بايد بدوزي!»، «مصدق عزيزم! چرا مي‌گي مريضم...»، «با خون خود نوشتيم: يا مرگ يا مصدق!». چه ادبيات نخبگان عصر (راست و چپ؛ مخالف و موافق) که ما مي‌خواهيم به‌بعضي از آنها اشاره کنيم و بررسي کامل اين اسناد، خود پژوهشي عميق و درازدامن‌تري را مي‌طلبد.
بررسي اين متون و اشعار، نه‌تنها روشنگر فضاي مبهم و مه‌آلود يک برهه‌ مهم تاريخي ا‌ست و به‌ريشه‌شناسي رويدادهاي پيش‌رو از نظر جامعه‌شناسي تاريخي و... ياري مي‌رساند، بلکه براي پژوهشگران ادبي نيز ارزشمند است. مثلا در نقد ادبي معاصر کاملا شهرت دارد که فريدون توللي يک شاعر گوشه‌گير و راست‌گرا -بعد از دهه‌ بيست- است يا پرويز ناتل‌خانلري استاد دانشگاه تهران و وزير فرهنگ است يا همان بديع‌الزمان فروزانفر که سناتور شناخته مي‌شود. بررسي اين چند سال مهم، مي‌تواند تماميِ اين حکم‌هاي کلي را به‌هم بريزد و نياز به ‌تدقيق در ديدنِ اسناد بيشتر و بررسي عميق‌ترِ ادوارِ زندگي شاعر-نويسنده را نمايان کند.
از مهم‌ترين چهره‌هاي شناخته‌شده‌ ادبيات و فرهنگ آن روز مي‌شود اين سياهه را در نظر گرفت: نيما يوشيج، ملک‌الشعراي بهار، علي‌اکبر دهخدا، صادق هدايت، پرويز ناتل‌خانلري، بديع‌الزمان فروزانفر و... . از اين ميان، هنوز رابطه‌ بهار و مصدق جاي تأمل دارد. بهار از دوستداران قوام‌السلطنه به‌شمار مي‌رفت و مدتي وزير فرهنگ کابينه‌ او نيز بود. پيش از اين دوره، در دوره‌ مشروطه نيز هم بهار هم مصدق مشروطه‌خواه بودند و هردو نيز از مخالفان شاهنشاهي سردارسپه و فعاليت‌هاي سرکوبگرانه‌ او بودند. هردو نيز از «کابينه‌ سياه» سيدضياء زخم خوردند. رابطه‌ صادق هدايت با مصدق نيز جالب‌توجه بايد باشد. هدايت از اقوام رزم‌آرا به‌شمار مي‌رفت و با توجه به‌زندگي دشوار و بدون درآمد هدايت در سال‌هاي پاياني، اميد زيادي به‌نخست‌وزيري رزم‌آرا بسته بود و اين را از نامه‌ها و نوشته‌هاي پراکنده‌اش مي‌توان دريافت. اينکه هدايت چه ديدي نسبت به‌جبهه‌ ملي و جنبش نفت داشته، تاکنون بررسي درستي انجام نشده. جالب آنکه هم هدايت هم بهار در فاصله‌اي 10 روزه در فروردين-ارديبهشت سال 1330 درمي‌گذرند.
از نامه‌ها و اوراق نيما يوشيج چنان برمي‌آيد که نظر مساعدي نسبت به ‌هياهوهاي جنبش ملي‌شدن نفت و دکتر مصدق نداشته، هرچند پژوهشگران، شعرهاي او بعد از کودتا را دائما رنجش سياسي او تفسير مي‌کنند که مثلا شعر مشهور «تو را من چشم در راهم»، با توجه به‌تاريخ سروده‌شدن و نيز محتواي آن، کاملا با بن‌بست سياسي و افسردگي روشنفکران بعد از کودتا خوش معنا مي‌شود. فروزانفر اما با توجه به‌اينکه رجلي «درباري» شناخته مي‌شد، براي دولت ملي، «قصيده» مي‌سرايد و آن را شخصا براي دکتر مصدق مي‌خواند و همان روز هم آقاي نخست‌وزير، دستور مي‌دهد که از «راديو» پخش بشود. بعدا اين شعر براي فروزانفر اسباب دردسر مي‌شود و کنارگذاشته‌شدن از «نظر ملوکانه» را به‌دنبال دارد که «فروزانفر برود شعرش را بگويد!»
علامه دهخدا از دوستان قديمي مصدق به‌شمار مي‌رفت و سال‌ها در دوران مشروطه و بعد از آن باهم ارتباط داشته‌اند؛ چنانچه مصدق در نامه‌اي خطاب به ‌ايرج افشار اذعان مي‌کند که او و دهخدا باهم به‌مجمعِ فريدون آدميت مي‌رفته‌اند. مصدق براي «لغت‌نامه‌ دهخدا» از طريق مجلس، حقوق تصويب مي‌کند و فيش‌هاي لغت‌نامه با مبلغ مناسبي خريداري مي‌شود و قانون براي ادامه‌ آن و دانشگاه تهران و... مصوب مي‌شود. دهخدا نيز از همان اندک سرمايه‌اش، براي دولت ملي پول مي‌فرستد که مصدق در ازاي آن اوراق قرضه‌ ملي صادر مي‌کند. دهخدا در چندين جا مصدق را «پيشواي ملت» مي‌خواند و او را مي‌ستايد و بعد از کودتا نيز خانه‌ او مورد هجوم قرار مي‌گيرد و استاد علامه ضربه‌هاي روحي شديدي مي‌خورد و اندکي هم بعد از آن جان مي‌سپارد:
«بسيار مفاخر پدرانتان و شما راست
کوشيد که يک لخت بر آنها بفزاييد
بنمود مصدق‌تان آن نعمت و قدرت
کاندر کفتان هست از آن سر مگراييد
گيريد همه از دل و جان راه مصدق
زين ره بدرآييد اگر مرد خداييد.»
ارتباط خانلري با دولت ملي اندکي جاي تأمل بيشتري دارد و اميد است که در آينده اسناد بهتري به‌دست بيايد. از قرار معلوم، خانلري به‌ خانلريِ بعد از کودتا و قبل از کودتا تقسيم مي‌شود و اسلامي‌ندوشن اذعان مي‌کند که خانلري با حکومت کودتا ساخته بود و کاملا تغيير منش او هويداست. از شاعران کمتر مشهور مثل رهي‌معيري در اين سال‌ها خبري نيست، اما در انتخابات مجلس چهاردهم-پانزدهم، رهي مقالات و اشعار طنز سياسي چاپ مي‌کرده که چند جا از مصدق به‌عنوان نماينده‌اي با سيماي خوب و مردم‌مدار ياد کرده است. تاثير کودتاي مردادماه بر غالب روشنفکران سنگين آمد و اگر با شخص و منش مصدق و دولت ملي زاويه داشتند، از آزادي بي‌مانند مطبوعات و نويسندگان -که بعدا به‌سانسور شديد جايش را سپرد- به‌عنوان دوره‌ طلايي ياد مي‌کردند و مصدق کمابيش چهره‌اي خوب و آرماني دارد؛ چنانچه اگر روشنفکران و اهل قلم موافق و مخالف او در سال‌هاي بعد از کودتا را مقابل هم قرار بدهيم، سنگيني کفه‌ هواخواهان او، مسلما بيشتر است و در لابه‌لاي همين نظرها و اسناد است که مي‌توانيم سيماي درستي از وضعيت اجتماعي-فرهنگي عصر پهلوي ترسيم کنيم.
-آواز آن پرنده غمگين
«آواز آن پرنده غمگين» يکي از مشهورترين شعرهايي است که در ستايش مصدق سروده شده است. اين شعر بلند را فريدون مشيري در تاريخ 29 اسفند 1349 سروده است.
هر چند پاي ِباد در اين دشت بسته است؛
روزي پرنده‌اي
خواهد گذشت از سر اين خانه‌هاي تار،
خواهد شنيد قصه خاموشي تو را
از زاري خموشِ درختانِ سوگوار.
بر بال ابرهاي مسافـر
خواهد گريست در دشت
همراه بادهاي مهاجر،
خواهد پريد در کوه
آنگاه، آن پرنده
از چشم‌هاي گم‌شده در اشک
از دست‌هاي بسته به زنجير
از مشت‌هاي پُرشده از خشم
آوازهاي غمگين،
خواهد خواند.
آواز‌هاي او را
جنگل براي دريا
دريا براي کوه
تکرار مي‌کنند
وان موج نغمه‌ها
جان‌هاي خفته را
در هر کرانه‌اي
بيدار مي کنند.
البرز،
اين شاهد صبور، که آموخت؛
زآن روح استوارتر از کوه،
درس شکوهمندي،
با ياد رنج‌هاي تو، سيلابِ درد را
تا سال‌هاي سال
بر گونه‌هاي سوخته
خواهد راند.
بعد از تو، تا هميشه،
شب‌ها و روزها،
بي‌ماه و مهر مي‌گذرند از کنار م
اما،
پشت دريچه‌ها،
در عمق سينه‌ها،
خورشيدِ قصه‌هاي تو همواره روشن است
از بانگ راستين تو، اي مرد، اي دلير
آفاق شرق تا همه اعصار پرصداست.
نام بزرگ تو
اين واژه منزه،
نام پيمبرانه
آن «صاد» و «دال» محکم
آن «قاف» آهنين
ترکيب خوش‌طنين،
تشديدِ دلپذيرِ مُصدّق،
مصداق صبح صادق؛
يادآور طلوع رهايي،
پيشاني سپيده فرداست.
نام بزرگ تو
در برگ‌برگ ياد درختانِ اين ديار
در قصه‌ها و زمزمه‌ها و سرودها
در هر کجا و هر جا
تا جاودان به گيتي
خواهد ماند
هرچند پاي باد در اين دشت بسته است.
-ديگر کدام روزنه
محمدرضا شفيعي‌کدکني مي‌نويسد که شعر «ديگر کدام روزنه» را براي 14 اسفند 1345 و درگذشت مصدق سروده است.
ديگر کدام روزنه، ديگر کدام صبح
خواب بلند و تيره دريا را
– آشفته و عبوس- تعبير مي‌کند؟
من مي‌شنيدم از لب برگ
– اين زبان سبز-
در خواب نيم‌شب که سرودش را
در آب جويبار، بدين‌گونه شسته بود:
– در سوکت اي درخت تناور!
اي آيت خجسته در خويش زيستن!
ما را
حتي امان گريه ندادند.
من، اولين سپيده بيدار باغ را - آميخته به خون طراوت -
در خواب برگ‌هاي تو ديدم
من، اولين ترنمِ مرغان صبح را
بيدارِ روشناييِ رويانِ رودبار -
در گل‌فشاني تو شنيدم.
ديدند بادها،
کان شاخ و برگ‌هاي مقدس
اين سال و ساليان که شبي مرگواره بود -
در سايه حصار تو پوسيد
ديوار،
ديوارِ بي کرانيِ تنهايي تو-
يا ديوار باستانيِ ترديدهاي من
نگذاشت شاخه‌هاي تو ديگر
در خنده سپيده ببالند
حتي، نگذاشت قمريان پريشان
(اينان که مرگ يک گل نرگس را، يک ماه پيشتر، آن‌سان گريستند)
در سوکِ ساکتِ تو بنالند.
گيرم، بيرون از اين حصار کسي نيست
گيرم در آن کرانه نگويند
کاين موج روشنايي مشرق
بر نخل‌هاي تشنه صحرا، يمن، عدن...
يا آب‌هاي ساحليِ نيل - از بخششِ کدام سپيده است
اما، من از نگاه آينه
هرچند تيره، تار-
شرمنده‌ام که: آه
در سکوتت اي درخت تناور،
اي آيت خجسته در خويش زيستن،
باليدن و شکفتن،
در خويش بارورشدن از خويش،
در خاک خويش ريشه‌دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند.
- تسلي و سلام
اخوان‌ثالث سرايش شعر «تسلي و سلام» را اين‌گونه توصيف مي‌کند: اين شعر را براي زنده‌ياد دکتر مصدق گفته‌ام. در آن وقت‌ها - در سال 35 - نمي‌شد اسم مصدق را ببري؛ اين بود که بالاي شعر نوشتم: براي پيرمحمد احمدآبادي. من خودم در زندان بودم که آن مرد بزرگ و بزرگوار تاريخ معاصر ما را گرفته بودند و تقريبا محکوم کرده بودند. وقتي ما را در زندان زرهي براي هواخوري مي‌بردند، او [دکتر مصدق] را مي‌ديديم که در يک حصار سيمي خاص و جداگانه‌اي به تنهايي راه مي‌رفت و قدم مي‌زد؛ مثل شيري درون قفس. بعدها اين شعر را برايش گفتم.
ديدي دلا که يار نيامد
گرد آمد و سوار نيامد
بگداخت شمع و سوخت سراپاي
وان صبح زرنگار نيامد
آراستيم خانه و خوان را
وان ضيف نامدار نيامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غم‌گسار نيامد
آن کاخ‌ها ز پايه فروريخت
وآن کرده‌ها به کار نيامد
سوزد دلم به رنج و شکيبت
اي باغبان! بهار نيامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلي به بار نيامد
خشکيد چشم چشمه و ديگر
آبي به جويبار نيامد
اي شيرِ پيرِ بسته به زنجير
کز بندت ايچ عار نيامد
سودت حصار و پيک نجاتي
سوي تو وان حصار نيامد
زي تشنه کشتگاه نجيبت
جز ابر زهربار نيامد
يک از آن قوافل پر با
ران گهر نثار نيامد
اي نادر نوادر ايام
کت فرّ و بخت يار نيامد
ديري گذشت و چون تو دليري
در صف کارزار نيامد
افسوس کان سفاين حري
زي ساحل قرار نيامد
وان رنج بي‌حساب تو دردادک
چون هيچ در شمار نيامد
وز سفله ياوران تو در جنگ
کاري به جز فرار نيامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد ور آشکار نيامد
چندان که غم به جان تو باريد
باران به کوهسار نيامد...
در طول اين هفت دهه که از کودتاي 28 مرداد 32 مي‌گذرد، بسياري درباره مصدق يا اين کودتا شعر يا داستان گفته‌ و نوشته‌اند. بديع‌الزمان فروزانفر با مطلع «اي مصدق ثنا سزاست تو را/ همت اندر خور ثناست تو را» به ضيافت غزلي در رثاي مصدق مي‌رود و مظاهر مصفا در يکي از قصايدش مي‌گويد: «ايرانيان غريو برآرند/ يا مرگ يا که راه مصدق». هفت دهه پس از کودتاي 28 مرداد و پنج دهه از مرگ مصدق، حالا خيابان نفت تهران به نام او نام‌گذاري شده است.

آرمان ملی

کودتاچیان قلم به دست

«انگلیس با رادیو گندم وارد و با کامیون خارج می‌کند.» این عبارت طعنه آمیزی بود که روزنامه‌های ایران در ایام قحطی ناشی از جنگ جهانی دوم، برای توصیف گزارش‌های خلاف واقع رادیو لندن(BBC) به کار بردند. BBC در حالی با وارونه کردن واقعیت از ارسال گندم به ایران توسط انگلستان برای کمک به قحطی زدگان خبر می‌داد که این کشور نه تنها گندمی‌ارسال نمی‌کرد بلکه نیروهای‌ اشغالگر انگلیسی محصولات غله ایران را از کشور خارج می‌کردند!
آن روزها بخش فارسی رادیو لندن یا همان BBC به تازگی با هزینه دولت انگلستان، توسط حسن موقر بالیوزی(رهبر وقت محفل بهائیان انگلیس) راه‌اندازی شده بود و هنوز در خبرسازی و دروغ‌پراکنی، ناشیانه و خام عمل می‌کرد. چیزی در حدود 10 سال بعد آنها کمی‌حرفه‌ای‌تر شدند و در حالی که انگلستان منافع خود را با ملی شدن صنعت نفت ایران در خطر می‌دید، تمام قد در کنار استعمار انگلیس ایستادند و علیه نهضت ملی ایران خبرسازی ‌کردند. رادیو BBC و همکاران ایرانی‌اش آن‌قدر در میان جامعه ایران منفور شده بودند که برخی از کارمندان آن تصمیم به استعفا از این رسانه دولتی انگلستان گرفتند. ابوالقاسم طاهری یکی از گویندگان وقت بخش فارسی رادیو BBC به نمایندگی از چند تن از همکارانش در نامه‌ای به روزنامه باختر امروز نوشت: «[آنها از] کسانی نیستند که بی‌شرمانه خود را ایرانی بخوانند و به منافع ایران حمله کنند.» با ملی شدن صنعت نفت ایران در 29 اسفند 1329 رادیو BBC دور تازه‌ای از خبرسازی و وارونه‌نمایی را آغاز کرد شاید جان‌مایه این تبلیغات سیاه را بتوان اختلاف افکنی در میان گروه‌های فعال سیاسی و بزرگ‌نمایی خطر کمونیست به منظور مردد کردن علما و مردم برای ادامه مسیر دانست. 24 تیر 1330 رادیو BBC با تحلیلی غیرواقعی از اوضاع ایران، نسخه مورد نظر خود را ارائه داد و گفت: «کمونیست‌ها در کمین هستند که ایران را ببلعند و اگر انگلستان پای خود را کنار بکشد، کار ایران تمام است.» آنها آشکارا با تحریف واقعیات، حضور و مداخله انگلستان در ایران را توجیه و تجویز می‌کردند.
اما این فقط بخش فارسی رادیو دولتی انگلستان نبود که در خارج از مرزها به تحریف و وارونه‌نمایی واقعیات ایران می‌پرداخت. گروهی از نویسندگان، روشنفکران، روزنامه‌نگاران و اصحاب رسانه در داخل کشور وجود داشتند که در همکاری با سرویس‌های اطلاعاتی انگلستان و آمریکا و همسو با رادیو BBC ادامه تبلیغات سیاه را در درون مرزها پیگیری می‌کردند. این گروه بخشی از شبکه‌ای گسترده‌ بودند که در اسناد اطلاعاتی آمریکا از آن با اسم رمز «بدامن» یاد می‌شد. شبکه «بدامن» دست‌کم متشکل از دو شاخه عملیاتی و رسانه‌ای بود. نیروهای عملیاتی به بحران‌سازی و غائله‌آفرینی دست می‌زدند و شاخه رسانه‌ای با ارائه تحلیل‌های وارونه از اوضاع به بهره‌برداری از آن غائله می‌پرداخت. حوادث 23 تیر 1330 و 25 تا 27 مرداد 1332 را می‌توان به‌عنوان دو نمونه از این سیاست تحلیل کرد. سیاستی که در آن آشوب‌های میدانی با آدرس‌های غلط رسانه‌ای تکمیل می‌شد. شبکه سازمان‌دهی شده تحریف، نزاع 23 تیر را به لزوم حضور انگلستان در ایران‌ترجمه کرد و از درگیری‌های 25 تا 27 مرداد، بازگشت شاه را نتیجه گرفت. با کودتای 28 مرداد 1332، الگویی موفق از مداخله غیرمستقیم در جهت تأمین منافع سیاست خارجی برای دولت‌های غربی شکل گرفت. آن‌قدر که جان پرکینز مأمور سابق آژانس امنیت ملی آمریکا(NSA) نوشت: «اگر آمریکا می‌خواهد رؤیای«امپراتوری جهانی» خود را به منصه ظهور برساند باید راهبردهایی را به کار گیرد که بر اساس الگوی ایرانی روزولت(مأمور CIA در ایران برای پیشبرد کودتای 1332) شکل گرفته باشد.»
تقریبا 10 سال بعد همین الگو در اندونزی پیاده شد. مانند نمونه ایران، بخش رسانه‌ای و فرهنگی به اندازه عوامل میدانی کودتا اهمیت داشت. باز هم ماجرا با یک بحران‌سازی و غائله‌آفرینی شروع شد و در ادامه این شبکه رسانه‌ای کودتا بود که توانست با تحریف واقعیت از یک دیکتاتور خونریز فرشته نجات بسازد و راهکار مورد نظر غرب برای عبور از این بحران را جا بیاندازد. «پیتر دیل اسکات» با تحلیل بخشی از این تبلیغات سیاه در نشریه «پاسفیک افرز» نوشت: «سیاستمداران، دیپلمات‌ها، خبرنگاران و دانشوران مغرب زمین که برخی از آنان با سازمان جاسوسی ایالات متحد آمریکا ارتباط‌های مهمی‌دارند شاید مسئولان اصلی‌ترویج این افسانه‌اند که ژنرال سوهارتو و نظامیانش در مقام ناجیان شرافت ملت اندونزی عمل کردند.» اتفاقا باز هم BBC یکی از رسانه‌های اصلی کودتا بود. «نورمن رداوی» ریاست بخش آی.آر.دی(یکی از واحدهای تبلیغاتی به‌وجود آمده در جنگ سرد) را در وزارت امور خارجه انگلستان بر عهده داشت که یکی از وظایف آن «شکل‌دهی اخبار» بود. مطابق سازوکار تعیین شده توسط رداوی روایت‌های مورد تأیید دولت کودتایی اندونزی برای BBC فرستاده می‌شد و «سپس فورا از طریق BBC در خاک اندونزی منعکس می‌شد.» «رونالد چالیس» خبرنگار BBC که از افراد مرتبط با رداوی بود بعدها گفت: «این کودتا برای دستگاه تبلیغاتی غرب پیروزی بزرگی بوده است.» کودتایی که در آن دکتر احمد سوکارنو(رهبر استقلال اندونزی و بنیانگذار جنبش عدم تعهد) به زیر کشیده شد و با روی کار آمدن دولت کودتایی ژنرال سوهارتو، اندونزی تسلیم سیاست‌های اقتصادی غرب در «صندوق بین‌المللی پول» و «بانک جهانی» شد. یک‌بار دیگر پیروزی در تحریف رسانه‌ای، آغازی برای جریان تسلیم بود. کودتای شیلی و عملیات ققنوس در ویتنام را نیز می‌توان نمونه‌های دیگری از همین الگو دانست.
با گذشت سال‌ها و با وجود تغییرات اساسی در توازن قوای منطقه‌ای و جهانی اما همچنان این الگو یکی از شیوه‌های مورد اعتماد برای مداخله و اعمال قدرت در کشورهای هدف است. تصور اینکه «شبکه بدامن» که طی سال‌ها با حمایت مالی، اطلاعاتی و امنیتی انگلیس و آمریکا در ایران شکل گرفت؛ یک شبه با انقلاب اسلامی ایران فروپاشیده و غیرفعال شود، کمی‌خام‌دستانه است. دست‌کم ردپای فعالیت بخشی از این شبکه وجود دارد. خط خبری برخی جریان‌های رسانه‌ای در داخل کشور و هماهنگی آنها با رسانه‌های بیگانه برون‌مرزی می‌تواند شواهدی برای این ادعا باشد. جریانی رسانه‌ای که در «بحران» زیست می‌کند. با دوست‌نمایی دشمن به تحریف واقعیت و تزئین دشمن دست می‌زند و پس از هر غائله با القای انسداد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در کشور نسخه‌های مورد نظر غرب را به‌عنوان راهکار عبور از بحران تجویز می‌کند. از این منظر نبرد خزنده‌ای که برای فتح افکار عمومی از طریق رسانه، پس از جنگ جهانی دوم شکل‌گرفت همچنان پابرجاست. اما شاید جالب باشد که بدانیم در شرایطی مشابه؛ دولت‌های غربی با عوامل نبرد رسانه‌ای علیه خود چه کرده‌اند. در این مورد ناگزیریم یک‌بار دیگر به تاریخ جنگ جهانی دوم بازگردیم و سرنوشت برخی عوامل بخش انگلیسی‌ زبان رادیو برلین را مرور کنیم:
«ویلیام جویس» یکی از برنامه‌سازان بخش انگلیسی رادیو برلین بود. پدرش آمریکایی و خودش در1940شهروندی آلمان را پذیرفته بود. با این حال پس از جنگ جهانی دوم در آلمان دستگیر و در حالی که اصلا شهروند انگلستان نبود، در لندن به جرم «خیانت بزرگ» از طریق پخش برنامه‌هایی با هدف تضعیف روحیه ملت و ارتش انگلیس به‌دار آویخته شد.
«میلدرد گیلرز» گوینده آمریکایی بخش انگلیسی رادیو برلین بود. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا گروهی ویژه را برای تعقیب و دستگیری او به آلمان فرستاد. گیلرز در مارچ 1946 دستگیر و به دلیل همکاری با تبلیغات رسانه‌ای علیه آمریکا به جرم خیانت به 10 تا 30 سال حبس محکوم شد. او اولین زنی بود که توسط آمریکا به این اتهام محاکمه و مجرم شناخته شد.
«ایوا توگوری» از والدینی ژاپنی در لس آنجلس متولد شد. او گوینده بخش انگلیسی رادیو توکیو در ایام جنگ جهانی دوم بود. پس از جنگ به مدت یک سال توسط ارتش آمریکا در یوکوهاما بازداشت بود اما در نهایت به دلیل عدم مدارک کافی آزاد شد. وی پس از بازگشت به آمریکا مجدداً دستگیر، محاکمه و به جرم خیانت به 10 سال حبس محکوم شد.
«لئونارد بانینگ» معلم زبان انگلیسی در دوسلدرف بود. سال 1940 قصد خروج از آلمان را داشت که توسط گشتاپو بازداشت و به شرط کار برای بخش انگلیسی رادیو برلین آزاد شد. انگلیسی‌ها پس از جنگ او را دستگیر و به جرم تبلیغ برای دشمن به 10 سال زندان با کار اجباری محکوم کردند.
در مقایسه با این موارد می‌توان گفت اقدام قوه قضائیه ایران در ممنوع‌المعامله کردن تعدادی از عوامل شبکه تلویزیونی BBC و یا حبس کوتاه‌مدت برخی عناصر مرتبط با این جریان رسانه‌ای در داخل کشور؛ بسیار مهربانانه و انسان‌دوستانه بوده است!


سید محمدعماد اعرابی-کیهان

نشر این خبر با یاد ناشر"سرزمین جاوید" شایسته است

0 0
خسرو سیف، دبیر حزب ملت ایران   undefined 1399/5/28 21:08:56

حزب ملت ايران قرار بود در غروب 26 مرداد 32 جشن ورزشي در قرارگاه حزب واقع در ميدان بهارستان ابتداي خيابان صفي عليشاه برگزار نمايد که نزديک ظهر آن روز مورد حمله عده اي از اعضا و هواداران حزب توده که با چوب و چماق و سنگ و پاره آجر که به وسيله يک ماشين آورده شده بودند، قرار گرفت. البته افراد حزبي حاضر در ستاد حزب چند نفري بيش نبودند که با آن ها به مقابله پرداختند. محل حزب را به صورت نيمه خرابه در آوردند. به محض اطلاع، سريع خود را به محل رسانديم. دبير حزب، زنده ياد "داريوش فروهر"، جلوتر از همه در آنجا حاضر شده بود. حاضرين در حزب همه عصباني از وضع پيش آمده، آمادگي خود را براي پاسخگويي به اين تجاوز گستاخي، به دبير حزب اعلام نمودند.
اين خبرها در آن روزهاي حساس بلافاصله در شهر منتشر مي شد. از اين رو با شنيدن اين خبر علاقمندان به حزب و جوانان هوادار، همه در محل حزب حضور يافتند. البته حمله به ستاد حزب ملت ايران و نقاط ديگر و تخريب و آتش سوزي در گوشه کنار شهر و شعار نويسي ضد رژيم بر روي ديوارها که به وسيله عوامل حزب توده انجام مي گرفت، باعث هراس و ايجاد وحشت بين مردم شده بود و اين امر در نهايت خواست عوامل کودتا بود چه بستر را جهت اجراي کودتا در رسيدن به اهداف آنها آماده مي کرد.
حزب ملت ايران، مصمم بود با وجود وضع پيش آمده و تخريب قرارگاه حزب، جشن ورزشي را برگزار نمايد. هموندان حزبي مامور آماده کردن محل براي اجراي برنامه جشن ورزشي شدند. بالاخره با کوشش هاي به عمل آمده همه چيز براي برگزاري جشن در شب 28 مرداد آماده شد. در آن شب افراد زيادي در محل حزب ملت ايران گرد آمده بودند. نخستين سخنران روزنامه نگار شجاع شادروان "کريمپور شيرازي" مدير روزنامه "شورش" بود. پس از او داريوش فروهر دبير حزب به سخنراني پرداخت و در اشاره به حمله اي که به محل حزب انجام شده بود، گفت: "ما ضمن حمايت صد در صد از نهضت ملي و رهبر انديشمند آن دکتر "محمد مصدق"، اجازه نخواهيم داد جوجه بلشويک ها که سر بر آستان کرملين دارند و گوش به فرمان ملکه انگلستان در طول مبارزات ضد استعماري ملت ايران با اخلال و همسويي با دول استعماري سد راه مبارزاتي ملت ما بوده اند به اعمال نا شايست خود ادامه دهند."
در اين شب حضور سرگرد "خسرواني" مدير باشگاه ورزشي تاج، آن هم با لباس نظامي در اين جشن در محل حزب ملت ايران، تعجب برانگيز بود! سرگرد خسرواني حتا پيشنهاد کرد به جهت ترميم خرابي هايي که در اثر حمله به محل حزب شده کمک هايي به حزب بشود. چکي نوشت که در اختيار حزب گذاشته شود. به محض رسيدن خبر اين امر به دبير حزب داريوش فروهر فورا پيشنهاد او را رد کرد. از نکات جالب اين که سرگرد خسرواني مي گفت که دستور داده ام تمام تابلوهاي باشگاه تاج را پايين بياورند و تابلوهايي با نام کلوب مصدق نصب نمايند. البته تابلوها آماده شده بود ولي کودتا فرصت نصب آن را نداد. حال به عمق اين کودتا که سرگرد خسرواني که يکي از عوامل آن بود و شب کودتا بي اطلاع از همه چيز در يکي از پايگاه مصدقي ها حضور پيدا مي کنند، کمي انديشه کنيم که چگونه کودتايي بود که عوامل آن که در روزهاي بعد جزو افراد فعال آن بودند، در شب کودتا از آن بي خبر بودند و سعي مي کردند خود را مصدقي قلمداد کنند.
پس از انجام مراسم در 27 مرداد ساعت 11 شب بود که محل حزب را ترک نمودم. در آن شب متوجه حضور ماموران زيادي که در شهر بودند شدم، و اين حاکي از وضعی غير عادي بود.